نوشته‌هایی برای مرحومه مادرم

وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿۲۳﴾ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ﴿۲۴﴾

[سوره اﻹسراء 23ـ24]

پس از رحلت مرحوم پدرم در 25 دیماه  1345 من هرگز بجز 2 سال دوران سربازی از مادرم جدا نبوده ام، پس از استخدام در سازمان شرکتهای سهامی زراعی و تعاونیهای تولید روستائی و آمدن و استقرار در محل شرکت سهامی زراعی بمپور، همان روز پس از اجاره منزل مرحوم محمد عظیم خدابنده  بدنبال مادرم که در شیبان دامن بود رفتم و ایشان را به خانه ام در بمپور آوردم، من واقعاً توان و تحمل جدایی از مادرم را در طول زندگیم نداشته ام. پس از بمپور و تحویل گرفتن خانه سازمانی در محل شرکت در منطقه ریگ کپوت، مادرم با من بود، انتقالم به خاش برای مسئولیت مدیریت عامل  شرکت تعاونی تولید روستائی ناصری و اداره کشاورزی خاش و پس از 3 سال برگشت به شهرستان ایرانشهر برای ریاست اداره کشاورزی شهرستان و پس از یکسال رفتنم به تهران و نماینده مجلس شدنم و از سال 1363 سکونت در تهران تا به امروز، مادر عزیزم همراه من،

حامی من، دعاگوی من،

و عزیزترین کس من بود، من هرگز از مادرم جدا نشده بودم.

از سال 1394 مادرم بتدریج با مشکلات بیماری دچار شد، بیماری حادی هم نبود، بلکه بصورت عادی هر از گاهی گلایه سستی در حرکت و بی حوصلگی داشت. در زمستان سال 1396 ناچار در بیمارستان تحت نظر پزشک بستری شد و پس از مداوا و بهبودی نسبی با نظر پزشک ازبیمارستان ترخیص گردید. در شهریورماه سال 1397 مادرم باز هم در دو نوبت راهی بیمارستان شد، آخرین بار در تاریخ بیستم اسفند1397 ازبیمارستان مرخص و به منزل آورده شد، درصورت ضرورت پزشک برای معاینه و تجویز دارو به منزل می آمد.

نهایتاً مادرعزیزم، همراه باوفا و ایثارگرم،

در ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 29 اسفند 1397 درحالی که پزشک مشغول معاینه ایشان بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

مادرم در اوج ناباوریم تنهایم گذاشت، ره بسوی یار گرفت و روح بلندش پروازکرد و مرا با کوهی خاطره تنها گذاشت.  انالله و انا الیه راجعون.

مقدمات قانونی بعداز رحلت را پزشک محترم که برای ویزیت مادرم آمده بود، انجام داد و پس از ساعتی مادرم به بهشت زهرا منتقل و مراحل قانونی و اداری برای انتقال به بلوچستان انجام شد. روز اول عیدنوروز ، اول فروردین 1398 مادرم با هواپیما به زاهدان منتقل و ساعت 9 صبح اول فروردین با آمبولانس به سراوان برای دفن در کنار دو خواهرش و تنها برادرش انتقال یافت.

ساعت  4 و 40 دقیقه عصر روز اول فروردین 1398 شمسی پس از ادای نماز میت توسط مولانا محمد اسحق مدنی،

 مادر عزیزم در خانه ابدیش استقراریافت،  

“یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیته مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی” ،

انا لله و انا الیه راجعون، خدایش بیامرزاد و جایگاهش جنات النعیم باد.

مادر عزیز و همراه و همرهم زمن جدا شد و تنهایم گذاشت،

 تا که ته مانده ره را تا انتها خود تنها بروم، نمیدانم چقدر دیگر ز رهم باقیست، تسلیم مشیت خداوند هستم،

خداوند بزرگ گذرم را بخیر کناد، والسلام…

مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (1)

امروز 14 روز است که دیگر صدای پرمهرت را نمی‌شنوم. بدجوری بهت زده‌ام. صدای روز قبل از رفتنت هنوز در گوشم هست. گویا تو هنوز صدایم می‌کنی. تو با صدای خسته پشت سر هم می‌گفتی مادر! مادر! و من کنار تخت تو با بغض درگلو و اشک جاری شده برگونه‌‌های خسته‌ام توان جواب دادن به تو را نداشتم! دلم پردرد بود. تو رفیق 67 ساله من، همراه سختی‌ها و خوشی‌ها و روزگاران عجیب و غریب من! با این روند بیماری مرا بدجوری به زمین زدی. من خاک شده مهر توأم. حال کار من آه کشیدن است و اشک ریختن از این فراق. من دلتنگ توأم، ولی گریه‌هایم برای این دلتنگی‌هایم نیست. من با رفتنن مادر در این آشفته بازار زندگی تنها شدم. برای ادامه باقیمانده مسیر از همین روزهای اول جدایی‌مان من خسته‌ام. بی تو دلم گرفته، توان ادامه مسیر ندارم. مادرم! تو نیستی که بغض‌هایم را در خش خش و خفگی صدایم درک کنی و اشکهایم را ببینی. نازنین مادرم! یادم هست چند شب قبل که کنارت خوابیده بودم و برای اینکه تو احساس نکنی یواش اشک می‌ریختم. صدای هق هق نفسم تو را متوجه حال من کرد و تو دستت را به سختی و با آنهمه ضعف به دست من رساندی و دستم را به طرف صورتت کشاندی و با لبان پرمهرت که همیشه بوسه‌هایت بر گونه‌هایم یادم هست بوسیدی که من آرام گیرم و اشک نریزم. مادرم! من آن شب تا صبح کنارتو دیوانه‌وار اشک ریختم. من می‌دانستم که این آخرین بوسه توست که نصیب من شد. این پاداش من بود که در بیماریت و درآخرین روزهای عمر با برکتت نصیب من شد و به من رسید. مادرم! ای عزیزترین عزیز بی‌بدیل، من بی تو بیقرار و دلم برای یکباردیگر دیدنت بدجوری بی تاب و تنگ است. من باید باقیمانده مسیر زندگی را بی تو ادامه دهم تا روزش رسد و یار مرا به تو ملحق سازد.

فدای تو بازمانده فرزندت حمید : 14 فروردین ماه 1398 برابر با 27رجب المرجب 1440 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (2)

مادرم عزیزترینم! سوختی تا زندگی را برایم بسازی. مرا ببخش که دیر شناختمت. در گوشه گوشه زندگیم جای تو خالیست. شب و روزم بی تو سخت می‌گذرد.  دلم پردرد است و بغضم در گلو مانده. باور کن نفسم بدجوری تنگی می‌کند، چشمانم به گودی رسیده و سیلاب اشکم همچنان جاریست. برایم دعا کن که تا ابد محتاج نیم نگاه توأم. روانت شاد و یادت گرامی.

بیقرار تو، حمید، چهارشنبه عصر 21/1/1398 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (3)

عزیزترینم! همراه سختی‌ها و پناه روزگاران. مادرم! حال که نیستی، نبودنت بهترين بهانه است براي اشک ريختن. ولي کاش بودي تا اشکهايم از شوق ديدارت سرازير مي‌شد. کاش بودي و دستهاي مهربانت مرهم همه دلتنگيها و نبودن‌هايت مي‌شد. کاش بودي تا سر به روي شانه‌هاي پر مهرت مي‌گذاشتم و دردهايم را نجواگونه به گوش تو مي‌رساندم. بدون تو ماندن و ادامه راه  برايم عذاب است. مي‌دانم که نمي‌داني در همین چند روز فراق، بعد از تو ديگر قلبي برايم نمانده. یعنی دیگر تپیدن قلب بی تپیدن! کاش مي‌دانستي که امروز در نبودنت چقدر دوستت دارم و بغضم درگلو چه غوغایی به راه انداخته. اشکهایم بی‌محابا و بی‌اراده سیلاب‌گونه، چگونه رسوای خاص و عامم کرده‌اند. مي‌داني اکنون که از کنارم رفتی، لحظه هاي زندگي برايم پر از درد و عذاب است، پوچ است. چون تو نیستی که بدانی و ببینی که بدون تو بود و نبودم بی معنا شده است.  ديگر بهانه اي نيست برای ماندنم!

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (4)

قبلاً خوانده بودم مادرکه نداشته باشی هیچکس نمی‌داند که روزگارت در این دنیای عجیب و پرماجرا چگونه می‌گذرد. هر پنجشنبه غروب را به یاد روز اولی که از بالای خانه جدیدت، چشم به تو داشتم و رفتنت را به داخل خانه ابدیت با ناباوری نظاره می‌کردم و دیدم که چگونه آرام وخاموش جای گرفتی و من ناتوان فقط تماشاچی بودم. حال که نیستی من گوشه می‌نشینم و با دلم حرف می‌زنم. لحظات آغازین فراق را مرور می‌کنم،

اشک می‌ریزم و این کار من در این 22 روز رفتن تو شده و آینده‌ام نیز غیر از این نخواهد بود.

نمی‌دانم تو می‌دانی که من در چه حال و روزی هستم؟! مادرم به خدا روزگارم بی تو سخت شده. دوستت دارم. مانده زتو، حمید، پنجشنبه غروب22/1/1398 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (5)

مادرجانم ! من مانده‌ام و این دوران فراق پردرد. هرچه در عمق ذهنم پرسه میزنم و یا با دیدگان کم سو شده‌ام به اطراف و یا در فراخنای آینده می‌نگرم، جای تو را خالی می بینم. دیشب شب لیلة القدر بود، شب 27 ماه مبارک رمضان، ماه عبادت ودعا وتلاوت قرآن، به یاد گذشته‌ها و رمضان‌های زیبای رفته‌ات، به همه گوشه‌های این خانه سرد و بی روح زندگیم نگریستم و با حرص  و شور تمام دنبالت گشتم.

از تو خبری نبود، جایت به شدت خالی بود. به ناچار، ذهن وامانده و روح بیقرارم را با دعاهای دوران گذشته‌ات مشغول کردم. به یادم آمدآن لحظات زیبا که پس از تلاوت طولانی قرآن، با گرفتن دستان پرامید و پرمهرت به بارگاه ایزد توانا، با چه تضرع و خشوعی، با چه لحن پرمهری، دعایم می‌کردی و من نیز دیشب و امروزم را به یاد تو چنین مرورکردم وگذراندم.

مادرم! گرچه می‌دانم که از این پس  و با رفتن تو دیگر دعاگویی این چنین بزرگ نخواهم داشت، ولی دلم باز هم به همان دعاهای گذشته‌ات، قرص و محکم و مطمئن و خوش است. یقین دارم که تاریخ مصرف دعاهای بی شرط و شروطت ابدی است و هرگز تاریخ انقضاء ندارد. همیشه به یاد تو دستان لرزان و خسته ولی امیدوارم به بارگاه خداوند بلنداست. خدایا! اگرامسال از دعای خیر مادر عزیزم محروم هستم، دعاهای گذشته مادرم را برایم ابدی مقبول فرما. عزیزترینم! جایت همیشه وتا ابد پیش من خالیست. الله تو را یار و همراه باد. دوستت دارم. فدایت، بازمانده دردمندت، حمید. 11/3/1398 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (6)

« به بهانه یکصدمین روز رحلت مادر عزیزم »

مادر، مادر، مادر! مادرم ای مونسم، ای همدمم، ای همیشه یار من، ای همرهم! بعد تو مادر بدان بی یاورم، خدا داند. دل شکسته و پریشان خاطرم. مادرم تو بودی در غم و شادی شریک من، حال بعد از تو با که گویم رنج و غم؟ درد دلم، درد بغض را در گلو با که فریادش کنم؟ مادرم ببین! چشمان پر اشک مرا، صدای بی‌‌محابا، گریه‌هایم، هق هق و حال پردرد مرا. مادرم امروز 100 روزاست که رفتی و رهایم کرده‌ای. روزگارم بی تو سخت است و توانم ته کشیده. دلم بیقرار این فراق است. امروز سراوان آمدم، بر مزارت سر نهادم، بی‌محابا اشک می‌ریزم و صدایت می‌کنم. به یاد گذشته‌ها پاهایت را می‌بوسم و از تو باز هم التماس دعا دارم. مادرم، من که عزیز دردانه‌ات بودم. کاش بودی و می‌دیدی که چگونه حالم بهم ریخته از این فراق. خاک بر سرم. از همه بیشتر شکسته قامتم. عزیزترینم مادرم! می‌خواهم به تو بگویم مادرم! امروز عروسی نوه‌ات شمس‌الدین است. گرچه با نبودن تو و خالی بودن جایت، باز هم با یاد تو صدرنشینی‌ات برای همه محرز است. تو برای این عروسی آرزو داشتی که تقدیر با من و تو همراه نشد. این عروسی با یاد تو امروز همانطور که تو خواستی و آرزویش را داشتی در حال انجام است. برای خوشبختی شمس‌الدین و وحیده دعاکن. مادرعزیزم، ای مونسم، ای همدمم، ای همیشه یار من، ای همرهم، داغدار تو، فرزند تنها مانده‌ات، حمید. 6 تیرماه 1398 ـ سراوان

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (7)

مادرم، عزیز دلم! فراقت من را زمین‌گیر کرد، نابودکرد. چه بگویم، از کجا بگویم؟ چه بنویسم، چه کنم که آرام بگیرم؟ مدتی است که سنگينم، خیلی سنگین. از درد و غم و غصه فراقت سنگین شدم. شانه‌هایم بس ناتوانند و من سنگيني این بار را به خوبي حس مي‌كنم. دلم سنگين‌تر است، پردرد است و پر از اندوه فراق و من گرفتار این سنگینی. روزگار پر درد و سنگین‌تری را می‌گذرانم و در تمام لحظات گذر روزگارم، دل‌مشغولیم این شده و این سنگینی  را خوب حس مي‌كنم. شادي را درافسانه‌ها شنیده‌ام و همیشه برايم مجهول، مبهم و غیرقابل درک است و غیرقابل تصور و دسترس و به جایش برایم غم، اندوه و حسرت پر معناست و مانند موجودی کوچک گرفتار در تار عنکبوت. گرفتار در آنم، تلاشم برای رهایی از این بحران درد و حسرت و سنگینی غصه و غم ناقابل است. شانه‌هایم بدجور از این بار سنگین خسته است و بی رمق و برای رهایی ناتوان. طاقتم طاق شده است. بارم باز سنگین مانده است. گاه از غصه و غم چنانم که با ریختن اشکم و اشکباران شدنم، به خیالم شاید بارم سبک‌تر شود. اشكم را مي‌ريزم ومی‌ریزم ولی افسوس که اشک ناقابل من نیز دوای این درد فراق نشده و من همچنان در زیر بار این سنگینی غم و غصه، درحال له شدن و شکستنم. درد سنگيني است این فراق، دردی سخت است و شکننده. درد رها بودن، تنها بودن، مضاعف است برآن و چه ناجوانمردانه سخت‌تر هم هست. نمی‌دانم، چیزی به ذهنم نمی‌آید. شاید، چاره رهایی از این سنگینی درد فراق، مرگ است که آنهم با تقدیر و سرنوست گره خورده است و تغییرش در ید و توان کسی نیست. پس باید درد کشید و منتظر ماند تا آن روز و لحظه فرا رسد. نمی‌دانم! در این لحظات نزدیک افطار حالم خوب نیست. قدری به یاد تو، مادرم، عزیزم، مادر مهربان سفرکرده‌ام! مانند هر عصر اشک ریختم. تپش قلبم عجیب شده و به شدت بی‌قرارم. با مرور خاطراتت در رمضان‌های گذشته، حالم بدجور نامیزان و منقلب شده است. شايد این اوضاع بی‌قراریم لطف خداوند بزرگ است و پايان من باشد كه روزگارم این چنین تلخ و نابسامان است. والله اعلم.

ساعت  6:25 دقیقه عصر، شنبه 3 خردادماه 1399 ـ تهران.

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (8)

عزیز ترینم، مادرم! به يادم آید آن روزها، روزگاران دور دور، در غربت تو، درروزگاران سخت تو، دلت بدجوری شکسته و پردرد بود. در جمع شلوغ خانه تو تنها بودی، تنهای تنها. گویا لحظات و روزگار با جمع مردمش تو را نمی‌شناختند. کور بودند و کر و لال که حالی از تو بپرسند.

درگوشه‌ای و در زیر سایه دیوار خانه، با سوزن زدن و نخ کشیدن بر پارچه‌های زمخت، نقش ایثار و فداکاری را برای من و برادرم می‌آفریدی. من یادم هست، هر روز و هر لحظه، آن ماجراهای رفته بر تو و خودمان را مرور می‌کنم. آن دوران سخت گذر زمان تو را. یادم هست وقتی که در خاک و خل اطراف خانه بازی می‌کردم، البته بازی من با خودم بود، غلتیدن در خاک و بدو بدوی کودکانه با پای لخت، بازی درحد توان من بود. چرا که هرگز کسی من و تو و برادرم را به رسمیت و شایسته در تقسیم مهر و محبت نمی‌دانست. وقتی که خسته می‌شدم بدو بدو بسراغت می‌آمدم و سرم را با همان خاکی بودن سر و رویم و لباسهایم، روی پای تو می‌گذاشتم و با صدای نفس تو که آهنگی زیبا و موزون را با زمزمه دلتنگی هایت می شنیدم و حس می‌کردم. در امنیت کامل به خواب می‌رفتم. من خواب بودم و آرام و تو با زدن سوزن وکشیدن نخ و خلق آثاری زیبا، امید به فردای آرام و پرعزت را برایم نقش می‌زدی. من یادم هست که با شنیدن صدایت چطور در ميان دو دست بازت می‌پریدم و تو نوازشم می‌کردی. مادرم، عزیزم! مگر می شود آن دوران را فراموش کرد؟ لحظات شیرین، زیبا و آرام من، در آغوش تو بود. يادم آيد آن روزهای دور، برای اینکه مرا از فکر ناملایمات گذشته رفته بر خودت برهانی، همیشه به من می‌گفتی که چطور ناملایمات و سختی‌های گذشته روزگار را فراموش کنم. تو همه را بخشیدی و از حق خود گذشتی. تو به من ياد دادي كه خدا را در کارهایم ناظر بدانم و روزگار را گذرا. نیک باشم و در خدمت ضعفا. گل من! حرف تو  جلا داده امروز من است، اما به خدا، بي تو سخت مي‌گذرد امروزها. شک ندارم و خوب هم  مي‌دانم  نازنین مادر من! به لطف خدایت، تو درآنجا با بزرگان بهشتی، با شهادت قرآن مجیدت که صبح و سحرت را با او گذراندی  و ازشفاعت پیرمرادت، محبوب الهت برخورداری. تو بهشت را داري، هر چند نبودنت برايم سخت است. تو در آرامش  باشي اين برايم كافيست. به قربانت، جامانده‌ات، حمید. ساعت 7 عصر جمعه 23 خرداد 1399 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (9)

« به بهانه فرارسیدن دومین سالگرد رحلت مادر عزیزم »

اول فروردین ماه 1398هجری شمسی مطابق با 14 رجب المرجب 1440 هجری قمری

اول فروردین ماه 1400 هجری شمسی مطابق با هفتم شعبان 1442 هجری قمری

نمی‌دانم مادرم به تنهایی از دنیا رفت یا دنیا و زندگیم هم با مادرم رفت؟!

از دست دادن فرشته ای به نام مادر دردناکتر و نابودکننده‌تر از آن است که معنایش در بیان کلمات بگنجد. در فقدان مادر، دورانی سخت، لحظاتی پردرد را در شرایطی ناباور گذرانده‌ا‌م و اکنون ا ستمرار این اوضاع برایم دردناکتر هم شده است. ولی ناگزیر باید پذیرفت. اما مگر می‌شود به همین راحتی جای خالی بهترین فرد همراه زندگی‌ات، مادر را ببینی و قبول کنی که او دیگر نیست؟!

فوت مادر و نبودنش داغی است که هر فرزندی چون من داغدیده را مانند شمع آب می‌کند. امروز دو سال از فقدان مادر عزیزم گذشت. سالها هم بگذرد، گر زنده باشم باز هم دلتنگ عطر وجود مادرم خواهم بود.

مادرم، عزیزترینم، بهترین معلم زندگیم، داناترین، قوی‌ترین و مصمم‌ترین حامی من در تمام عمرم بوده است. آنچه که امروز در زندگی دنیایم دارم و آنچه را که درآخرتم به آن دل بسته‌ام تماماً مدیون مادر عزیزم هستم. مادر من تمام زندگی‌اش را بدون منت و با عشق و علاقه وصف‌ناپذیر و ایثارگرانه تا آخرین لحظه از عمر پربرکتش وقف من و تنها برادرم کرد. عزیز مادرم! در این دوسال که نبودی به اندازه صدها سال پردرد، گذر زمان برایم گذشته است. قیافه شکسته امروزم دیدنی است و خودگواه گذشت روزگار پردرد بر من است. عزیزترینم، پردرد و عریان می‌گویم که بی تو همچون گلهای رهاشده در باغی ویران که باغبانی ندارد و مراقبتی ازآن نمی‌شود، رهاشده و پژمرده و در حال خشک شدنم. می‌دانم که یک روزی ازاین دنیا باید رفت،

اما مادرجان کاش بودی، کاش  یکبار دیگر صدایت را می‌شنیدم، لبخندت را می‌دیدم و بهره‌مند از دعاهای پرخیر سحرت بودم. کاش چنین تکراری بود. همیشه و در هرلحظه به یادت هستم و ورد زبانم چنین است :

خداکند که یکبار دیگرت بینم                               چو دیده بازکنم در برابرت بینم

چوصید مرده دو دیده‌ام باز است                            بدان امید که یکبار دیگرت بینم

مادرجان! بی تو در این خانه دلم تنگ است و تنم لرزان. بی تو در کوچه باغ‌های تنگ و تاریک روزگارم سرگردانم. نمی‌دانم در عاقبت کارم به کجا خواهد کشید و کجا بقچه زندگی بر زمین خواهم گذاشت.

مادرجان! امسال هم شرمنده شدم که به دلیل شدت یافتن بیماری کشنده کرونا نتوانستم به زیارت خاک پاکت حاضر شوم تا سر بر خاکت بگذارم و آنرا ببوسم و ببویم.

نازنین مادرم! امروز دومین سالروز جدایی من و توست، دومین سال روز رفتن تو و تنها ماندن من، دومین سالروزآغاز سرگردانیم، دومین سالروز سرآغاز درد هجران کشیدنم، دومین سالروز استقرار تو در خانه ابدیت، دومین سرآغاز پرسه زدن من در خاطرات با تو بودنم و مرورگذشته‌های زیبایم. دو سال قبل در چنین روزی تو در خانه ابدی خود، در دیار پدر و مادرت و در کنار دو خواهر و تنها برادرت و همسایگی با جمع کثیری از فامیل و خویشانت، خانه کردی و برای ابد آرمیدی. در آن روز من پس از استقرار تو، به اینطرف و آنطرف نظاره کردم تا شاید رهی برای ادامه راه باقیمانده بیابم که زشوری بختم جز ره استمرار راه غم و حسرت، غصه و تنهایی، دربدری وآوارگی نیافتم. اکنون در این رهم و قدم زنان برای طی باقیمانده عمر پر ماجرایم که بیشترین و تابلوترینش کشیدن درد فراق توست، طی طریق روزگار می‌کنم.

من به قربانت مادرم! برای نجاتم از این اوضاع بهم ریخته بعد از تو، دعا کن که زودتر به تو ملحق شوم، مگر این آرامم کند. باز درد فراق به بارگاه خداوند قادر متعال می‌گویم : ” انا لله و انا الیه راجعون”، برایت آمرزش و جنات النعیم طالبم.

فدای تو، تنها مانده‌ات حمیدالدین، یکشنبه اول فروردین 1400 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (10)

برای دلتنگی‌هایم گریه نمی‌کنم. مادر جان! چقدرخسته‌ام بی تو این روزها، دلم گرفته. کمی دست مهربانت را به سرم بکش. بغض‌هایم را ببین. اهل این خانه همه در خواب خوش‌اند، من گویا دچار آلزایمر زودرس شده‌ام.  بعد از تو با خواب و قرار بیگانه‌ام. سردی غلتیدن اشک را در این ساعات که پاسی از شب رفته است بسیار دوست دارم. بقول عامیانه با جاری شدن سیلاب اشکهایم حال می‌کنم. اکنون که ساعت 2 و10 دقیقه گذشته از شب است، دارم سوز درون دلم را بر دکمه‌های کیبورد می‌زنم تا خطی نوشته شود و دلم قدری آرام گیرد. نوشته‌های نیمه شب‌های من حرف زدن با توست. با تو، با مرور خاطراتت حرف می‌زنم، همینجا کنار حرف‌های نگفته ام، کنار دل خسته‌ام، کنار تنهایی بی‌انتهایم، فرصت برایم غنیمت است. حرف می‌زنم، می‌گریم. بغض پردرد درگلویم آزارم می‌دهد، ولی چون به یاد توست برایم شیرین و آرام بخش است.

مادر عزیزم دوستت دارم. باورکن قیافه‌ام عوض شده، بسیار شکسته‌ام. دیگر نشانی از حمید سرحال و قبراق تو ندارم.

کاش می شد یکبار برای یک لحظه من را می‌دیدی. مادرم به خدا ز این روزگار بی تو خسته‌ام. برایم دعا کن، دعاکن تا زود و زودتر به تو ملحق شوم. من به قربانت برایم دعاکن. کاش این لحظه کنار مزارت بودم، خاک مزارت را می‌بوسیدم.

دل شکسته از فراقت، تنها مانده‌ات، حمید. ساعت 2 و10 دقیقه، بامداد چهارشنبه 18 فروردین‌‌ماه  1400 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (11)

« مرثیه »

عزیزترینم، تازه سفرکرده من، مادرم ! خواجه حافظ شیرازی هم می‌داند که بی تو در این غربت، در سردی روزگارم و شدت لرز تنم کمتر از سردی یلدای نامهربان نیست. اینجا بی تو نه شب بلکه تمام لحظاتم رنگ و بوی یلدایی گرفته است. همه شب، همه روز و همه لحظاتم و تمام گذر روزگارم بی تو سرد سرد است. از لحظه ای که رفتی گوشه‌ای می‌‌نشینم. چشمانم توان چرخش ندارد، یعنی متوجه کسی نیستم و کسی هم به من کاری ندارد. گاهی یادم می‌رود که موبایلم کجاست. اصلاً صدای زنگ موبایلم یادم رفته، نمی‌دانم که چه باید بکنم. تنها در این فکرم که سنت حسنه تو را به همان زمان و ساعات مورد پسند خودت به تلاوت قرآن مجید که در تمام عمر با برکتت همراه و مونس تو بود مأنوس شوم و با شور و شوق تمام بخوانمش و به روال همیشگی‌ات پس ازتلاوت آنرا محکم به سبنه بگیرم. همانند تو که میگفتی خدایا من را ” ببخش”، قرآن را به سینه بفشارم و مانند خودت، از خداوند قادر متعال بخواهم که خدایا مادرم را “ببخش”. مادرم یقین دارم که تو بخشیده‌ای و همنشین انبیاء و شهدا و صالحین و نیکان مقبول خداوندی خواهی بود. و اما سهم من از اینهمه یاد تو، مروری بر غصه‌هاست، غصه‌هایی که پر از دلتنگی هجران توست. غم‌های بلند روزگار تنهایی‌های من که از این پس باید با آن دست و پنجه نرم کنم. ای کاش  هنوز فرصت داشتم و نعمت بودنت هنوز بر من جاری بود. تو را تا ابد و تا ملحق شدن به تو  دوست دارم. فدای تو، بازمانده‌ات حمید، یکشنبه 25/1/1398 ـ تهران

☑مادرم، گذر روزگارم بی تو سخت شد (12)

« به بهانه آغاز سومین سالگرد رحلت مادر عزیزم »

اول فروردین 1398 هجری شمسی، مطابق با 14 رجب المرجب 1440 هجری قمری

او ل فروردین 1401هجری شمسی، مطابق با 18 شعبان 1443 هجری قمری

مادرجانم، عزیزترینم! من به فدای تو. سلام غم‌آلود و پردرد، جامانده از تو، حمیدت را که با تمام وجود تقدیمت می‌کند بپذیر. ماماجان همه می‌دانند و پایکوبان می‌گویند که امروز روز عید نوروز است و روز شادی،

اما حال و روز من چیزی دیگر را به من گوشزد می‌کند. امروز آغاز روز غم من، شروع غصه‌ها و تنهایی‌های من است. عزیزترینم، من بعد از تو دیگر با شادی و جشن و بگو و بخند بیگانه‌ام. غصه و غم از فراقت در دلم آشیانه ابدی دارد. من شادی را نمی‌فهمم، من بی تو گریه را دوست دارم. آخر شبها عادتم شده تا خاطرات شیرین روزگارگذشته‌مان را مرور نکنم و کلی اشک نریزم حالم خوب نمی‌شود و آرام نمی‌گیرم. مادرجان، با رفتنت خانه ام تاریک شد و آرزوهایم بر باد رفت، کمرم بدجور شکست و خمیده شد. من دیگر حمید سرحال و شلوغ قبلی نیستم. اصلاً من  بی تو و بعد از تو دیگر حمید نیستم، بغض در گلویم جا خوش کرده و تا حال که رهایم نکرده و گویا تا ابد با من خواهد ماند. عزیز مادرم،  تو راحت دنیا را ترک کردی، ولی باورم هرگز نبود که روزگاری بی تو اینطور تنها باشم و کل درد فراق را به تنهایی بکشم. گفتن درد فراق راحت است ولی خداوند نصیب دشمنان هم نکند که چقدر پردرد و سخت و نابودکننده است که من در آن گرفتارم. مادرم تو رفتی، من مانده‌ام بی تو و پرسه زنان در خاطرات شیرین گذشته‌مان، من مانده‌ام با مرور لحظه به لحظه محبت‌های بی منت تو، مهر بی وصف و بی مانند تو، ایثار و از خودگذشتگیهای بی منت تو و زحمات بی مزد و بی مواجب تو، دعاهای پرخیر سحرهای تو، صدا زدن‌های ناشی از دلتنگی‌های تو، نهیب‌ها و نگاه‌های  بی انتظار مادرانه تو، من مانده‌ام با کوه عظیم غصه‌ها و غم از فراق تو. مادرجان خدا کند که دعاهایت برای من همیشه نزد خداوند بزرگ تازه و مقبول ابدی باد. مادرم تو رفتی، در پناه الله، جایگاهت جنات النعیم باد.

دردمند روزگاران غربت از فراقت، جامانده‌ات، حمید. ساعت 5 عصر اول فروردین 1401 هجری شمسی، مطابق با 18 شعبان 1443هجری قمری ـ تهران

امروز عصر در اوج دلتنگی از فراق مادر عزیزم، لرزش ویبره زنگ موبایلم حالم را بهم زد. خواستم بی‌اعتنا شوم و اصلاً نگاهش نکنم. پس از چندی صدای ویبره اجباراً تلفن را برداشتم و نگاهی به صفحه موبایل انداختم.  جالب اینکه چشمان بی رمقم به نام دوست قدیمیم آشنا شد که هم برایم عجیب بود که در این دوران سخت من چطور به یادم بوده و هم اینکه حوصله گفتگو دیگر در من نیست. چه کنم!  با سلامی از من سخن آغاز شد. بی مقدمه گفت : خواستم حالت را بپرسم. دلم که در غلیان درد روزگاران بود، بیشتر به درد آمد و بدجوری هم سوخت. گفتم چه کنم که از بدشانسی هنوز هستم. گاهی بلند می‌شوم و قدمی می‌زنم و نفسکی هم از بی میلی می‌‌کشم تا به فکرکسی نیایدکه به جای مرده‌ای چالم نکنند. این حال من شده و روزگار من.  از اینکه در این وانفسای باری به هر جهت  حالم را جویا شدی، ممنون از تو. الله تو را یار باد. آرزو می‌کنم تا بودنت که باشی، چون من نباشی. قدری به فکر فرو رفت و برایم دعای خیر کرد و مکالمه به کوتاهی ته کشید. موبایلم را به کناری انداختم و به روال خود به درد و غصه و غم مشغول شدم.  عجب روزگاریست!!!

*رَبَّنَا ٱغفِر لِی وَلِوَ ٰ⁠لِدَیَّ وَلِلمُؤمِنِینَ یَومَ یَقُومُ ٱلحِسَابُ* (سوره إبراهيم ـ آیه 41)

نوشته‌های مشابه