سایر نوشته ها ـ بخش اول

نوشته شماره (1)

نه تنها چشم

همين از غم نه تنها چشـم خون پـالاي من گريد        که همچون نخل باران خورده، سر تا پاي من گريد

نه چون شمعم که شب گريد، ولي آرام گيرد روز     که چشمم شب به روز و روز بر شبهاي من گريد

دو چشمم خشک شد امروز، از بس گريه بر ديروز    دگر امشـب کدامين چشـم بر فـرداي من گريد؟

مگر ابـر بهـار امشـب غمـي چـون من به دل دارد       که مي خواهد بدين سان تا سحر همپاي من گريد؟

اجل خندان رسـيد و اشک‌ريزان رفت و بخشودم      فغـان کاين دزد هم بر پـوچي کالاي من گريد!

گريبـان مي درد با برق ابر و گريد از حسرت            که نتـواند به قـدر دامـن دريـاي من گـريد

«اميد» اين غم مگر «مشفق» دهد تسکين که مي‌بيند    هميـن از غم نه تنها چشـم خون پـالاي من گريد

نوشته شماره (2)

خاطره ياران

انا لله و انا اليه راجعون. مدتها بود که درگذشت يکي پس از ديگري دوستانم و همکلاسي‌هاي عزيزم مرا سخت به خود مشغول ساخته و يادشان هر از گاهي اشکهايم را جاري نموده است و خدا داند که لحظه‌اي فراموششان نکرده‌ام. در دوران دبيرستان عيسي بامري عزيز که در کلاس سوم دبيرستان همکلاسم بود، بر اثر تصادف در امارات متحده عربي جان به جان آفرين تسليم کرد. کريم نارويي عزيزم که با هزاران آرزو، پس از ديپلم گرفتن و رفتن به سپاهي ترويج، در نهال و بذر ریگ کپوت بمپور مشغول به کار بود، بر اثر بيماري درگذشت. چگونه گلزار نور چشمم و به قول همکلاسي‌هايم در مرکز آموزش برادرت گلزار شه‌کرم‌زهي، در تصادف با اتومبيل در جاده خاش موقعي که در گمرک ايرانشهر مشغول به کار بود راهي ديار آخرت شد. چه بگويم که غلامرضا سجادي عزيز این همکلاسی نازنین و يار با وفا و سيد لايق بر اثر سکته قلبي در بزمان چگونه تنهايمان گذاشت و داغدارمان کرد و چگونه حاج محمد آذر رنگ عزيزم اين دبير عالم و خستگي ناپذير در بمپور با سکته قلبي دار فاني را وداع گفت و نيز  دوست لايق و صادقم، معاون فعال و امين دوران رياست من در اداره کشاورزي ايرانشهر و اين سرپرست زحمت کش کشاورزي ايرانشهر حسين رضا اروند بزرگوار چگونه با سکته قلبي به عزایمان نشاند. و اخيراً نيز دوست بسيار عزيز و همکلاسي هميشه سرحال و خنده رو درمحمد کجدري (که گويا اخيراً فاميلي خود را عوض کرده است) تنهايمان گذاشت. دوستان عزيز! جدايي از عزيزاني که خاطرات زياد و خوبی با آنها داريم بسيار سخت است. من که درد و رنج بسيار کشيده‌ام، به خدا اين همه محنت و درد را در قلب محزونم نمي‌توانم جاي دهم مگر لطف و کرم ذات باريتعالي باشد و بس. خدايشان بيامرزاد و با اولياء و شهدا محشورشان کناد و به خانواده‌هاي عزيزشان صبر جزيل و اجر عظيم عنايت فرمايد. آمین.

 نوشته شماره (3)

باز هم از مسير خاطرات نویسی، به جريان ناخواسته سياست وارد مي‌شوم. پاسخ‌هاي من در قبال مقالات عزيز ناشناس را دوستان خوانده‌اند يا اگر پاسخ منفي است خواهشمندم حتماً بخوانند. حرفم اين بوده و هست که بحث هميشه دو طرف مشخص و معين دارد و نمي‌دانم چه سري است که يک طرف صلاحديدش اين است که خود را پنهان کند و با اين شيوه به قول معروف حقوق به يغما رفته بلوچ را بازستاند که اين به خودشان مربوط است. قرار دادن پاسخ دوم اينجانب تحت عنوان آتش بس اينترنتي در وبلاگ پيام بلوچ به دور از انصاف و تقوا است بلکه يک نوع فرار از واقعيت است. بارها عرض کردم با نهايت علاقه آماده مناظره‌ای رو در رو و گفتمانی آبرومند در جمعی حسابگر بوده و هستم. و اينگونه گفت و شنودهای يک طرفه را اصلاً به مصلحت ندانسته و بدون نتيجه می‌دانم. و چون قصد پاسخي ديگر را عليرغم آمادگي کامل و صرفاً به دليل نامشخص بودن مخاطبم ندارم، خوانندگان عزيز را به خواندن شعري از حافظ شيرازي دعوت مي‌‌کنم.

گر تيغ بارد در کوی آن ماه           گردن نهاديم الحکم لله

من رند و عاشق در موسم گل        آنگاه توبه استغفرالله

ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم         يا جام باده يا قصه کوتاه

آيين تقوی ما نيز دانيم                  ليکن چه چاره با بخت گمراه

مهر تو عکسی بر ما نيفکند            آيينه رويا، آه از دلت آه

الصبر مر و العمر فان                     يا ليت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی     خون بايدت خورد در گاه و بيگاه

نوشته شماره (4)

هفته گذشته، هفته سخت و پرخاطره‌ای برايم بود. برای ديدن دوستانم که از دبی آمده بودند به هتل استقلال رفتم. حالم قدری بد شد. تعادل راه رفتن نداشتم. در موقع رانندگی ماشين در اختيارم نبود. فرزندم محمد گويا صحنه را خيلی دقيق زير نظر داشت و فوراً خودش را رساند و ماشین را از من گرفت و به منزل برگشتيم. ديگر توان از من سلب شده بود و بايد به پزشک مراجعه می‌کردم. روز چهارشنبه مورخ 23/10/83 وارد بيمارستان مهراد شدم و حسب نظر پزشکان بستري شدم و معالجه دقيقاً شروع شد. شب جمعه ساعت 5/2 به اتفاق آقايان نوري‌زاده و رفيعيان از همکاران سازمان خدمات موتوری شهرداري تهران که قبلاً با من کار مي‌کردند به M.R.I رفتيم. برای ام.آر.آی رنگی و تزريق با مواد مجبور شديم دوباره ام.آر.آی را انجام دهيم و بالاخره جمعه شب ساعت 10 به نتيجه رسيديم. صبح شنبه که نتايج را جناب آقاي دکتر زالي و جناب آقاي دکتر حريرچيان ديدند، قدري نگران به نظر مي‌آمدند. البته معمولاً بيمار از قيافه پزشک و مطالعه سوابق و پرونده بيمار می‌تواند بفهمد که اوضاع چگونه است. با اين حال با اعتمادي که به دوستان بزرگوار و قديمي مانند اين پزشکان عزيز داشتم با تمام وجود و با اطمينان کامل خود را به لطف خداي بزرگ و همت آنها سپرده بودم و قدري نگراني و تزلزل به خود راه ندادم. ناگفته نماند تيم پرستاري و نگهداري از بيمار در بيمارستانها نسبت به گذشته صدها برابر بهتر شده است که اين مسئله‌ای بسيار مهم است. بالاخره نتيجه نهايي به نظر جناب آقاي دکتر طباطبايي که جراح و متخصص مغز و اعصاب هستند سپرده شد. ايشان ديروز گرچه عمل داشتند و در اتاق عمل بودند ولی با پيگيري و مراجعه حضوري دوست عزيزم جناب آقاي دکتر کيارش به اتاق عمل و هم چنين پيگيري‌هاي جناب آقاي دکتر زالي به ديدنم آمد و سريعاً دستور انجام سونوگرافي عروق گردن و مغز را صادر نمودند که به سرعت صورت گرفت. پس از اين همه، نظر اين شد که سکته مغزي خفيفي اتفاق افتاده است و بايد کنترل شود. گرچه بايد عمل جراحي بر روي آن انجام شود مع ذالک فعلاً به مدت 2 الي 3 ماه دارو صرف شود و دقيقاً زير نظر ايشان و جناب آقای دکتر حريرچيان باشم اگر جواب دارو مثبت بود که اميد است باشد، به همين روش مبارزه و معالجه شود، در غير اينصورت عمل بر روي عروق مغز حتمي است. (توکل علي الله). با اين روند قرار شد امروز در صورت صلاحديد جناب آقاي دکتر حريرچيان و جناب آقاي دکتر زالي فعلاً از بيمارستان مرخص شوم تا خدا چه خواهد.

ديروز بعدازظهر جناب آقاي مهندس ملک مدني به اتفاق آقايان مهندس شهسواري، مهندس ياسايي و مهندس کورکی و حاج آقاي صديقي به ديدنم آمدند. همچنين تعدادي از دوستان شهرداري و سازمان خدمات موتوري به طور جداگانه آمده بودند. خيلي شرمنده شدم. اين بزگواران با آنهمه گرفتاري کاري در اين شهر شلوغ هرگز مرا تنها نگذاشتند و بر دين هميشگي من افزودند. کار آقاي نوري زاده که ساعت 10 شب آمده بود، برايم خيلی ارزنده بود. آقاي مهندس عديلي معاون محترم شهردار منطقه 4 با ديدنم بسيار متأثر شد، خوب بالاخره دوستان خوب اينگونه‌اند. فرزند دوستم آقای ابوخالد از امارات را بوسيله جناب آقاي دکتر کيارش دو روز قبل در همين بيمارستان براي عمل جراحي بيني بستري کرديم و عمل را جناب آقاي دکتر کيارش که واقعاً پزشک لايق و حاذقي است به خوبي انجام داد. ناگفته نماند اين معارفه با پدر محمد (ابوخالد) توسط دوست ديگرم در امارات انجام شد.

اين دوست برايم خيلی عزيز و بزرگوار است و براي زيارت ايشان دو سفر به امارات داشتم که متأسفانه به دلايل مختلف انجام نمي‌شد و ايشان براي پيگيري امورشان به تهران آمدند و خدمتشان رسيدم و بقيه ماجرا. که بعدها و در نوبت‌هاي آتي خاطراتم در مورد ايشان دقيقاً خواهم نوشت که چگونه با هم آشنا شديم. آرزوي آشنايي با ايشان را مدتها داشتم و بسيار خوشحال و مفتخرم. خوب، فرزند آقاي ابوخالد نيز در وضع عالي قرار دارد. خدا را شکر. تقدير چه مي‌کند چرا که براي سه‌شنبه اين هفته بليط کيش دارم و بايد به اتفاق اعضاء محترم هيأت مديره شرکت مهندسي شهر سبز کيش براي پيگيري هتل در دست اجرا به کيش بروم و با آقاي دکتر قاسمی مديرعامل سازمان منطقه آزاد کيش جلسه داشته باشيم که متأسفانه بيمار شدم و با اين همه بزرگواري جناب آقاي مهندس ملک مدني شرمنده ايشان شدم. گرچه ايشان ديروز که به ديدنم آمده بود مرا تسلي مي‌داد که نگران کيش نباش و استراحت کن ولي من که وجدانم اجازه نمی‌دهد و سابقه ندارد که کار را نيمه رها کنم. چه کنم که توان از من سلب شده است (البته فعلاً، من به خدا اميدوارم که به زندگي برمي‌گردم. انشاءالله). شب جناب حاج آقاي دهقان از دوستان بزرگوارم و از شرکاء محترم شرکت از يزد با من تماس تلفني داشت و حال من را مي‌پرسيد و نگران بود.

از ايشان استدعاي دعا کردم، آخر عزيزانم! خداوند دعاي انسانهاي مخلص را قبول مي‌کند. حاج آقاي دهقان بسيار انسان پاک، لايق، صادق و مؤمني است. اصولاً يزدي‌هاي قديم از حيث ديانت و شخصيت معروفند. جناب حضرت حجه الاسلام احمد محصل يزدي را در ايرانشهر که هميشه منزل مرحوم حضرت مولانا قمرالدين (برادر بزگوارم) بود دقيقاً يادم هست. ما کوچک بوديم ولی به خوبی يادم هست که برادرم ايشان را خيلي دوست داشت و با هم رفيق بودند. يزدي‌ها با علما سخت عجين هستند و واقعاً با ايمان.

خلاصه جناب حاج دهقان ديشب سرحالم آورد. خدا خيرش دهد و هميشه سالم باشد و در خانواده و جامعه سرافراز. پسرم محمد قرار است امروز نتيجه نهايي و مکتوب M.R.I را بياورد و شايد موقتاً مرخص شوم. منتظرم تا خدا چه بخواهد.

نوشته شماره (5)

براي اين که ارتباطم از طريق وبلاگ با دوستان عزيز و خوانندگان محترمي که همواره به اين نوشتار لطف داشته و مطالعه کرده‌اند قطع نشود، حسب پيشنهاد فرزند عزيزم شمس‌الدين قرار شد از امروز چند سطر مختصري از وضعيت فعلي حالم و رخدادهاي اطراف، تنظيم و توسط فرزندانم در وبلاگ منظور شود. اين هم نعمتي است بس بزرگ. برای من که حال بنا به مشيت الهي فعلاً از نوشتن و کار با کامپيوتر و بهره‌مندی از تکنولوژي روز به کنار باشم، زحمت به روزرساني وبلاگ را اين عزيزانم مي‌کشند و مسلماً سلسله خاطرات که اکنون در حيطه وزارت کشاورزي قرار دارد، به وسيله فرزندانم ادامه خواهد يافت و بقيه ماجرا از اين بابت مشکلي وجود ندارد. روز عيد سعيد قربان تعدادي از دوستان بزرگوار عزيز بلوچ ساکن تهران پس از اداي فريضه نماز عيد، لطف کرده و به ديدن پدرم آمدند. همه آنها ضمن تأثر از وضعيت پيش آمده، از خداوند بزرگ براي پدرم عافيت  و سلامت عاجل می‌طلبيدند. بر اثر دعاي خير آنان اکنون حال پدرم قدري بهتر شده است. به درگاه خدا بسيار شکرگزاريم. دوستان زيادي نيز از شهرهاي مختلف استان تماس تلفني داشته و همه به درگاه الهي با دعاي خير آرزوي سلامتي می‌کنند. در تاريخ 5/11/83  جمعي از پرسنل محترم سازمان خدمات موتوري شهرداري تهران به عيادت ايشان آمدند. صحنه جالبي بود چرا که آنها به پدر بسيار ابراز علاقه کردند و براي ايشان بسيار دعا نمودند که اين موضوع براي ما فرزندان جاي بسي افتخار بود. جناب حاج عبدالکريم اربابي نماينده محترم دوره‌هاي اول و دوم چابهار در مجلس نيز لطف کرده و به ديدن ايشان آمدند. خداوند اجرشان دهد. از همه بزرگواران بسيار سپاسگزارم و انشاءا… خداوند، آنها و خانواده‌هايشان را هميشه سلامت بدارد.

نوشته شماره (6)

ديروز چهارشنبه مورخ 7/11/83 تعدادي از برادران بلوچ و سيستاني و همچنين تعدادي از برادران نماينده مجلس و دوستاني از مناطق کردنشين و سه نفر از وکلاي دادگستري به ديدن پدر آمدند و ضمن عيادت، براي ايشان دعاي عافيت نمودند. همچنين دو نفر از روحانيون برجسته زاهداني نيز لطف نموده و طي تماس تلفني ابراز محبت کردند و از روحيه بالاي پدر در اين دوران بيماري بسيار خرسند شده و آرزوي سلامتي نمودند.

نوشته شماره (7)

عموی بزرگوارم جناب آقای شهاب الدين عليرغم ناراحتی کمر که سالها دارد، به اتفاق برادرم محمد که در ايرانشهر بود، ديروز پنج شنبه به تهران آمد. پدرم از ديدن ايشان بسيار خوشحال شد و روحيه گرفت. بعدازظهر هم دوستان قديمی و نزديک پدر که خبرنگار هستند، لطف کرده و برای عيادت ايشان آمدند. آنها ضمن تأثر از ضايعه پيش آمده، از درگاه خداوند دعای عافيت نموده و به طور کلی ديدار خوبی برگزار شد.

نوشته شماره (8)

خداوند بزرگ را شاکرم که فرزندان عزيزم عليرغم بيماري من و عدم توانم براي ادامه نوشت وبلاگ، با نوشتن مختصر مانع از تعطيلي وبلاگم شدند. اين سعادت و افتخار بزرگي براي من است و از اين عزيزان جداً راضي و سپاسگزارم. پس از آمدن از بيمارستان و بستري شدن در منزل متأسفانه هنوز يک هفته از بيماري نگذشته بود که پاي چپم از زير زانو تا مچ به شدت درد گرفت. اين درد جداً مرا به کام مرگ رسانده بود. با پزشک معالج جناب آقاي دکتر طباطبايي تماس گرفته شد و ايشان دستور دادند که به بيمارستان مهراد بروم. البته ناگفته نماند در تمام اين مدت برادر بزرگوارم که سمت پدري به من دارد (شهاب الدين) در کنارم بود. ايشان سخت مضطرب و الحمدلله در کارها جدي و توانا بود. به بيمارستان مهراد رفتم دقيقاً روز 19/11/83 بود. در بخش اورژانس اين بيمارستان جناب آقاي دکتر منادي‌زاده معالجه را شروع کردند. ايشان متخصص بسيار حاذقي هستند که اين کار را نيز به خوبي انجام دادند. الحمدلله با همت جناب آقاي دکتر منادي‌زاده با آمپول و ساير داروهاي لازم مسير بهبودي را طي کردم و پس از يک هفته که استراحت مطلق برايم منظور شده بود، توانستم با واکر قدم بزنم که بعد از 5 روز واکر نيز کنار گذاشته شد و از تخت پياده شدم و به راه افتادم. خداوند خيرشان بدهد انصافاً به من کمک کردند. جالب بود در اين مدت هر روز يک آزمايش خون براي بررسي P.T از من گرفته می‌شد و در 5 روز اوليه بستري شدنم در هر شبانه روز 4 نوبت خون مي‌دادم که اين امر براي من خيلي سخت بود ولي ارزش به دست آوردن سلامتي را داشت. در حال حاضر قدم مي‌زنم و راه مي‌روم و به لطف خدا و همت دوستان پزشکم مشکل نگران کننده‌ای ندارم. اکنون هفته‌اي يک بار آزمايش P.T مي‌دهم که هر بار بر بهبودي تأکيد مي‌شود. برادر عزيزم جناب ابومنتصر که اکنون در انگليس ساکن شده در تماس تلفني، از وضعيت پيش آمده سخت متأثر شد و با همکاري جناب آقاي دکتر ملک که از خوبان بلوچستان است و از بد حادثه ايشان نيز ساکن انگليس شده است، بيمارستان و پزشکي را براي معالجه‌ام آماده نمودند و به من e-mail فرستادند که بروم. ولي خوب، مشکلات عديده از جمله مشکل مالي (بدون تعارف) مانع از اين سفر شد. شايد اگر خدا بخواهد پس از فروش منزلم در ايرانشهر راهي انگليس شوم. از بيمارستان در تاريخ 5/12 مرخص شدم، روحيه‌ام اين بار سخت آشفته و خسته شده بود گر چه برادرانم شهاب‌الدين و نجيب‌الدين در کنارم بودند و همچنين آقاي محي‌الدين ملازهي (خواهرزاده‌ام) و معين‌الدين (برادر زاده‌ام) و نيز آقاي عزيزاله احمدي و ذبيح‌اله احمدي و خواهرانم به ديدنم آمده بودند ولي خداوند به بزرگي خود، انسان را از بيماري و بيمارستان برهاند که خيلي سخت است. واقعاً دادم درآمده بود. 6 روزي را به دبي رفتم تا استراحتي کوچک ولي کافي را داشته باشم. سفر بسيار خوبي بود، با دوستان جديدي آشنا شدم و برنامه‌اي را که دنبال مي‌کردم قدري سر و سامان دادم، البته حمايت دوستان عزيزم بسيار مؤثر بود. دوستان خوبي به جمع دوستانم اضافه شدند. در دبي که دقيقه‌اي براي آدم‌ها غنيمت است، بعضي از دوستان يک روز کامل را با من بودند و چنان لطف کردند که پاسخ آنان از اين ناتوان غيرممکن است. ديشب به تهران برگشتم. حال و روحيه‌ام بهتر است و از شنبه بايد به بيمارستان براي آزمايش بروم و پيگير روند معالجه‌ام باشم تا شايد به لطف خداوند قبراق و سرحال و سالم باشم که انتظار و اميدم نيز چنين است. در بيمارستان دوستان زيادي لطف کردند و به ديدنم آمدند گر چه من قابل نبودم و آنها بزرگوار بودند. تعدادی را صرفاً براي اينکه قدري اداي دين کرده باشم، ذکر مي‌کنم. جناب آقاي دکتر کلانتری وزير سابق کشاورزی، جناب آقاي مهندس طهماسبي معاون محترم باغباني وزارت جهاد کشاورزي، جناب آقاي دکتر انگجی، جناب آقاي مهندس شريعتمدار معاون محترم زراعت وزارت جهاد کشاورزي، جناب آقاي مهندس کربلايي قائم مقام محترم معاونت باغباني وزارت جهاد کشاورزي، شوراي اسلامي کار سازمان خدمات موتوري شهرداري تهران و تعدادي از دوستان ديگر اين سازمان، مدير عامل محترم سازمان بازيافت شهرداري تهران (جناب آقاي دکتر ابراهيمي)، جناب آقاي کرد کاظمي عضو محترم هيأت مديره و سهامدار شرکت مهندسي شهر سبز کيش، دوست خوب و لايق و مهربان جناب آقاي علي ملک مدني که از سفر انگليس اخيراً به وطن بازگشته بود، جناب آقاي گل محمد بامري، جناب آقاي صميمي، جناب آقاي آرين‌نژاد، جناب آقاي مهندس محمودي، جناب آقاي مهندس بيگ مرادي، جناب آقاي مهندس عديلي معاون محترم شهرداري منطقه 4 تهران، جناب آقاي اصغرزاده معاون سابق مالي و اداري سازمان بازيافت شهرداري تهران و تعدادي از دوستان خبرنگار خصوصاٌ جناب آقاي ملازاده، جناب آقاي زارع و جناب آقاي مهندس قاسمي. انشاءالله پس از انجام آزمايشات و آرامش روحي، ادامه نوشته‌هايم را در زمينه حضور در شهرداري تهران شروع خواهم نمود.

نوشته شماره (9)

عيد قربان، آزمون بزرگ انسان در اطاعت از خالق

عيد قربان به عنوان يكي از اعياد بزرگ مسلمانان، عيد پيروزي وظيفه بر غريزه و عقل و وحي بر هوي و هوس است. از اسرار و حكمت قرباني، فدا كردن مال و انفاق آن در راه خدا و كشتن حيوان به عنوان نماد و سمبلي براي كشتن نفس اماره است. انسان خداشناس در اين روز با شمشير برنده عقل و ايمان، حيوان نفس كه مدام وي را به كارهاي زشت وا مي‌دارد مقتول مي‌سازد و خانه دل را از لوث نفس لئيم پاك مي‌گرداند و آن را در راه حق و پيشگاه محبوب قرباني مي‌كند. هدف اصلي در مساله قرباني، رسيدن به مقام عالي تقوي است، قرآن در اين زمينه مي‌فرمايد: اين قربانيان كه زائران خانه خدا به هنگام توقف در مني ذبح مي‌كنند، گوشت يا خون آنها به خدا نمي‌رسد، بلكه هدف از قرباني، شكوفا شدن روح ايثار و نشان دادن مقدار عشق و قرب به خدا و تقوي است. عيد قربان را “عيد اضحي” نيز مي‌گويند، اضحي به معناي ارتفاع روز و امتداد نور آفتاب است و هنگامي كه خورشيد قبل از ظهر بالا مي‌آيد، آن هنگام را ضحي گويند. چنانچه در قرآن كريم نيز در آيه “والشمس و ضحها” به آن قسم ياد شده است.

هنگامي كه حجاج موقع بالا آمدن آفتاب قرباني مي‌كنند و قرباني را اضحيه يا ضحيه گويند بدين سبب روز دهم ذي‌الحجه را كه قبل از ظهر آن، عمل قرباني انجام مي‌شود عيد اضحي نيز گفته‌اند. “قربان” عبارت از كارهاي نيكي است كه انسان به وسيله آن خود را به رحمت خداوند نزديك كند، بنابراين عمل نيكي كه انسان انجام مي‌دهد تا به وسيله آن خود را به رحمت حق تعالي نزديك سازد، قربان نام دارد. از جمله اعمالي كه حجاج در روز دهم ذي‌آلحجه در سرزمين مني بعد از رمي جمره انجام مي‌دهند كشتن شتر، گاو يا گوسفند و انفاق آن به مستحقان است تا به وسيله اين عمل نيك به رحمت پروردگار نزديك شوند كه آن را قربان گويند.

در زبان فارسي نيز كلمه قربان به معني فدا شده و كشته شده در راه دوست به كار مي‌رود و با الحاق “ياء نسبت” به‌آن نيز به معناي امتثال امر خداوند متعال و تقرب به سوي اوست.

تاريخ قرباني بسيار قديمي است و از زمان حضرت آدم ابوالبشر(ع) معمول بوده و در اديان گذشته نيز جز مقررات ديني به شمار مي‌آمده است. قرباني فرزندان حضرت آدم(ع) نخستين قرباني در عالم به شمار مي‌رود، كه در آيات 27، 28، 29 و 30 سوره مائده به آن اشاره شده است. قرباني حضرت ابراهيم خليل(ع) يگانه فرزندش اسماعيل(ع) بود كه در آيات 102 تا 107 سوره صافات بيان شده است، نيز بيانگر این سنت ديرين از گذشته تا زمان حاضر است. در زمان حضرت موسي(ع) به عقيده يهوديان دو نوع قرباني به نام “دموي” و “غير دموي” معمول بوده است. به عقيده آنان، قرباني دموي به سه قسمت تقسيم مي‌شود، قرباني كه آن را به آتش مي‌سوزانند و جز پوست آن چيزي باقي نمي‌گذارند، قرباني كه براي جبران گناه تقديم مي‌كردند و قسمتي از آن را مي‌سوزاندند و قسمت ديگر را براي كاهنان باقي مي‌گذاشتند و قرباني كه براي تندرستي انجام مي‌دادند و در خوردن گوشت آن مختار بودند. بر اساس عقيده يهوديان، قرباني غير دموي عبارت از رها كردن حيوان در بيابان‌ها بود كه اعراب نيز از بني‌اسرائيل تقليد كردند و به عنوان تقرب به بتان خود، حيوانات را در بيابان رها مي‌كردند. دين اسلام اين عادات نكوهيده را تحريم كرد به‌گونه‌اي كه در آيه 103 سوره مائده از اين نوع قرباني به نام “بحيره و سائبه” نام مي‌برد. مسلمانان بنا بر رسم ديرينه در اين روز نماز به پا مي‌دارند و به نيت قرب الهي حيواني را ذبح كرده و گوشت آن را تقسيم مي‌كنند.

نوشته شماره (10)

کار در شهرداری تهران در مقطع فعلی تمام شد و آنطور که عرض کردم به پايان رسيد ولی دنيا که به آخر نرسيده است. چند روزی را به سفر رفتم و پس از برگشتن برای ديدن دوستان قديمی که مدتها از آنها خبری نداشتم، رفتم. در يکی از روزها وقتی که به ديدن جناب آقای مهندس ياسايي، جناب آقای صديقی و جناب آقای کورکی به شرکت سرمايه‌گذاری کشاورزی رفتم، جناب آقای مهندس ياسايي گفتند که جناب آقای مهندس ملک‌مدنی چند بار از شما پرسيده‌اند و می‌خواهند شما را ببينند. جناب آقای مهندس ملک‌مدنی انصافاً به گردن من حق داشته و در برادری و مردانگی و رفاقت حرف ندارد و بسيار بزرگ، لايق و دوست داشتنی است. از صداقت و مهربانی که نگو و نپرس، دريايي از بزرگواری است.

نوشته شماره (11)

با اطلاع قبلی، خدمت آقای مهندس ملک‌مدنی رفتم که ديداری داشته باشم. ديدم کمی از من دلخور است. متأثر شدم ولی حرفی به ميان نياورد. پس از احوالپرسی گفت : آقای ملازهی! شهر تهران پايتخت حکومت اسلامی است و ما برای اين نظام و حکومت زحمت کشيده‌ايم و شما می‌دانيد که ما خيلی در اين جامعه زحمت و مرارت کشيده و نامردی‌های بزرگ و کوچک ديده‌ايم. شما ديديد شورای شهر چه برخورد ظالمانه‌ای کرد و ديديد که يک نفر از مسئولين گر چه حق هم با من بود از من و از شهر تهران و از مديريت شهری حمايت نکرد. و من با آن اوضاع رفتم. دلم خوش بود که شماها هستيد و کار می‌کنيد. چرا با يک حرف نسنجيده فردی، اصل را رها کرده و خدمت را برای مردم تهران تعطيل کرديد. اي کاش باز هم مدارا می‌کرديد و می‌مانديد، ارزشمندتر بود. ماجرا را دقيقاً خدمتشان گفتم و قدری آرام شد.

نوشته شماره (12)

شرکت شهر سبز کيش کارهای خوبی را که اکثراً پايه و مقدمات کار بودند به درستی و خوبی انجام می‌داد. يعنی مطالعات اوليه و بررسی‌های لازم به همراه بخشی از نقشه‌های فاز 1 پروژه‌ها آماده شد و چهار گروه مشاور به طور کامل و با جديت مشغول به کار شدند. همه مشاورين از بهترين‌ها و بسيار پرتوان و با سابقه بودند. داده‌ها کم‌کم آماده می‌شدند و به هر طريق کار گرم شده بود. متأسفانه متوجه شدم از سوی سازمان کيش که خود پيشنهاد دهنده کار و مشوق شرکت و خصوصاً ميزبان جناب آقای مهندس ملک مدنی برای کار در کيش بوده است، سستی و عدم هماهنگی به چشم می‌خورد. برايم قابل درک نبود. پيگيری کردم و معلوم شد که مقاصد نابخردانه‌ای در پشت ماجرا هست و احتمالاً معضل خواهد شد. بيشتر به نظرم حسادت‌ها و يا رقابت‌های صرفاً مادی در آينده باعث اين خلف وعده‌ها شده بود.

پيگيری زيادی کردم و متأسفانه کار به جايي نرسيد. رفت و آمدها، جلسات و ديدارها پشت سر هم انجام می‌شد، چرا که مقدمات کار و ارايه عملکرد، خوب و ماندگار بود و آقايان تصميم قاطع برای جلوگيری از انجام کار را داشتند. چون هماهنگی سرانجامی نيافت، نهايتاً کار به تعطيلی کشيده شد که اکنون از طريق مراجع ذيصلاح قابل پيگيری هست.

نوشته شماره (13)

ادامه اين جريان يعنی روند خدمت من در شرکت مهندسی شهر سبز کيش مصادف شد با بيماری جدي من و نهايتاً سکته مغزی که منجر به بستری شدن در بيمارستان مهراد گرديد. با اين اتفاق کارها ظاهراً به کندی پيش می‌رفت که با درايت و تلاش جناب آقای مهندس ملک مدنی اينطور نشد. جلسه‌ای را در جزيره کيش ترتيب دادند و ايشان به اتفاق تعدادی از مشاورين شرکت در سفری به کيش، تقريباً ابهامات بی‌مورد ايجاد شده از سوی سازمان منطقه آزاد کيش را پاسخ داده و به شفافيت پروژه افزودند ولی چون ديدگاه مديران سازمان، ديدگاه قبلی که از جناب آقای مهندس ملک مدنی برای ارايه کار ماندگار در جزيره کيش دعوت کرده بودند نبود، به خودی خود کاری از پيش نمی رفت و حال چه هدفی را مد نظر داشتند خود دانند و خود مسئول. پس از 6 ماه از بيماری و پايان دوران نقاهت به کارم برگشتم و ديدم اثری از کار نمانده و فقط دفتری و يک نفر منشی که اين نه تنها قابل قبول نبود بلکه آزار دهنده هم بود. تا خدا چه بخواهد.

نوشته شماره (14)

دلا بسـوز که سـوز تو کارهـا بکنـد                        نياز نيـم شبی دفع صد بـلا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار             که رحم اگر نکند مدعـی خدا بکند

عتاب يار پريچهره عاشـقانه بکش                        که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند

طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليک         چـو درد در تو نبيند که را دوا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بـردارند                        هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بيـداری                      به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند

بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد                مگر دلالت اين دولتش صبا بکند

نوشته شماره (15)

مرا به رندی و عشق آن فضول عيب کند             که اعتراض بر اسرار علم غيب کند

کمال صدق و محبت ببين نه نقص گناه              که هر که بی هنر افتد نظر به عيب کند

ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوی                 که خاک ميکده ما عبير حبيب کند

چنان زند ره اسلام غمزه ساقی                            که اجتناب ز صهبا مگر صهيب کند

کليد گنج سعادت قبول اهل دل است                 مباد آنکه درين نکته شک و ريب کند

شبان وادی ايمن گهی رسد به مراد                     که چند سال به جان خدمت شعيب کند

ز ديده خود بچکاند فسانه حافظ                          چو ياد وقت شباب و زمان شيب کند

نوشته شماره (16)

همراهان عزيز و گرانقدر! نوشته‌های ذيل را همزمان با پيگيری‌های روزانه قبلاً تدوين کرده و قصد به تقديم بوده است ولی متأسفانه به علت گرفتاری، نوشتن ميسر نگرديده است. اکنون که فرصت حاصل گرديده نوشته‌هايم را به تدريج تقديم می‌دارم : استقرار جناب آقای دکتر قاليباف در شهرداری تهران مسلماً انتصابات جديدی را در حد معاونين و مديران شهرداری به دنبال دارد و بايد منتظر بود که چه اتفاقاتی يکی پس از ديگری خودنمايي می‌کنند. مصاحبه‌ها زياد شده، کارکردها به رخ کشيده می‌شوند، مديرانی که تا ديروز ذره‌ای اثر از وجود خود بروز نداده‌اند امروز صدرنشين روزنامه‌ها هستند و آنچنان حرف می‌زنند و مصاحبه می‌کنند که انگار قهرمانان جنگ‌های افسانه‌ای هستند. انصافاً اگر مصاحبه‌ها را در کنار هم بگذاريم و هيأتی بيطرف و عالم به کار آنها را بررسی و مقايسه کنند خواهيد ديد که بيش از حد و مرز تهران فعلی کار کرده‌اند و يا برنامه برای آتی دارند. خوب بعدها معلوم می‌شود که يک من ماست چقدر کره دارد!

انتظارها از شهردار جديد تهران با آن سابقه خوب و بهتر است بگويم عالی در مديريت کلان نيروی انتظامی بسيار زياد است و ايشان می‌بايست با نهايت درايت و مديريت و با رعايت ضوابط و شرايط احراز، افراد همکار خود را انتخاب و به کار بگمارد که حقاً اکثريت معاونين ايشان خوب گزينش شده‌اند. علی‌الخصوص برای معاونتهای فنی و عمرانی، امور مناطق و خدمات شهری قويترين‌های علمی، تخصصی و اجرايي را انتخاب کرده است که از اين بابت مشکلی نخواهد داشت، ولی در مورد سايرين، قدری اين روند خوب نبوده و در يک مورد به کلی خارج از انتظار بوده است. يعنی اين مورد چون نمی‌تواند پا به پای جناب آقای دکتر قاليباف و معاونين قدر ايشان حرکت کند، مسلماً با مشکل مواجه خواهد شد که البته اميد است اينطور نشود. در اوايل آذرماه (سه ماه) قبل برای شروع همکاری مجدد در شهرداری تهران به دفتر جناب آقای دکتر کرباسيان معاون محترم خدمات شهری شهرداری تهران دعوت شدم. البته اين دعوت مستقيماً توسط جناب آقای دکتر کرباسيان به عمل آمد. طوری که مطلع شدم جناب آقای مهندس ملک‌مدنی (شهردار محترم اسبق تهران) و جناب آقای مهندس حقانی (معاون محترم اسبق خدمات شهری شهرداری تهران) و نيز دوست عزيزم جناب آقای ملازاده در اين امر دخالت داشته‌اند. بالاخره عصر روز بعد خدمت جناب آقای دکتر کرباسيان رسيدم. پس از احوالپرسی و تشريح اوضاع و کارهای شهرداری توسط ايشان از من خواستند که به عنوان مشاور اجرايي در خدمات شهری همکاری جديدی را با حوزه خدمات شهری شروع کنم. من نيز به نظر ايشان و خصوصاً به نظر بزرگوارانی که من را به ايشان معرفی کرده بودند احترام گذاشتم و اعلام آمادگی کردم که در خدمتشان باشم.

نوشته شماره (17)

قرار شد با توجه به برنامه‌ريزی قبلی سفر لندن را باطل نکنم و به مسافرت بروم و بعد از سفر عملاً مشغول به کار شوم که در نهايت به همين صورت عمل کردم. پس از پايان سفر، يعنی در تاريخ 14/10/84 وقتی که در محل کارم حاضر شدم متوجه شدم که روی ميز کوچک جلوی مبل، گزارش شرح خدمات مطالعات طرح جمع‌آوری مکانيزه زائدات جامد شهر تهران را قرار داده‌اند تا بخوانم و برای جلسه ساعت 10 صبح آماده شوم. گزارش را دقيقاً مطالعه کردم. متوجه شدم که 3 سال قبل، اين گزارش توسط گروه تخصصی برنامه‌ريزی توسعه مکانيزاسيون خدمات شهری که من هم افتخار عضويت در آن را داشتم، تهيه شده است و بدون کم و کاست روی کاغذهای جديد تايپ شده و در اختيار حوزه معاونت خدمات شهری قرار گرفته است. جداً تعجب کردم. خوشبختانه متن گزارش گروه تخصصی را من در وبلاگ شخصی‌ام که همين مکران تاک است، قرار داده‌ام که دوستان بخوانند و از قضا تعدادی استقبال هم کردند و عده‌ای نيز مرا به باد تمسخر گرفتند که البته بی تقصير بودند چون نمی‌دانند و هرگز ندانسته‌اند که کار و تلاش چيست! بلکه با وضعيت ظاهری برخورد کرده و چون با اين کوچک، اختلاف سليقه داشته‌اند کارها را نيز وارونه ديده و نظرات منفی می‌دادند. به هر حال، فوراً به منزل تلفن کردم که همان لحظه گزارش گروه تخصصی برنامه‌ريزی توسعه مکانيزاسيون در خدمات شهری را که در وبلاگ قرا داده‌ام، برايم ارسال کنند تا با اين شرح خدمات تطبيق دهم و برای جلسه ساعت 10 آماده شوم که اينطور هم شد.

نوشته شماره (18)

آنچه که در جلسه 14/10/84 مطرح شد بسيار مهم و جالب بود. البته اين را عرض کنم که نظر جناب آقای دکتر قاليباف و نيز نظر جناب آقای دکتر کرباسيان بهبود اوضاع جمع‌آوری زباله شهر تهران و ارتقاء کار از سنتی به مکانيزه است که در نوع خود بهترين نظر است و بايد دقيق و با شيوه‌ای کارشناسی و حالتی که بشود به آن استمرار بخشيد به مرحله اجرا درآيد. متأسفانه آنچه که از روند برمی‌آيد آرزوها را تأمين نمی‌کند. در جلسه بحث اين می‌شد که ماشين بايد خريد و ماشين را بايد به کار گرفت. چه ماشينی با چه ظرفيتی، برای چه مقدار کار و چه ميزان فعاليت هنوز محاسبه نشده است. افراد دنبال نامند و آوازه. بالاخره شهردار محترم تهران و معاون و مسئول خدمات شهری شهرداری تهران قصد کاری بزرگ و تقريباً زمين مانده از قبل را دارند که بسيار هم بجا و درست فکر کرده‌اند. مديران اجرايي بايد و بايد دنبال کار آن هم به شيوه‌ای منطقی باشند. مکانيزاسيون در خدمات شهری بايد عملی شود و لاغير. ولی چطوری؟ اينجاست که بايد حساب کرد. احساس و منيت بايد جايش را به منطق و ضابطه بدهد. اگر داد کارها عملی می‌شود و آبرومندانه نيز ادامه پيدا می‌کند در غير اين صورت مشکلی بر انبوه مشکلات افزوده خواهد شد. چه کنم. آدم حرفش را به کجا ببرد و به چه کسی بگويد. بالاخره وارد کار شده‌ام تا آنچه را که اندوخته‌ام به کار برم و يا تماشاچی باشم که اين کار من نبوده و نيست و هميشه اظهار نظر کرده‌ام و حرف دلم را زده‌ام و لو اينکه کسی باور نکند و يا گلايه‌مند شود.

نوشته شماره (19)

کار خيلي حساس و بزرگ است چرا که مقوله توسعه مکانيزاسيون در خدمات شهري بحثي بسيار گسترده و جداً ظريف است. نمي‌توان آن را در حد يک جلسه و يا يک گفتار و نوشتار گنجاند و مطرح کرد و از آن عبور نمود. فعلاً بحث‌ها در مورد آمادگي براي مقابله با بحران‌هاي احتمالي در اين زمان حساس، تغيير مديريت است. بالاخره ماشين‌هاي زيادي را همينطور بدون برنامه خريداري نموده‌اند و يا آماده خريداري است. حال اين ماشين‌آلات چه هستند و چقدر مي‌توانند کارگشا باشند روي آن بحث است. ولي مهم آن است که آيا صرف تهيه و تأمين ماشين آن هم تا اين سطح مي‌تواند کارآمد باشد و مشکل خدمات شهري را حل کند و براي آينده مي‌توانيم بگوييم که مکانيزاسيون را در شهر تهران که الگوي کلان شهرهاي ديگر کشور است انجام داده‌ايم؟ قطعاً پاسخ منفي است. مقوله مکانيزاسيون با دپو کردن ماشين‌آلات با توقعات شهرداري تهران از مکانيزاسيون و خدمات شهري منافات دارد، چرا که مکانيزاسيون دستيابي به مطلوبترين دانش فني با اعمال روشهاي مکانيزه و انجام دادن امور براي نظافت مناسب شهري با حداقل هزينه و حداکثر بهره‌وري را به ما ديکته مي‌کند و يا تعريف کلي مکانيزاسيون را که اينطور خواهد بود : مکانيزاسيون عبارت است از کاربرد صحيح ماشين در چرخه خدمات شهري به منظور اقتصادي نمودن خدمات و کاهش صعوبت کار و هزينه‌هاي مرتبط و نيز انجام به موقع عمليات، به ما گوشزد می‌کند. حال با اين تعريف و آن اهداف، بايد قبل از همه مراحل و ارکان مکانيزاسيون را که عبارتند از : 1- نيروي انساني، 2- اعتبار، 3- ماشين، به طريق شايسته برنامه‌ريزي نمود و براي هر يک از اين موارد بحث‌هاي جدي و فراوان مطرح است که در حد اين گزارش نمي‌باشد.

نوشته شماره (20)

با توجه به گزارش‌هاي مکرر در جلسات، تعداد زيادي ماشين‌آلات خصوصاً انواع کاميون در قالب توسعه مکانيزاسيون خريداري و يا با توجه به اعلام مسئول محترم قرار است که ليست جديد براي خريد بيشتر هم داده شود و باز هم خريد صورت گيرد. به نظر اينجانب اين توسعه مکانيزاسيون نيست بلکه کاميونيزاسيون است و حل معضلات شهري از اين روش متصور نخواهد بود چون اين پروسه نياز به سنجش دقيق و کارشناس شده ندارد و صرفاً جهت ضرورت خريد انجام مي‌شود. قطعاً در آينده مشکل ساز شده و چه بسا شهرداري را در چالش جدي با مراجع ذيصلاح و خصوصاً جامعه شهري و افکار عمومي قرار خواهد داد. تزريق بيش از 700 دستگاه نيسان بسيار شيک مخصوص جمع‌آوري زباله و نيز حدود 250 الي 300 دستگاه خاور تخصصي حمل زباله طرح ميچکا تحويل شده به مناطق و در حدود 3 سال قبل چرا در امر مکانيزاسيون حضور ندارند. زباله شهر تهران با کاميون‌هاي روباز 911 و 608 قديم که خود به نوعي زباله هستند جمع‌آوري مي‌شوند. تردد اين کاميون‌هاي فرسوده چهره شهر را زشت و مردم را آزار مي‌دهند و از همه مهم‌تر تلاش‌هاي خالصانه و خستگي‌ناپذير مديران محترم و پرسنل معزز شهرداري را از بين مي‌برند که خود به خود ادامه اين روند مردم را ناراضي و طلب‌کار از شهرداري مي‌نمايد. ماشين‌هاي جاروب و جدول‌شور حضوري عيني و عملي در شهر ندارند و شهر کثيف است. براي اين معضل که از اولويت توسعه مکانيزاسيون در خدمات شهري است (مربوط به نيروي انساني و آموزش) چاره‌اي بايد انديشيد و سريع هم اين کار عملي گردد.

نوشته شماره (21)

اگر انصافاً همين تعداد ماشين‌آلات که با هزينه سنگين شهرداري تهران تهيه و با اندک بها به پيمانکاران تحويل شده‌اند با بهره‌وري مختصر نه کامل همراه با نظارت و مديريت دقيق از سوي مسئولين به کار گرفته شوند، قطعاً موضوعيت مکانيزاسيون تا درصدي نسبي و قابل قبول عملي خواهد بود در غير اين صورت دپوي ماشين‌آلات در مقطع فعلي کارشناسي نشده و به صلاح نخواهد بود. نهايتاً پيشنهاد اين بوده است که تيمي مرکب از تعدادي از معاونين خدمات شهري مناطق و مديران سازمان‌ها و شرکت‌هاي مرتبط حوزه خدمات شهري به موضوع دقيقاً پرداخته، حلقه و يا حلقه‌هاي مفقوده موضوع عدم به کارگيري از امکانات را بررسي تا با عيان نمودن مشکلات و موانع و ارايه راهکارهاي عملي، مسير رشد و توسعه مکانيزاسيون در خدمات شهري معين گردد. حال چه خواهند کرد قطعاً دستورشان خير خواهد بود.

نوشته شماره (22)

ديروز عصر براي ديدن آخرين اخبار ايران و جهان به سراغ اينترنت و سايت‌هاي گوناگون خبري رفتم. متأسفانه سايت بازتاب که هميشه اخبار بيشتري را به موقع به اطلاع خوانندگان خود مي‌‌رساند، اين بار نيز پيش افتاده و خبر دردناک حمله به کاروان مسئولين محترم استان سيستان و بلوچستان را در مسير زابل به زاهدان در صدر اخبار خود آورده بود. به دقت و با تأسف خبر را خواندم و بر روي صندليم ميخکوب شده و گيج و مبهوت ماندم. انا لله و انا اليه راجعون. عجب اتفاق وحشتناک و ناجوانمردانه‌اي بود. قدري به فکر فرو رفتم. چرا و چراهاي بسياري در ذهنم في‌البداهه يکي پس از ديگري پرسه مي‌زدند و تمام وجودم را چون زنبوري که به جسمي حمله مي‌کند، با نيش دردناک و سوزان خود سوراخ سوراخ مي‌کردند. به خود مي‌گفتم چه شد. چرا اينطوري؟ چه مي‌شود و چه کسي و يا چه کساني سود مي‌برند و در مقابل نيز چه کسي و چه کساني بي‌جهت آماج بدترين تهمت‌هاي ناجوانمردانه که از اين کشتار نيز بدتر خواهد بود، گرفتار خواهند شد؟ انصافاً توان و رمق فکر از من گرفته شد و ديگر توان غور براي اين فاجعه را نداشتم. تعدادي از اين عده گرفتار و جانباخته را مي‌شناسم. به نام نيک و کردار سالم و آبرومند مشهور بودند. قطعاً در جوار رحمت الهي خواهند بود و در زمره شهدا و صالحين قرار خواهند گرفت. انشاءا… بررسي اين رخداد غم‌انگيز را در روزهاي آتي پي خواهم گرفت البته حق نيست که از اين نوشته‌ها و اظهارنظرهاي شخصی‌ام که به عنوان خاطرات تقديم عزيزان همراه مي‌نمايم، عده‌اي فرصت‌طلب و بگذاريد بي‌پرده بگويم هميشه رسوا، به نفع مطامع زالوصفتي خود بهره گيرند و آنطور تفسير و توجيه کنند که همواره استان محروم و پاکباخته سيستان و بلوچستان از طريق همين برداشت‌ها و تلقينات مغرضانه اين سوداگران وجدان ضربه خورده است. ضمن عرض تسليت به خانواده‌هاي معزز اين عزيزان و مردم قدرشناس و بزرگ سيستان و بلوچستان، از خداوند غفور براي همه جان‌باختگان غفران الهي و براي بازماندگان محترمشان، صبر و اجر آرزو دارم.

نوشته شماره (23)

برابر گزارشات خبری که سايت‌های خبری از روند پيگيری به موضوع هولناک کمين خوردن گروهی از مسئولين محلی در مسير زابل به زاهدان و کشته و زخمی شدن تعدادی از اين گروه،  فرمانده محترم نيروهای انتظامی و وزير محترم کشور بطور جداگانه برای ابراز همدردی به خانواده های عزادار و نيز رسيدگی به امور امنيتی استان  به زاهدان سفر کرده ووزِير محترم کشور  در حضور مردم زابل با ايراد سخنرانی تذکراتی را نيز به مردم حاضر خصوصاً به بلوچستان داده‌اند. سايت بازتاب قدری از سخنان وزير کشور را برای خوانندگان خود به رشته تحرير درآورده است. اين سخنان از زبان مسئولی که خود مسئوليت امنيت کشور را دارد و باور بر اين است که همه آحاد ملت ايران برای ايشان يکسان بايد باشند جای تأسف دارد. وزير محترم کشور در سخنان خود که در جرايد مقداری از آن نيز به چاپ رسيده است متأسفانه از موقعيت پيش آمده خط و نشان‌هايی را برای مردم استان کشيده‌اند که با اين سخنان، قلب ماتم‌زده مردم استان را از خود رنجانده  و جای گله دارد. مردم استان سيستان و بلوچستان چه زابلی و چه بلوچ در طول اعصار و دوران گذشته همواره مورد بی‌مهری‌ها و يا بی‌اعتمادی بعضی از اعضای دولت‌ها که شناختی از خصوصيات مردمی اقوام مختلف را نداشتند قرار مي‌گرفتند. نظام ستمشاهی که دوران خود را دوران شکوفايی می‌ناميد به هيچ وجه به مردم سيستان و بلوچستان توجه که نکرده بماند بی نهايت ظلم هم می‌کرد و به شدت نسبت به مردم بی‌اعتماد بود. مردم ما گله‌ای و توقعی از آن حکومت جور و منفور دوران نداشتند چرا که آنها حکومت سلطانی داشتند و بس جبار و مغرور بودند و هرگز کاری به مردم نداشتند و با يک عده ظالم‌تر ازخودشان هماهنگ بوده و آنچه بر سر مردم سيستان و بلوچستان آوردند که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است. ولی عزيزان پس از ظهور انقلاب اسلامی و حضور عينی اسلام در صحنه سياسی ايران و حاکميت علمای عامل بر اصول و مبانی دينی، ديگر چرا اينطور يک سويه برخورد مي‌کنيد؟ مردم مظلوم بلوچ خود گرفتار اشرارند و انصافاً حکم مرغی را دارند که در عروسی و يا عزا به حسابش مي‌رسند. اميد است  مسئولين  صدر نشين قدری بيشتر به فکر وحدت ملی و رفع مشکلات و معضلات جامعه خصوصاً استان با همت و غيرت سيستان و بلوچستان باشند.

عزيزان و همراهان! از اينکه اين حادثه جديد در مسير زابل ـ زاهدان فاجعه‌ای سنگين و جرم و مصيبتی عظيم است شکی وجود ندارد. از اينکه مردم استان اعم از زابلی و بلوچ در اين ماجرا  همه داغدار و شکسته شده‌اند شکی وجود ندارد. از اينکه در خصوص اين فاجعه تمام مردم بلوچ و سيستانی داغدار بوده و صاحب عزايند  چيزی است که بر همه روشن است. از اينکه بلوچ‌ها در طول تاريخ ياور برادران سيستانی خود بوده‌اند جای ترديد ندارد. از اينکه اشرار برای انجام شرارت خود نه بلوچ می‌شناسند و نه زابلی شکی وجود ندارد و از اينکه آخر کار اين زابلی‌ها و بلوچ‌ها هستند که حافظ منافع ملی و حيثيت منطقه‌شان خواهند بود جای ترديد نيست. حال انتظار بر اين است که مسئولين محترم مرکز قدری به خود آيند و بجای بي‌مهری اقلاٌ از ديدگاه محبت برای التيام دردها با مردم صحبت کنند، نه خط و نشان کشيدن. و اين روش که يکی را در بغل گرفتن و ديگری را با پس‌گردنی زدن و به گوشه‌ای انداختن که ديگر خريدار ندارد و به کلی کهنه شده است و باید از آن پرهيزگردد. خيرالامور اوسطها.

نوشته شماره (24)

رنديم و دگر مستيم تا باد چنين بادا                         توبه همه بشکستيم تا باد چنين بادا

چون قطره از اين دريا ديروز جدا بوديم                   امروز به پيوستيم تا باد چنين بادا

عقل از سر نادانی درد سر ما می داد                         عشق آمد و وارستيم تا باد چنين بادا

ما دست بر آورديم درپاش سرافکنديم                    مستانه از آن دستيم تا باد چنين بادا

زنار سر زلفش افتاد بدست ما                                 زنار چنان بستيم تا باد چنين بادا

آن رند خراباتی رندانه حريف ما است                     او سرخوش و ما مستيم تا باد چنين بادا

ما سيد رندانيم با ساقی سرمستان                             در ميکده بنشستيم تا باد چنين بادا

â از غزليات شيخ بزرگ شاه نعمت الله ولی (رحمت الله تعالی عليه)

نوشته شماره (25)

ديشب در هواپيما و در موقع مراجعت از سفر، روزنامه همشهري را مطالعه مي‌کردم. خبر جديدي از گروگان‌گيري در مرکز شهر زاهدان را داشت. بسيار متأثر شدم. جريان از اين قرار بود که گويا عده‌اي قصد ربودن فردی را که فروشنده مصالح ساختماني بوده است مي‌نمايند و در زيرگذر يکي از خيابان‌هاي شلوغ شهر قصد عملي نمودن نقشه خود را داشته‌اند که خوشبختانه اين بنده خدا با از خودگذشتگي فرزندش که همراه او بوده است از اين معرکه هولناک نجات يافته است. پس از آن مأموران نظامي و انتظامي با محاصره و جستجوي خانه به خانه به دنبال ربايندگان رفته‌اند. حال چه نتيجه‌اي حاصل گرديده کسي خبر ندارد.

اکنون روي سخنم با مسئولين استان است : گويا آدم‌دزدی و يا به قول امروزي‌ها گروگانگيري در استان سيستان و بلوچستان حالت اپيدمي پيدا کرده است و اين شيوه غير قابل قبول، همواره و هر زمان که نيتي بشود در حال انجام و اجراست. اگر اين باور پيش آيد جاي تأسف براي همه دارد و يا خير. اين يک توهم است و نبايد به آن دامن زده شود. وجود اختلافات قومي و محلي در اين منطقه از وطن به حدي است که در جاهاي ديگر کشور نيز به صورت عادي جريان دارد و متأسفانه ما که توان تحليل مسائل اصلي جامعه را نداريم و يا توان خدمت به جامعه و رفع مشکلات و معضلات منطقه از ما به طريقي سلب شده است و بيان ضعف‌هاي خودمان را با توجه به گزارش‌هاي غلط و خودسر و بي پايه و اساسی که همواره به مرکز ارايه داده شده است، متأسفانه دچار تزلزل در گفتار و کردار هستيم. خدا وکيل بياييم قدري رو راست باشيم و مسائل استان را اگر نيت خيري در بين هست که انشاءا… هم هست ريشه‌یابي کنيم و با سعه صدر و تعامل جدي به حلشان بپردازيم. واقعاً دولتي که داعيه حل مشکلات کشورهاي ديگر را دارد از حل معضلات جزئی پيش آمده در يک استان خود عاجز مانده است؟ گمان نکنم اين نظريه صحيح باشد. اگر نيست، پس علت چيست ؟ کسي جرأت پيگيري علل و معضلات موجود را ندارد. چرا؟ بيان تهمت‌ها به همديگر و سعی در انداختن توپ، آن هم به صورت ناجوانمردانه و ظالمانه به زمين ديگری چه معنا دارد. آن هم ديگری که هيچ زمان اجازه و توان دفاع از خود را نداشته و همچنان پتک تهمت و افترا از سوی زورمداران جاه‌طلب بر فرق خونينش همواره فرود می‌آيد و نمی‌تواند دم بزند و از اين حيث درمانده و مأيوس شده است. نمی‌دانم چه آفتی است که استان پرمهر و عطوفت سيستان و بلوچستان را که ترکيبی از بلوچ‌ها، بيرجندي‌ها، سيستانی‌ها، کرمانی‌ها، ترک‌ها و لرها و ساير قوميت‌های بزرگ و کوچک وطن عزيزمان ايران را در خود جای داده و يزدی‌ها و اصفهانی‌ها مانند مشهدی‌های عزيز در آن احساس آرامش می‌کنند اينطور بايد ناامن و قسی‌القلب به جامعه معرفی کرد و بر آن اصرار ورزيد. زهی ناجوانمردی.  دوستی گلايه داشت و می‌گفت مقاله‌ات را درخصوص کشتار مسافران جاده زابل ـ زاهدان در مکران تاک خواندم و شما هم حرف‌هايی را می‌زنيد که ديگران می‌زنند. يعنی محکوم کردن چيزی که نمی‌دانيد برای چه اتفاق افتاد. چرا اينگونه شد؟ چرا بيش از 20 نفر آدم بي‌گناه به راحتي به خاک و خون کشيده شدند. چرا بدون تأمل در موضوع، بي‌مورد بلوچ و زابلي مي‌کنيد؟ چرا شيعه و سني مطرح است؟ آيا واقعاً بحث‌ها همين است؟ وجداناً اين کشتارها و نا امني‌ها ريشه در بحث شيعه و سني و مشکلات قومي و مذهبي دارد؟ والله نه! نمي‌دانم طراحان اين تراژدي‌هاي بي‌اساس و اثر براي قيامت خود چه ديده‌اند. به نظر مي‌آيد اينان برای فرار از مسئوليت و پاسخگويي خود با طرح اينگونه مسائل، افکار عمومی جامعه و مسئولين تراز اول حکومتی را از عملکرد ناصواب خود که همواره ديوار بی‌اعتمادی بين مردم و خود ايجاد نموده‌اند، مبادرت به اينگونه در واقع شعارهای مقطعی و گزارشات دور از واقعيت نموده و راه به ناکجا آباد می‌کشانند و متأسفانه اين بازار گرم‌های بی‌مهر با تقديم اين گزارشات موقعيت شغلی و پست‌های چندروزی خود را محکمتر نموده و همچنان در ايجاد کدورت بين دولت و مردم يد طولايي دارند. حال بايد عرض کنم برادر عزيزم شما ديگر چرا به اين جمع پيوسته‌ای؟ شما که استان را مي‌شناسي و دقيقاً به مشکلات واقفي و مسائل را لمس کرده و به دلايل عديده با آن دست به گريباني، ديگر چرا؟ پس بهتر است قدري دقيق شوي و مسائل را آنطور که هست بنويسي. شايد از اين رهگذر گوش شنوايي باشد و قدري مسائل سامان يابد و بدان که اين نوشتن‌ها شايد بلاي جانت نيز بشوند. زيرا تاجران اين ميدان همواره روزي خود را از بيان و توسعه اينگونه مسائل درمي‌یابند و قطعاً علم نارضايتي به دوش خواهند گرفت ولي هراس به خود راه مده و با بيان واقعيت‌ها خدمتي به جامعه عرضه کن که افتخار تو خواهد بود و پيشينيان تو نيز همواره در اين طريق بوده‌اند. به شيوه راستگويي آنچه را در استان مي‌گذرد بنويس و افشا کن تا شايد فرجي پيش آيد و طريقي آبرومند را بر سبيل وجدان حاکمان بي‌آطلاع و يکسو نگر بگشايد و روزنه اميد و سعادتي براي مردم استان جهت رسيدن به نور اتحاد و يگانگي باشد. انشاءا… . سفارش دوستم برايم جالب آمد و قول دادم که سريعاً نظرات خودم را در شماره‌های بعدي تقديم کنم. انشاءا… مقبول حق قرار گيرد.

نوشته شماره (26)

با توجه به تأکيد تعدادي از دوستان و همراهان عزيز اکنون که وضعيت پيش آمده در استان سيستان و بلوچستان موجب ابراز بعضي نظرات و بحث‌ها در مقاطع مختلف از سوی افراد شناخته شده گرديده است و بعضاً اين نظرات و گفته‌ها نه از باب دلسوزي براي مردم منطقه بلکه مقداری چاشنی بی‌مهری دارند و نمي‌توان به راحتي از کنار آنها عبور کرد و دم برنياورد، لازم گرديد حسب وعده چند سطری را به رشته تحرير درآورم. چرا که گويندگان سناريوهاي دلگيرکننده، برگ برنده‌اي از فاجعه اخير استان به دست آورده و با تحميل نظرات مرتجعانه و ناسيوناليستی، خود را همچنان يکه‌تاز ميدانند. کاري به مباحث حکومتي و سياست‌هاي حکومت در منطقه ندارم چرا که به عنوان يک بلوچ و به عنوان کسي که سال‌ها در مسئوليت‌هاي مختلف در حد توان انجام وظيفه نموده‌ام و در زمان خدمت همواره کوشيده‌ام با تقديم گزارشات دقيق کارشناسي از منطقه به مسئولين رده بالاي نظام، باعث ايجاد هماهنگي و تفاهم بين مردم و دولت باشم. گر چه اين رويه هرگز باب ميل آتش‌افروزان نبود. چرا که با ايجاد هماهنگي و وحدت، بازار مکاره آنان به کسادي گرائيده و آب گل آلودي نبود که شکمی سير، ماهي شکار کنند. اجازه فرماييد فهرست‌وار طي چند واقعيت شمه‌اي از آنچه را که از اول انقلاب تاکنون در استان گذشته است خدمتتان تقديم دارم تا شايد بيراهه‌رفتگان يکه‌تاز را به مسير اصلي که مسير راستي و حقانيت است برگردانيم. قطعاً در اين مسير، سعادت و عزت با بهره‌گيري از اتحاد و تفاهم به سراغمان خواهد آمد.

واقعيت 1 :

درست در فروردين‌ماه سال 1358 يعني حدود 50 روز از انقلاب اسلامي گذشته بود که در يکي از روزهاي خدا، صبح اول کار و تلاش يکي از آقايان با حالتي برافروخته و سراسيمه به منزل برادر بزرگوارم مرحوم حضرت مولانا قمرالدين رحمت‌ا… تعالي عليه آمده و درخواست ديدن ايشان را داشتند. اول انقلاب بود و شلوغي‌هاي انقلابي آنروزها. مرحوم حضرت مولانا علاقه‌اي به تأخير در ملاقات‌ها و برسی اينکه شما که هستيد و برای چه آمده‌ايد و چه مي‌خواهيد را به مصلحت ندانسته و مخالف بودند. هر کسي مي‌آمد همان لحظه ملاقات برقرار مي‌شد. اين بزرگوار را به داخل منزل راهنمايي کردم و در جلوي ايوان منزل و کنار درخت توت که نهر آبي از آن نيز مي‌گذشت از ايشان استقبال شد. پس از احوالپرسي بحث شروع شد که چه مي‌خواهد. ايشان جواب دادند حاج آقا ما در طول تاريخ گرفتار اين اجانب بوديم حال که انقلاب شده همه ما قصد پاکسازي منطقه را داريم. شما لطف کنيد کمک کنيد کليه افراد غيرمحلي، اين شهر را ترک کنند يعني در واقع، مردم آنها را فراري دهند و اينان بايد به شهرهاي خودشان بروند و در اين منطقه که متعلق به ماست، نباشند و ما در مرکز استان و شهرهاي ديگر نيز اين اقدام را انجام خواهيم داد. مرحوم حضرت مولانا قدري مکث کرده و به فکر فرو رفتند. سخت برآشفت و با لحني تند به ميهمان پاسخ داد : آقاي عزيز! ما مسلمانيم و اين آقايان که شما مي‌فرماييد سال‌ها با ما زندگي کرده‌اند و عزيزان ما هستند. در کشور انقلاب شده است که ما محبت بيشتری داشته باشيم، با هم کار کنيم و زندگي کنيم. جاهاي ديگر را کاري ندارم و در اين شهر (ايرانشهر) اگر کسي با مهاجرين که عموماً کسبه و کارمندان دولت و کارگران و نيروهاي فنی هستند، کوچکترين برخورد خلاف ادب داشته باشد با سخت‌ترين وجه با آن مقابله خواهم کرد. ما زماني که اسلام در اين کشور حاکم نبود مسلماني عمل کرديم حال که جاي خود دارد و اسلام ما را مکلف به حمايت از اين عزيزان مي‌کند. نه! نه! معامله‌مان نمي‌شود. اصفهاني و  يزدي، ترک و لر همه عزيزان و برادران ما هستند و در اين شهر سيستاني، بلوچ، بيرجندي، کرماني و مشهدي فرقي ندارند. ما همه برادريم. برويد و زود از شهر خارج شويد. در غير اينصورت هر چه پيش آمد به حساب خودتان. اين بنده خدا از منزل بيرون آمد و پا به فرار گذاشت. هيهات !! که امروز چه مي‌شود گفت. پس از خروج اين بنده خدا از منزل مجدداً صداي زنگ منزل درآمد. معلوم شد شخص ديگري آمده است. به سراغ ايشان باز هم خود من رفتم. ايشان را از مدتي قبل در دلگان مي‌شناختم. ايشان يزدي‌الاصل و متولد زاهدان بودند. در حال حاضر در يکي از وزارتخانه‌ها مسئوليتي دارند. ايشان پيامي از سوي يکي از بزرگان سياسي و انقلابي را که صد در صد در جهت خلاف نظر آن شخص اول بود، آوردند و خدمت مرحوم حضرت مولانا قمرالدين پيام را دادند و گفتند مواظب باشيد که قرار است عده‌اي غيرمحلي‌ها را اذيت کنند و فراري دهند. حضرت مولانا پاسخ دادند و گفتند که خدمت حاج آقا سلام برسانيد و بگوئيد که ايرانشهر و نهايتاً استان با هماهنگي‌هايي که براي ايجاد امنيت با معتمدين و روحانيت شده است، همه همسو و جدي براي ايجاد امنيت در منطقه هستند و مشکلي نخواهيم داشت. پس از صرف چاي و پذيرايي مختصر، اين بنده خدا نيز منزل را ترک کرد. ادامه دارد.

نوشته شماره (27)

واقعيت 2 :

وجود اختلاف نظر يا به قولي اختلاف سليقه در کليه جوامع امروزي اعم از پيشرفته و يا در حال توسعه امري اجتنابناپذير است. هرگز در دنياي امروز براي اظهار نظر عقوبت مشخص نکرده اند بلکه همه اين را قبول دارند که جوامع داراي اختلاف سليقه همواره موفق و رو به رشد هستند. در استان ما (سيستان و بلوچستان) ابراز نظر و عقيده هر چند مختصر و کوچک، بر خلاف قانون محسوب شده و مشکلاتی را ايجاد می‌نمايد. بر همين اساس هيچ کس حاضر به اظهارنظر و بروز آنچه را که در درونش می‌گذرد، نيست و گرچه آنرا به خير و صلاح جامعه هم بداند، ترجيح می‌دهد ساکت بماند و حرفی نزند و به قولی از گفتن پرهيز می‌کند. چرا که نظر را هرگز قرار نيست کسي بشنود و تشخيص دهد که چيست و چرا مطرح می‌شود. آيا اين نظر سود دارد و يا زيان، چه ميزان به نفع منطقه است و چه مقدار زيانبار خواهد بود؟ يکي از دلايل عقب‌ماندگي و سکون در استان، همين عدم تحمل نظرات طرف مقابل است. و از سوی ديگر افراد خاصي با شيوه‌هاي خاص حق ابراز نظر دارند. آنها هر چه می‌خواهند می‌گويند، هر تهمتی را که در مخيله‌شان بگذرد به راحتی به ديگران می‌بندند. باز هم کسی حق اعتراض ندارد. اگر صدايي بلند شود، مادر او را نزائيده و خدا داند که چه تهمت‌های ناجوانمردانه ديگری را بايد تحمل کند. که اين وضعيت باعث عدم برخورداری مردم استان از اظهارنظر ولو هم مختصر و به‌حق، شده است. يعنی شخصی نيامده و تشکيلاتی نخواسته که کسی حرف نزند. بلکه برخوردهای نامهربانه و يکسونگر باعث ايجاد جدايي در اين جامعه گرديده است. حال چه کسی مقصر است؟ همه می‌دانند ولی باز هم کسی جرأت گفتن آن را ندارد که اين خود شيوه‌ای عجيب است. در طرف مقابل يکه‌تازان بی‌امان رمق از همه گرفته و هر چه می‌خواهند می‌گويند. حرفهايشان همواره به کرسی می‌نشيند و اگر هم تلخ باشد، به مذاق‌ها سازگار است. خوب ! اين هم از خصوصيات استان ماست.

دوستان عزيز! مسلماً يک جامعه بسته و گنگ نمي‌تواند در تمام عرصه‌های پيشرفت و رشد و تعالی محلی از اعراب داشته باشد. و قهراً چون نظرات و افکار از او گرفته شده است، گهگاهی اين وضعيت به صورت انفجار بروز مي‌نمايد که متأسفانه حوادث گوناگون اخير را نمی‌توان از اين ماجرا دور دانست. باز هم کسی علاقه ندارد که حرفی بزند. يعنی در واقع نوعی قهر بر جامعه حاکم است. و حال چه کسی بايد به آن توجه کند و به حلش بپردازد معلوم نيست.

توصيه‌ام به همه دلسوزان استان و خدمتگزاران به مردم خوب و مهربان سيستان و بلوچستان اين است که لفاظي‌هاي عده‌ای از منفعت‌طلبان و سوءاستفاده‌کنندگان از جريانات اخير استان را در جرايد هفته‌های اخير بخوانند و از اين وضعيت ابراز تأسف کنند و براي آينده نيز عبرتي ماندني را داشته باشند. و ما علينا الا البلاغ. ادامه دارد.

نوشته شماره (28)

واقعيت 3 :

در تمام دوران و حيات يک جامعه اقتصاد نقش اصلي و مهمي را ايفا مي‌کند. وجود اقتصاد سالم در يک جامعه و يا خانواده باعث عزت و آبروی آن به حساب می‌آيد و باعث رشد و توسعه در مقياس قابل قبولي خواهد بود. وجود اقتصاد سالم و ماندنی در حد متعارف مي‌تواند در روحيه اعضاي جامعه و يا حتي خانواده کوچک استقلال واقعي را ايجاد نمايد و نمادي از سلامت فکر و صلابت را در آنها به ظهور برساند و برعکس آن، همواره مشکل‌ساز و زجر آور است. طبعاً مردم استان ما از اين قاعده مستثني نيستند و با يک آمار سرانگشتي می‌شود حداقل زمان خودمان را به مقياس بررسی بگذاريم و بدون تعارف و بده بستان‌های معمول مشخص کنيم که اوضاع اقتصادي ما چگونه است و در اين وضعيت متأسفانه ايجاد شده چه عواملي نقش اصلي را داشته‌اند. در زمان حکومت گذشته و نظام سلطاني (نمي‌خواهم در اين بحث سيماي سياسي را به نمايش بگذارم و در حد شعار مرگ و درود موضوع را به آخر برسانم، بلکه قصدم اين است که جايگاه و بود و نبود اقتصاد و رفاه اجتماعي مردم استان و توجه حاکمان دوران را به صورت آنچه که در توان و بضاعت کوچکم هست به رشته تحرير درآورم) مردم گرچه توقعي آنچناني از حکومت نداشتند و اگر اقدامي در جهت رفاه مي‌شد چه بهتر و اگر نبود انتظاري هم نبود. معذالک در آن دوران به ظاهر بنا را بر رفع موانع اقتصادي و توجه به احتياجات اقتصادي مردم قرار داده بودند، مثلاً براي اينکه بتوانند مردم را در محل خود نگاهدارند و مانع از نشت جمعيت از محيط‌هاي دورافتاده و کوچک به مرکز استان و يا کشور شوند قدري به کارهاي عمراني و توليدي توجه مي‌شد. وجود شرکت‌هاي ساختماني و راه‌سازي که نمايشی از بنای رشد و توسعه در منطقه به اذهان می‌آورد به حدي بود که کسي به فکر نداري و نيستي برنمي‌آمد. تلاش هر چند مختصر يک يا دو نفر از اعضاي خانواده آنها را در مسير اعتدال اقتصادي قرار مي‌داد و نان بخور و نميري را به سفره مختصر آنها مي‌گذاشت. از اين فراتر وجود کارخانجات بزرگ و کوچک در استان که البته تعداد آنها به تعداد انگشتان دست هم نمي‌رسيد يکي پس از ديگري تحويل جامعه مي‌شد. کارخانجات فراگير بافت بلوچ را با اين نيت که از اين رهگذر حداقل با بکارگيری 5000 نفر يعني در واقع5000 خانوار را در آن زمان تأمين اقتصادي کنند ايجاد نمودند. (مراجعه شود به «بخش صنايع» خاطرات مجلس شوراي اسلامي در همين نوشتار) و در اين مجموعه توليدي فقط مديران ارشد که حکم حداکثر 10 نفر از آنان از مرکز تعيين و تصويب مي‌شدند (هيأت مديره و مديرعامل) خارج از منطقه و بقيه همه نيروهاي محلي منطقه بودند و همواره فعاليت براي جذب نيرو بود. دقيقاً يادم هست که اوايل انقلاب از سوی تعدادی از سياسيون خودخواه و متأسفانه بعضی از تازه به دوران رسيده‌ها آنهم برای اهداف خاص چقدر تلاش مي‌شد که اين کارخانجات نان‌آور و آبرومند منطقه به تعطيلي درآيند. چه شيوه‌هاي ناجوانمردانه‌اي که به کار نرفت و آخر هم آنها که چشم ديدن رشد و توسعه منطقه را نداشتند و خدا وکيل دشمنان قسم‌خورده مردم بودند و نيز به دليل عدم علاقه و مديريت صحيح وزارتخانه مسئول و يا بهتر بگويم وجود سياست دربدری مردم از طريق نابودي اقتصاد منطقه آنچه بر سر بافت بلوچ و مردم آوردند که اينک مشاهده مي‌کنيد. چرا؟ آيا کسی هست که پاسخ دهد؟

نماي ديگر، صدور مجوزهای پی در پی و بدون رعايت مقررات و ضوابط و با نهايت دست و دلبازي در پرداخت اعتبارات کلان به نيروهاي غيرمحلي و دادن امتيازات آنچناني به آنها، مگر غير از اين شد که به کدورت‌ها بيشتر دامن زده شود و ديوار بي‌آعتمادي بلندتر گردد که نتيجه اين بی‌اعتمادی وضعيت حال جامعه است که ملاحظه می‌کنيد. چرا تصميم گيران از واقعيت‌ها فراری هستند و خود را به خواب مصلحتی می‌زنند؟ وضعيت فعلی منطقه دست کاشت آنهاست. چه کم لطفند که همه اوضاع خراب را به حساب مردم می‌گذارند و چوب بی‌مهری و بدخواهی و بی‌تفاوتی را بر فرق هميشه شکافته آنان فرود آورده و چشم‌غره‌‌شان می‌روند. آخر مردم چه گناهی دارند. چرا بايد اين طور رفتار شود؟

دوستان و همراهان عزيز!  چه عواملي و با چه انگيزه‌ای با دادن مجوز خلاف قانون برای حفر چاه‌های متعدد در بالای سد بمپور و حريم آن به افراد شناخته شده و خودي باعث نابودي و مرگ بمپور زنده و نان‌آور منطقه گرديد و پاک‌ترين و مؤمن‌ترين افراد جامعه بلوچ را به خاک سياه نشاند. اکنون اين صاحبان مجوزها و دريافت‌کنندگان اعتبارات کلان دولتی کجايند؟ پرداخت وام‌هاي آنچناني چه شد؟ چقدر وصول شد؟ چقدر در منطقه هزينه شد و چه ميزان از منطقه خارج و در تهران و يا بعضی از مراکز استان‌های بزرگ در مسير بساز و بفروشي هزينه گرديد. معنا و مفهوم اين حرکات چيست؟ آيا واقعاً پندار اين است کار همينجا تمام می‌شود و تاريخ قضاوت نمی‌کند؟ اگر پاسخ آری است اين کبک‌پيشگان بدانند که تاريخ در مورد آنان به هر طريق بد قضاوت خواهد کرد و عملکرد ناصوابشان حساب و کتاب خواهد داشت.

اگر به راستي به عنوان خواهان عزت و حيثيت ملک و ملت وارد گود شويم و در اين رهگذر قدري ايمان و وجدان چاشني کار کنيم به نظر مي‌رسد مسائل استان به راحتي و بدون کوچکترين تنش و نگراني حل و فصل گردد و آرمان گذشتگانمان که اتحاد و يگانگي در تمام امور جامعه است حاصل آيد. پس چرا معطليم. ياا…. ادامه دارد.

نوشته شماره (29)

واقعيت 4 :

گويا جريانات اخير استان ما و کم لطفي‌هاي پيش آمده در آن، درست در زمان حافظ نيز قدري و به صورتي ديگر وجود داشته که باعث گلايه حافظ شيرازي شده است. اگر شماره‌هاي اخير و مرتبط با جريانات اتفاق افتاده در استان سيستان و بلوچستان را در اين نوشتار دقيقاً همراهم بوده‌ايد، واقعيت چهارم جز اشعار پرمعني حافظ نخواهد بود. حال هر کسي مي‌تواند خطابش را به خود و يا به ديگري اشاره رود که به انصاف خودش وابسته است و بس.

يــاري انـدر کـس نمـي‌بيـنم يـاران را چـه شد                  دوسـتي کي آخـر آمد دوسـتداران را چه شـد

آب حيـوان تيـره‌گـون شد خضر فرخ‌پي کجاست           خون چکيد از شـاخ گل باد بهـاران را چه شـد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست         عندليـبان را چه پيش آمـد هـزاران را چه شـد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت       کس ندارد ذوق مسـتي ميــگسـاران را چه شد

لعلــي از کـان مـروت بـر نيـامـد سـالهـاسـت                 تابش خورشـيد و سعي بـاد و بـاران را چه شد

کـس نمـي‌گـويـد که يـاري داشـت حق دوستي             حق‌شناسـان را چه حال افتاد يـاران را چه شد

شـهريـاران بـود و خـاک مهـربـانـان اين ديـار                  مهربانـي کـي سـر آمد شـهريـاران را چه شد

گـوي تـوفيـق و کـرامـت در ميــان افکـنده اند               کس به ميـدان در نمـي‌آيد سـواران را چه شد

حـافـظ اسـرار الهـي کـس نمـي‌دانـد خمـوش                از کـه مي‌پرسـي که دور روزگــاران را چه شد

ادامه دارد.

نوشته شماره (30)

واقعيت 5 :

در دو هفته قبل به مناسبت ميلاد حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي صلی ا… تعالی عليه و آله و سلم، و به سنت هميشگي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، موضوع وحدت به ميان آمد و عليرغم انتظار بر اينکه چون سالجاري به نام آن حضرت اعلام شده است، اقلاً امسال با عظمت بيشتري برگزار شود که متأسفانه کمرنگ برگزار شد. اين مراسم براي مردم ما يک عادت ساليانه شده است. حال چقدر مورد باور واقعي همه اقشار جامعه است و چقدر مفيد، کاري ندارم. خواستم وارد محتواي بحث آن شوم. وحدت يعني يگانگي و واحد شدن. به نظر مي‌آيد با توجه به اعتقادات خاص اسلامي مذاهب موجود در کشور ما و وجود بعضي اختلافات در آن، ناگزير به پذيرش و ادامه همين وضعيت هستيم. با اين روند مسلماً هرگز به عينيت وحدت نرسيده و نخواهيم رسيد. چرا که هيچ يک از مذاهب نمي‌توانند از اصول و فروع اختلافي عدول کنند. انصافاً حق هم همين است و توقع بر عدول، بي‌جا و غيرعملي است. پس بايد به فکر اتحاد اسلامي بود که به نظر مي‌رسد آنچه مدنظر بزرگان است، همين اتحاد اسلامي است که اين يعني ايجاد هماهنگي بين مذاهب اسلامي با رعايت کليه اصول و فروع هر مذهب براي وابستگان به خودش و اين يک حرف منطقی است و پذيرش هم دارد. اين اتحاد را مردم خوب سيستان و بلوچستان همراه با ساير مهاجرين عزيزي که از سراسر کشور در اين استان به کار و زندگي مشغولند به خوبي به کرسي اعتماد نشانده و باور دارند و هرگز جو تفرقه و نفاق بر آنها غلبه نداشته است. خيلي جالبتر آنکه عده اي که اکنون لغت جديد اختلاف و تفرقه را از کتاب جديد لغات خود استخراج و ناجوانمردانه به خورد جامعه مي دهند هرگز جرأت حضور در محضر مردم خوب استان را نداشته و ناگزير به حاشيه رانده شده و از دور صداي واي استانا و واي مظلومين سر مي‌دهند. حال چه پيش آمده است به خودشان مربوط است. در جامعه‌اي که سال‌هاي زيادي مردم آن  با هم برادر وار زندگي کرده اکنون با انگ تفرقه و بي‌اعتمادي از يکديگر دلگير و گوشه‌نشين شده‌اند مسلماً اوضاع برايشان خيلی سخت و غير قابل قبول و تحمل است نبايد چنين وضعی پيش می‌آمد. ناملايمات و وضعيت پيش‌آمده اخير در استان به هر صورت آنچنان بزرگ نيست که بتواند در صفوف به هم فشرده اين مردم (بلوچ و سيستاني) خلل ايجاد کند. مردم به خوبی همديگر را شناخته‌اند و در نهايت آنها کنار هم خواهند بود. در استان سيستان و بلوچستان که غالب جمعيت آن را اهل سنت تشکيل مي‌دهند (که البته اين نظر اينجانب است و قطعاً برادران شيعه مذهب اين را قبول ندارند و اصل اختلاف هم در همين است که يک واقعيت مسلم، هميشه به راحتي انکار مي‌شود)، مردم با توجه به اعتقادات خود همواره از دوگانگي و اختلاف به شدت گريزان بوده و بر اساس توصيه بزرگان و پيشينيان خود و بر پايه فرمان الهي «واعتصموا بحبل ا… جميعاً و لا تفرقوا» همواره و به طريق ممکن، امکان اتحاد با ديگر هم استاني‌هاي خود و حتي کل کشور را همواره فراهم مي‌آورند و به آن پايبند هستند. گرچه اين اتحاد اتحادی يکطرفه و يکسويه است و چون يک طرفه است هميشه دچار تزلزل و گاهي شکنندگي قرار مي گيرد. با توجه به اين اتحاد، مردم براي خود توقعاتي دارند که متأسفانه اين توقعات به صورت يک آرزو همواره در دلها مانده و هر از گاهي با چشم غره‌ها و نهيب کشنده فروکش مي‌کنند و همچنان باري بر دل صاحب آرزو مي‌ماند. گرچه شايد به نظر زورمدارن اين باور برسد که آرزوها را کشته‌اند ولي رخدادهاي تاريخي معمولاً نشان داده‌اند که آرزوهاي يک ملت، حيات آن ملت است و حيات يک ملت را نمي‌شود از او گرفت و زوال‌پذير هم نيست. از مسائلي که معمولاً در جامعه شناسی مطرح بوده و عنايت ويژه نسبت به آن به عمل آمده است، روابط اختلافي و همکاري‌هاي داخلي يک ملت می‌باشد. گروهي که خود را بر حق و برتر مي‌دانند فکر می‌کنند بايد در قدرت باشند و تشکيل قدرت داده، فرقه‌ها و گروه‌هاي ديگر را طرد کنند و يا اجبار به همزيستي ظاهري و همکاري کنند. طبيعت بشري در جاه‌طلبی است وتمايل به آن بسيار زياد، خصوصاً وقتي که تصور وظيفه شرعي در آن کار بشود. قرآن کريم چنين روحيه و رفتار را صريحاً شرک تلقي کرده و شديداً منع مي‌نمايد و مي‌گويد مردم دنيا براي تشکيل امت واحد با پيغمبران متعدد ولي هدف و رب واحد تشکيل شده‌اند، رفع اختلافاتشان را براي آن دنيا رها کرده و بايد کنار بگذارند فعلاً به جای منازعه با يکديگر مسابقه در خير و خدمت برقرار کنند و دسته جمعي چنگ به ريسمان الهي بزنيد. از حدود کشور و قوم واحد نيز بالاتر رفته تمام اهل کتاب را عليرغم اختلافات در شرايع دعوت به کلمه مشترک که پرستيدن خدا و ارباب ندانستن اشخاص است مي‌نمايد.

همين که گفته‌اند «و امرهم شوري بينهم» خواسته‌اند جامعه را از استبداد و انحصار دور نمايند. همگي با وجود اختلافات اعتقادي فرعي و اجتماعي با مشورت يکديگر کار کنند و بين آنان همکاري ملي وجود داشته باشد.

حضرت امير(ع) همکاري يا وحدت ملي را از حدود عقيدتي و اخلاقي نيز بالاتر برده و تعميم به انسانيت مي‌دهد که در دستورالعمل مالک اشتر والي اعزامي به مصر مي‌نويسد : «پيوسته قلبت را از مهر رعيت آکنده و با لطف و مهر ورزيدن به آنان مالامال کن مبادا که چون درنده شکارافکن به خون ريختن آنان بپردازي. چه آنان دو دسته‌اند يا برادر ديني‌ات به شمار مي‌آيند و يا اينکه در آفرينش به مانند تو هستند. بايد که آنانرا ببخشي و از گناهان بگذري». حال بررسي و توجه کنيم آيا کليه مردم استان در يک حد و يک ميزان در اين همکاري و اعتماد ملي مورد نظر، حرمت و احترام دارند يا اينکه به همانگونه که قبلاً در شماره‌هاي گذشته عرض کردم متأسفانه يک گروه را در بغل گرفته‌ايم و نوازش مي‌کنيم و گروه ديگر را پس گردنی زده و به گوشه‌ای انداخته‌ایم.

نوشته شماره (31)

ذکر نکاتي چند از جنيد بغدادي (رحمت‌‌‌‌ا… تعالی عليه) :

دو شمشير :

نقل است که سيدي بود او را ناصري گفتندي. قصد حج کرد. چون به بغداد رسيد به زيارت جنيد رفت و سلام کرد. جنيد پرسيد که: «سيد از کجاست؟» گفت: «از گيلان». گفت: «از فرزندان کيستي؟». گفت: «از فرزندان اميرالمؤمنين علي». گفت: «پدر تو دو شمشير مي‌‌‌‌زد : يکي با کافران و يکي با نفس. اي سيد که فرزند اويي، از اين دو کدام را کار مي‌‌‌‌فرمايي؟». سيد چون اين بشنيد، بسيار بگريست و گفت: «اي شيخ حج من اينجا بود. مرا به خداي ره‌‌‌‌نماي». گفت: «اين سينه تو حرم خاص خداست، تا تواني هيچ نامحرم را در حرم خاص راه مده».

نوشته شماره (32)

ديروز صبح وقتي که براي کار روزانه عازم دفتر کارم در شهرداري تهران بودم، راديو پيام اخبار ساعت 8:30 صبح را مي‌‌‌‌گفت. بسيار برايم جالب بود که مي‌‌‌‌گفت: 85% مردم آمريکا، جغرافياي کشورشان و نيز جغرافياي جهان را نمي‌‌‌‌دانند. اگر نقشه را جلوي يک آمريکايي بگذاريد و اسم ايالتي را به او بگوييد، نمي‌‌‌‌داند که آن ايالت مورد نظر شما در کدام قسمت نقشه کشورشان قرار دارد. بسيار تعجب کردم و افسوس خوردم. البته نه از باب تعجب و دلسوزي براي آمريکايي‌‌‌‌ها، بلکه از بي‌‌‌‌اطلاعي اين گوينده اخبار و تنظيم‌‌‌‌کنندگان و گردآورنده اين خبر راديو. ايشان نمي‌‌‌‌داند که مردم کشور ما هم متأسفانه از جغرافياي کشورشان اطلاعي ندارند. خاطرات گذشته‌‌‌‌اي در اين مورد به يادم آمد که بازگو کردن آن، خالي از لطف نيست. اميد که مفيد واقع گردد.

کشور عزيز ما ايران از استان‌‌‌‌هاي متعدد و دور و نزديک تشکيل شده است و در اين استان‌‌‌‌ها اقوام گوناگون با زبان‌‌‌‌ها و لهجه‌‌‌‌هاي مختلف و فرهنگ‌‌‌‌هاي بسيار متفاوت از هم وجود دارند. انتخاب و پوشيدن نوع لباس و حتي آرايش موي سر و صورت و راه رفتنشان نيز بسيار متفاوت از هم است. چندي پيش دوستي از بلوچستان براي معالجه به تهران آمده بود. در بيمارستاني که مي‌‌‌‌بايست معالجه شود از برخورد مسئول پذيرش دچار کدورت شده بود. به من تلفن زد که به دادش برسم. مي‌‌‌‌گفت: به جرم بلوچ بودنم چنان بلايي به سرم آوردند که به مرگ راضي شدم. موضوع از اين قرار بود که ايشان براي بستري شدن به مدير پذيرش مراجعه مي‌‌‌‌کند و نامه دکتر را مي‌‌‌‌دهد. مي‌‌‌‌گويند تخت نداريم، برو کنار و منتظر باش. ايشان نيز باور مي‌‌‌‌کنند. در اين ميان، ديگران که لباسی و زبانی متفاوت با او داشتند، يکي پس از ديگري مي‌‌‌‌آيند و به راحتي اتاق و تختشان مشخص مي‌‌‌‌شود و مي‌‌‌‌روند. اين بنده خدا تا بعدازظهر گرفتار مي‌‌‌‌ماند. بعد که دوباره درخواست خود را مطرح مي‌‌‌‌کند با نهايت بي‌‌‌‌ادبي و تندي با ايشان برخورد مي‌‌‌‌شود و مي‌‌‌‌گويند: برو گم‌‌‌‌شو افغاني قاچاقچي!! ايشان مي‌‌‌‌گفت : گفتم آقا! من بلوچ هستم و ايراني. اهل بلوچستانم و آريايي‌‌‌‌نژاد. مسلمانم و اهل سنت. من افغاني نيستم. بالاخره مقبول نمي‌‌‌‌افتد و پس از سر و صداي طرفين، نگهبان بيمارستان مي‌‌‌‌آيد و ايشان را که لباس محلي بلوچي به تن داشته است، با بی‌‌‌‌حرمتی وتوهين از درب بيمارستان اخراج مي‌‌‌‌کند و بنده خدا با نهايت مظلوميت و بهت با حالت بيماري به مسافرخانه برمي‌‌‌‌گردد و برای هميشه از معالجه دست می‌‌‌‌کشد. البته اين مورد (بی‌‌‌‌حرمتی) براي خيلي از مردم خوب و صبور بلوچ به طرق مختلف پيش‌‌‌‌آمده است و متأسفانه با بدترين برخوردها مواجه شده‌‌‌‌اند. اين همه صرفاً به خاطر پوشيدن لباس محلی و بومي و پايبندی آنان به ارزش‌‌‌‌های قومی خودشان است که گرفتار بدترين و زشت‌‌‌‌ترين اذيت و آزارها گرديده‌‌‌‌اند. اگر بازهم در اين مورد نمونه‌‌‌‌هايي گفته شود، خدا وکيل مثنوي هفتاد من کاغذ است.

نوشته شماره (33)

از شهر سخن می‌‌‌‌گويم (اين شعر از اکتاويو پاز است که به وسيله آقای مرتضی ثقفيان ترجمه شده و اينجانب نيز با دخل و تصرف در آن متن را به صورت ذيل خدمتتان تقديم می‌‌‌‌دارم.)

بگذاريد از شهر سخن گويم، شعري گرفته شده از آخرين مجموعه‌ي شعرهاي پاز. اين شعر بر خلاف ظاهر خودبخودش ساختاري حساب شده دارد و به تبع موضوعش- شهر- القا کننده‌ي اعوجاج و عدم تقارن. همچون برخي ديگر از شعرهاي بلند پاز اين شعر نيز سرشار از چرخش‌‌‌‌هاي ناگهاني است و در آن زبان عيني و مشخص توصيف اشيا و فضاهاي روزمره با زباني پر از تداعي‌هاي شاعرانه و تأملات فلسفي به هم مي‌آميزد. اگرچه شهر در اين شعر ناظر به شهري خاص است اما شهر، شهر شعر، ازمحدوده‌ي زمان و مکان خاص فراتر مي‌رود و بدل به اسطوره‌ مي‌شود که مي‌‌‌‌توان کلان‌‌‌‌شهر تهران را در اين قالب جاي داد تا شايد به خود آييم و آنطور که شايسته پايتخت ايران است، به اصلاح و پاکي آن بکوشيم.

امروز تازه است و فردا ويرانه‌ي گذشته‌هاست،

هر روز در خاک مي‌شود و باز سر مي‌‌‌‌کشد،

حيات به هم تنيده‌ي خيابان‌ها، ميدان‌ها، اتوبوس‌ها، تاکسي‌ها، سينماها، تئاترها، مسافرخانه‌ها، هتل‌ها، پارک‌‌‌‌ها، شهري عظيم که رؤياي ‌همه‌ي ماست و شکل دگر مي‌کند در آن دَم که در روياي آن هستيم،

شهري که ما همه را به رؤيای عجيب و غريب می‌‌‌‌برد و ما مي‌سازيم و ويران مي‌کنيم آنرا و باز مي‌سازيمش، در روياهاي لايتناهي و باورهاي نسنجيده و نپخته آن غوطه‌‌‌‌ور هستيم،

شهري که بيدار مي‌شود به هر قرني، درآيينه‌ي واژه‌اي در خويش مي‌‌‌‌نگرد، خود را باز نمي‌شناسد و دوباره به خواب مي‌رود و گاه نمي‌‌‌‌داند که چگونه مي‌‌‌‌خوابد و کي دوباره برمي‌‌‌‌خيزد،

شهري که رشد مي‌کند در پس پلک‌هاي طفلي که در کنار من مضطرب خوابيده است و بيگانه از همه و همه کس و حتی او،

و با بناهاي يادبود و مجسمه‌هايش، با افسانه‌ها و رواياتش،

شهر من بدل به چشمه‌اي مي‌شود ساخته ازچشم‌هاي بي‌شمار، و هر چشم منظره‌ي فريباي يکساني را باز مي‌تابد و به دنبالش مي‌‌‌‌گردد و افسوس که نمي‌‌‌‌يابد،

پيش از مدارس و طفلانش، زندان‌ها و گرفتارانش، الفبا و اعداد، محراب و قانون :

سر و صداي انهار، باز آمدن، باز آمدن، دوباره گِل شدن،

جاري شدن بر آب‌هاي زمان چونان برگي شعله‌ور که بر جوي مي‌رود،

باز آمدن، خفته‌ايم يا بيدار؟ هستيم، فقط هستيم، روشن مي‌شود، زود است

در شهريم ما، نمي‌‌‌‌توانيم ترکش کنيم بي‌‌‌‌آنکه به درون يکي ديگر سقوط کنيم، همسان اگر چه ديگرگون،

من از اين شهر عظيم سخن مي‌گويم، از اين واقعيت روزمره که بر دو واژه بنا گشته است: آنهاي ديگر،

و در هر کدام اين آن‌ها، مني وجود دارد جدا شده از يک ما، مني در جريان،

من از شهري سخن مي‌گويم ساخته‌ي مردگان، منزلگاه ارواح لجوج آنان و محکوم خاطرات بي‌‌‌‌ترحمشان،

شهري که با آن حرف مي‌زنم وقتي که با کسي ديگر حرف نمي‌زنم و اکنون اين واژه‌هاي بي‌خواب را ديکته مي‌کند،

من از برج‌ها سخن مي‌گويم، از پل‌ها، تونل‌ها، آشيانه‌هاي هواپيماها، از مترو و ترن‌‌‌‌های پر سر و صدا، معجزات و فجايع،

پليس عيني‌اش، معلمان، واعظان،

دکان‌هايي که همه چيز در آن‌ها هست و ما همه چيز عرضه مي‌کنيم و همه به هوا دود مي‌شوند،

بازارهايي با حجره‌‌‌‌ها و دکه‌‌‌‌ها‌ي ميوه‌‌‌‌ها، اجناس چهارفصل، لاشه‌هاي از قناره‌ها آويزان، کُپه‌هاي ادويه، مناره‌ي بطري‌ها و قوطي کنسرو،

تمام طعم‌ها و رنگ‌ها، جنس‌ها و عطرها، جذر و مدِّ صداها – آب، فلز، چوب، گِل – دوندگي، چانه زني و داد و ستد، از همان دقايق اول روزهايمان، تقلب و کلاهبرداري و فريب همديگر،

من از خانه‌هائي سخن مي‌گويم از سنگ و از مرمر، از سيمان، شيشه، پولاد، من از آدم‌هاي درون سرسراها و زير آسمانه‌ي دروازه‌ها، از آسانسورهايي که چون جيوه دماسنج بالا و پايين مي‌روند،

من از بانک‌ها و مديرهايشان، از سودها و کارمزدها، از کارخانه‌هاي فشل و اوراق شده و رئيس‌هاي طماعشان، از رابطه‌ آنها با کارگرها و ماشين‌هاي کارشان،

از ماشين‌هايي که مي‌آيند و مي‌روند و همه فضا را مکدر و مي‌‌‌‌آلايند و همه قول نوسازي‌‌‌‌شان را مي‌‌‌‌دهند و عمل نمي‌‌‌‌کنند، و آينگي مي‌کنند مشکلات، مشقات و رنجهامان را، ( چرا، چه فايده، از چه رو؟ )

من ازمريضخانه‌هاي هميشه شلوغ و بي‌‌‌‌نظم و قانون، جايي که مي‌ميريم هميشه در تنهايي،

من از کم‌‌‌‌نوري بعضي مساجد سخن مي‌گويم و از شعله‌ي لرزان شمع‌هاي محراب،

از صداي ترسان بينواياني که با سوز و دشواري با مؤمنين حرف مي‌زنند،

از قبايل معصومي که با زنان و کودکان و احشام و ارواحشان در زمين‌هاي باير و متروک اتراق مي‌کنند و از گروهي که وظيفه دارند آنها را از خواب شيرين بپرانند و کاشانه‌‌‌‌شان را روي سرشان خراب کنند

از موش‌هاي فاضلاب و گنجشک‌هاي جسوري که لانه مي‌کنند روي سيم‌ها، زير قرنيز بام‌ها و بر درختان رنجور،

از گربه‌هاي حواس پرت و ماجراهاي دردناکشان در نور ماه، الهه ستمکار بام‌ها،

از سگان ولگردي که فرانسيسکن‌ها و بيکوس‌هاي ما هستند، سگاني که استخوان خورشيد را مي‌جويند،

من از فرد انزوا جو سخن مي‌گويم و از برادري هرج و مرج طلبان، از دسيسه‌‌‌‌‌چيني حق طلبان، از دسته‌ي دزدان،

از دوز و کلک مساواتيان و اتحاديه‌ي حاميان جنايت ويران‌‌‌‌شهر مي‌‌‌‌گويم،

من از حلبي‌‌‌‌آباد فلج شده حاشيه شهر سخن مي‌‌‌‌گويم، از ديوارشکسته، چشمه‌ي خشکيده، از تنديس چرکين،

من از تل‌هاي زباله‌اي سخن مي‌گويم به بزرگي کوه و از خورشيدي که غم‌‌‌‌آلود و نفس‌‌‌‌زنان در ميان ابرهاي آلوده توليدي‌‌‌‌ها درخششی لرزان مي‌کند،

من از شيشه‌هاي شکسته و دشتِ قراضه‌ها، کشت‌‌‌‌هاي آلوده که با آب غليظ فاضلاب اطراف شهر رشد مي‌‌‌‌کنند سخن مي‌‌‌‌گويم،

از ماهِ لابلاي آنتن‌هاي تلويزيون، و از پروانه‌اي روي سطل زباله،

من از سپيده دم‌هائي سخن مي‌گويم مانند پرواز حواصيل‌ها بر آبگير، از خورشيدي که با بال‌هاي زلال بر شاخ و برگ مي‌نشيند، و از چهچهِ نور بر ساقه‌هاي شيشه‌اي کاخهاي روييده شده بر کوخ‌‌‌‌ها،

من از برخي غروب‌هاي زود‌ رس پاييزي سخن مي‌گويم، آبشارهاي طلاي بي‌پيکر، تغير جهان در آن دم که چيزها تمام جسميت خويش را  از دست مي‌دهند، که هيچ چيز قطعي نيست،

نور مي‌انديشد و ما هريک احساس مي‌کنيم که در اين نور بازتابيده انديشيده مي‌شويم، زمان براي لحظه‌اي طولاني مضمحل مي‌شود، ديگر باره ما هوا هستيم،

من از تابستان سخن مي‌گويم و از اين شب آرامي که در افق رشد مي‌کند چونان کوهي از دود که بتدريج از هم مي‌پاشد و همچون موجي بر ما مي‌ريزد،

چراغ‌ها افروخته‌اند، خيابان‌ها با درخشش اميال روشن‌اند، نورچراغ‌هاي برقي پارک‌ها از لابه‌لاي شاخ و برگ‌ها رد مي‌شود و بر ما چون باران سبز تاباني مي‌ريزد بي آنکه خيس‌مان کند، درختان پچپچه مي‌کنند، به ما چيزي مي‌گويند،

خيابان‌هاي نيم تاريکي هم هست که اشاراتي متبسم‌اند، نمي‌دانيم به کجا مي‌رسند، شايد به آن اسکله‌اي که از آن مي‌توان به کشتي‌هايي نشست که به جزاير گمگشته مي‌روند،

من از ستارگان فرازآن ايوان‌هاي بلند سخن مي‌گويم و از جمله‌هاي نامفهومي که بر تخته سنگ آسمان مي‌نويسند،

من از ساعت و زمان سرگردان و گرفتار سالها مي‌‌‌‌گويم که امسال به دلايل نامعلوم همچنان به قوت خود بمانند قبل باقي ماند و نمي‌‌‌‌دانم که گذشته چرا به اينطرف و آنطرف پاس مي‌‌‌‌خورد.

من از تاريخ رسمي و از تاريخ سرّي‌مان سخن مي‌گويم، تاريخ تو و من،

من از جنگل سنگ‌‌‌‌ها و نخاله‌‌‌‌های پراکنده در حاشيه بزرگراه‌‌‌‌ها و در ديدگاه عابرين سخن مي‌گويم، از لانه مورچه- لانه‌ي جان‌ها، ملاقاتِ طايفه‌ها، خانه‌ي آيينه‌ها،

من از همهمه‌اي عظيم سخن مي‌گويم که از اعماق زمان‌ها برمي خيزد، هياهوي نامنسجم ملت‌ها و اقوام و مذاهب گوناگون که يا به هم مي‌تند يا متلاشي مي‌شود، آمد و شد  توده‌ها و سلاحهايشان بسان صخره‌هاي فرو ريزنده، صداي خفيف شکستن استخوان‌ها که ناجوانمردانه از سوی زورمداران با فشار چند تنی در حال انهدام هستند و به حفره‌ي تاريخ مي‌ريزند،

من از شهر سخن مي‌گويم، شبانِ قرن‌ها، مادري که ما را مي‌زايد و مي‌خورد،‌ مي‌سرايد و از ياد مي‌برد.

نوشته شماره (34)

جناب آقاي هاشمي رفسنجاني با سخنراني در همايش تنوع فرهنگي و همبستگي ملي که قسمتي از آن در سايت نوانديش آمده است نکات جالبي را مطرح کرده‌اند. گر چه طي دو دوره رياست جمهوري ايشان متأسفانه مانند زمان حال و دولت نهم نه اينکه به اقوام و مذاهب توجهي نداشتند بلکه محدوديت‌ها و بی‌اعتنايی‌هايشان به مردم بيشتر هم بود و متأسفانه کسی جرأت کوچکترين نقد و اعتراضی را هم نداشت. اکنون که صلاح را بر اين دانسته‌اند که برای وضعيت فعلی اظهارنظری بکنند جای شکرش باقی است. حال باز هم مي‌شود که نظرات و تذکرات جناب آقاي هاشمي رفسنجاني که خود به نوعي در کل سيستم حکومتي مسئوليتي بزرگ را هم دارند به حساب سامان دادن به اوضاع کنوني پذيرفت گرچه قدري هم دير شده است ولي بهتر از هيچ خواهد بود. جناب آقاي هاشمي رفسنجاني جريانات و اتفاقات اخير در کشور را (جريانات خوزستان، بلوچستان و کرمان) کلاً و علی‌الخصوص جريان اخير در محدوده عزيزان آذری‌زبان را ضعف تدبير و فقدان درايت و مديريت می‌دانند که انصاف هم همين است. براي روشن شدن بيشتر موضوع به چند بند از سخن ايشان در همايش مذکور ذيلاً اشاره می‌کنم.

ـ در خيلي از نقاط دنيا سعي می‌شود از احساسات قومي يا قبيله‌ای که در جاي خود مقدس و طبيعي است در راه تفرقه‌انگيزي استفاده شود. سياست‌هاي استکباري تجزيه کشورهاي در حال توسعه از طريق اختلاف افکندن ميان قوميت‌هاست.

ـ ملت‌ها بايد راه‌حل درست و عميق براي تحقق همبستگي‌ها پيدا کنند خوشبختانه هم مباني اسلامي و هم ملي ما کار را براي ما آسان کرده است. اگر به همين مقتضيات اسلامي و ملي خود عمل کنيم همبستگي ملي را خواهيم داشت.

و در قسمتي بسيار جالب، اشاره به اين دارند :

ـ در دوران مسئوليت اجرايي خود در سفر به سيستان و بلوچستان، احساسي که در ميان مردم سيستان (!) داشتم همان احساسي بود که در ميان مردم قم و رفسنجان داشتم.

و در قسمتي تقريباً پاياني بسيار جالب، توجه به عدالت می‌کنند و مي‌فرمايند :

ـ اگر اقوام و مذاهب احساس بي‌عدالتي کنند، ساير عوامل انسجام ضعيف مي‌شود و تحقق عدالت از مهم‌ترين عوامل ايجاد همبستگي ملي است. مردم بايد احساس کنند سرزمين‌شان آباد است. با کميته امداد و توزيع و بردن پول هم عدالت ايجاد نمي‌شود.

اين فرمايشات بسيار قشنگ و جالب و آرزوي عموم مردم درگوشه و کنار کشور است ولي افسوس که صد وعده خوبان يکي وفا نشد. جناب آقاي هاشمي رفسنجاني دقيق مي‌دانند که مردم مظلوم و بسيار نيازمند سيستان و بلوچستان قبل از پول و کمک‌هاي امدادي به ارزش و اعتبار و شخصيت اجتماعي و فردي خود فکر مي‌کنند و نياز  هم دارند که اوضاع اقتصادي شان با توجه به اينکه اقتصاد مي‌تواند فاکتور مهمي درزندگي خانوار باشد در مسير توسعه و تعالی قرار گيرد ولی قبل از همه چيز اعتماد متقابل و باور آدم‌ها به همديگر مهم‌تر است. توجه به جامعه مدني و رعايت اصول همزيستي بهترين نشانه و علاقه دولتمردان با ملت خودشان است که متأسفانه در تمام محاسبات دولتمردان خود را از صف مردم جدا کرده و در مقابل آنان قرار گرفته‌اند و هرگز ضرورت اعتماد به مردم را نخواسته‌اند تجربه کنند. برق و راه و آب و تلفن و تکنولوژي بسيار عالي در خدمت مردم، ولي در قبال آن عزت و اقتدار مردم به علت نياز اجتماعي و اعتماد متقابل در حد قابل توجهي سير قهقرايي را رفته است. عصيان‌هاي مردمي و قومي و مذهبي را چه کساني باعث مي‌شوند؟ عزيز دلم! آناني که توان فهم و درک موقعيت‌هاي سياسي کشور و منطقه را ندارند و با برخوردهاي نابرابر و توسعه بي‌عدالتي، و عناد شسته و رفته با مردمی که آنان را به کرسی حکومت نشانده‌اند، گروهي را در بغل گرفته و نوازش مي‌کنند و گروهي را با پس‌گردني به کنج انداخته و توقع دارند دم هم برنياورند، مسئولند و قطعاً مسئول تمام اين بحران‌ها آنها هستند. مردم به دو بال جمهوريت و اسلاميت نظام دقيقاً پايبند و اميدوارند.

مصاحبه آقايان نمايندگان محترم و دلسوز زاهدان (جناب آقاي فروزش) در روزنامه ايران صفحه 2 (گپ سياسي) و خاش (جناب آقاي پشنگ) در روزنامه شرق را خواندم. بسيار افسوس خوردم چرا اين عزيزان که نماينده مردمند و دولت نيز قدري از مردم بيشتر به آنها فعلاً اعتماد دارد در حد تنوير افکار عمومي در اين فرصت پيش‌آمده (مصاحبه) سخنی فراتر از تعارفات سياسي کهنه شده و ابطال شده نگفتند. عزيزان! دوستدار واقعي اين ملک و ملت آنهايي هستند که حرف‌ها را بزنند و بگويند. آنکه نگويد و براي بقاي چند روزه خود از گفتن طفره رود مطمئناً نه دلسوز دولت است و نه خواهان ملت. و قهراً تاريخ در مورد آنان به قضاوت خواهد نشست و قضاوت جالب نخواهد بود. عدم توجه به خواست‌های مردم همان مردمي که تحت هر شرايطي در کنار دولتمردان و حاکميت بوده و باز هم خواهند بود، چه معني دارد؟ بدون تعارف در اين جريانات چسباندن انگ حضور دشمن در منطقه بر پيشاني اين مردم خوب سيستان و بلوچستان و دامن زدن به اين موضوع که دشمن پشت صحنه است، خود نوعي دهن‌کجي به شعور مردم و توهين به آنهاست. مردم خوب مي‌دانند و  به وطنشان نيز عشق مي‌ورزند و در موقع ضرورت با بذل جان و مال از وجب به وجب وطن نيز دفاع خواهند کرد. دولتمردان بايد به جاي توسعه بي‌مهري به مسير مهرورزي که خوشبختانه شعار آنان نيز هست طي طريق نمايند که عزت و برکت در گرو مهر و عطوفت خواهد بود.

اجازه دهيد پيشنهاد کنم بررسي کنيم که نظام چه آرمان‌هايي داشته است و ما به کجا رفته‌ايم. قانون اساسي اين خون‌بهاي بهترين و شايسته‌ترين افراد اين ملت چه ترسيم کرده است و ما چه حکم داده‌ايم. اطمينان دارم تمام اقوام ايراني و تمام مذاهب و اديان موجود در کشور در هيچ مقطعي لبخندي به روي دشمن نزده و نخواهند زد و اصلاً معتقد به توان حضور دشمن براي راه‌يابي به وطن عزيزمان نيستند بلکه اين وضعيت پيش‌آمده در چند استان کشور صرفاً عملکرد ناصواب و نسنجيده افراد خاصي است که غرور خودبزرگ‌بيني آنها را از ميدان عقل و منطق خارج ساخته و بي‌جهت با عملکرد ناصوابشان موجبات آزار همين ملت را فراهم مي‌آورند که اين روند به مصلحت ملک و ملت نخواهد بود.

نوشته شماره (35)

ساعت 2:10 نيمه شب است. براي اطلاع از اخبار و مقالات جديد در سايتهاي مختلف اينترنتي سرک مي‌کشم. از اين سايت و وبلاگ به آن سايت و وبلاگ. به سايت خبرنامه گويا رسيدم. در ستون سمت چپ بحث ناگفته‌هاي هاشمي رفسنجاني از انتخابات رياست جمهوري را به نقل از سايت آفتاب ديدم. برايم جالب بود. عکس کنار عنوان مطلب بسيار اخم کرده و گرفته است. که اين خود بيانگر عمق دلخوري و نگراني و گلايه اين حاکم بي بديل دوران خود مي باشد. همه مي دانند جناب آقاي هاشمي رفسنجاني در دوران امام و زمان جنگ تنها مسئول قابل قبول و قدرتمند بود و هيچ شخصيتي توان و ياراي مقابله با ايشان را نداشت و يا در مخيله‌اش اين تصور نمي‌توانست جاي بگيرد. ايشان در اين نوشته مي‌فرمايند :

افراد مشخصي سردمدار بودند و عده زيادي هم براي اين کار استخدام شده بودند. قوه قضائيه و شوراي نگهبان و وزارت کشور مي‌توانستند جلوي آن را بگيرند و مقاومت کنند که کاري نکردند…….. خاتمي و وزارت کشور هم کوتاهي کردند. شوراي نگهبان که حاضر نيست بپذيرد اشکالي بوده است …… مطمئن بودم که اگر شکايتي کنم، نتيجه درستي از آن بدست نمي آيد. چون آنهايي که بايد به شکايت رسيدگي کنند خودشان مقصرند و در تخلفات شريک بودند.

جداً به خود آمدم و به فکري عجيب و سنگين فرو رفتم که بار خدايا تو چقدر عادلي، تو چقدر بزرگي. بر سر آقاي هاشمي همان آمد که در زمان رياست جمهوري ايشان و حسب نظر خود ايشان بر سر ما آمد. ما که تمام اميدمان به خدا و همت همين مردم شهر کوچکمان ايرانشهر بود. جناب آقاي هاشمي بلايي بر سر ما و مردم در انتخابات دوره چهارم مجلس آورد که مگر تاريخ براي آن بنويسد. در زمان رياست جمهوري ايشان، وزرات کشور با جناب آقاي عبداله نوري و استانداري استان ما نيز با جناب آقاي محمود حجتی بود. حسب نظر اين بزرگان و دستور صريح و قاطع امام جمعه وقت ايرانشهر با برنامه‌ريزي از قبل تعيين شده و منظم براي دخل و تصرف در آراء مردم کارستاني عجيب بوجود آوردند. افراد خاص خود را براي اجراي انتخاب مورد ميلشان براي صندوق‌ها و جمع‌آوري آراء به مناطق فرستادند. گرچه انتخابات روز جمعه بايد برگزار مي‌شد (يعني روز چهارشنبه صندوق‌ها رفت) روز پنجشنبه که نمايندگان ما به مناطق رفتند متوجه شديم که روز پنجشنبه در بخش بزمان انتخابات  را عملاً به راه انداخته‌اند و صندوقها را با شتاب تمام پر مي‌کنند. اين افراد چه کساني هستند؟ اينها همان گروه و افرادي هستند که اين بلا را بر سر آقاي هاشمي بنده خدا آوردند. (حتماً مي گوييد شما از کجا مي دانيد. حق هم داريد بپرسيد. چرا که هميشه دولتمردان حاکم، مردم را نادان حساب مي‌کنند و نمي‌پذيرند که کسي از کارشان سر در مي‌آورد. آقای هاشمی بايد بداند خود کرده خودش است که امروز گرفتار آن است. جناب آقای هاشمی!! محال است که جو کاشته را درو گندم محصول آيد).

بايد عرض کنم فرهنگ دخل و تصرف در انتخابات و جابجايی آرای مردم زائيده فکر دولت جناب آقای هاشمی بود و اين آموزه ناميمون بالاخره گريبانگير خودش هم شد. پس چه جای گله ای؟ از خود بايد شروع کرد و خود را به محاکمه کشيد. آيا آقای هاشمی می تواند حقوق ضايع شده من و من های ديگر را که تا ابد به گردن ايشان خواهد بود اعاده نمايد و مسلماً پاسخ منفی است ولی اطمينان دارم با اين وضعيت پيش آمده برای ايشان خداوند قادر متعال فيصله خوبی را برايشان پيش آورده است که مبارکشان باد.

بالاخره به فرماندار وقت گفتيم جوابي نداد چون خودش دستور پر کردن صندوقها را داده بود. به استاندار منتقل کرديم پاسخي نداد چون فکر، فکر ايشان بود. بالاخره به شوراي نگهبان در استان و تهران گفتيم که معاذا… مگر آقاي جنتي به کسي پاسخ مي‌دهد. ايشان آيت ا… است و ارتباطش به خيلی بالاتر وصل است و ديگران صلاحيت ورود به حريم اين بزرگوار را ندارند آنهم اگر طرف سني و بلوچ باشد که بدتر. خلاصه بايد به جناب آقای هاشمي گفت : عزيز دلم!! چشمت روز بد نبيند. از يک بزمان 1200 رأي در دوره اول، دوم و سوم، بيش از 20 هزار رأي در دوره چهارم درآمد و نماينده به مجلس رفت. درست همين حالتي که براي جنابعالي در رياست جمهوري دوره نهم پيش آمد . فاعتبرو يا اولي الابصار.

بعد از چند ماهي که از انتخابات گذشت مجريان خلافکار يکي پس از ديگري نزدم آمده و حلاليت مي‌طلبيدند و شرح ماجرا را گفتند و افسوس خوردند که ايمان و وجدانمان را داديم و دنيايمان نيز گذشته و آخرتمان هم تباه شد. شما ببخشيد.

نوشته شماره (36)

«افتاده در ماز»

نتيجه 3 بر يک و باخت در مقابل مکزيک و نيز نتيجه 2 بر صفر و باخت به پرتغال، نتيجه‌ای بسيار مشخص که اگر غرور  ملي را کنار بگذاريم براي همه بود. اينجانب از توپ و فوتبال و حساب و کتاب اين چنين فقط در حد تماشا کردن آمادگي و اطلاع دارم ولي نمی‌توان اين را منکر شد که من هم ايرانی‌ام و غرور ملي به من حکم می‌کند که در پيروزي تيم ايران خوشحال و در باخت آن غمگين باشم.

رويه غلو و اضافه گويي متأسفانه شيوه‌اي بسيار عجيب و فراگير در کشور ما شده است و خيلي هم خواهان دارد. ما در همه کارها و برنامه‌هايمان از اصل غلو و اضافه گويي باز نمی‌مانيم. حتي اگر کسي در حضورمان به تعريف غير واقع از ما بپردازد چنان خوشحال شده و مسخ مي‌شويم که نگو و نپرس. چه عيبی دارد که اگر بپذيريم ورزش ملي ما فوتبال نيست و مثلاً کشتي است و يا دو و ميداني و حتي اسب سواري و تيراندازي. اين چه فلسفه غلطي است که با هجومي مطرح کردن مسائل و اضافه گويي جو آرام جامعه را هميشه به ناآرامي و بحران مي‌کشانيم. اگر بگويم در سياست داخلي و خارجي نيز کمتر از فوتبال نيستيم، حرفي به گزاف نگفته‌ام. مسائل بسيار کوچک در سياست خارجي و يا جريانات داخلي را آنقدر بزرگ مي‌کنيم و يا بر عکس مسائل بسيار مهم را آنقدر کوچک معرفي مي‌کنيم که گاهي با خروج از حد عادي با موضع گيري نابخردانه براي خودمان مشکل ساز هم مي‌شويم. جريانات هسته اي، مسائل کشورهاي همجوار و اوضاع اقتصادي و تبعات خارجي و داخلي آن و يا حتي جريانات قومي و مذهبي اخير در کشور، در اصل چه بوده‌اند و حالا چه شده‌اند. کداميک از گفته‌هاي مسئولين ذيربط برابر با واقعيت و در معيار انصاف و حق بوده است؟ بعضي‌ها در اجراي برنامه يک کلاغ و چهل کلاغ، خدا وکيل يد طولايي دارند و هرگز برنمي‌تابند اگر کسي به آنها بگويد که در غلو و اضافه گويي چه سودی و يا در حرف راست چه عيبي وجود دارد که اينطور بي محابا به غلو که همانا دروغ واقعي است روي مي‌آورند. باز هم اين رويه غلو در تمام امور ادامه دارد و گويا کسی بنا ندارد که به آن توجه کند. نکند که در خودشناسي بهره‌اي نبرده و در ماز زندگي به دور خود می‌چرخيم. از اين رهگذر آنچه به سر ما و اين کشور کهن آمده است که مي بينيد. غلو آنقدر نکبت است که خداوند مي‌فرمايد : در دين خدا غلو نکنيد و جز حق چيزي نگوييد. مثل اينکه کسي گوشش به فرمان الهي بدهکار نيست و نتيجه اين رويگرداني همين است که در تمام موارد سياسي – اجتماعي – فرهنگي و اقتصادي و حال نيز در مورد فوتبال و ورزش به نظاره آن نشسته‌ايم.

نوشته شماره (37)

امروز بعد از نماز مغرب، برادر عزيزم جناب آقاي حاج رسول‌‌‌‌بخش بلوچي تلفني زد و حالم را پرسيد. بعد از احوالپرسي قدري از جلسه آقاي دکتر دهمرده استاندار بومي استان و سخنراني ايشان در جلسه فرهيختگان و نخبگان ايرانشهر در سالن فرمانداري ايرانشهر گفت. ايشان گفتند که آقاي استاندار در سخنراني خود، عدم پيشرفت منطقه را به حساب شما گذاشته و گفته که آقاي ملازهي براي زمين 375 هکتاري دانشگاه کوتاهي کرده و زمين را به بافت بلوچ واگذار کرده است. گفتم : عجب! ما که سالهاست دست از سياست و سياست‌‌‌‌بازي کشيده  و گوشه‌‌‌‌اي مشغول زندگي ساده و چند روزه خودمان هستيم، مثل اينکه راحتمان نمي‌‌‌‌گذارند. آخر آدم مثلاً درست و حسابي! چکار به ما داري؟ برو و زندگيت را بکن. اين دست‌‌‌‌اندازي‌‌‌‌ها شايد بد تمام شود. تو که حالا به هر دليل پست گرفته‌‌‌‌اي و سواري، چکار به پياده‌‌‌‌ها داري؟ آدم بايد شانس داشته باشد و الا ما که ثابت شده بد شانسيم چون بلوچيم. اگر ما آدم‌‌‌‌هاي خوش شانسي بوديم، آن طاغوت‌‌‌‌هاي ديروزي نظام ستم‌‌‌‌شاهي دست ما را مي‌‌‌‌گرفتند و بالا مي‌‌‌‌کشيدند و براي درس خواندن و انقلابي شدن به خارج مي‌‌‌‌فرستادند، که نکردند. آخر آنها هم با ما سازگاري نداشتند. چه کنيم؟ بگذريم. لازم ديدم مختصر يادداشتي را براي جناب آقاي دهمرده بفرستم تا شايد دوباره به سراغ ما نيايد که چيزي نداريم که ايشان از ما بگيرد و حواله‌‌‌‌اش جاي ديگر.

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب آقاي دکتر دهمرده

استاندار محترم استان سيستان و بلوچستان

با سلام و احترام

امروز بعد از نماز مغرب، يکي از دوستاني که در جلسه ديشب جنابعالي در سالن اجتماعات فرمانداري ايرانشهر و سخنراني‌‌‌‌تان با فرهيختگان و نخبگان ايرانشهري حضور داشته است، تلفني برايم شرح ماجرا را مي‌‌‌‌گفت و سخت هم گله‌‌‌‌مند بود که چرا من در دوران خدمتم در مجلس شوراي اسلامي، کار و تلاش مؤثري را در زمينه آموزش عالي نداشته‌‌‌‌ام. به گفته جنابعالي که ايشان تعريف مي‌‌‌‌کرد پرونده‌‌‌‌اي پر از نکبت دارم. قدري به فکر رفتم. البته از قبل با خبر بودم که جنابعالي به ايرانشهر رفته‌‌‌‌ايد. جاي خوشحالي براي من هم بود. اين خبر بعدازظهر بسيار عجيب مي‌‌‌‌نمود که لازم ديدم با جنابعالي مطرح کنم تا همه چيز روشن شود.

جنابعالي حتماً در جريان هستيد که پس از پايان دو دوره خدمتم در مجلس شوراي اسلامي و بازنشسته شدن از وزارت کشاورزي در گوشه‌‌‌‌اي در اين کشور بزرگ و پهناور به زندگي مختصر، آبرومند و آرام خود مشغولم و هرگز در جريانات و اتفاقات سياسي ـ اجتماعي استان تمايلي به طرح نظراتم و در واقع حضور، به نوعي نداشته و ندارم. براي همين است که در انتصاب حضرتعالي به عنوان استاندار حساس‌‌‌‌ترين استان کشور، عليرغم اينکه مي‌‌‌‌دانستم و نيک هم باور داشته و دارم که انتصاب درست و به موقعي نبوده، دم برنياوردم. البته فکر مي‌‌‌‌کنم جنابعالي نيز منهاي مسئوليت سياسي در استان به عنوان يک شهروند استان قبول داريد که مي‌‌‌‌شد در اين انتصاب بهتر عمل کرد. ولي صلاح دولتمردان محترم که با رأي ملت مقاوم و سرافراز ايران اسلامي مسئوليت اداره کشور را دارند، قطعاً بهتر، اولي‌‌‌‌تر و قابل احترام است.

حال که با حکم قانوني جناب آقاي دکتر دهمرده استاندار استان شده است، مورد احترام است و بايد حمايت شود. ولي هم استاني عزيزم! مي‌‌‌‌دانيد که اين مسئوليت چقدر سنگين و بزرگ است. آدم بزرگ، مسئول، پرتوان و لايق هرگز بسته‌‌‌‌هاي کهنه قديم را باز نمي‌‌‌‌کند. بسته‌‌‌‌اي که اگر باز شود و در ديد عموم قرار گيرد، شايد موارد منفي خودش در آن بيشتر باشد که آن به مصلحت نيست. انصافاً از يک استاندار و مسئول سياسي استان که حکم پدر را براي همه دارد، شايسته نيست که در غياب کسي که چهار دوره قبل مسئوليتي داشته است و اکنون در اين جلسه و حتي شهر،که بماند در استان هم نيست، اينطور راحت تهمت بزند و حکم نکبت را در پرونده‌‌‌‌اش مطرح کند. عزيز، تنها به قاضي رفته‌‌‌‌اي.

جناب آقاي دکتر دهمرده! بگذاريد راحت بگويم و شما نيز نيک مي‌‌‌‌دانيد که باني اصلی عدم توسعه مراکز علمي در بلوچستان، جنابعالي با ديدگاه خاصتان بوده‌‌‌‌ايد و همواره با مانع‌‌‌‌تراشي و ارسال گزارشات بدون پايه و اساس، بلوچستان را هميشه در مسير قهقرا سوق مي‌‌‌‌داديد. جنابعالي به خاطر داريد که در تاريخ 23/4/1369 به اتفاق جناب حاج آقاي پودينه نماينده محترم زابل براي توجيه و پيگيري تأسيس دانشکده نساجي در ايرانشهر، به دفتر جناب آقاي مهندس احمديان سرپرست محترم وقت دفتر گسترش آموزش عالي وزارت فرهنگ و آموزش عالي رفتيم و قرارمان هم اين بود که فقط دانشکده نساجي ايرانشهر را پيگيري کنيم. جنابعالي خلاف وعده کرده و حتي به سؤالات طرح شده از سوي آقاي مهندس احمديان پاسخ نداديد. يعني در واقع به طريقي بی‌‌‌‌ميلی خود را به تأسيس دانشکده نساجي در ايرانشهر  نشان داديد و فقط پيگير دانشکده کشاورزي زابل شديد و من با حالت قهر بدون خداحافظي با جنابعالي بيرون آمدم و تنها برگشتم که حاج آقاي پودينه در اين مورد روز بعد از من دلجويي کرد.

پرونده من، خراب و به قول جنابعالي نکبت است يا آنهايي که به جاي فکر ملي و توجه به واقعيت ايران عزيز، بلوچستان و غيربلوچستان مي‌‌‌‌کنند و جو ناسيوناليستي را تا حد کفر بر ديگران روا مي‌‌‌‌دارند.

جناب آقاي دکتر دهمرده!

به صلاح شما نبوده و نيست که به عنوان يک مسلمان، کسي را که در جلسه حضور ندارد و کاري هم به مسائل استان و خير و شر کسي ندارد، براي توجيه کردن خود، او را تا حد نکبت تکفير کنيد. اين شيوه، پسنديده و قابل قبول نيست و رويه‌‌‌‌اي مردود و کهنه است. موضوع زمين 375 هکتاري وزارت علوم را در ايرانشهر، من شروع کردم و اعتراض اوليه، از من به جنابعالي بود. از جنابعالي به خاطر رها کردن اين زمين که در نظام گذشته تابلوي پرديس ايرانشهر بر آن سوار بود، هميشه سؤال داشته‌‌‌‌ام و شما مشخصاً مورد سؤال من بوديد. خدا وکيل شما خودتان باعث و عامل از دست دادن زمين و عدم توسعه دانشکده‌‌‌‌ها در بلوچستان نيستيد؟ انصاف!. شما نيز همواره از من گله و شکايت داشتيد که چقدر پيگيرم. از زمان آقاي دکتر فرهادي تا آقاي دکتر معين، من هميشه فرياد زمين دانشگاه را زدم و متأسفانه جنابعالي حرفتان به دلايلي که من و شما دقيقاً مي‌‌‌‌دانيم در وزارتخانه بروتر بود و کسي حرف ما را گوش نمي‌‌‌‌کرد. جا مي‌‌‌‌افتاد و مانع کار مي‌‌‌‌شديد. عجب دنيايي! انصافتان کجا رفته است؟ جناب آقاي دکتر دهمرده! پرونده سياسي من بسيار مبارک و مملو از افتخارات است و با نظر و موضع‌‌‌‌گيری شما هرگز نکبت نخواهد شد. يک مورد از آن افتخارات، همين بس که در پاسخ جنابعالي يادآوري کنم که در نامه شماره 119470/11 مورخ 23/11/1368، جناب آقاي دکتر عباسعلي نورا معاون آموزشي دانشگاه سيستان و بلوچستان از پيگيري‌‌‌‌هايم براي استقرار دانشکده نساجي در ايرانشهر کتباً از من تقدير کرده‌‌‌‌اند (سابقه اين نامه را از دانشگاه بخواهيد). پس آنچه از بار منفی می‌‌‌‌ماند، قطعاً برای جنابعالی است.

از اينکه پس از 16 سال، اولين برخوردمان آنهم با حالتي که شما باعث آن هستيد، به اين صورت درآمد، بسيار متأسفم و اميد که به جاي توسعه اين رويه به فکر خدمت به نظام و مردم خوب استان از طريق کنار گذاشتن نظرات شخصي، گذرا و اعمال سياست‌‌‌‌هاي عالي نظام و دولت نهم در استان باشيد. والسلام علی عبادالله الذين يجتنبون کبائرالاثم و الفواحش و الفتن ما ظهر منها و ما بطن.

حميدالدين ملازهي، 30/3/85

گيرندگان رونوشت :

– جناب حضرت حجت‌‌‌‌الاسلام و المسلمين سيد احمد موسوي، معاون محترم حقوقي و پارلماني رياست محترم جمهوري، جهت استحضار و اضافه مي‌‌‌‌نمايد با توجه به شناختي که از دوران خدمت در مجلس و عضويت در کميسيون کشاورزي با هم داريم، به نظرم آمد تا اين نامه را براي جنابعالي نيز ارسال کنم تا آنطور که مصلحت حضرتعالي باشد، خود دستور اقدام فرماييد.

– جناب حضرت حجت‌‌‌‌الاسلام و المسلمين حاج آقاي پورمحمدي، وزير محترم کشور، جهت استحضار و دستور رسيدگي

– جناب حاج آقاي گل‌‌‌‌محمد بامري، نماينده محترم شهرستان ايرانشهر، جهت استحضار

– فرمانداري محترم شهرستان ايرانشهر، جهت استحضار

نوشته شماره (38)

امروز تلفني از دوستي هم‌استاني داشتم که اصرار داشت در جلسه‌اي که براي بررسي اوضاع و مسائل جاري استان با حضور تعدادي از دست‌اندرکاران اجرايي سابق در استان سيستان و بلوچستان تشکيل مي‌شود، شرکت کنم. من هم با توجه به تجربه‌ام که عملکرد ناصواب تعدادي از همين اعضاي شرکت‌کننده در جلسه را باعث مشکلات موجود و عقب‌ماندگی استان مي‌دانم، به طريقي از حضور در اين جلسه طفره رفتم. ايشان اصرار داشت که بالاخره اگر شرکت کنم، بهتر است. خدمتشان عرض کردم دوست عزيز! آمدن و نشستن و براي شما نيز زحمت ايجاد کردن، مشکلات استان سيستان و بلوچستان را حل نمي‌کند. چون از آنچه که در استان می‌گذرد معلوم است که قرار نيست مشکلات استان حل شود. و از سويي ديگر عده‌اي سخت در تلاشند که وانمود کنند حضور و خدمتشان در استان سيستان و بلوچستان به منزله حضور و خدمت در بدترين جاي کشور و در واقع خدمت با اعمال شاقه است. راحت‌تر بگويم حضورشان در استان سيستان و بلوچستان را که تماماً در واقع به نفع خودشان است، منتي بر گردن ديگران می‌دانند و هميشه نيز طلبکارند. باز هم خدمتشان گفتم که دوست عزيز! جمع‌شدنتان چه نفعي دارد، چرا که دولتمردان حاکم اگر واقعاً قدري به نظرات مردم و در واقع به خود مردم استان سيستان و بلوچستان ارزش و جايگاهی قائل بودند و آنان را در جمع ملت ايران به حساب مي‌آوردند، انتصابات اين‌چنيني را از صدر تا ذيل انجام نمي‌دادند. وضعيت بد اشتغال و بيکاری فزاينده، اوضاع بسيار عجيب تأمين امنيت در استان و از همه مهمتر ديوار بی‌اعتمادی معنی‌دار شده‌اند و بسيار معنی‌دارتر آن است که کسی بنا ندارد حتی آنها را برای دلشادی مردم، به زبان هم بياورد.

قطعاً اين نوشته‌ام براي خيلي‌ها سوژه خوبي خواهد بود و به قول خودشان دشمن انقلاب و نظام را به راحتي پيدا کردند. يکي از معضلات ما همين است. تا کسي از مردم استان بالاخره براي حفظ حيثيت ملي، نظري را گفت، به بدترين شيوه با او دست به يقه مي‌شوند و ميدان براي تماميت‌خواهان بدخواه هموارتر مي‌شود. عاشقان قدرت آنچنان جولان مي‌دهند که بيا و تماشا کن. آيا اين برخوردهايي که دولتمردان با مردم استان سيستان و بلوچستان مخصوصاً در انتصابات اخير انجام دادند، مي‌توانستند با مردم ساير استانهای کشور انجام دهند؟ قطعاً پاسخ منفي است. پس چرا دور هم جمع شويم و چه بگوييم؟ اقلاً با جمع نشدن ما به دور هم و تشکيل ندادن جلسه براي مسائل استان، زخم‌هاي کهنه را باز نمي‌کنيم و اين بهتر است.

نوشته شماره (39)

دل بـاز عــزم کعبــه مقصــود مـي‌‌‌‌کنـد                  جانـم سـجود حضـرت معبـود مي‌‌‌‌کند

عود دلم در آتش عشـقش روان بسـوخت             عيبـم مکـن اگـر نفسـم دود مي‌‌‌‌کنـد

خوش آتشي و عود خوشي سوختم خوشي            اين لطف او نگر که چـه با عود مي‌‌‌‌کند

آن کس که مي‌‌‌‌خرد غم عشقش ز کاينات             نيکـو تجـارتي و بسـي سـود مي‌‌‌‌کند

رندي که مي‌‌‌‌رود به خرابـات عاشـقـان                   بـا او بـرو که ميـل به بهبـود مي‌‌‌‌کند

او آفتــاب عالــم و ما سـايه‌‌‌‌بــان او                        چندان غريب نيسـت اگر جود مي‌‌‌‌کند

سـيد به جـود بنـده معدوم خويش را                    مي‌‌‌‌بخشدش وجودي و موجود مي‌‌‌‌کند

منبع : کليات اشعار شاه نعمت‌‌‌‌ا… ولی (قدس‌‌‌‌سره).

نوشته شماره (40)

«عاقبت به خير»

روز دوشنبه هفته گذشته که به عبارتي از نظر تقويم سال شمسي مي‌‌‌‌شود سوم مهرماه يکهزار و  سيصد و هشتاد و پنج، حدود ظهر بود که موبايلم به صدا درآمد. شماره دفتر معاونت خدمات شهري شهرداري تهران را نشان مي‌‌‌‌داد. دکمه سبز را براي برقراري ارتباط زدم متوجه شدم که برادر عزيزم آقاي محصص دعوتي براي روز سه‌‌‌‌شنبه يعني فردا را دارد و ايشان مي‌‌‌‌گفت ساعت  5/8 صبح در سالن طبقه هفتم شهرداري تهران براي انجام توديع و معارفه مديرعامل سازمان بازيافت و تبديل مواد منتظرتان هستيم. خشکم زد. عجب اتفاق عجيبي !! البته مدتها بود که بحث رفتن آقاي دکتر ابراهيمي مديرعامل محترم سازمان بازيافت به صورت شايعه در فضاي شهرداري تهران وجود داشت و من هم بر اين باور بودم که اين شايعات بالاخره عملي خواهند شد. تجربه اين برخورد را دارم و مي دانستم که کارها معمولاً در کشور ما اول با شايعه شروع مي‌‌‌‌شوند و اين نيز نمي‌‌‌‌تواند جداي از کل باشد. پرسيدم : جانشين ايشان کيست؟ گفتند: سردار بيژني از برادران نيروي انتظامي. با گفتن بسيار خوب تلفن‌‌‌‌مان خاتمه يافت. بعد از مکالمه تلفني به فکر فرو رفتم و به آقاي دکتر ابراهيمي که عاقبت به خير شد تبريک گفتم و براي شهرداري تهران که مديري عالم، پرتوان، صادق و سالم را به علت برنتابيدن از بيان واقعيت‌‌‌‌ها از دست داد، افسوس خوردم و متأسف شدم.

راستي در اين دوران که دوران سخت و عجيبي براي کارکردن است، هر مديري که کنار گذاشته مي‌‌‌‌شود قطعاً بدانيد که کارآمد بوده است، چرا؟ براي اينکه مديران کم‌‌‌‌بضاعت از حيث علمي و توان اجرايي معمولاً با تملق و اتصال به اين و آن، به هر نکبتي که باشد خود را حفظ مي‌‌‌‌کنند و متأسفانه مي‌‌‌‌مانند، که در شهرداري تهران تعدادشان هم کم نيست و بر اين موضوع همه هم اتفاق نظر دارند. حتي مديران ارشد نيز آنان را دقيقاً مي‌‌‌‌شناسند و نمي‌‌‌‌توانند کاري بکنند. و اين معضلی بس بزرگ در مديريت شهري کلانشهر تهران است. روز سه‌‌‌‌شنبه 4/7/85 ساعت 5/8 در طبقه هفته شهرداري تهران همه مديران حوزه معاونت خدمات شهري جمع شدند و برنامه معارفه و توديع شروع شد. جناب آقاي دکتر کرباسيان که از معاونين بسيار زيرک و صاحب علم و عمل در حوزه شهرداري تهران است و به عنوان معاون خدمات شهري شهرداري تهران مسئوليت هدايت امور شهري به عهده ايشان است و اين مهم در حوزه ايشان اتفاق افتاده است، در شروع جلسه ضمن خوشامدگويي به تيمسار بيژني، از فعاليت‌‌‌‌ها و خدمات آقاي دکتر ابراهيمي با شرح مفصلي از کارهاي انجام شده همه امور را برشمرد و نهايت تشکر و قدرداني را به عمل آورد. و اين انتظار از ايشان مي‌‌‌‌رفت که قدردان مديران پرتلاش حوزه‌‌‌‌اش باشد. و خوشبختانه اين کار بسيار جالب و خوب انجام شد، به طوري که در واقع حرفي براي گفتن براي آقاي ابراهيمی باقي نماند. پس از سخنان جناب آقاي دکتر کرباسيان، آقاي دکتر ابراهيمي قدری صحبت داشت و پس از آن، آقاي بيژني نظراتش را گفت و براي انجام خدمت در سازمان بازيافت و تبديل مواد، اعلام آمادگي نمود. تعويض و جابجايي در تشکيلات اجرايي امري عادي و معمول است و آنچه که در اين نوشته در نظر است نفس عمل و چگونگي در اجراي اين تعويض‌‌‌‌ها و جابجايي‌‌‌‌هاست که متأسفانه چگونه بالادست‌‌‌‌ها به دور از انصاف و عدل و حق و صواب عمل می‌‌‌‌کنند و به راحتي حسب سليقه، امور جابجايي بدون لحظه‌‌‌‌ای درنگ و سبک و سنگين کردن و معيار اصولی سنجيدن کار و نوع آن در ميدان عمل قرار مي‌‌‌‌گيرند، که گويا خداوکيل هيچ مسئوليتی برای پاسخگويي به وجدان و آخرت خود ندارند و همه چيز در حکم آنها خلاصه می‌شود. بايد گفت خدا آخر و عاقبت کارها را به خير کند.

نوشته شماره (41)

شب گذشته وقتي که از مطب دکتر در خيابان ميرعماد تهران خارج شدم، براي تهيه دارو وارد خيابان مطهري شده و آرام آرام به طرف داروخانه می‌‌‌‌رفتم. طبق معمول روشنايي خيابان بسيار بد و تاريک بود. هر چندصد متري يک لامپ سوسو مي‌‌‌‌زد و قدري روشنايي تا حدي که بشود مسير خيابان و پياده‌‌‌‌رو را مشخص کرد، وجود داشت. در حاليکه در فکر تهيه دارو بودم و تمام حواسم به طرف داروخانه بود ناگهان صدايي را شنيدم که مرا مي‌‌‌‌خواند. قدري مکث کرده و بيشتر توجه کردم. واقعيت دارد، مرا صدا مي‌‌‌‌زند البته با کلي شک و ترديد. عرض کردم خيابان روشنايي آنچناني نداشت که بتوان به وضوح همه چيز را ديد. ايستادم و کنجکاو شدم. فردي که از مقابلم مي‌‌‌‌آمده و از کنارم رد شده است مرا صدا مي‌‌‌‌زند و مي‌‌‌‌گويد شما حاج آقا ملازهي هستيد؟ پاسخ دادم درست است، در خدمتم. سريع نزدم آمد و دست داد. ديدم به جاي احوالپرسي سرش را به حالت تأسف و يأس تکان مي‌‌‌‌دهد و مرتب مي‌‌‌‌گويد تمام شد. تمام شد. توليد مرد، شرف و استقلال کشور چه مي‌‌‌‌شود. کجا بوديم و کجا رسيديم و چه خواهيم شد. مثل اينکه من هم يادم رفته بود که دنبال داروخانه‌‌‌‌ام. بهت‌‌‌‌زده ايستاده‌‌‌‌ام و ايشان را نظاره مي‌‌‌‌کنم. هر چند به خود فشار مي‌‌‌‌آورم که بدانم ايشان کيست، چيزي يادم نمي‌‌‌‌آيد و نمي‌‌‌‌توانم بلامقدمه از ايشان نيز جدا شوم. عجب گير کرده و حيرانم. خلاصه ايشان دائم از گذشته و توليد و صنعت و خودکفايي و خريد و فروش و ساير موارد مي‌‌‌‌گفت. آخرش گفت يادت هست وقتي به دفتر کارت در وزارت کشاورزي آمدم و ليست ادوات و ماشين‌‌‌‌آلات توليدي کارخانه‌‌‌‌ام را براي فروش به شما دادم از من چه استقبالي کرديد و ضمن تقدير از من، براي ادامه توليد اميدوارم کرديد و حمايت و تشويقم کرديد. شما باعث شديد که توليداتم را در معرض بررسي و استاندارد قرار دهم و گواهينامه استاندارد دريافت کنم. به دستور شما توليداتم در سراسر کشور در خدمت توليد محصولات کشاورزي قرار گرفت و بازار کار و تلاش در کارخانه‌‌‌‌ام گرم و نيروهاي سخت‌‌‌‌کوش و پرتلاشم هميشه به فکر توليد بودند. آقاي ملازهي نمي‌‌‌‌دانيد حال چه شده است، خريد خارجي با مبالغ کلان جاي توليد کالاي وطني را گرفته، ارز و ريال همه براي خريد خارجي است. کارخانه فعال من از بين رفت و بانک‌‌‌‌ها با سود بيش از 22% به خاک سياهمان نشانده‌‌‌‌اند. با حمايت‌‌‌‌های شما توانستيم آبرومندانه زندگي کنيم. افسوس امروز جز ياد و خاطره چيزي برايمان باقي نمانده است. بنده خدا سخت متأثر و گرفتار بود و من نيز با شنيدن اين گفته‌‌‌‌ها با مرور گذشته و کارها و خدمات انجام شده در توليد ادوات و ماشين‌‌‌‌آلات ‌‌‌‌کشاورزي و رساندن کشور تا حد خودکفايي در اين زمينه، با خودم سخت کلنجار می‌‌‌‌رفتم و خدايا چرا دنيا همواره جهتش برای پيشرفت به جلو قرار دارد و کشور عزيز ما هميشه در يک حرکت مثبت مقطعی چنان در مسير سقوط قرار می‌‌‌‌گيرد که گويا وطن دوستی را برای خدمت هرگز نمی‌‌‌‌بينی و اين چه نصيبی است که در لوحه زنذگی مردم کشور ما قرار دارد. البته اين روند در تمام تشکيلات حکومتی به طور کامل وجود دارد حالا با درصدی کم و يا بيش.  يادم رفت که کجا مي‌‌‌‌خواستم بروم. ايشان متوجه تأثر من شد و سريع خداحافظي کرد و رفت.

نوشته شماره (42)

مدتي قبل جرايد کشور در خصوص تمايل جوانان حوزه خليج فارس به داشتن نمره رند براي ماشينهاي مدل بالايشان با حالتي تمسخرآميز و جداً اصرافي موضوع را به اطلاع جامعه رساندند. اتفاقاً براي عبرت آموزي کاري منطقي و خوب انجام شد. همه مي‌‌‌‌دانيم و بارها هم نکوهش کرده‌‌‌‌ايم که چگونه عده‌‌‌‌اي راحت‌‌‌‌طلب در آنطرف آب، سرمايه ملي خود را به باد داده و همانطوريکه ذاتاً ما ايراني‌‌‌‌ها آدمهايي هستيم که راحت مشکلات را به دشمنان نشانه مي‌‌‌‌رويم، براي تقبيح  اين کار هم در محافل و مجالس کوتاهي نکرديم. اينطور گفته شد که آمريکا واقعاً اين عرب‌‌‌‌هاي نادان را به چه روزي انداخته و براي غارت سرمايه ملي‌‌‌‌شان به سراغ شماره‌‌‌‌هاي اتومبيل‌‌‌‌شان رفته که در مسابقه رندشدن نمره ماشين حالا بايد به مبارزه برآيند. 8 ماه پيش در دبي متوجه شدم که نمره ماشين يکي از دوستانم که BMW است 666 مي‌‌‌‌باشد. به دوستي گفتم: فلاني اين شماره از همان قماش است؟ گفت بلي. حدود 300000 درهم پول داده و اين شماره را بنام خود خريداري نموده است. افسوس خوردم و با نهايت سربلندي گفتم که ما ايراني‌‌‌‌ها واقعاً مسلمانيم و در رعايت اصول اسلامي، از اسراف و تبذير سخت جلوگيري مي‌‌‌‌کنيم و اين از شاخصه بارز يک مسلمان مؤمن است. خلاصه دوستمان را سخت نکوهش کردم. متأسفانه با نهايت ناباوري چندي قبل وقتي که راديوپيام را در اتومبيلم گوش مي‌‌‌‌دادم مصاحبه‌‌‌‌اي را که با يکي از دست‌‌‌‌اندرکاران ارشد وزارت پست و تلگراف و تلفن بود پخش مي‌‌‌‌کرد. کنجکاو شدم ديدم اي واي بر من. همان تبليغ براي فروش نمره‌‌‌‌هاي رند موبايل است که مصاحبه شونده گويا بادي به غبغب انداخته و طوري حرف مي‌‌‌‌زند که همين حالا با انوشه انصاري از مرکز فضايي بين‌‌‌‌المللي با سايوز روسي درون يک کپسول بوده و به زمين آمده است. بسيار با آب و تاب در مورد فوايد و يا بگذاريد خودماني بگويم حراج شماره‌‌‌‌هاي رند تلفن همراه داد سخن مي‌‌‌‌دهد. قلبم به درد آمد. اي واي! چقدر ما بيچاره و درمانده‌‌‌‌ايم. زعماي ما کيستند؟ خط و سياست حکومتي ما جلوگيري از اسراف و تبذير و نابودي ريا بود. چه به سرمان آمده که بايد امروز مسئول اجرايي مخابرات با اين شيوه نسنجيده و بسيار زشت تبليغ واگذاري شماره‌‌‌‌هاي رند موبايل را مي‌‌‌‌کند. آيا کسي هست بپرسد مگر اين شماره‌‌‌‌هاي جديد از آسمان با سايوز توسط اين مسئول مخابرات به تهران رسيده‌‌‌‌اند يا از قبل در مخابرات وجود داشته‌‌‌‌اند. شما که واگذاري شماره‌‌‌‌هاي موبايل را پس از له کردن مردم و کشاندن به مرز بي‌‌‌‌آبرويي و مفلسي، قرعه‌‌‌‌کشي مي‌‌‌‌کرديد و بيشتر از يک شماره هم به کسی نمی‌‌‌‌داديد و هيچ وقت هم برای مردم نيازمند آبروداری نکرديد، حالا بايد پاسخ دهيد با کدام مجوز شرعي اين تعداد بقول خودتان رند را مخفيانه نگه‌‌‌‌داشته‌‌‌‌ايد. براي چه کسي؟ چطوري؟ و حال انصاف است که با چه روشي اعلام شود که حراج مي‌‌‌‌کنيم. با کدام حق و اجازه؟ آيا اين يک نوع تخلف و تعرض به مالکيت مردم نيست؟ چه کساني اينها را و با چه مبالغي مي‌‌‌‌خرند؟ اين اشاعه تبذير و حرام‌‌‌‌کردن سرمايه ملي نيست؟

روزنامه دنياي اقتصاد دوشنبه 17 مهرماه 85 در صفحه اول سمت چپ با نهايت تأسف با تيتر روشن اعلام مي‌‌‌‌کند پيشنهاد 70 ميليون توماني براي رندترين شماره موبايل، که به نظر من جاي شرم آن بيشتر از کيف‌‌‌‌کردن ظاهري آن است. مردم در کل کشور در اين روزها با بدبختي و گراني تحميلي از سوي عده‌‌‌‌اي خودخواه و زراندوز و فرصت‌‌‌‌طلب آنچنان دست و پنجه نرم مي‌‌‌‌کنند که حساب کارشان با کرام‌‌‌‌الکاتبين است. چرا که دولت مهرورز خود با اين شيوه‌‌‌‌هاي بسيار عقب‌‌‌‌مانده، در رواج تزوير و ريا يد طولايي دارد و هرگز براي خودنمايي اين گراني‌‌‌‌ها و بدبختي‌‌‌‌ها را نمي‌‌‌‌پذيرد و مدعي است که عده‌‌‌‌اي سياه‌‌‌‌نمايي مي‌‌‌‌کنند و آمريکا هم کمکشان مي‌‌‌‌کند. حال مردمي که اينطور گير کرده‌‌‌‌اند چه خاکي بايد به سرشان بريزند تا از اين مخمصه خلاص شوند. يعني واقعاً نمي‌‌‌‌شود آنچه را که در زمان تبليغات انتخاباتي مي‌‌‌‌گويند عمل کنند. بگذاريد راحت بگويم يعني سر مردم هميشه کلاه مي‌‌‌‌گذارند. عجب دنيايي مثل اينکه آقايان ديرآمده و زود مي‌‌‌‌خواهند بروند. مردم بايد به فکر خودشان باشند. آقاي مسئول ناصواب مخابرات کشور مي‌‌‌‌داند يا واقعاً نبايد بداند که اثرات و زيان مشخص اين عمل به اقتصاد کشور چقدر است و يا باور دارد که اين حرکت خود دست زدن به حراج اموال عمومي مردم است که سالها در صف خريد يک شماره موبايل بوده و بر اساس قرعه موفق به دريافت موبايل شده‌‌‌‌اند. اين شماره‌‌‌‌هاي خودماني را با کدام مجوز قانوني چه کسي جرأت داشته است مشخص کند و امروز به حراج بگذارد. آيا اين پنهان‌‌‌‌کاري يک نوع تصرف در اموال عمومی نيست؟  فعلاً مسابقه در تاراج اموال و آسايش ملت شريف ايران است.

نوشته شماره (43)

ـ انتخابات (1)

قرار است به زودي 3 مورد انتخابات که 2 مورد آن سراسري و يک مورد آن محلي براي 3 مرکز مي‌‌‌‌باشد، انجام شود.

– انتخابات خبرگان رهبري

– انتخابات شوراي اسلامي شهر و روستا

– انتخابات ميان دوره‌‌‌‌اي مجلس شوراي اسلامي

آنچه مسلم است براي انتخابات خبرگان، افراد خاصي که خود را خبره مي‌‌‌‌دانند و مي‌‌‌‌توانند اظهارنظر کنند چون در کشور ما خبره شدن با اعلام خود فرد است نه قبول عمومي. بدين معنا که طرف با گذراندن چند بحث در حوزه و انجام چند سخنراني و داشتن تأليفاتي و گفتن چند احکام مي‌‌‌‌شود خبره و نهايتاً شوراي نگهبان که معمولاً مهر آن، ذيل اوراق صلاحيت زده مي‌‌‌‌شود کار خبره را يکسره مي‌‌‌‌کند و مشخص مي‌‌‌‌شود که اين بزرگوار خبره مسلم است و مي‌‌‌‌تواند وارد مجلس خبرگان شود. کاري بسيار راحت و سازمان‌‌‌‌يافته است. پس آدم‌‌‌‌هاي غير مثل ماها و خيلي‌‌‌‌هاي ديگر که محلي از اعراب ندارند حق ورود به اين مقوله را اصلاً نداريم که بحث کنم  خبره‌‌‌‌ها چگونه خبره نهايي مي‌‌‌‌شوند و چگونه صلاحيت اين منصب عظيم را پيدا مي‌‌‌‌کنند. خوب به ما چه، اين بحث ديگران است و اما فقط يک سؤال کوچک ته ذهن آدم زياد اينطرف و آنطرف پرسه مي‌‌‌‌زند و آرام و قرار را از آدم مي‌‌‌‌گيرد و مي‌‌‌‌گويد بنده خدا بهتر نيست اگر اين کار و برنامه اينقدر مهم است که کلاً سراغ اين افراد نرويم چرا که اين خبره‌‌‌‌ها به غير از خبره‌‌‌‌شدن خيلي کارها مي‌‌‌‌کنند تا به اين منصب برسند. پيشنهاد بدهيد. براي اهميت بيشتر آن تعدادش را هم کم کنيم و فقط شرط ورود به خبرگان رهبري را که رهبر خودش هم مرجع مسلم است از کليه مراجع عظام نه ثبت‌‌‌‌نام بلکه براي عضويت دعوت محترمانه به عمل آيد و آنها اين وظيفه خطير ملي را عهده‌‌‌‌دار باشند. مرجعيت تا حال توانسته است در استقلال رأي و فکر بيشتر بماند و تقريباً تصميمات خوب خوب بگيرد. چرا جريانات سياسي را که هيچگاه ازشان صداقت در گفتار و صلابت در کردار نديديم و متأسفانه آلودگي‌‌‌‌هايشان هم کم نبوده است و همه اين وضعيت را مي‌‌‌‌دانند، وارد خبرگان رهبري مي‌‌‌‌کنيم. اين مراجع هستند که به عنوان بازوان علمي رهبري ايشان را در مسير اعتلاي کشور ياري خواهند کرد. نمي‌‌‌‌دانم شايد حرف‌‌‌‌هايم نسنجيده و باب ميل فعالان خبرگان که قطعاً متحمل هزينه‌‌‌‌هايي شده و اميدهايي دارند، نباشد. ولي نظر من است و برايم محترم، شايد براي ديگران خطرناک هم باشد چون ممکن است اگر اين پيشنهاد واقعاً جا بيفتد و بازار خيلي‌‌‌‌ها کساد شود. نمي‌‌‌‌دانم چه خواهد شد. خدايا پناه بر تو.

نوشته شماره (44)

ـ انتخابات (2)

انتخابات ميان‌‌‌‌دوره‌‌‌‌اي در تهران، خوزستان و بم در جريان خواهد بود. مردم خوب اين مناطق که با آنهمه تبليغ گسترده توانسته بودند از بين تعداد کثيري از داوطلبان، افرادي لايق و دلسوز را براي اين دوره نمايندگي مجلس برگزينند، هيچگاه به ذهنشان خطور نمي‌‌‌‌کرد که نماينده محبوبشان با پيشنهاد پست بالاتر يعتي ارتقاء غيرضرور توسط همين نماينده عزيز، مردم به هيچ انگاشته شوند و نماينده قسم خورده بر اثر طمع براي پست بالاتر صندلي خدمت خود را ترک و به کرسي نان و آب دار تري جلوس نمايد. نسل آدم‌‌‌‌هاي خوب و کارآمد در کشور که برچيده نشده است. چه مي‌‌‌‌شد بجاي اين نمايندگان طالب پست بالاتر و بالاتر، براي اين پست‌‌‌‌ها از کساني بهتر انتخاب مي‌‌‌‌شد. حال همين آقايان نماينده که براي يک رأي در زمان انتخابات بي‌‌‌‌پروا به هر حربه‌‌‌‌اي متوسل مي‌‌‌‌شدند و آنچنان با عز و جز درخواست رأي داشتند، چرا با برخورد پيشنهاد پست بالاتر غيرتشان نگرفت که اقلاً با ولی نعمتان خود خداحافظي کنند که متأسفانه براي اين کار همواره طفره رفتند يعني خود را در رديف مردم نمي‌‌‌‌دانند. بخواهيد و يا نخواهيد اين برخورد، دهن‌‌‌‌کجي به رأي مردم و عدم توجه به وعده‌‌‌‌هاي خود آنهاست. حال چگونه مي‌‌‌‌شود باز انتخابات ناخواسته به نام ميان‌‌‌‌دوره‌‌‌‌اي به مردم و با هزينه سنگين عمومي تحميل کرد و چقدر باور داريد که باز هم اين رخداد تکرار نشود.

البته مردم خوب بم جداي از اين مقوله هستند چون شهر و منطقه‌‌‌‌شان دچار زلزله‌‌‌‌اي سهمگين شده و به دليل روحي قرار شد نماينده محترم شهرشان در ميان‌‌‌‌دوره‌‌‌‌اي انتخاب شود. ليست افرادي را که ثبت‌‌‌‌نام کرده‌‌‌‌اند ديدم. تعدادي از اين عزيزان را که هم‌‌‌‌دوره‌‌‌‌اي خودم در دوره‌‌‌‌هاي قبلي مجلس بودند به همين منوال ديدم. اينها هم از مجلس فقط به عنوان سکوهاي پرش استفاده خواهند کرد. نه، صبر کنيد تا ببينيد.

نوشته شماره (45)

ـ انتخابات (3)

انتخابات شوراهاي شهر و روستا به همراه دو انتخابات ديگر كه شرح آنها در قبل آمد، با هم برگزار مي‌‌‌‌شوند. البته براي تهران در دوره اول شوراها به دليل كم‌‌‌‌ظرفيتي و خودبزرگ‌‌‌‌بيني تعدادي از اعضاء شوراي شهر و نهايتاً انحلال شورا، خاطرات خوبي در اذهان مردم نماند و مردم تهران هنوز اثرات بد آن دوره شورا را دارند. متلاشي شدن گروه‌‌‌‌هاي واقعاً خدمتگزار و نيروهاي كارآمد، از هم‌‌‌‌گسيختگي برنامه‌‌‌‌هاي اجرايي و سست‌‌‌‌شدن برنامه‌‌‌‌ريزي‌‌‌‌هاي مناسب کلان‌‌‌‌شهر تهران، همه از اثرات سوء مانده از ندانم‌‌‌‌كاري و يا عمدكاري تعداد انگشت‌‌‌‌شماري از اعضاء شوراي شهر اول تهران بود و به نظر مي‌‌‌‌رسد اثرات اين تخريب سالها بر گرده تهران سنگيني نمايد چون واقعاً زدودن اين لکه ماندگار، زمان زيادي مي‌‌‌‌طلبد. در اين نوشته، قصدم تهران و براي شوراي تهران نيست. بلكه تهران به عنوان كلان‌‌‌‌شهري كه خود چند كلانشهر ديگر را در خود جاي داده است مي‌‌‌‌تواند به طريقي بر مشكلات فائق آيد. در نظر دارم براي منطقه ام و شهرم ايرانشهر عزيزچند تذكري را حسب وظيفه بنويسم تا شايد قدري بر وفق مراد افتد و به طريقي در ذهن عزيزانم راه باز كند و مسير پيشرفت و توسعه را آنطور كه شايسته‌‌‌‌شان است، به خوبي طي كنند. بلوچستان (زاهدان، خاش، ايرانشهر، سراوان، نيكشهر و چابهار) با بخش‌‌‌‌هاي دور و برشان جمعيت غالب استان را تشكيل مي‌‌‌‌دهند. گر چه كسي حاضر به اعتراف به وجودشان نيست، و هرگاه اسمي از بلوچ و بلوچستان به ميان مي‌‌‌‌آيد براي بعضي تماميت‌‌‌‌خواه و فرصت‌‌‌‌طلب بحران روحي عجيبي حادث مي‌‌‌‌شود. که عيب خودشان است و بماند براي آنها. ولي بدان که بلوچ و بلوچستان هستند. هستند زنده و بالنده و سرحال و در بناي زندگي شرافتمندانه بسيار مصمم. خيلي خوب است که همه بدانند مردم کم‌‌‌‌توقع و فهيم بلوچ بر سبيل عقل و انصاف طي طريق مي‌‌‌‌كنند. اگر بگذارندشان در هر دوره انتخابات خود مشكل ندارند و همچنان فهيم و زيرك و عاقل به ميدان مي‌‌‌‌آيند و بهترين را انتخاب مي‌‌‌‌كنند و به كارشان مي‌‌‌‌پردازند. و اگر مانند دوره اول يك نفر را بدون رأي واقعي قالبشان كنند، چون حجب و حيا دارند و مهمان‌‌‌‌نوازند، دم بر نمي‌‌‌‌آورند، گرچه مي‌‌‌‌دانند که اين قالب‌‌‌‌شده به جمع آنان نامأنوس است و اگر آن قالب‌‌‌‌كردن در شهر ديگري اتفاق افتد، واي چه شود. دنيا به آخر مي‌‌‌‌رسيد، پدر همه را درمي‌‌‌‌آوردند. ولي ديديد كه 4 سال تحملش كردند و كسي آخ هم نگفت. البته اين بار به نظر مي‌‌‌‌رسد اوضاع بهتر باشد، شايد قالب‌‌‌‌كردني نداشته باشيم. مردم براي به‌‌‌‌دست گرفتن سرنوشت خود قطعاً با حساسيت و درايت عمل خواهند كرد و بهترين‌‌‌‌هاي نسل امروز را برخواهند گزيد. اگر فرصتي دست دهد در روزهاي آتي قدري در مورد شوراي موجود شهرم ايرانشهر سرفراز خواهم نوشت.

نوشته شماره (46)

برادر گرامي و پرتلاشم جناب آقاي مهرنهاد چندي قبل در قسمت اظهارنظر و ارسال يادداشت در ذيل مقاله مورخه 20/8/85 اينجانب، متني جالب را در قالب خبر نوشته‌‌‌‌اند. اين متن چندخطي گرچه به ظاهر بيانگر جهل و غرض فردي غيربومي و غيربلوچ در مناظره چندکلمه‌‌‌‌اي با جناب مهرنهاد می‌باشد ولي بدانيم که اين نظر بسيار ناشيانه درکل جريان مقابل به صورت رسمي وجود دارد گرچه همه مي‌‌‌‌دانند که مردم بلوچ در سخت‌‌‌‌کوشي و تلاش توأم با مشقت سرآمد تمام اقوام است. قومي که در هيچ زماني از تاريخ حکومت‌‌‌‌ها ولو براي تظاهر هم، مورد عنايت نبوده است. قومي که از همان لحظه تسلط بر آن، همه قصد نابودي بنيان آن را داشته و دارند. قومي که فقط به خود متکي بوده و با استعانت از ذات احديت تاکنون رمقی شرافتمندانه را براي خود نگه داشته است. آري دوست عزيز، به اين دلسوز غيربومي غيربلوچ بايد گفته شود که در حکومت ستم‌‌‌‌شاهي زماني که بورسيه‌‌‌‌های ويژه فرح پهلوي با معرفي اسداله علم در استان پهناور ما بين خودي‌‌‌‌ها تقسيم مي‌‌‌‌شد، جوانان غيرتمند بلوچ بدون سهميه و بورسيه و با تک‌‌‌‌پيراهن وصله و پينه‌‌‌‌دار خود در نهايت سختي در همين تهران و دانشگاه صاحب‌‌‌‌نامش به عنوان دانشجويان نمونه و درسخوان مشغول تحصيل بودند و شيرمرداني مانند مرحوم دکتر غلامرضا رحماني و دکتر ناروئي و مرحوم محسن درخوش و صدها نمونه ديگر از آن با سرافرازي فارغ‌‌‌‌التحصيل شدند و تا لحظه مرگ نيز در خدمت جامعه و مردم ميهن عزيزمان ايران بودند.

از سويي ديگر، نزديک‌‌‌‌تر بياييم، همين جناب وزير علوم اسبق و اصلاح‌‌‌‌طلب چهارآتشه خودمان که مورد محبت ويژه و خالص مردم بلوچ در انتخابات رياست جمهوري اخير بود مدتها تلاش مي‌‌‌‌کرد که دانشکده‌‌‌‌هاي مورد نياز در سطح شهرهاي بلوچ‌‌‌‌نشين استان تحت هيچ شرايطی فعال نشوند و مهر و لطفش به ديگران بود. در مجادله‌‌‌‌اي که با هم در دوره سوم مجلس داشتيم به صراحت همين نظريه غلط را عنوان مي‌‌‌‌کرد که جوانان بلوچ علاقمند به دانشگاه و درس نيستند بلکه همواره دنبال کارهای ديگرند. ولي پاسخي دريافت داشت که گمان نکنم تا زنده است از خاطرش برود. به ايشان بعد از بحث زياد يادآور شدم که جناب وزير بي‌‌‌‌اطلاعيد، جوانان بلوچ بدون بورسيه و سهميه اعطايي شما و با توان علمي خود دانشگاه‌‌‌‌هاي معتبر شما را در تهران، شيراز، اصفهان و مشهد تسخير کرده‌‌‌‌اند و ساير دانشگاه‌‌‌‌هاي کشور بي‌‌‌‌بهره از حضور اين شيرمردان سخت‌‌‌‌کوش نيستند، پس شما هنوز نمي‌‌‌‌دانيد که در دانشگاه‌‌‌‌های حصارشده شما چه مي‌‌‌‌گذرد و گزارشات يکطرفه و غلط و مغرضانه عده‌‌‌‌اي تماميت‌‌‌‌خواه شما را از مسير عدالت به انحراف کشانده است. عجيب بود که ايشان  سخت بر همان نظريه بي‌‌‌‌د‌‌‌‌ليلش پافشاري مي‌‌‌‌کرد. البته در اين گفتار مورد کمک نماينده وقت مرکز استان نيز بود. اسامي و ليست دانشجويان بلوچ را از من مي‌‌‌‌خواست. پاسخ دادم قصد داريد از طريق گزينش عذر همه را بخواهيد، نه ليست نداريم و بگذار نظرتان بماند. به جناب مهرنهاد و ساير عزيزان بلوچ عرض می‌‌‌‌کنم دوستان من، همه می‌‌‌‌دانند که بلوچ از حيث علم و تحصيل، تلاش، صداقت و ايمان هم‌‌‌‌رديف ندارد ولی اعتراف به اين مهم، سخت است و انتظار من و شما نيز بی‌‌‌‌مورد.

نوشته شماره (47)

«تـذکـر وضع حال»
نــدانـم کجــا ديـده‌‌‌‌ام ايـن روايـت                        و يــا از کـه بشـنيـده‌‌‌‌ام ايـن حکايـت
يکـي از بـزرگـان اصحـاب يـثــرب                        کـه مـي‌‌‌‌داشت جمعـي بـه زيـر حمايت
بـه هنـگـام نـزع روان وقـت مـردن                      همـي خواسـت او از يـکايـک رضـايت
تـمـام قبـيـله رضـا گشــتـه از وي                        رضـايـت گـرفت او بـــه حـد کفايـت
بـه نـاگـه بيـاد آمـدش اشـتـري را                         کـه مـرکـوب او بـوده اسـت از بدايـت
به کوه و به دشت و به صحرا و هامون            کشيـده است بارش بــدون شـکايـت
زده خيـزرانش همـي سخـت بر سر                     همــي ره نـــورديـده بـا او به غايـت
فرامـوش کـرده رضـايت بخـواهـد                      ببـنـدد دهـــان شـتـر از سـعـايـت
بفـرمـود اشـتر نمـودنـد حـاضـر                          کشيـدش بسـر دست و لطف عـنايت
بـه او گفـت کاي اشتر سـالخـورده                      تو عمـري بکـردي به من بـس رعايت
سـواري به مـن داده‌‌‌‌اي از جـوانـي                      به کـوه و بـه دشت و به شهر ولايـت
بسي صدمه‌‌‌‌ها بر تو از من رسيـده                    به حدي که شد لنگ از آن دست‌‌‌‌وپايت
ز من باش راضي در اين وقت آخـر                     تـو بگــذر ز تقصيـر من بـا رضـايت
زبـان شـتر بـاز شـد بهـر پاسـخ                            بـه لطــف خــدا کـرد او نغـز آيـت
رضا هستم از هر چه کردي تو بر من                 چـو بـودي مـرا صـاحبي بـا درايـت
خوراندي به من بهترين خار صحرا                     به آبـم نمـودي ز زمــزم سقـايــت
ولـي نيسـتم راضي از يک گناهت                      چـو بـود آن گنـاه تو بر مـن جنايـت
تو مي‌‌‌‌بستي افسار من بر دم خـر                      کـه ره را نـمـايـد به من خـر هدايت
شتر مي‌‌‌‌رود زير هر بـار سنگيـن                        ولـي سـخت باشـد بر او بينهـايــت
که افسار او را کشد يـک الاغـي                         رود زيــر بــار خــري بـي‌‌‌‌کفـايـت
سرودم من اين قصه نظم شايد                        بمـانـد ز مـن يـادگــار اين حکايت
بـداننـد درد دل اشـتــران را                                 همــي سـاربــانـان بـا عزم و رايت
نبـندند بنـد جمـل بر دم خـر                                کـه شـاعـر نگـويد لغـز بـا کنـايت

نوشته شماره (48)

دوستان عزيز ! مدتي است که به دلايل عديده که هر کدام مهم و جايگاهي ويژه برايشان بود، نتوانستم خاطراتم را به روال گذشته به رشته تحرير در آورم. بيماري‌‌‌‌ام از اوايل ماه مبارک رمضان که تشديد شده بود فکرم را بيشتر به خود مشغول داشته است. بالاخره به لطف خداي بزرگ و با پيگيري‌‌‌‌هاي مجدانه براي معالجه و رهايي ازا ين وضعيت قدري سلامتي نسبي برگشته که جاي شکرش بسيار است. البته در کنار دارو و دکتر، قطعاً دعاي خير دوستان مؤثرتر بوده است که خداوند اجرشان بدهد.

بحث ديگر فرا رسيدن ايام انتخابات‌‌‌‌هاي گوناگون و شروع فعاليت‌‌‌‌ها و پچ‌‌‌‌پچ‌‌‌‌هاي انتخاباتي در شوراي شهر و خبرگان و نيز مجلس ميان‌‌‌‌دوره‌‌‌‌اي تهران بود که مي‌‌‌‌طلبيد با حضور تعدادي از دوستان در ليست‌‌‌‌هاي شوراي شهر و مجلس مي‌‌‌‌بايست قدري فعال شوم و براي اهدافي که همواره از قبل برايم وجود داشته و دارد بايد تلاشي مضاعف را به عمل آورم که خوشبختانه اين مرحله نيز به خوبي و خوشي گذشت. گرچه امدادهاي غيبي در ساعات آخر کار حضوري کارساز را براي جناح رقيب داشتند ولي مشيت الهي بر زدن تلنگري کارساز بر گرده رقيب سرمست از پيروزي‌‌‌‌هاي گذشته که آن پيروزي‌‌‌‌ها هم بيشتر ناشي از حضور عجيب و غريب امدادهاي غيبي بودند، کارها را به نفع مخلصين جامعه تمام کرد و شوراي شهر تهران به صورت قابل قبولي و جمعي حساب‌‌‌‌شده توسط مردم آماده خدمت گرديد. انشاءا… مبارک است. حال که اين جريانات تمام شده و فرصت ديگر قطعاً مهياست. بسيار علاقمندم که خاطراتم را بنويسم. همانطوريکه قبلاً نوشته بودم از آذرماه 84 بنا به دعوت جناب آقاي دکتر کرباسيان به شهرداري تهران رفتم. محيط کار مناسب و آماده بود و من هم که عشق به کار و تلاش در هر صورت برايم وجود دارد، با طيب خاطر و اطمينان کامل وارد خدمت شدم. از همان جلسه اول که نظرات جناب آقاي دکتر کرباسيان معاون محترم خدمات شهري را مي‌‌‌‌شنيدم، توجه داشتم که بايد از آنها بهره گيرم و کار مناسب را انجام دهم. برايم خيلي جالب بود که ايشان چه نظري دارند. ايشان بحث مکانيزه کردن خدمات شهري را مفصل برايم گفتند. برايم عجيب بوده که خيلي روي تسريع در انجام مکانيزاسيون اصرار دارند و طالب آنند که کار سريع شروع و پايان يابد. من تجربه اين کارها را خيلي بيشتر و کامل‌‌‌‌تر از قبل دارم. اين کار برايم بسيار سنگين مي‌‌‌‌آمد ولي با حوصله گوش کردم و به صورت خلاصه و گذرا قدري نظراتم را گفتم که بايد براي اين مهم بررسي و فکر بيشتري کرد. دقيقاً مي‌‌‌‌دانستم که کار فوري، سريع و بدون برنامه مصوب و مهم‌‌‌‌تر از آن بدون شناسايي و ارزيابي مبدأ و تعيين مقصد مشکلات عديد‌‌‌‌ه‌‌‌‌اي را براي شهرداري تهران به وجود خواهد آورد. خوب من آمده‌‌‌‌ام که کمک کنم. به خودم گفتم که بهتر است بروم و بررسي کنم و با استفاده از تجربياتم در اجراي اين مهم، سهمي خواهم گرفت و آبرومندانه کار خواهم کرد. بالاخره بايد بگويم که من چهارسال تمام به عنوان مشاور وزير در امور مکانيزاسيون کشاورزي و رئيس مرکز توسعه مکانيزاسيون کشاورزي کشور مسئوليت اجرايي سنگيني را داشته‌‌‌‌ام و کوله‌‌‌‌بار خدمتيم از اينگونه تجربيات سنگين است. جلسه‌‌‌‌مان به پايان رسيد و حکم مشاور اجرايي را برايم صادر کردند. از حسن اعتمادشان تشکر کردم و بحث تمام شد. ولي من ماندم با کلي سؤال و اگر و اما. خدايا چگونه مي‌‌‌‌شود. بدون اينکه طرحي را نوشت، بررسي کرد، چاره و راه پيدا نمود و نهايتاً مصوب کرد ـ کار را شروع کنيم اين يک نوع تخريب و ايجاد زيان براي شهر تهران و مقامات بالاتر است ـ من به جرأت مي‌‌‌‌گويم در طول خدمتم در کار اجرايي با قاطعيت مي‌‌‌‌گويم که براي مافوقم دردسر درست نکرده بلکه همواره حامي آنان بوده‌‌‌‌ام. آبروي مافوق را بيشتر از آبروي خود دانسته‌‌‌‌ام و اتفاقاً همين مهم باعث اعتماد مافوقم براي من بوده است که از آن هميشه راضي‌‌‌‌ام. ادامه دارد.

نوشته شماره (49)

روزها يکي پس از ديگري مي‌‌‌‌گذرند و جلسات پشت جلسات، بحث روي بحث که اي داد و بيداد، هوار و فرياد، مکانيزه کرديم و شهر آباد شد. هر چه کنايه گفتم و خصوصي و نامه‌‌‌‌اي تذکر دادم، ديدم متأسفانه براي نظراتم جبهه‌‌‌‌گيري و دلسردي کم کم جانشين اعتماد موجود مي‌‌‌‌شود و سختي کار هم در همين‌‌‌‌جاست. اجباراً نامه‌‌‌‌اي را به عنوان معاونت محترم خدمات شهري شهرداري تهران تهيه کردم و نظراتم را مکتوب ارائه دادم. باز هم کار به جايي نرسيد. در يکي از روزها که برنامه معروف طرح جهادي براي منطقه 19 شهرداري تهران در حال اجرا بود و ريخت و پاش ماشين‌‌‌‌آلات بي‌‌‌‌حساب و کتاب در منطقه موج مي‌‌‌‌زد. به خود گفتم واقعاً شهردار محترم تهران که مسئوليت‌‌‌‌هاي بزرگ ديگري را در کشور قبلاً داشته است مي‌‌‌‌داند با اين شهر از طريق مکانيزاسيون چه مي‌‌‌‌کند و آيا تعريف مکانيزاسيون را کسي از مجريان چهار آتشه مي‌‌‌‌دانند و خيلي سؤالات ديگر برايم پيش مي‌‌‌‌آمد. من به دليل اينکه کار زيادي در طرح جهادي نداشتم فقط بازديدي را قبل از شروع مراسم رسمي که شهردار محترم تهران در آن شرکت مي‌‌‌‌کرد انجام مي‌‌‌‌دادم و مي‌‌‌‌رفتم. پس از رفتن من و آمدن شهردار تهران، خلاصه چشم‌‌‌‌تان روز بد نبيند يکي از دوستان تعريف مي‌‌‌‌کرد و مي‌‌‌‌گفت فلاني، آقاي دکتر قاليباف اولين سؤالي که کرد از مسئول اجرايي مکانيزاسيون بود و گفت تعريف مکانيزاسيون چيست؟ يعني شما که مسئوليت اجرايي اين مهم را داريد تعريف مکانيزاسيون را براي جمع بگوييد که ايشان نتوانست حتي مغلطه‌‌‌‌اي هم بکند و از ديگري و ديگري و ديگران پرسيد و پاسخي نيافت.خداوکيل خيلي متأسف شدم. آخر بنده خدا، طرحي که نانوشته است و جايي هم مصوب نگرديده، مسلماً نه اول آن معلوم است و نه آخر آن را کسي مي‌‌‌‌داند، چه تعريفي و چگونه حرفي بايد گفت. خلاصه اوضاع عجيبي است. من قبلاً در نامه ارسالي خود، تعريف مکانيزاسيون را نوشته بودم و چه حاصل که کسي گوشش بدهکار نيست و به نظر مي‌‌‌‌رسد که شايد آن نامه هنوز ناخوانده مانده است. ادامه دارد.

نوشته شماره (50)

خلاصه کلام اينکه مقوله توسعه مکانيزاسيون يا اصل مکانيزاسيون در خدمات شهري بحثي گسترده و جداً ظريف است و نمي‌‌‌‌توان آن را در حد يک جلسه و يا يک گفتار و نوشتار گنجاند و از آن عبور کرد. فعلاً بحث‌‌‌‌ها در مورد آمادگي براي مقابله با بحران احتمالي ناشي از برف و زمستان است و جالب است که مديرعامل سازمان خدمات موتوري مي‌‌‌‌گويد که ماشين‌‌‌‌آلات زيادي را خريداري و دپو کرده است، به ظاهر کار مهمي انجام داده ولي آيا کسي مي‌‌‌‌داند که اين ماشين‌‌‌‌آلات چه هستند؟ داراي چه توان و ظرفيتي مي‌‌‌‌باشند، آيا رفتن به جنگ برف و زمستان با اين ماشين‌‌‌‌آلات مقدور است؟ آيا خدمات پس از فروش براي اين تعداد عظيم ماشين‌‌‌‌آلات تدارک گرديده و چه کسي و سازماني مسئوليت دارد. آموزش کاربران چگونه انجام شده، چند نفر آموزش ديده‌‌‌‌اند، کجا آموزش ديده‌‌‌‌اند و چه کسي با چه امکاناتي به آنها آموزش داده که بشود سرمايه ملي ريخته شده پاي اين پروژه را اقلاً درصدي حفظ کرد. بايد با اين امکانات که از حرف‌‌‌‌هاي گفته شده، عظيم بايد باشند، کلان شهر تهران را سامان داده و الگويي براي کلان‌‌‌‌شهرهاي ديگر کشور و حتي شهرهاي کوچک نمود. مقوله مکانيزاسيون بارها گفته‌‌‌‌ام با دپو کردن ماشين‌‌‌‌آلات مختلف فرق دارد، چرا که مکانيزاسيون دستيابي به مطلوب‌‌‌‌ترين دانش فني با اعمال روش‌‌‌‌هاي مکانيزه و انجام دادن امور براي نظافت مناسب شهري با حداقل هزينه و حداکثر بهره‌‌‌‌وري را به ما ديکته مي‌‌‌‌کند و يا به تعريف کلي مکانيزاسيون در خدمات شهري توجه کنيم. مکانيزاسيون عبارت است از کاربرد صحيح ماشين در چرخه خدمات شهري به منظور اقتصادي نمودن خدمات و کاهش صعوبت کار و هزينه‌‌‌‌هاي مرتبط و نيز انجام به موقع عمليات از طريق افزايش بهره‌‌‌‌وري. حال با اين تعريف و آن اهداف بايد قبل از همه مراحل، ارکان مکانيزاسيون که عبارتند از:

1ـ نيروي انساني

2ـ منابع اعتباري

3ـ ماشين را به طريقي شايسته برنامه‌‌‌‌ريزي نمود و براي هر يک از اين موارد بحث‌‌‌‌هاي جدي و فراوان مطرح است، که در حد اين نوشته نمي‌‌‌‌باشد. ادامه دارد.

نوشته شماره (51)

در يکي از جلسات گزارشي که از سوي سازمان خدمات موتوري داده مي شد بسيار برايم جالب بود مدير عامل سازمان مي گفت بالاخره به هر طريق توانستيم تعداد زيادي شاسي کاميون وکاميونت خريداري و بودجه را هزينه کنيم و حالا اگر پول باشد باز هم خواهيم خريد.

به ياد ماجراي سال 1360 افتادم که رئيس اداره کشاورزي خاش بودم. در يکي از روزهاي نيمه دوم اسفند ماه تلفنگرامي از مرکز استان به من زده شد که فلاني، 15 ميليون تومان براي خريد ماشين‌آلات براي جنابعالي که مديري فعال و قابل قبول هستي اعتبار منظور شده است و حداکثر بايد تا 20 اسفند هزينه کني.حال چه ماشيني و براي چه کاري و به چه تعداد و مشکل ما چه بوده وکجاست معلوم نيست.

خيلي فکر کردم که اين چه موهبتي است که نصيب من شده است و ديگران از آن محرومند چيزي دستگيرم نشد. خوشحالم.15000000 تومان در آن روز يعني 5/1 ميليارد تومان امروز. خبر خوبي است. حال من چه کنم ؟ به هر دري زدم ماشين‌آلاتي نبود و امکان خريد با توجه به عدم برنامه‌ريزي وجود نداشت.بالاخره 20 اسفند راهي تهران شدم و براي اينکه بتوانم پول را سريعاً هزينه کرده و خود را مديري قدر و پر توان به ديگران معرفي کنم تمام پول را براي خريد تعداد زيادي انواع فيلتر( روغن،گازوئيل و هوا) براي تراکتور ها و بلدوزرها و کليه ماشين‌آلات هزينه کردم و تعدادي هم لاستيک خريدم. حالا هر چه شد اشکالي ندارد. پول هزينه شود و آبروي ما بيشتر گردد، بلي سر دولت به سلامت. انصافاً جالب نبود. فاکتور و مدارک و اسناد را آماده کردم و20 اسفند تسويه حساب شد.چه نتيجه‌اي عايد منطقه گرديد؟ البته که هيچ. همه خريدها چون مصرفي وجود نداشت در انبار ماند و خاک بر روي آنها نشست و بعد از چند سال خراب شده و از انبار بيرون ريخته شدند.آري تجربه اينطور حاصل مي‌شود.

حال اوضاع شهرداري تهران با خريد هاي اينچنيني و حساب نشده و نسنجيده اين ماشين‌آلات داستان غم‌انگيز گذشته خود من است.خريد بدون مطالعه و دپو کردن، شده آرمان و آرزو وافتخارآفريني.بارها گفته ام،چه کتبي و چه شفاهي،عزيزان اين کارمعنايش مکانيزاسيون نيست،کاميونيزاسيون است قدري فکر کنيد. انگشت مخالف مکانيزاسيون به طرفم دراز شد و کم کم جايگاهم در حال عوض شدن مي‌نمود که برايم مهم نبوده و نيست، بلکه من هر جا کار کرده ام صادقانه و بي ريا بوده است حال چه اين جا يا نه، جائي ديگر. ادامه دارد.

نوشته شماره (52)

بگذريم کار خريد به شدت ادامه يافت و حالا هم ادامه دارد.

اين به جاي خود، به سراغ ديگر ماشين‌آلات ريز و درشت براي خدمات شهري بايد رفت. متوجه شدم که تعدادي جاروب در انواع مختلف دلي از لطف نيست) با جناب آقاي مهندس محمدي زاده معاون وقت خدمات شهري مذاکره‌اي داشتم.ايشان به من محبتي ويژه داشت وگفت آقاي ملازهي  شما گرچه رسماً از شهرداري رفته‌ايد ولي با ما همکاري داشته باش. پذيرفتم و گفتم براي هر کاري در خدمتم.ايشان موضوع رفت و روب و جمع‌آوري زباله و ماشين‌آلات مرتبط  را مطرح کرد.قول دادم در اين مورد کمک کنم.

در تير ماه 1383 براي تفريح و کار اقتصادي که بنا داشتم انجام دهم به کشور امارات رفتم. خوشبختانه ماشين‌آلات زيادي را در کار خدمات شهري دبي و شارجه ديدم از آنجمله تعدادي جاروب وجود داشت که برايم جالب بود. عکس گرفتم و به تهران آوردم و خدمت جناب آقاي مهندس محمدي زاده نشان دادم. ايشان خيلي خوشحال شد و گفت  لطفاً در اين مورد کمک کن.گفتم اجازه بدهيد بصورت جدي و با مشاورت قوي اين کار را شروع کنيم تا نتيجه هر چه شد خدمتشان گزارش کنيم و جنابعالي پس از کسب نظر شهردار محترم تهران و شوراي محترم شهر دستور لازم را به سازمان مربوطه بفرمائيد. پذيرفت.چند ايميل به سازنده‌ها و فروشنده‌هاي جاروب ارسال کردم، پاسخي نيامد. تلفني صحبت کردم نماينده خاورميانه‌اي شرکت کرشر به ديدن من ايران آمد و با هم مفصل صحبت کرديم. ايشان مرا براي بازديد از جبل علي در امارات متحده عربي که محل اصلي دفتر و انبار آنهاست دعوت کرد.2 هفته بعد راهي دوبي شدم. جالب اينجاست که تمام اين پيگيري‌ها و آمدن و رفتن‌ها با هزينه شخصي‌ام بوده و 1 ريال توقع کمک از شهرداري تهران را نداشتم. پس از رسيدن به دوبي و تماس با شرکت نماينده آنها به هتل محل اقامتم آمد و به اتفاق به جبل علي رفتيم.

در جبل علي تعداد 2 دستگاه جاروب به مدل‌هاي ICC1 و ICC2 موجود بود.پس از بازديد مختصري از ماشين‌ها و شنيدن گزارش محاسن بي‌بديل آنان اين پرسش مرا سخت گرفتار کرد که ماشين‌هاي به اين خوبي و با اين استاندارد بالا که مدعيان مي‌گويند و با توجه به لوکس‌گرايي و علاقه مندي به مدرن بودن که در ذات عربهاي پولدار وجود دارد، چرا آنان تا کنون از اين ماشين‌آلات بهره‌اي نبرده‌اند و من که ايراني هستم و بايد حساب و کتاب دخل و خرجم را با توجه به اوضاع اقتصادي کشورم در اولويت قرار دهم به سراغ اين نوع ماشين‌ها و تکنولوژي‌هاي اينچنيني آمده‌ام. دلم نيامد و سوال را به صورتي مطرح کردم. يکي از مديران پاسخ داد عربستان سعودي، کويت، قطر هر کدام يک دستگاه را بعنوان نمونه خريداري کرده و پس از استفاده چند هفته‌اي در کشورشان متوجه عدم سازگاري اين ماشين به علت غير استاندارد بودن سيستم خنک کننده وعدم سازگاري با گرماي منطقه و موارد ديگر عيوب فني مشخص، ماشين خريداري شده را به کرشر پس دادند و اين بدان معناست که با زبان بي زباني عرب‌ها گفتند نه شير شتر نه ديدار عرب.

نتيجه کلي اين است که اين نوع ماشين‌ها ديگر طالبي در خاورميانه نداشتند. شرکت کرشرهم معايب راپذيرفته و تأیيد کرده است. به همين لحاظ دستگاهها را مدتي غير قابل توزيع در انبار نگهداشته است تا رفع عيب کند. ادامه دارد.

نوشته شماره (53)

بلاخره پس از بحث و جدل زياد فني يک دستگاه را براي آزمايش چند ساعتي در اختيارم گذاشتند. سوار شدم و قدري در معابر جبل علي جاروب کردم و به نظرم آمد که در خريد بايد قدري احتياط کنم و شرايط را محکم تنظيم و قرارداد را حساب‌‌‌‌شده امضا کنم. وارد مذاکره خريد براي يک دستگاه آنهم فقط Icc2 شدم. Icc1 کلا از بحث ما حذف شد و چون معايب زيادي بر روي اين ماشين مشخص شد، بحث آن غير قابل طرح بود و دو طرف پذيرفتيم. به راستي ماشين بيخودي بود. اصلاً قابل طرح نبايد باشد چون بسيار بي‌خود و فانتزي است و به درد نمي‌‌‌‌خورد. جالب اينکه مدير فروش شرکت در جبل علي به من تبريک گفت و با خوشحالي پرسيد شما چطور Icc2 را انتخاب کرديد. واقعاً Icc1 کارايي ندارد و کارخانه هم پذيرفته و قرار است از خط توليد خارج شود و طراحي مجدد صورت گيرد. براي خريد يک دستگاه (فقط) Icc2 صحبت کردم. گفتند برايت ايميل مي‌‌‌‌کنم. پذيرفتم و برگشتم ايران. گزارش را خدمت جناب آقاي مهندس محمدي‌‌‌‌زاده دادم و ايشان دستور داد که شهرداري يک دستگاه Icc2 را بخرد و من راضي نشدم چرا؟ گفتم بخش خصوصي را توجيه خواهيم کرد که او بخرد و شهرداري خريد ماشين را کنار بگذارد و اين کار براي  بخش خصوصي است. ايشان پذيرفت و گفت خودت هر چي صلاح مي‌‌‌‌داني به انجام برسان . فاکس از شرکت کرشر (دفتر جبل علي) آمد و قيمت را 234/72 يورو برايم نوشته بودند که باور کردني نبود. تلفني اعتراض کردم و هفته بعد راهي امارات شدم. من امين جناب آقاي مهندس محمدي‌‌‌‌زاده هستم بايد ارزانتر از همه جا و بهترين ماشين‌‌‌‌آلات را تهيه کنم تا مکانيزاسيون واقعي برابر تعريف فوق عملي شود نه دپوي ماشين. رفتم امارات و جبل علي جلسه‌‌‌‌اي سخت و سنگين با مدير مجموعه و کارشناسان‌‌‌‌شان برقرار کرديم و پس از بحث پذيرفتند که تحويل در تهران براي Icc2 با قيمت نهايي 500/64 يورو باشد (31 دسامبر 2004) که من باز هم زير بار اين قيمت نرفتم و قرار شد بعد از ژانويه با تخفيف قيمت 000/60 يورو به من اعلام کنند تا خريد انجام شود. من تمام اين مدارک و مکاتبات را به جناب آقاي مهندس محمدي‌‌‌‌زاده دادم و ايشان به آقاي سليمي داده‌‌‌‌اند که خود آقاي سليمي به من گفت که يک دستگاه را با نظر شما تهيه مي‌‌‌‌کنم تا پس از بررسي عملکرد که نظر خودتان همين است خريدهاي بعدي را انجام دهيم. پيشنهاد دادم در صورتيکه اين دستگاه Icc2 جواب خوب داد با بکارگيری بخش خصوصي وانجام مراحل مناقصه که کميته فني در آنان نقش اصلي را خواهد داشت اقدام به خريد خواهيم کرد. فراموش نشود که برنامه وهدف اصلي شهرداری اين بوده است که سازمان بطور کلي حتي يکدستگاه هم حق خريد ندارد.کار کلا به سمت بخش خصوصي بايد برود که اين مناسب‌تر است. خوب من انصافاً مشاورم بايد واقعيت ها را مشورت بدهم و اين کار را شروع کردم.به آقاي سليمي گفتم شما تعدادي جاروب از شرکت کرشر در حال خريد داريد، پاسخ ايشان منفي بود که يعني منکر خريد شدند .پيگير شدم و مراتب را به معاون محترم خدمات شهري گفتم و به قائم مقام ايشان نيز گزارش کردم. معايب و مشکلات عديده اين نوع جاروب را به تفصيل مطرح کردم و جوابي نگرفتم.

قابل ذکر است سال 1383 وقتي از شهرداري تهران بيرون آمدم (که داستان بيرون آمدنم را قبلاً در بخش‌های قبلي همین نوشتار مفصل بيان داشته‌ام. مي‌توانيد آنها را دوباره بخوانيد، خواندنش خالی از لطف نیست)، از بد حادثه مريض شدم و سکته مغزي برايم پيش آمد. ادامه دارد.

نوشته شماره (54)

از بد حادثه مريض شدم و سکته مغزي برايم پيش آمد. رفتم بيمارستان و شروع به معالجه کردم. آنچه به سرم آمد که شرحش را قبلاً نوشته‌‌‌‌ام. پس از بهبودي نسبي و شروع به کار، ديگر آقاي مهندس محمدي‌‌‌‌زاده از شهرداري رفته و دولت جديد است و حکومت جديد و فعاليت هم جديد و ما  نظاره‌‌‌‌گر  اوضاع تا اينکه پس از مدتي دوباره با دعوت جناب اقاي دکتر کرباسيان که جديداً بعنوان معاون خدمات شهري به جاي جناب آقاي مهندس محمدي زاده مسئوليت پذيرفته بود در خدمت شهرداري تهران قرار گرفتم. ايشان در اولين روز ديدار که عصر روز يکشنبه‌‌‌‌اي بود در مورد کارها توضيحات مفصلي دادند و در مورد مکانيزاسيون در خدمات شهري هم زياد صحبت شد. خدمتشان عرض کردم با مکانيزاسيون قدري با حوصله و تدبير بيشتر وارد شويم. که اصرار ايشان بر سرعت و فوريت انجام  عمليات مکانيزه خدمات شهري بود. حرفي خوب و منطقي است و هيچ عقل سليمي آن را رد نمي‌کند. گفتم قبول ولي اينکار بسيار سنگين و حساس است بايد تعريف شود. ابزار و امکانات موجود محاسبه و کمبودها معين و به بود نزديک شوند. اين مهم بايد با فکر انجام شود و سامان يابد. ايشان فرمودند براي تعداد زيادي ماشين، سفارش خريد توسط سازمان خدمات موتوري داده شده است و چند روز ديگر وارد کار ميشوند. خدا وکيل ترسيدم و براي اينده شهرداري تهران ماتم گرفتم. مقداري معايب اين نوع کارکردن را گفتم مورد قبول واقع نشد. از همان اول احساس مي‌کردم که از نظراتم رضايتي وجود ندارد. ترجيح دادم قدري سکوت کنم تا در آينده با مدارک کاملتر و بطور خصوصي شايد بهتر بتوانم حرفهايم را بزنم. تا قدري موثر افتد. ولي جانا چه بگويم نشد که نشد. صحبت در جلسات بعدي و بعدي. با ارايه دقيق و ريز گزارشاتم و شرح مشکلات و نارسائيهاي حتمي پيش رو باز هم کسي توجه نمي‌‌‌‌کرد و خريدها با شدت  تمام در حال انجام است. ادامه دارد.

نوشته شماره (55)

يکروز متوجه شدم تعداد 23 يا 32 دستگاه از همين جاروب‌‌‌‌هاي بررسي نشده با قيمت بيش از 000/90 يورو از شرکت پاريزان صنعت در شرف خريداري است که البته کار تمام شده . خدا وکيل بهتم زد. هر آدم با انصافي که ذره‌‌‌‌اي وجدان هم چاشني کارش باشد از اين موضوع سردرد مي‌‌‌‌گيرد. سراغ معاون محترم خدمات شهري رفتم و مدارک را دقيقاً ارايه دادم و درخواست کردم که دستور دهند قدري فکر روي اينگونه خريدها بشود و بعد خريد کنند. والله بالله اين مکانيزه نيست. تاريخ براي همه ما بد خواهد نوشت. لازم است چاره‌‌‌‌اي بشود. چرا همه  فکر اين  نوع خريدند. کسي پاسخي بمن نداد . اين پاسخ ندادن خود پيام دارد. من هم بفکر افتادم  اوضاع عجيب  سکون دارد.  گاهي خوشبينانه ميگفتم بندگان خدا کاري نکرده و ما بيخود پيله کرده‌‌‌‌ايم. درست  روز بعد قرارداد خريد را خودشان که فراموش کرده بودند ديروز با هم چه جدلي داشتيم، به من دادند که ببينم و نظر بدهم. ديدم خريد درست است. افسوس که حساب و کتابي نيست. خداوکيل دوستانم به من تذکر دادند که شما چرا با اين همه جوش فکر سلامت خود را بخطر مياندازي. خودت که سابقه بيماري داري تماشا کن بهتر است. آخر آدم خوش انصاف تماشا کار من نيست. ايمان و وجدان من نمي‌‌‌‌تواند اين روند رو به تخريب را ببيند. آينده را مي‌‌‌‌دانم که چه مي‌‌‌‌شود ولي دوست دارم آينده شهرداري تهران خوب، پاک و سبز باشد. بالاخره من که مي‌‌‌‌گويم بايد ماشين خريدن به حساب و کتاب و ضرورت و نياز و با رعايت تمام جوانب باشد، حرف بي‌‌‌‌ربطي نيست تجربه گذشته من اين را بمن ديکته ميکند. سئوال من اين است در حال حاضر آيا  کسي مي‌‌‌‌داند چه تعداد ماشين‌‌‌‌آلات براي چه مقدار و چه نوع کار در شهر تهران لازم است؟ والله نه، چند بار با بهره‌‌‌‌گيري از مسئوليت مشاوره‌‌‌‌‌‌‌‌اي‌‌‌‌‌‌‌‌ام به مسئو لين يادداشت دادم که آيا کسي هست درجه مکانيزاسيون فعلي شهر تهران را بگويد. در شهر تهران براي رفت و روب درجه مکانيزاسيون چند است؟ براي جمع‌‌‌‌آوري زباله چه ميزان؟ اصلاً درجه مکانيزاسيون چيست؟ و من براي چه مطرح مي‌‌‌‌کنم ؟ بارها گفته‌‌‌‌ام که نسبت عمليات ماشيني انجام شده در کار خدمات شهري (بر حسب نوع) به عمليات ماشيني مورد نياز را درجه مکانيزاسيون گويند. لازم است براي کليه فعاليتها بصورت تک تک درجه مکانيزاسيون را براي آن فعاليت مشخص کرد. نمي‌دانم اين حرفها را بيخودي براي چه مي‌زنم. کسي که قرار نيست توجه کند. البته  نياز هم به توجه کسي نيست  اين شهر تهران است که فداي افکار نپخته ما مي‌شود. بنابراين من مي‌نويسم. من وظيفه ملي خود را انجام مي‌‌‌‌دهم. من مي‌نويسم چون علاقه به آباداني وطنم دارم. من مي‌نويسم و باز هم بيشتر و بيشتر خواهم نوشت تا آيندگان اوضاع گذشته را  بدانند و حساب سره را از ناسره جدا کنند. آري اقلاً ديگران به اين بيماري خود فريبي دچار نشوند و بسلامت راه خدمت را پيگير باشند. اين مسلم بهتر مي‌‌‌‌نمايد.

عرض کنم در سال 1382حسب دستور معاون محترم وقت خدمات شهري شهرداري تهران با دور هم جمع‌‌‌‌شدن تيمي عالم و مسلط به امور خدمات شهري با کار بسيار فشرده و طاقت‌‌‌‌فرسا و با بيش از حدو 500 ساعت جلسات پربار و بسيار عالي‌‌‌‌ برنامه توسعه مکانيزاسيون خدمات شهري تدوين  و به معاونت محترم وقت خدمات شهري شهرداري تهران تقديم شد. ولي چه بايد کرد که عمر مديريتها در کشور ما در قبال آفتاب تموز حکومتي چنان کوتاهند که نگو و نپرس. بيچارگي کشور ما از حيث اجرا در همين اوضاع آشفته عمر مديريت‌‌‌‌هاست که آنهم براي خود عالمي دارد. در آن نوشته بررسي و توصيه شد که کليه کارها به بخش خصوصي واگذار شود. اين کار جدي، حساب شده و دقيق انجام شود (البته نه بخش خصوصي که امروز داريم در حال حاضر تعدادي از اين بخش خصوصي عزيز و دردانه يک موتورسيکلت هم بي انصاف با خود نياورده است و تمام ماشين‌‌‌‌آلات را از شهرداري و خيلي براحتي يعني به همان ثمن بخس اسلامي خودمان گرفته و با شهرداري قرارداد دارد. صورت وضعيت مي‌دهند پول ماشاء‌‌‌‌الله عالي هم مي‌گيرند و اجاره ماشين‌‌‌‌آلات را هم که قبلاً که نمي‌داده‌‌‌‌اند ولي اينروزها را نمي‌دانم چه مي‌کنند خدا کند که اجاره ماشينها را بدهند) و جالب است ماشينها را چندي قبل شهرداري تعمير مي‌‌‌‌کرده حالا را نمي‌دانم. اگر ادامه دارد خيلي بد است. اين پيمانکاران شريف و خاص که چند نفري بيشتر نيستند مسلماً چون از اين رانت استفاده مي‌‌‌‌کنند  قطعاً کارها را خوب انجام نمي‌‌‌‌دهند و شما با همين شهر کثيف و پر زباله دائم مواجه خواهيد بود. اسم نياورم بهتر است و اگر باز هم ادامه دهند قطعاً در آينده اسامي را با ذکر شماره ماشين‌‌‌‌ها خواهم گفت که آن به مصلحت هيچکس نخواهد بود. گفتيم بخش خصوصي بايد وارد کار شود لازم است اول يک بررسي اجمالي داشته باشيم تا به جمع‌‌‌‌بندي برسيم.

â اثرات خصوصي‌‌‌‌سازي مکانيزاسيون خدمات شهري

در اجراي سياست‌‌‌‌هاي تعديل اقتصادي در کل سيستم اجرايي کشور که شهرداري نيز نمي‌‌‌‌تواند از آن جدا باشد و واگذاري امور مردم به خودشان، مبحث آزادسازي و خصوصي‌‌‌‌سازي مطرح مي‌‌‌‌گردد که داراي مفهوم خاص است. خصوصي‌‌‌‌سازي به معناي کم کردن حمايت دولت به هر طريق (حذف سوبسيد) و يکسان کردن قيمت‌‌‌‌ها با بازارهاي منطقه‌‌‌‌اي و بين‌‌‌‌المللي است. به طور کلي سياست فوق، وسيله‌‌‌‌اي است براي حرکت به سوي توسعه اقتصادي، در اين روند، ناگزير اموري تحت تأثير واقع شده و سبب تغييراتي مي‌‌‌‌شوند که سنجش عوارض آن ضروريست تا درکوتاه‌‌‌‌مدت باعث رکود فعاليت نگردد. در اين راستا مکانيزاسيون نيز که از عوامل عمده خدمات شهري مي‌‌‌‌باشد، تحت تأثيراتي قرار مي‌‌‌‌گيرد. موارد متأثر از اين سياست در توسعه خدمات شهري، نرخ ماشين‌‌‌‌آلات تهيه شده با توجه به نوسانات قيمت خواهد بود. مهمتر از آن تغيير نرخ ارز و تبعيت نرخ آن از جريان عرضه و تقاضا در کل کشور بر ماشين‌‌‌‌آلات وارداتي، اثرات بسيار تندي خواهد داشت و موضوع حذف دلار و جانشيني يورو در پيش است که در صورت وقوع، وحشتناک خواهد بود. مکانيزاسيون خدمات شهري که عمدتاً بر ماشين، ابزار و پديده‌‌‌‌هاي جديد متکي است (متأسفانه ماشين‌آلات بيشتر وارداتي هستند) از حوزه‌‌‌‌هايي است که بيشترين اثر منفي را از جريان خصوصي‌‌‌‌سازي بايد بپذيرد.

تغييرات نرخ ارز و به تبع آن افزايش نرخ ماشين‌‌‌‌آلات و تبعيت از نرخ‌‌‌‌هاي بين‌‌‌‌المللي سبب خواهد شد که در آينده روند خريد و جايگزيني ماشين‌‌‌‌آلات به اين سبک که تا حال داشته‌‌‌‌ايم بسيار سخت و در بعضي مواقع غيرممکن خواهد بود. در چنين روندي ارزيابي اثرات مثبت و منفي اين افزايش قيمت‌‌‌‌ها بسيار ضروري است تا اثر تحولات شتابان ناشي از آن بر شهرداري سنجيده شود و بر آن قياس تدابير لازم اتخاذ گردد.

آثار مثبت :

ـ با آزادي قيمت،‌‌‌‌ واحدهاي صنعتي داخلي مجبور به افزايش کيفيت و رقابت در تعيين قيمت ماشين‌‌‌‌هاي توليد داخل خواهند شد زيرا خود را در مقابل رقباي خارجي مي‌‌‌‌بينند.

ـ استفاده از ماشين در خدمات شهري به سمت توجه به افزايش بهره‌‌‌‌وري و استفاده بهينه از ماشين سوق پيدا مي‌‌‌‌کند.

ـ استفاده از ماشين و توان مکانيکي به طرف استفاده متناسب با نوع و وسعت عمليات پيش خواهد رفت و سرنوشت نا فرجام باب کتها و گريدرهاي اجاره‌‌‌‌اي سرگردان و بيکار سال گذشته ديگر تکرار نخواهد شد.

آثار منفي : جنبه‌‌‌‌هاي منفي اين پروژه در اوايل کار نمايان مي‌‌‌‌شود و در بلند مدت کاهش مي‌‌‌‌يابد. در بلند مدت ارزش ماشين‌‌‌‌آلات برابر افزايش ساير ماشين‌‌‌‌آلات مشابه محاسبه شده و نوعي سرمايه محسوب مي‌‌‌‌گردد و قطعاً با افزايش بهره‌‌‌‌وري و استفاده بهينه اثرات منفي کمرنگ‌‌‌‌تر خواهند شد.

ـ افزايش قيمت ماشين‌‌‌‌آلات به اين صورت سبب افزايش قيمت خدمات توسط پيمانکاران شده و نياز به افزايش قيمت تمام‌‌‌‌شده در هر قسمت را ظاهر مي‌‌‌‌سازد يعني شهردار ي با همان امکانات قبلي پيمانکاران بايد هزينه‌‌‌‌هاي اضافه‌‌‌‌تري را پرداخت نمايد.

ـ کمبود توان مالي پيمانکاران و از سويي ديگر عدم توان مالي توليدکنندگان داخلي، تهيه و نوسازي ناوگان را همواره با مشکلات عديده مواجه خواهد ساخت و چون نوسازي مقدور نيست پس با همين ماشين‌‌‌‌آلات کهنه‌‌‌‌شده و کم‌‌‌‌بهره کار را ارايه مي‌‌‌‌دهند. اين امر خود به خود باعث افت کار شده و اثرات بسيار مخربي را بر خدمات شهري در آينده خواهد داشت.

ـ ماشين‌‌‌‌آلات و لوازم مختلف با مارک و آرم متفاوت وارد حوزه خدمات شهري براي انجام مکانيزاسيون شده است که اين تعدد مارک، عواقب بسيار وخيمي را براي آينده ترسيم مي‌‌‌‌کند که متأسفانه تا حال نشنيدم کسي به فکر آن باشد. آموزش، سرويس‌‌‌‌هاي خدمات پس از فروش ـ گارانتي‌‌‌‌ها ـ و قطعات يدکي و تعميرات احتمالي معضلات جدي هستند که قطعاً در آينده‌‌‌‌اي نه چندان دور شهرداري را در زمينه خدمات شهري با بحران مواجه خواهند ساخت.

پيشنهاد مي‌‌‌‌نمايد :

ـ براي تهيه و تدوين و اعمال ضوابط و معيارهاي مشخص براي ساخت داخل و واردات ماشين‌‌‌‌هاي خدمات شهري توسط شهرداري تهران برنامه‌‌‌‌ريزي جدي صورت گيرد، چرا که شهرداري تهران در کليه زمينه‌‌‌‌ها علي‌‌‌‌الخصوص توسعه مکانيزاسيون خدمات شهري براي کل کشور اعم از کلان‌‌‌‌شهر و خرد شهر به عنوان الگو مطرح است و از کارهاي آن همواره در شهرهاي ديگر کشور کپي‌‌‌‌برداري مي‌‌‌‌شود.

ـ پرداخت تسهيلات ارزان قيمت براي خريد و تأمين به موقع ماشين‌‌‌‌آلات خدمات شهري جهت جايگزيني براي نوسازي مرتب ناوگان به پيمانکاران خدمات شهري و حتي سازندگان داخلي ماشين‌‌‌‌آلات خدمات شهري برنامه‌‌‌‌ريزي شود.

ـ فراهم آوردن امکانات لازم براي افزايش بهره‌‌‌‌وري، بازسازي و تعميرات ماشين‌‌‌‌آلات خدمات شهري از طريق ايجاد سيستم‌‌‌‌هاي فعال براي انجام خدمات پس از فروش و تأمين قطعات و لوازم

ـ اعمال حمايت‌‌‌‌هاي لازم توسط شهرداري تهران در زمينه علمي، تحقيقاتي و آموزشي و رفع مشکلات پيمانکاران و سازندگان داخلي ماشين‌‌‌‌هاي خدمات شهري براي بالا بردن سطح تکنولوژي در توسعه مکانيزاسيون خدمات شهري

ـ ايجاد واحدي به نام مرکز آزمون و استاندارد ماشين‌‌‌‌هاي وارداتي خدمات شهري که جايش بسيار در اين وضعيت رو به توسعه خدمات شهري خالي است، ضروري به نظر مي‌‌‌‌رسد.

مسئله مهم ديگري که همواره مي‌‌‌‌تواند باعث ارتقاء کيفيت در کار خدمات شهري باشد، توجه به برنامه‌‌‌‌ريزي در کوتاه‌‌‌‌مدت و تلاش براي تدوين و مصوب نمودن استراتژي‌‌‌‌ها و برنامه‌‌‌‌هاي دراز مدت خدمات شهري است. متأسفانه بارها ديده‌‌‌‌ام که انجام امور به هر طريق وابسته به اشخاص بوده که در يک جابجايي معمولي مديريتي يک سيستم اجرا با مشکل مواجه مي‌‌‌‌گردد.

در بررسي اجمالي رخداد اخير در خصوص جابجايي مديريت سازمان بازيافت، به اين جمع‌‌‌‌بندي مي‌‌‌‌رسيم که برنامه تفکيک از مبدأ تا حال هيچ ساماني نيافته و طرح مصوبي آماده کار نشده است. اگر هم نيتي وجود دارد در حد تراوشات فکر يک نفر يا افرادي است ولي هيچگاه اين فکر به مرحله ارزيابي و احياناً تصويب نرسيده و نخواهد رسيد و مثال روشن آن، موضوع نخاله و ريختن آن در مسير اتوبانها و جاده‌‌‌‌هاي دنج اطراف شهر تهران است که واقعاً مشکل داشتيم. ديديم که در يک طرح ضربتي تعدادي اتومبيل که در نوع خود زرق و برق عجيبي دارند، در اسرع وقت حتي کمتر از يک هفته و بدون برنامه و فکر تهيه شد، افرادي آماده کار شده و افرادي نيز کنار گذاشته شدند. حال عملاً در يک ارزيابي متوجه مي‌‌‌‌شويم که نخاله همچنان بلکه با شدت بيشتر در اتوبانها و مسيرهاي جديد و قديم باز هم تخليه مي‌‌‌‌شود گر چه زحمات مسئولين بازيافت در گذشته و حال در مسير از بين‌‌‌‌بردن اين عارضه شهري قابل تقدير است، ولي چون برنامه‌‌‌‌اي براي آن تدوين و در جايي مصوب نشده است و هيچ کس نمي‌‌‌‌داند آخر کار مشکل نخاله شهر تهران چيست، لذا اميدي به موفقيت آن نمي‌‌‌‌رود. توجه به مسائل گذشته و پذيرش نقاط قوت و اصلاح نقاط ضعف مي‌‌‌‌تواند برنامه‌‌‌‌ اجرايي سازمان بازيافت را به سوي تعالي سوق دهد. بسيار مهم است که با توجه به تداخل وظايف در سازمان‌‌‌‌هاي خدمات موتوري و بازيافت، شهرداري تهران به صورت جدي به فکر ايجاد مديريت واحد پسماند باشد و اين اقدام بجا مي‌‌‌‌تواند در کليه زمينه‌‌‌‌ها وضعيت زباله را سامان دهد. بپذيريم که تداخل بعضي کارها موجب ايجاد ناهماهنگي در کل سيستم اجرايي پسماند گرديده است. به عنوان مثال براي نظافت و شستشوي سمي‌‌‌‌تريلرها، تلاش فراواني صورت پذيرفت و حداکثر يک ماه نيز اوضاع مناسب بود، ولي در حال حاضر اين موضوع به فراموشي سپرده شده است که اين خود باعث سردرگمي در کار و از بين‌‌‌‌رفتن امکانات مي‌‌‌‌گردد، چرا که سيستم‌‌‌‌هاي شستشو در حوزه سازمان بازيافت، و سمي‌‌‌‌تريلرها مربوط به سازمان خدمات موتوري هستند. جمع‌‌‌‌بندي اين است که ايجاد مديريت واحد پسماند براي انجام صحيح خدمات مرتبط در شهرداري ضروري است. البته مي‌‌‌‌توان گروهي را مأمور تدوين استراتژي راهبردي و راهکار مناسب براي اين مهم نمود. موضوع ديگر، سطل‌‌‌‌ها و مخازن نصب شده از قديم است که با مخازن و سطل‌‌‌‌هاي جديد هيچگونه هماهنگي ندارند و موضوع مبلمان شهري نيز که از اهميت خاصي برخوردار است و با اقدام مناسب آن مي‌‌‌‌توان زيبايي شهر را چند برابر نمود، به حال خود رها شده‌‌‌‌اند. ضروري است که در خصوص نوع، اندازه، رنگ، محل نصب و چيدمان سطل‌‌‌‌ها و مخازن در شهر نيز تدابيري اتخاذ گردد. ادامه دارد.

نوشته شماره (56)

القصه، کم‌کم از حرکات و برخوردها اينطور بر می‌آيد  که کسی حرف حق و مستقل ازخودش را برنميِ‌تابد. چه کنم ايِن مشکل کل مديريت اجرائی کشور ماست. بالاخره مطلع شدم که در يکی از روزها تعدادی از اعضای شورای شهر در بررسی بودجه شهرداری ضمن انتقاد شديد و مستند خواستار بررسی بيشتر از عملکرد خدمات شهری شده‌اند و در حيِن بحث يکی از آقايان اعضا اظهار مي‌دارد که از آقای ملازهی که گويا در شهرداری تهران سالها همکاری خوبی را داشته است مي‌خواهيم که در انجام امور مکانيزاسيون فعاليت بيشتری را انجام دهد. (عجب) که گفته آقايان شورائی برای معاونت خدمات شهری سخت آمد و برايِم پيغام دادند که چرا در شورا از شما نامی به ميان آمده است. پاسخ دادم که بنده خوب خدا اولاً من حتی با يکنفر در شورا آشنائی ندارم. ثانياً اگر هم باشد صددرصد به نفع شماست و اگر منطقی هستيد بايد خوشحال باشيد که همکار شما تا اين حد مقبول و مورد اعتبار و احترام شورا است نه مغموم و مأيوس. بالاخره از اين برخورد بسيار کودکانه دلگير شدم و اين شد طريقی که کنار بکشم و ديگر با شهرداری تهران فعلاً همکاری نداشته باشم. گرچه انصافاً با جسم و روح بيمارم ديگر توان کار سنگين از من کاسته شده است و بايد بپذيرم.

نوشته شماره (57)

و اما ديروز : مدتي است دلتنگم. خيلي دلتنگ. دلتنگي در غربت و در دوران پس از بيماري. نمي‌دانم چه اتفاقي افتاده و يا در شرف تکوين است .گاهي چنان بر دلتنگيم افزوده مي‌شود که خود نمي‌‌‌‌دانم موضوع چيست. از هيچ چيز خوشحال نمي‌شوم، بلکه هميشه خسته هستم و علاقه دارم گوشه‌گير باشم و فکر مي‌‌‌‌کنم که چرا؟ چطور؟ و براي چه؟ ديروز چهارشنبه صبح منزل بودم. شب را با توجه به بي‌‌‌‌خوابي که متأسفانه اخيراً با آن درگيرم و به صورت بسيار حاد تسليم شده‌‌‌‌ام، به صبح رساندم. پس از نماز صبح قدري بر روي جانماز به خواب رفتم حدوداً ساعت 7  الي 8 صبح بود. تلفن همراهم بي‌محابا و بدون اينکه بداند من ديشب را با بي‌‌‌‌خوابي سخت گذرانده‌‌‌‌ام با زنگ و سر و صدا مرا به شدت از خواب پيش آمده پراند. تلفن همراهم مانند ساير تلفن‌‌‌‌هاي همراه موجود زنده‌‌‌‌اي نيست که بفهمد و مراعات حالم را بکند. تکنولوژي روز است و فرمانبردار. خوب از آنطرف يکي شماره را مي‌‌‌‌گيرد و اين موجود مرده و انبوه از قطعات و ic ها و در واقع تکنولوژي به رقص و هاوار مي‌‌‌‌پردازد و بالاخره مرا از خواب پراند. چه پرشي. سرم فوري درد گرفت. طپش قلب که نگو چنان وحشتناک ضربان قلبم بالا رفته بود که خداييش هر لحظه فکر مي‌‌‌‌کردم که قلبم تسليم مي‌‌‌‌شود و مرا تنها مي‌‌‌‌گذارد و ديگر نخواهد زد. ولي خوب گويا مجوز اين کار را هنوز دريافت نکرده بود. خلاصه از آن طرف شخصي الو گفت و من هم حسب ادب جواب دادم. داشتم فکر مي‌‌‌‌کردم که کيست که اينطور بي‌‌‌‌موقع و نسنجيده زنگ مي‌‌‌‌زند و چه کار مهمي دارد که صبح ناشتا به سراغم آمده است. مکالمه شروع شد.

ـ الو حاج آقا.

ـ سلام بفرماييد.

ـ من هميشه از حالت پرس و جو مي‌‌‌‌کنم.

ـ ممنون.

ـ شما خوبيد؟

ـ الحمدلله.

ـ شما چطوريد؟

ـ خوب..

ديگه دارم کم کم ديوانه مي‌‌‌‌شوم آخه بابا من مريضم و طپش قلب دارد مرا مي‌‌‌‌کشد. نه اصلاً مثل اينکه اين بنده خدا از ابرقو آمده و اصلاً آداب و برخوردها را نمي‌‌‌‌شناسد. ادامه داد.

ـ صدايت ضعيفه صداي من مي‌‌‌‌رسه؟

ـ بله درسته من صدايم ضعيفه مريضم.

ـ الو بلندتر بگو.

ـ آقا من مريضم صدايم همينه.

ـ تازه با اين جدل چند دقيقه‌‌‌‌اي فهميدم اين بنده خدا کسي نيست جز آقايي که هميشه بدون جهت و حسب عادت در جلسات متفرقه و در هر حال و با هر تعدادي شرکت‌‌‌‌کننده پشت سر من  راحت  و بيمار گونه حرف مي‌‌‌‌زند، توهين مي‌‌‌‌کند، تهمت مي‌‌‌‌زند و در يک کلام عرض کنم حسابی غيبت مي‌‌‌‌کند. يکه خوردم باز هم چيزي نگفتم. ادامه داد :

ـ صداي من مياد؟

ـ بله قربان بفرماييد صدايت خوب مياد.

ـ چرا صداي تو نمياد؟

ـ آقا من مريضم نمي‌‌‌‌توانم بلند صحبت کنم. شما بفرماييد. گوش مي‌‌‌‌کنم.

ـ جناب حضرت……………. آمده نمي‌‌‌‌خواهي ببينيش؟

ـ ديگه ديوانه شدم. سرم درد گرفت و ضربانم شديدتر شد. پاسخ دادم مرد حسابي من مريضم نمي‌‌‌‌توانم بيشتر صحبت کنم. آقاي …………. خودش بايد آمدنش را به تهران به من به طريقي خبر مي‌‌‌‌داد تو را به خدا رهايم کن و به کارت برس. ديگه افتادم. تکنولوژي لعنتي که در قالب تلفن همراه، همراه من بود را به زمين کوبيدم و افتادم روي بالش. چنان ضربان قلبم زياد شده بود ديگر توان خواب و استراحت کافي را پيدا نکردم. خدايا چرا روزگار من اين شده. اين موجود از جان من چه مي‌‌‌‌خواهد. نه به آن ياوه‌گويي‌‌‌‌هايش نه به اين مزاحمت تلفني. خدا هدايتش کند البته اگر قابل است و اگر هم نيست، خود داند. به نظرم آمد بايد در خصوص اين روند دلتنگي و وضعيت جديد روحي‌‌‌‌ام مطالبي را ولو مختصر در خاطراتم بنويسم تا بماند شايد در لابلاي اين نوشته‌‌‌‌ها مسائل دروني‌ام که هميشه از افشايشان پرهيز مي‌‌‌‌کنم نمايان شوند و خيلي پرده‌‌‌‌ها بيفتد و واقعيت‌‌‌‌هاي زندگي و روز مشخص شده و اميد که مورد استفاده واقع شوند.

نوشته شماره (58)

«ما، من، ما»

هيچيم، هيچيم و چيزي کم

ما نيستيم از اهل اين عالم که مي‌‌‌‌بينيد

وز اهل عالم‌‌‌‌هاي ديگر هم

يعني چه پس، اهل کجا هستيم؟

از عالم هيچيم و چيزي کم.

غم نيز چون شادي براي خود ندايي، عالمي دارد

پس زنده باشيد مثل شادي، غم

ما دوستدار سايه‌‌‌‌هاي تيره هم هستيم

و مثل عاشق، مثل پروانه،

اهل نماز شعله و شبنم

اما، هيچيم و چيزي کم

رفتم فراز بام خانه، سخت لازم بود

شب بود و مظلم بود و ظالم بود

آنجا چراغ افروختم، اطراف روشن شد

و پشه‌‌‌‌ها و سوسکها بسيار

ديدم که اينک روشنايم خورده خواهد شد

کِشتم اسير بي‌‌‌‌مروت زرده خواهد شد

باغ شبم افسرده چون خون مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنايم را

و پشه‌‌‌‌ها و سوسکها رفتند

غم رفت، شادي رفت

و هول و حسرت، ترک من گفتند

و اختران خفتند

آنگاه ديدم آنطرفتر، از سکنج بام

يک دختر زيباتر از رؤياي شبنم‌‌‌‌ها، تنها

انگار روح آبي و آب است

انگار هم بيدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت شادي است

انگار تصوير خدا در بهترين قاب است

انگارها بگذار، بيمار!

او آن «نمي‌‌‌‌داني و مي‌‌‌‌داني» است

او لحظه فرار جادويي

او جاودانه جاودانتاب است

محض خلوص و مطلق ناب است

از بام پايين آمدم، آرام

همراه با مشتي غم و شادي

و با گروهي زخم‌‌‌‌ها و عده‌‌‌‌اي مرهم

گفتيم بنشينيم

نزديک سالي مهلتش يک دم

مثل ظهور اولين پرتو

مثل غروب آخرين عيساي بن مريم

مثل نگاه غمگنانه‌‌‌‌ي ما

مثل بچه‌‌‌‌ي آدم، آنگه نشستيم و به خوبي خوب فهميديم

باز آن چراغ روز و شب خامش‌‌‌‌تر از تاريک

هيچيم و چيزي کم

«مهدي اخوان ثالث»

نوشته شماره (59)

چنان دل کندم از دنيا،که شکلم شکل تنهائي است    ببين مرگ من  در خويش،که مرگ من تماشائي است
مرا در اوج مي خواهي، تماشا کن تماشا کن            دروغين بودم از ديروز،مرا امروز تماشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال ما             همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از انچه بودم و هستم          دلم چون دفترم خالي قلم خشکيده در دستم
گره افتاده در کارم به خـود کـرده گرفتـارم             به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يک به يک رفتند مرا در خود رها کردند        همه خود درد من بودند گمانم بود که هم دردند
شگفتا از عزيزاني که هم اواز من بودند                    به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند

نوشته شماره (60)

سرزمين من: بلوچستان

سرزمين بلوچستان طبق کتيبه‌های بيستون که از عهد داريوش پادشاه هخامنشيان به جای مانده است،”ماکا”، “مکيا”، ناميده می‌شد که به مفهوم سرزمين مکی‌هاست و دلالت بر اسکان قومی با اين عنوان در سرزمين کنونی بلوچستان در عهد هخامنشيان دارد. سرزمين “ماکا” طبق روايت مورخين از شمال به “زرنگ” (سيستان کنونی) و  “هرخواتيس” (قندهار امروزی)، از جنوب به دريای عمان، از مشرق به “ميندوس” (رود سند) و از مغرب به “کرمانا” (ايالت کرمان) محدود می‌شد. مورخين يونانی در اين عهد از اين سرزمين بنام “گذروزيا” ياد کرده‌اند. به نظر می‌رسد وجه تسميه اين عنوان، شناخته شدن ساکنان اين منطقه بنام “دروزياپو” يعنی “مردمان ماهيخوار” بوده است. هر چند که مورخينی مانند هرودت همچنان به عنوان “مکيا” از آن ياد کرده است. در اواِيل عهد ساسانيان اين سرزمين ” کوسون” ناميده شده ولی هنگامی که اعراب بر اين سرزمين مسلط شده‌اند، نام آن به “مکران” تبديل شده و تاريخ‌نويسان و جغرافی نويسان اسلامی نيز وقايع اين منطقه را با همين عنوان ثبت کرده اند. “بيزانسی” جغرافی نويس يونانی (به نقل از کتاب “جغرافيای مفصل ايران” نوشته مسعود کيهان) از اين سرزمين با نام “ماکارنه” ياد کرده و “هولدويچ” سياح انگليسی نيز معتقد است که “مکران” ترکيب دو کلمه فارسی “ماهی” و “خوران” است که بر اثر کثرت استعمال تبديل به “مکران” شده است. “سرپرسی سايکيس” مستشار انگليسی نيز در سفرنامه خود از دو عنوان برای اين سرزمين ياد می‌کند. او معتقد است که”گدروزيا” به نواحی درونی اين سرزمين اطلاق می‌شده و نواحی ساحلی آنرا “ايکتيوفاگی” می‌ناميدند (به نقل از “سفرنامه ياده هزار ميل در ايران” نوشته سرپرسی سايکس- ترجمه حسين سعادت). البته به تحقيق مشخص نيست که از چه زمانی و چه دوره ای نام اين سرزمين،به “بلوچستان” تبديل گشته است و حتی در مورد کوچ و اسکان قوم “بلوچ” در اين سرزمين نيز نظرات گوناگوني وجود دارد، اما آنچه از مطالعه و بررسی نوشته‌های محدود و ناقص تاريخی اين منطقه بدست می‌آيد، اطلاق اين عنوان بعد از قرن چهارم هجری و غلبه و اسکان قوم بلوچ بر اين سرزمين انجام گرفته است. ادامه دارد.

نوشته شماره (61)

در اکثر لغتنامه‌هاي موجود زبان فارسي،از واژه “بلوچ” صرفاً به عنوان قوم و طايفه‌اي در جنوب شرقي ايران نام برده شده، ولي زبان شناسان، اين واژه را مقتبس از واژه “بلوص” مي‌دانند که نام پادشاه بابل بوده است. جالب است که خود بلوچ‌ها آنرا ترکيبي از دو کلمه “بل” به معني برادر و “لوچ” به معني لخت بودن و يا لخت‌کردن مي‌دانند. بلوچستان در متون تاريخي، ديرينه اي مبهم و گاه گمشده دارد و متأسفانه هيچگاه کسي به رفع اين مشکل يعني شفاف سازي موقعيت بلوچستان و شناسايي قوم بلوچ بر نيامد و هيچ مکتوبي که دليلي بر قدمت واقعي اين قوم باشد وجود ندارد. مورخيني هم که به زبان فارسي و عربي گوشه‌هايي از تاريخ اين سرزمين را نقل کرده اند، به دوران اسلامي و قرن چهارم هجري به بعد تعلق داشته‌اند و توجه شان نيز بيشتر به وقايع نگاري مجملي از عصر خود معطوف بوده است تا دوران گذشته و سرنوشت قوم بلوچ. تنها نشانه‌هاي موجود از اوضاع و احوال تاريخي پيش از اسلام اين سرزمين، اشاراتي است که در آثار مورخين يوناني مثل “آراين”، “استرابون” و “هرودت” ديده مي شود. آن هم نه بدليل ارايه وقايع يا شرايط اجتماعي و تاريخي اين سرزمين، بلکه به مناسبت عبور اسکندر مقدوني از مناطق سيستان و بلوچستان که پس از فتح هند واقع شده است و آن هم مسلماً حسب نظر خود نويسنده خواهد بود. از اين رو است که اطلاعات ناقص و متناقضي از خصوصيات ساکنان اوليه اين سرزمين و حتي چگونگي اسکان قوم بلوچ در آن در دست است. در اکثر کتب تاريخي از ساکنان اوليه اين سرزمين با عنوان “زط” (يا جت) ها و “سيابجه” ها ياد شده است که “سرپرسي سايکس” در سفرنامه خود آنها را از لحاظ نژادي به “دراويدي”هاي هند منسوب مي‌کند. مقدسي نيز در “احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم” معيشت عمده آنان را متکي بر صيد ماهي و مرغابي مي‌داند. از قراين چنين بر مي‌آيد که دو قوم “کوچ” و “بلوچ” بعدها به اقوام ساکن اين سرزمين اضافه شده و در مناطق جداگانه‌اي مستقر گرديده‌اند. نويسنده “حدودالعالم” اسکان آنها را در اين سرزمين، پيش از قرن چهارم هجري مي‌داند : “در فاصله قرن نخست تا قرن چهارم هجري به شهرهايي بنام قفص(کوچ)، بارز، مارن بلوچ و اصفقه (اسپکه) بر مي‌خوريم”. مقدسي از ويراني آبادي‌ها و کشتار در آغاز اين دوره ياد مي‌کند، اما توضيح بيشتري در اين خصوص ارايه نمي‌دهد. با اين حال مي‌توان چنين استنتاج کرد که اين ويراني‌ها و کشتارها چه بسا بر اثر برخورد اقوام مهاجر (کوچ‌ها و بلوچ‌ها) با اقوام ساکن در اين منطقه حاصل شده باشد و شايد بدين طريق نيز “بلوچ‌ها” توانسته اند حاکميت خود را بر اقوام ديگر به تدريج اعمال کنند. ادامه دارد.

نوشته شماره (62)

با وجود اين، هرآنچه تاريخ از پيشينه بلوچها ثبت کرده، سراسر رنج و مشقتي است که در زمان‌هاي مختلف مهاجمان و عمال ظالم حکومت‌هاي مرکزي بر آن روا داشته‌‌‌‌اند و با نهايت تأسف اين شيوه بد هيچگاه از گرده قوم زجز کشيده بلوچ پاک نشد. بسياري از مورخين مدعي‌‌‌‌اند که اين قوم در ابتدا ساکن شرق درياي خزر بوده، اما به جهت هجوم هياطله ياهون‌‌‌‌هاي سفيد به نواحي جنوبي ايران رانده شده‌‌‌‌اند. پس از آن نوبت به اردشير بابکان رسيده تا قصد جان قوم بلوچ کند. چنانکه “حکيم ابوالقاسم فردوسي” گويد :

به کـار بلوچ ارجمنـد اردشيـر                    بکـوشيــد بـا کـاردانـان پيـر

نيو سودمندي به افسون و رنگ                   نه از بند و رنج و نه پيکار و جنگ

“اردشير” موفقيت چنداني در اين پيکار به دست نياورد و خود خوار شد. اما خلف او انوشيروان که کوس دادگري و عدالتش گوش فلک را کر کرده بود، چنان کين‌‌‌‌توزانه و جنايت کارانه به کشتار قوم بلوچ پرداخت که حکيم طوس آنرا چنين بيان مي‌‌‌‌کند :

چو آگاه شد لشکر از خشم شاه                 به سـوي بلـوچ اندر آمد ز راه

از ايشـان فراوان و اندک نماند                   زن و مرد جنگي و کودک نماند

سراسر به شمشيـر بگذاشتند                       سـتم کـردن کـوچ برداشتند

نبود ايمن از رنج ايشان جهان                     بلـوچي نمـاند آشکار و نهان

“ذبيح الله ناصح” در کتاب “بلوچستان” مي‌‌‌‌نويسد که به هنگام حمله اعراب به ايران، “بلوچها” در حومه کرمان ساکن بودند اما با رسيدن قواي عرب به حدود کرمان، آنها به سرزمين مکران مهاجرت کردند، نويسنده “نگاهي به سيستان و بلوچستان” در اين زمينه مدعي است : “تازيان هنگام لشکرکشي به کرمان با دو قوم کوچ و بلوچ جنگيدند و بسياري از آنان به دست تازيان نابود شدند.” (صفحه 232)

با اين حال در تاريخ، هيچ نشاني از تسلط اعراب بر بلوچستان ديده نمي‌‌‌‌شود و اين نشانه خودمختاري بلوچستان در اين دوره است. در نيمه نخست قرن سوم هجري اين سرزمين که قلمرو آن از کرمان تا رود سند را مي پوشاند، توسط “يعقوب‌‌‌‌بن‌‌‌‌ليث صفاري” فتح شد و چندين قرن در سيطره حکومت او باقي ماند. در سال 304 هجري “آل‌‌‌‌بويه” بلوچستان را متصرف شد و با سرکوب مخالفين، منطقه را آرام ساخت. پس از آن يورش غزنويان آغاز شد. سپه سالار غزنوي با پنج هزار سوار به اين سرزمين تاخت و با شکست آل‌‌‌‌بويه آنجا را تصرف کرد. در اين هنگام بلوچها بيشتر، بين طيس و خبيص (شهداد) و کرمان ساکن بودند و به دليل اسکان در جاهاي صعب‌‌‌‌العبور مناطق کوهستاني، بسياري از حکام منطقه بر آنان اشراف نداشتند، اما به هنگام يورش غزنويان تعداد کثيري از آنان به هلاکت رسيدند. در ادامه اين يورش‌‌‌‌ها مردم بلوچ از سلجوقيان نيز در امان نماندند تا سرانجام نوبت به مغولها رسيد، از آنجا که بلوچها در سال 610 شمسي سلطان جلال‌‌‌‌الدين خوارزمشاه را در جمع‌‌‌‌آوري سپاه ياري کرده بودند، مغول‌‌‌‌ها کينه قوم بلوچ را به دل داشتند. به همين دليل به فرماندهي جغتاي (پسر چنگيزخان) به اين سرزمين سرازير شدند. “سرانجام سلطان جلال‌‌‌‌الدين خوارزمشاه از جغتاي شکست خورد و سردار مغول با بي‌‌‌‌رحمي هرچه تمامتر به قتل و غارت بلوچستان پرداخت.” (نگاهي به سيستان و بلوچستان ـ صفحه 233)

تيمور گورکاني پس از فتح سيستان، در سال 774 شمسي لشکريانش را به فرماندهي امير جلال‌‌‌‌الدين حميد براي فتح و غارت بلوچستان گسيل داشت. تيموريان در چندين منطقه با بلوچها درگير شدند. در اين جنگ‌‌‌‌ها هر چند که بلوچها کشتار زيادي متحمل شدند و خانه و کاشانه‌‌‌‌شان را از دست دادند، اما با مقاومتي دليرانه مانع پيروزي تيموريان شدند و لشکر پرقدرت تيمور را زبون و ناموفق به فارس بازگرداندند. در اوايل عهد صفويه، ملوک سيستان! بر اين سرزمين حاکم شدند و به دنبال آن، قيام‌‌‌‌هايي صورت گرفت و بنا به روايت “محمد برقعي” در کتاب “نظري به بلوچستان” پرتغالي‌‌‌‌ها که در آن زمان هرمز را به تصرف خود درآورده بودند، به ياري “شاه اسماعيل” شتافتند تا انقلاب بلوچستان را عقيم سازند. اين نخستين گام استعمار در بلوچستان محسوب مي‌‌‌‌شود و آغاز بر پاگشايي ديگر کشورهاي استعماري وقت براي دخالت در امور اين سرزمين به حساب مي‌‌‌‌آيد. در زمان حکومت شاه عباس صفوي نيز حکمران اين سرزمين به نام “شمس‌‌‌‌الدين” عليه حکومت مرکزي دست به شورش زد، اما شاه عباس با اعزام قواي دولتي به فرماندهي “گنجعليخان” والي کرمان، اين قيام را سرکوب ساخت و بلوچستان را به تصرف درآورد.

روي کار آمدن نادر شاه افشار، مصادف بود با بلواي اشرف افغان، بلوچها در خواباندن اين فتنه نقش عمده‌‌‌‌اي به عهده داشتند، چون زماني که اشرف افغان و عده‌‌‌‌اي از اطرافيانش پس از چند شکست متوالي، به بلوچستان گريختند تا پس از تجديد قوا بار ديگر حملاتشان را از سر بگيرند، توسط بلوچها دستگير شده و به قتل رسيدند. نادرشاه نيز به پاس اين خدمت، ولايت “کيج” (کيز يا کاج) را ضميمه بلوچستان کرد و حکومت آنجا را به “ناصرخان براهوئي” از خوانين محلي سپرد، اما به دنبال تحکيم قدرت خود، در سال 1149 هجري “پيرمحمدخان بيگلربيگي” سابق هرات را براي تسخير اين سرزمين گسيل داشت تا با فراغ خاطر بتواند بر هرات مسلط شود.

بعد از قتل نادر، سردارها و خان‌‌‌‌هاي بلوچ قدرت منطقه را به دست گرفتند و در هر نقطه‌‌‌‌اي از اين سرزمين، خان يا سرداري قد علم کرد. اين وضع تا آغاز سلطنت ناصرالدين شاه قاجار ادامه يافت، اما چنانکه “ذبيح‌‌‌‌الله ناصح” نقل مي‌‌‌‌کند، با روي کار آمدن “ميرزا تقي خان اميرکبير” آنها سرکوب شدند و مطيع گشتند. سلطنت ناصرالدين شاه در تاريخ سرزمين بلوچستان دوران پراهميتي است، نه از بابت سازندگي و رفع مسائل و مصائب مردم آن، بلکه برعکس از لحاظ افزودن مشکلي بر مشکلات موجود و تجزيه خاک آن. در اين دوره، انگليس به ياري ميرزا حسين خان سپهسالار عامل سرسپرده خود در مقام صدر اعظم، بخش معتنابهي از خاک اين سرزمين را ضميمه پاکستان کنوني ساخت تا خيالش از چپاول سرزمين زرخيز هندوستان آسوده باشد. به طور مجمل، قضيه از اين قرار بود که انگليس در عرصه رقابت با روسيه تزاري در منطقه و تسلط بيشتر بر هندوستان، ابتدا از اين درآمد که قصد دارد با دو رشته سيم تلگراف، لندن را از راه بلوچستان به کراچي متصل سازد، به همين دليل نيز دولت انگليس از ايران تقاضاي تعيين حدود بلوچستان را نمود، ولي بي آنکه منتظر پاسخ ايران بماند، سرگلد اسميد را با عنوان کارشناس امور تلگراف به بلوچستان فرستاد. اين شخص ظاهراً به ميل خود شروع به تعيين سرحد کرمان و کلات از سيستان تا کوهک نمود و به “کوهک” نيز استقلال بخشيد. اين عمل مورد اعتراض دولت ايران قرار گرفت و قضيه مدتي مسکوت ماند، اما چندي بعد انگليس با دسايس مختلف و اشغال نظامي چند منطقه بلوچستان، توانست به بخشي از اهداف خود دست يابد. با اين حال، انگليس دست بردار نبود، قضيه بلوچستان را به “کميسيون حدود مرزي” کشاند و با تحميل طرح گلد اسميد به دولت ايران در چهارم سپتامبر 1871 ميلادي برابر با 1250 شمسي، قسمتي از خاک بلوچستان را ضميمه پاکستان کرد. طبق قراردادي که درا ين زمينه بين انگليس و ايران منعقد گرديد، کناره‌‌‌‌هاي رود سند، سواحل ماشکل، مناطق ايل ياراحمدزهي و جالسک که مقبره سلاطين صفاري در آن قرار دارد، از خاک ايران و بلوچستان تفکيک شد.

بعد از اين واقعه، انگليس شروع به تحکيم موقعيت خود در بلوچستان کرد و با تحت‌‌‌‌الحمايه قراردادن بسياري از خوانين منطقه سعي کرد به هر جهت حاکميت خود را بر تمامي اين سرزمين حفظ نمايد. با تقويت خوانين از سوي انگليس به تدريج نوعي خودمختاري در بلوچستان حاکم گرديد و با آشفته شدن وضع حکومت مرکزي در اواخر دوران قاجاريه نيز، اين اوضاع شدت گرفت. هنگامي که رضاخان به قدرت رسيد، بلوچستان خارج از سلطه حکومت مرکزي بود و “دوست‌‌‌‌محمدخان بلوچ بارک‌‌‌‌زهي” قسمت عمده‌‌‌‌اي از آن را در تسلط خود داشت. رضاخان به بهانه سرکوب خوانين محلي و دستگيري “دوست‌‌‌‌محمدخان”، تيمسار جهانباني را مأمور کشتار بلوچها کرد و چند سال بعد از آن نيز (در سال 1310 شمسي) تيمسار البرز را براي سرکوب “جمعه خان اسماعيل‌‌‌‌زهي” روانه منطقه کرد. جنايات اين فرد در بلوچستان به حدي بود که همپالکي‌‌‌‌اش تيمسار جهانباني برخي از آن را “عمل ناجوانمردانه” مي‌‌‌‌خواند :

“در کوهک که خوانين و سرداران سر از اطاعت پيچيدند، مورد حمله قشون دولتي واقع شده و مجبور به تسليم شدند و از طرف سرتيپ البرز فرمانده تيپ وقت، حکم اعدام عده زيادي از آنها که عمل ناجوانمردانه‌‌‌‌اي بود، صادر گرديد.” (سرگذشت بلوچستان و مرزهاي آن ـ صفحه 96)

به اين ترتيب بلوچستان با ديرينه‌‌‌‌اي سرشار از ظلم و قساوت شاهان وحاکمان  حکومتهاي مرکزي  يا خوانين محلي به دوران کنوني مي‌‌‌‌رسد. دوراني که در آن با بازنگري وقايع گذشته، مي‌‌‌‌توان به آثار مرکزيت حاد و شديد سرداري و خان‌‌‌‌ و  دولت سالاري در اين منطقه پي برد و سايه وقايع گذشته را در ابعاد مختلف زندگي ساکنان آن جستجو کرد. ادامه دارد.

نوشته شماره (63)

روز 19/01/87 ساعت هشت و نیم بعد از ظهر به فرودگاه رفتم. تنهایم. شدیداً دلتنگم. دلتنگ و پر غصه از این اوضاع زندگی. روزگارانی با آن شلوغی و امروز با این تنهایی. روزگارانی در همین مسیر فرودگاه با حداقل 3 الی 4 ماشین همراه و امروز با آژانس بصورت تنها و فقط با یک کیف کوچک سفری.

در فرودگاه آقایان رفیعیان و نوری زاده را که از دوستان دوران مدیریت من در سازمان خدمات موتوری شهرداری تهران بودند دیدم که گویا باخبر شده بودند که سفر عمره دارم و برای خداحافظی با من آمده بودند. سعی کردم که آنها متوجه این روحیه گرفته من نشوند و خدا را شکر که موفق هم شدم. آنها هیچ متوجه نشدند. برای اینکه تا آخر کسی به اوضاع و احوالم پی نبرد بعد از یک ربع ساعت با هم بودن با اصرار من آنها رفتند و من ماندم و یک دنیا غصه. ساعت 10 شب پاسپورت و کارت پرواز را از مدیر کاروان دریافت نمودم و وارد سالن اصلی پرواز شدم و ساعت یک شب پرواز به سوی جده شروع شد.

چه پروازی!!! هواپیمای 747 با 450 نفر مسافر .بعد از یکربع پرواز از تهران تکان‌های شدید و غیر متعارف چنان حال همه را بهم زد که بعضی‌ها علناً گریه می‌کردند. آه و فغان فضای هواپیما را پر کرده بود. یکی بلند بلند ابوالفضل را صدا می‌کرد. دیگری به سراغ فاطمه الزهرا رفته بود و با التماس درخواست کمک می‌کرد و جالب‌تر اینکه عده ای سراغ امام زمان می‌گشتند و او را فریاد می‌زدند که کاری برایشان انجام دهد و این هواپیمای غول پیکر را آرام کند تا آنها آرامش داشته باشند. تنها کسی که مشتری ای نداشت و هیچ کس سراغش را نمی‌گرفت خداوند قادر و متعال بود . من محتاج او بودم و از همان لحظات نخستین پرواز با خواندن دعای سفر ” سبحان الذی سخرلنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الا ربنا لمنقلبون ” خود را به او سپرده بودم و خیالم راحت بود که او تواناترین است و این گمگشتگان حیران بی مورد جیغ و داد می‌کنند. افسوس از این اوضاع. واقعاً به حال خود و این مردم باید گریست که چقدر از جاده اصلی اسلام دور و بیگانه مانده اند. به هم‌ردیفم که کنار دستم یا ابوالفضل زمزمه می‌کرد گفتم می‌شود کسی را بخوانی که خالق ابوالفضل هم هست شاید او زودتر به داد ما برسد. گفت : او دیگر کیست که از ابوالفضل لایق‌تر است گفتم خداوند بزرگ !!! تعجب کرد، گفتم خداوند می‌فرماید : و نحن اقرب الیه من حبل الورید ( من از رگ گردن به شما نزدیک‌ترم)

نه مثل اینکه خوشش نیامد، جواب نداد . شاید چون می‌دید من خیلی گمراهم جوابم را نداد.

ساعت 4 صبح وارد فرودگاه جده شدیم. خیلی جالب بود اوضاع فرودگاه عوض شده بود.سالن بزرگتر، امکانات بیشتر و مدرن تر فراهم گردیده. وارد قسمت خروجی شدیم. این جا نیز اوضاع بر وفق مراد ما نیست. این جا از ما عکس می‌گیرند و انگشت نگاری می‌شود. به صف ایستادیم. البته که صف ایستادن جزو زندگی ما است!!! و تا یادمان هست همیشه روزگار را در صف گذراندیم، برای نان صف، برای تخم مرغ صف، در بانک صف، در مغازه صف و …..حالا در جده برای مهر ورود پاسپورت هم صف!!! حاج آقایی روحانی و جوان همراه ما بود. خیلی خودمانی و با قدرت خودش را به جلوی صف رساندو قصد خروج از گیت پلیس را داشت که مامور جوان و سیه چرده‌ای با دست اشاره کرد که در صف قرار بگیرد تا با رعایت نوبت کارهای ورود  او  انجام شود. گویا به این مامور سعودی هم الهام شده که ما باید در صف باشیم. این روحانی جوان با اکراه در صف و نفر اول ایستاد. وقتی در جلوی گیت پلیس قرار گرفت و پاسپورت را برای زدن مهر ورود در جلوی گیشه قرار داد پلیس از ایشان خواست تا عمامه را بردارد و جلوی دوربین برای عکس برداری بایستد که این گفت پلیس به قبای ایشان بر خورد و سخت برآشفت. گویی پلیس کاری غیر شرعی مرتکب شده و کم مانده بود که پلیس سعودی را به نیروی انتظامی یا بسیج معرفی کند. داد و فریادی راه انداخت که نه عمامه را بر می‌دارم، نه عکس می‌گیرم و نه انگشت‌نگاری می‌کنم. پلیس جوان هم با خنده پاسخ داد هواپیمای شما  هنوز این جا است و شما مختارید که برگردید، ولی اگر می‌خواهید عمره بروید باید این کارها را انجام بدهید. همه متوجه شدند که اوضاع خیلی در این جا متفاوت است و با پا درمیانی مدیر کاروان این روحانی نپخته و جوان از نظراتش عدول کرد و طبق نظر مامور سعودی اجباراً عمل نمود. از فرودگاه جده با اتوبوس به مدینه منوره حرکت کردیم و نیم ساعت پس از حرکت به مسجد کوچکی در بین راه رسیدیم و نماز صبح را خواندیم و بسوی دیار یار” مدینه منوره” موطن رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) به راه افتادیم. دل عجب طپش غیر طبیعی دارد و بدنبال یار است و عشق رسول خدا آهنگ ضربانش را تغییر داده. این آهنگ ناموزون است گاهی بم و گاهی زیر، گاهی تند و گاهی کند، هر چه هست غیر طبیعی است، چون با عشق به او حرکت عاشق تنظیم می‌شود. هرچه بسوی مدینه نزدیک تر می‌شویم شدت در ضربان و آرامش بیشتر روح نمایان‌تر می‌شود. ساعت 5/11 صبح وارد مدینه منوره شدیم و در هتل انصارالفضی که اتاقهایمان از قبل مشخص شده بود وارد شده و کیف را در اتاق گذاشته و پس از مختصر دوش گرفتنی سریع برای ادای نماز ظهر به مسجدالنبی رفتم. فاصله هتل تا مسجدالنبی کمتر از ده دقیقه پیاده روی است، بسیار هم خوب و عالی است. مناره‌های زیبا و بلند مسجدالنبی که عظمت این مکان مقدس را بیان می دارد چشمان خسته ام را بخود خیره نموده و روانم را نمی‌دانم در چه دورانی به دور محبوبم می‌کشاند. به روال همیشگی برای ورود به مسجدالنبی با سرعت تمام بسوی باب السلام می‌روم .گامها تندتر و بلندتر و گاهی نشان دویدن را نیز دوست میدارم.ضربان قلبم آنچنان است که گویی از بی قراریش پیداست که قصد خروج از سینه ام را دارد. خودم را به باب السلام رساندم و سراسیمه و با عطش دیدار خانه یار و سرور کائنات وارد مسجدالنبی شدم.”اللهم افتح لی ابواب رحمتک یا ارحم الراحمین ” “رب اغفر و ارحم و اعف و تکرم و تجاوز عما تعلم انک تعلم ما لا نعلم انک انت الاعز الاکرم”. ادامه دارد. «یا حق»

نوشته شماره (64)

در همین اوایل ورود با احساساتی غیر قابل وصف که تمام بدنم بی اراده به لرزه افتاده و آنچنان خیس و غرق در عرق شرمم وشوق که گویا در کوره در حال ذوب شدنم. ورود به خانه یار توان از من بربود و بر خاک سجده فتادم، سجده شکر و امتنان از این موهبت بسیار بزرگ را بجا آوردم. پس از ادای 2 رکعت نماز التحیه‌المسجد برای عرض سلام و اعلام حضور به سوی ضریح مبارک رسول گرامی اسلام حضرت محمد (ص) با قدم‌های بلند و بلندتر در لابلای جمعیت زائر و نمازگذار به راه افتادم. سمت چپ من ستون‌های قدیمی و درب‌های کوچک و بزرگ خودنمائی می‌کنند. چشمم به این فرمایش نبوی است “ما بین بیتی و منبری روضه من ریاض الجنه”. خدای بزرگ ای رحیم بی‌مانند من در مقابل این در ایستاده‌ام یعنی در ریاض‌الجنه قرار گرفته‌ام. من با آنهمه کاستی و گناه در این بارگاه احساس امنیت می‌کنم. یقین دارم که هستم چون حبیب تو فرمود. پس من هستم، من در ریاض الجنه قرار دارم. جلوتر می روم البته ازدحام جمعیت شدید است و باید طوری هم حرکت کنم که به کسی آزاری نرسد. نزدیک و نزدیک تر می‌شوم. “ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبی و کان الله بکل شی علیما”. این آیه بالای ضریح مبارک حضرت محمد(ص) نقش بسته است . چشمم  به این آیه می افتد دیگرچشمانم توان کنار رفتن از آن را ندارند، گرچه اشک مجالم نمی‌دهد و آهنگ ضربان قلبم هر تنبل و بی‌محتوایی را به وجد و رقص در می‌آورد فریاد می‌زنم:  السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک یا حبیب الله، السلام علیک یا نبی الله، السلام علیک یا رحمه للعالمین، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. فشار جمعیت خودبخود مرا به جلو می‌برد. در کنار رسول خدا صاحب او، همراه و خلیفه او حضرت ابابکر صدیق (رض) آرمیده است. السلام علیک یا صاحب رسول الله، السلام علیک یا ثانی الاثنین اذهما فی الغار، السلام علیک یا خلیفه رسول الله، السلام علیک یا امیرالمومنین یا ابابکر صدیق و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. قدری جلوتر هیبت عمر فاروق لرزه به اندام همه انداخته. این محل آرامش عمر فاروق است. السلام علیک یا عمرالفاروق، السلام علیک یا امیرالمومنین، السلام علیک یا خلیفه رسول الله(ص)، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. کمی جلوتر و دست راست می‌روم تا دعا بخوانم. خودم را به زحمت ودر ازدحام غیر قابل توصیف به گوشه‌ای رساندم و بدون توجه به اعتراض مأمور سعودی دست‌هایم را بلند می‌کنم و با فریاد و التماس و زاری دعایم را می‌خوانم و برای تمام عزیزانم و دوستانم و آشنایانم به نام دقیقاً دعا می‌کنم و پس از شنیدن اذان از درب (باب بقیع) خارج می‌شوم تا در قسمت دیگری برای انجام نماز ظهر آماده شوم. خودم را به زحمت مجدداً به داخل مسجد رساندم تا اولین نماز را با امام در این سفر به انجام رسانم و بدین ترتیب امروزمان به خیر و برکت و خوشی گذشت.

امروز بیست و یکم فروردین هشتاد و هفت است. ساعت دو و نیم صبح از خواب بیدار شدم. چه خوابی، دراز کشیده بدون خواب عادی چون محبت یار مانع از خواب عادی است. در مدینه هستم چه سعادتی، باید از هر ثانیه و لحظه این ایام استفاده کنم. سریع خودم را آماده رفتن به مسجدالنبی کرده و براه افتادم. فاصله هتل تا مسجدالنبی چند دقیقه ای بیشتر نیست گرچه زمان مناسب است و تا اذان اول (اذان تهجد) فاصله است ولی قدم‌ها در اختیار من نیستند که آنها را موزون و عادی کنم، گویا زمان کوتاه و در شرف پایان است. وارد مسجدالنبی شدم پس از عرض سلام در مقابل روضه مبارک نبوی به گوشه‌ای برای تلاوت قرآن و ادای نماز می روم. ساعت سه و نیم صبح اذان اول و ساعت چهار و نیم اذان صبح است.پس از نماز صبح که با امام مسجدالنبی برگزار می‌شود به روال همیشگی پیاده از لابلای ساختمانهای بلند و خیابانهای شلوغ خودم را در مسیر اتوبان به سمت قبا قرار می‌دهم. پیاده و ذکرگویان به سمت مسجد قبا حرکت می‌کنم تا موقع طلوع خورشید به قبا برسم و نماز اشراق را در آن مسجد به جا آورم که ثواب عمره را دارد. این حدیث نبوی است که می‌فرماید: “الصلواﺓ فی ‌المسجد القبا کعدل عمرﺓ” (نماز در مسجد قبا مساوی با عمره است). یا اینکه می‌فرمایند:”من تطهر فی بیته ثم الی مسجد قبا فصلی فیه صلاﺓ کان له کاجر عمرﺓ” (طهارت و وضو را در منزلتان انجام دهید بعد به مسجد قبا بیایید و در آن نماز بگزارید اجر آن برابر با عمره است). ادامه دارد. «یا حق»

نوشته شماره (65)

لازم است در مورد محل قبا، مسجد قبا و جایگاه و سیر تحولات قبا مطالبی را یادآور شوم.

تعدادی از بزرگان معتقدند که حضرت محمد(ص) روز دوشنبه چهارم ربیع‌الاول یا دوازده ربیع‌الاول به همراه یارانشان وارد قبا شدند و بعضی نیز مانند یعقوبی به اسناد دیگری که موید روز دوشنبه هشتم ربیع‌الاول یا پنجشنبه دوازده ربیع‌الاول است دسترسی داشته‌اند و آنرا به این صورت می‌گویند. گرچه بیشتر مورخان و محققان مبتنی بر قبول روز دوشنبه است و به این روایت ابن عباس در سیرﺓ النبوﺓ و ابن‌کثیر  آورده‌اند که : انﱠ رسول الله (ص) خرج من مکه یوم‌الاثنین و دخل المدینه یوم الاثنین (حضرت محمد (ص) روز دوشنبه از مکه به قصد هجرت خارج شده و روز دوشنبه نیز وارد مکه شده اند) یعنی روز ورودشان نیز روز دوشنبه بوده نه همان یک روز بلکه روزی دوشنبه بوده است. ابوریحان بیرونی نیز معتقد بوده است که در روز دوشنبه هشتم ربیع الاول ورود حضرت محمد(ص) به قبا تحقق پذیرفته است.

قبا در اصل نام چاهی است و ابو حنیفه مرجع مسلمانان سنی حنفی مذهب نیز معتقد است که قبا از قبوﺓ مشتق است و به معنی جمع و وصل است و بعضی نیز می‌گویند قبا نام قریه‌ای  بوده است در دو میلی مدینه.

آنچه که مورخان اتفاق نظر دارند قبل از رسیدن پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) به قبا مسلمانان یثرب و اهل قبا از هجرت حضرت محمد(ص) مطلع شده بودند و هر روز در انتظار قدوم مبارک بوده و سر راهش می‌آمدند و برای زیارت ایشان لحظه شماری می‌کردند. از قول یکی از صحابه گرامی حضرت محمد (ص) نقل شده است که می فرمایند :

وقتی خبر هجرت رسول خدا را از مکه شنیدیم در انتظار مقدمش همه روزه قبل از روشنایی صبح از منزل خارج شده و به سمت حرﹼه می‌رفتیم و نماز صبحگاهی را در آنجا بجا می‌آوردیم و به انتظار می‌نشستیم. آنقدر می‌ماندیم تا تحمل گرمای آفتاب حرﹼه غیر ممکن می‌شد و بعد به خانه بر می‌گشتیم. تا اینکه  روزی از روزها حضرت و یارانشان وارد منطقه قبا شدند و مردم با گفتن تکبیر الله اکبر از قدوم رسول خدا (ص) به وجد و شوق آمده و به شیوه‌ای که در امکان اخلاص شان بود او را احاطه کرده و مدح و تمجید می‌کردند تا اینکه این آیه به پیامبر خدا نازل گردید  “و ان تظهرا علیه فان الله هو مولاه و و جبریل و صالح المومنین و الملائکه بعد  ذالک ظهیر (سوره التحریم آیه چهارم)”

روایت است که حضرت پس از ورود به قبا در منزل کلثوم بن هدم سکنی گزید و برای ملاقات با یاران و دوستان به منزل سعد بن خثیمه می رفت.

قریه قبا پس از ورود حضرت محمد(ص) و متعاقب آن مهاجرین به صورت مهمترین و اولین پایگاه تجمع مسلمانان مهاجر مکی و انصار مدنی در آمد و نیروی پراکنده معنوی متمرکز و تحت رهبری مستقیم قرار گرفت. قبا دیگر برای مسلمانان روستایی سرد و خاموش نبود بلکه مرکز اسلام شده بود.

این پایگاه معنوی توحید و اشراق وحدت، یا آخرین منزلگاه هجرت نبوی پیشگام همه آثاری شد که به هجرت مترتب گردید و هجرت را با همه برداشت‌ها و تعاریف متعددش زینت‌بخش نام قبا نمود.

چون مسیر را از مسجد النبی تا مسجد قبا پیاده آمده بودم بهتر دیدم که این مسیر را با اتومبیل برگردم. چرا که حالا آفتاب در آمده بود و هوا هم قدری گرم شده بود البته نه آن گرمای طاقت‌فرسا، چون هم فروردین است و تا گرمای خرداد ماه به بعد زمان بیشتری هست ولی برای اینکه خودم را به بقیع برسانم با اتومبیل بر می‌گردم. کرایه اتومبیل از مسیر قبا تا مسجد النبی همان 2 ریال بیست و پنج سال قبل است !!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این اوضاع اقتصادی !!! با پرداخت 2 ریال خودم را به بقیع رساندم. بیرون، داخل، اطراف، و بطور کلی همه جا  شلوغ است. بقول معروف جای سوزن انداختن هم نیست. سریع وارد بقیع شدم. دعاهای عجیب و غریب و التماس‌های جور وا جور و از همه مهمتر اعمال بسیار زننده بعضی‌ها واقعاً دیدنی است، یکی خاک را بر می‌دارد و داخل جیب شلوارش می‌ریزد، دیگری سنگ‌‌ریزه‌ها را در کف دست خود پنهان می‌کند و عده‌ای هم در حال دعای خاص بقیع هستند و بعضی‌ها راه می‌روند و ذکر و ورد می‌خوانند. من هم مانند سایرین به همه جا سر زدم و در هر گوشه و هرجا به مناسبت دعا خواندم و براه خود رفتم. برای صبحانه به هتل آمدم و استراحت کردم و امروزمان را با انجام فرائض دینی در مسجدالنبی به پایان رساندم. ادامه دارد. «یا حق»

نوشته شماره (66)

امروز پنجشنبه 22/01/1387 را نیز به روال دیروز گذراندم. یکی از دوستان قدیمی که معمولاً در مسجدالنبی جای نشستن مشخصی دارد عصرها در آنجا می‌نشیند و دوستان به دیدن ایشان می‌آیند، من نیز پس از نماز عصر موفق به دیدن ایشان شدم.پس از حال و احوالپرسی و قدری صحبت ایشان گفت که صبح‌ها کجائی؟ گفتم به روال گذشته پس از نماز صبح در مسجدالنبی عازم قبا می‌شوم تا بتوانم در طلوع آفتاب نماز اشراق را در مسجد قبا بخوانم. ایشان نگاه توأم با تعجب به من انداخت و گفت : چی؟ صبح‌ها برای نماز اشراق راهی قبا هستی؟ گفتم بله همینطور است. ایشان گفتند : مگر این حدیث نبوی را نشنیدی که حضرت می‌فرماید که پس از نماز صبح هر کسی در مسجدالنبی بنشیند و تلاوت قرآن و ذکر بخواند و در موقع طلوع خورشید 2 رکعت نماز را در این مسجد بخواند ثواب یک حج و عمره دارد. بسیار متأسف از گذشته خودم شدم و متعجب از آقایان روحانی که همیشه همراه من به قبا می‌آمدند یعنی در واقع آنها مرا با خود به قبا می‌بردند و از این همه ثواب خود و مرا محروم کرده بودند، برایم بسیار سخت آمد. ولی خوب گذشته‌ها دیگر گذشته و از این پس براساس این حدیث عمل خواهم کرد. متن حدیث نبوی این است : ” عن انس بن مالک(رضی الله عنه) قال: قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:من صلی الفجر فی جماعه، ثم قعد یذکر الله حتی تطلع الشمس، ثم صلی رکعتین، کانت له کآجر ﺣﺠﺔ و عمرﺓ. قال : قال رسول الله صلی الله علیه و سلم. تاﻣﺔ تاﻣﺔ تاﻣﺔ . ترمذی(حدیث صحیح)”. خوب مسلم است که باید شیوه خود را برای بهره‌‌گیری بیشتر از این حدیث گرانقدر نبوی عرض کنم و این کار را نیز انجام دادم، یعنی برای فردا صبح که پس از نماز همیشه راهی قبا می‌شدم در مسجد می‌ماندم و پس از طلوع آفتاب و ادای دو رکعت نماز اشراق در مسجدالنبی عازم قبا می‌شدم تا در آن مسجد نیز به ادای نماز بپردازم.

â تاریخچه بنای مسجد قبا :

چگونگی موقعیت و شکل هندسی مسجد قبا در زمان حیات حضرت محمد(ص) و تعمیرها و مرمت‌ها و توسعه‌هایی که بعد از آن در طول تاریخ به آن صورت گرفته است یکی از اهم مسائلی است که اگر بدانیم خالی از لطف نیست. درتعیین محل محراب مسجد قبا قبل از جابجایی قبله از سمت بیت المقدس بسوی کعبه و محل محراب، بعد از تغییر جهت قبله، روایات و نظرات مختلفی در مأخذ معتبر نقل و نقد شده است که مجموعاً اختلاف چندانی با هم ندارند و تفاوت‌هایی که ملاحظه می‌شود، با توجه به اینکه غالب نظرها مبتنی بر مطالعات عینی و محلی مسجد قبا نبوده اشتباهاتی را بوجود آورده است. با این همه از مجموعه شناسایی‌ها و جمع‌بندی اقوال و تطبیق آنها با توجه به نقشه‌های ادواری موجود در کتابخانه‌ها و موزه‌ها (مخصوصاً اوقاف مدینه منوره که دیدنشان برای عموم آزاد است) و نیز اظهار نظر خبرگان مدینه به این نتیجه می‌رسیم که مسجد قبا را حضرت رسول اکرم(ص) در مربد کلثوم بن هدم بنا نهاد و آن در قسمت شمالی منزل مسکونی کلثوم و در مجاورت غربی منزل سعد بن خیثمه بوده است. سقف مسجد روی سه ردیف از ستون‌ها استوار شده است که هر ردیف در وسط و موازی آن در جنوب و شمال قرار داشته است. محل محراب حضرت محمد(ص) قبل از تغییر جهت قبله در منتهی الیه دیوار شمالی مسجد که به زمین بزرگی متصل بوده است واقع گردیده و این محل در وسط طول شرقی غربی دیوار یا کنار ستون سوم بوده است. بعد از تغییر جهت قبله از بیت المقدس بسوی کعبه(یا جهت جنوبی) محل محراب از ستون سوم دیوار سمت شمالی مسجد، به ستون سوم دیوار سمت جنوبی مسجد تغییر مکان داده شده است. بنابراین و با توجه به روایات فراوان از تعدادی از بزرگان آنچه مسلم می‌گردد آن است که محل سجده‌گاه حضرت محمد(ص) بعد از تغییر جهت قبله در کنار ستون سوم که در آن ایام حدوداً خارج از شبستان واقع شده، بوده است. پس از رحلت رسول گرامی اسلام (ص) مسجد قبا توسط خلیفه سوم حضرت عثمان ذوالنورین(رض) تغییر مساحت و توسعه یافت. نورالدین سمهودی در نیمه دوم قرن نهم هجری قمری و با توجه به موقعیت مسجد قبا در آن ایام، از ابن شبه می‌گوید که بین صومعه تا قبله بوسیله عثمان بن عفان توسعه یافته است.صومعه همان محل مناره ایست که در زاویه غربی مایل به جانب شام(سوریه فعلی) ساخته شده است بنا براین قسمت‌های اضافه و افزوده شده توسط خلیفه (رض) سوم شامل قسمت شرقی و برای توسعه نوبت بعدی از قسمت شرقی توسط والی مدینه یعنی عمر بن عبدالعزیز در زمان ولید بن عبدالملک اموی عملیات انجام گرفته است آنطور که ساختمان قدیمی کاملاً نوسازی گردید. استفاده از سنگ، گچ، آهن و آهک و چوب ساج برای سقف و حتی کاشیکاری و احداث مناره بلند اجرا گردید. در دوران تسلط عثمانی بر حجاز مسجد قبا توسط سلاطین عثمانی تعمیر و مرمت گردید.آخرین آن توسط سلطان محمود عثمانی و فرزندش سلطان عبدالمجید عثمانی بود که البته به مساحت چیزی افزوده نشده است. توسعه‌های بعدی در حکومت سعودی از حکومت ملک فیصل شروع شد و تا حال ادمه دارد. پس از بررسی‌های کارشناسی گروه و مطالعات هیئت اجرایی توسعه مسجد قبا در دوران ملک فیصل پادشاه سعودی مقرر شد به پیشنهاد ابراهیم بن علی عیاشی کارشناس وقت مدینه منوره مسجد قبا از جانب ضلع شمالی به مساحت مسجد افزوده شود. طول این افزایش از شرق به غرب مسجد 36 متر و عرض آن از جنوب به شمال 4متر بوده است که در نتیجه مساحت افزوده شده در زمان اولیه سعودیها حدود 144 متر مربع بوده است. منظور بیشتر هیئت اجرایی توسعه مسجد قبا از این انتخاب و این مقدار افزایش مساحت آنهم در قسمت شمالی، ایجاد فضای مخصوص برای نماز و رفت و آمد زنان بوده است(باب النساء) که هم اکنون در ضلع شمالی قرار دارد. این توسعه همراه با ترمیم و بازسازی دیگر قسمت‌های فرسوده مسجد صورت پذیرفته است که مجموعه مساحت مسجد قبا را از 1276متر مربع به 1420متر مربع توسعه داد. محراب داخل مسجد بصورتی زیبا گچ‌بری و کاشی‌کاری شده است که آنهم بدست هنرمندان تونسی در زمان حبیب بور قیبه رئیس جمهور وقت تونس و به دستور ایشان انجام گرفته است. در سمت راست محراب کنونی مسجد منبری قدیمی جای دارد که مربوط به سال 888 هجری قمری است که توسط اشرف قایتبای به مسجد النبی اهدا گردیده است. در پرس و جوها معلوم گردید که قبل از سال 998 هجری قمری که سلطان مراد عثمانی منبری پرشکوه جهت محل منبر حضرت رسول (ص) در مسجد النبی ارسال داشته است منبر اهدایی قایتبای  زینت بخش محل مسجد و منبر حضرت رسول(ص) بوده است که پس از ارسال منبر سلطان مراد عثمانی منبر قایتبای  را به مسجد قبا برده اند تا در کنار محراب مسجد جای دهند. شبستان مسجد قبا هم اکنون دارای 39 ستون می باشد که 4 ستون آن دوبدو بهم پیوسته‌اند.12 ستون در شبستان شمالی مسجد که از ساخته‌های سعودی است و 8 ستون دیگر در شبستان‌های شرقی و جنوبی مجاور حدود واقعی مسجد قبا در عصر حضرت رسول (ص) که از آثار حضرت عثمان بن عفان (خلیفه سوم) و عمربن عبدالعزیز می‌باشد و 3 ستون در قسمت مسقف مدخل درب بزرگ مسجد آنهم در محدوده توسعه مسجد توسط خلیفه سوم(رض) بوده است. خلاصه اینکه محل یا مساحت بنای مسجد قبا که به دست مبارک حضرت محمد(ص) رسول گرامی اسلام بنا نهاده شده است در محدوده شبستان جنوبی مسجد جای دارد که حد آن در قسمت شمالی حد صحن و شبستان از شرق به غرب تا ستون چهارم، و از قسمت جنوبی محصور است به 5 ستون که در وسط و موازی ستون‌های جنوبی و شمالی در یک ردیف 5 ستونی دیگر قرار دارد. ادامه دارد. «یا حق»

نوشته شماره (67)

سعادت یار است که توفیق آن را دارم که این جمعه یعنی 23/01/1387 را نیز در مدینه منوره و در مسجدالنبی و با حداقل یک میلیون انسان آگاه به نماز خواهیم ایستاد.

ساعت هشت و نیم صبح به تنهایی به مقصد کوه احد و دیدن مساجد هفتگانه حرکت کردم. من همیشه این روش را داشته‌ام که تنها بروم. همراهی با گروه و کاروان متأسفانه لطفی ندارد چرا که در کاروانها معمولاً  آقایان بجای عبادت متأسفانه بی محابا و بدون توجه به حساب و کتاب آخرت به همه توهین می‌کنند، تهمت، افترا، بی حرمتی و صد افسوس در بینشان بی‌پرده دروغ شدیداً رایج است و کسی هم توان و اجازه پاسخ و گفتگوی سازنده را با این آقایان ندارد. حرف زدن همانا و کافر خواندن همانا. تا لب به اعتراض باز کنی ضد دین و وهابی خواهی بود. افترا به صحابه گرانقدر حضرت رسول (ص) خصوصاً شیخین (ابابکر  وعمر) و ازواج رسول خصوصاً (حضرت عایشه صدیقه) بصورت عادی بیان می‌شود و گویا عبادت به حساب می‌آید.  روحانی کاروان بی شرمانه بدترین نسبت‌های کذب را به یاران فداکار رسول گرامی اسلام نسبت می‌دهد و شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و افتخار هم می‌کند. عجیب به گمراهی مردم مشغولند و چه سیاه دلند!!! خوب تنها رفتن  و به تنهائی عبادت کردن زیباتر است. بالاخره به تنهایی راهی احد شدم. سراغ ماشین‌های کرایه‌ای رفتم که در مجموع برای رفتن به کلیه مکان‌های زیارتی 10 ریال سعودی می‌گیرند. ماشین ون تویوتا است که تعداد 15 نفر سوار می‌شوند. هم نرم است و هم خنک، البته راننده عرب آن که عموماً یا مصری هستند یا یمنی رحمی برای رفتن ندارند. مثل اینکه کسی با چماق دنبالشان است البته حق هم دارند چون برای تأمین زندگی باید بدوند. باید اول به احد بروم بعد به مساجد هفتگانه که شرحش را در ذیل  خواهم آورد.

کوه احد که بیشتر به تپه‌ای شبیه است تا کوه حتماً زمانی  بلند تر بوده و به مرور زمان تا این حد از ارتفاع آن کاسته شده است. ولی نه، سوابق تاریخی آن می‌گوید که احد کوهی عظیم نبوده بلکه تپه ای بوده است  قریب به کوه. و اما کوه احد. کوه احد را مرحوم دهخدا اینطور می‌گوید :

احد کوهی است نزدیک مدینه منوره، سرخ رنگ است و قله ندارد. فاصله بین آن و مدینه یک میل راه است و در جهت شمالی قرار دارد. در آنجا واقعه فظیعه اتفاق افتاد که حمزه (رض) عم نبی مکرم اسلام(ص) و 70 تن از مسلمانان به شهادت رسیدند و نیز دندان رباعی پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) شهید شد (بشکست) و صورت و لب مبارکشان بشکافت و این واقعه به روز شنبه هفتم شوال در دو سال و نه ماه و هفت روز گذشته از هجرت پیامبر (ص) یعنی به سال سوم هجری روی داد. در روایتی از حضرت رسول (ص) است که می‌فرماید “خیر الجبال احد”. خلاصه اینکه پس از کمتر 10دقیقه با اتومبیل به احد رسیدیم. جمعیت موج می‌زند. این موقع صبح که هوا نیز خنک است مردم چه سراسیمه و چه عاشقانه گرد احد حاضرند و هر کس به شیوه‌ای اظهار وجود می‌کند، قدم در اینجا و آنجا می‌نهند تا شاید  قدمهایشان در جای قدمهای قهرمانان حماسه‌ساز احد افتند و به روز قیامت به این قدوم افتخار کنند. فریادهای دعا از هرسو بلند است. همه مطالبه دارند. از خدای بزرگ هر آنچه می‌خواهند می‌طلبند. پس از قدری اینطرف و آنطرف رفتن به بالای کوه رفتم، قدری نشسته و اوضاع را نظاره کردم. خدایا این چه حکمتی است، این چه ارزش ویژه‌ای است که به احد داده‌ای. روبرویم قبر مبارک حضرت حمزه(رض) و یاران پاک رسول خدا(ص) است. همراهان نبرد حضرتش که خوشنام و مطمئن آرمیده‌اند. همدلان پاکباخته‌ای که دنیایشان را فدای آخرتشان نمودند نه آفرین را منتظر بودند و نه طالب پست و مقام و درجه و جاه و منال و کرسی بودند بلکه عاشقانی بودند که نگاه نگارشان مستشان می‌کرد و دریافت شراباً طهورا را در روز حساب و کتاب از دستان مبارک فرمانده‌شان رسول گرامی اسلام باور داشته و آرزو می‌کردند. آری این احد است مدفن بهترین یاران رسول خدا (ص). روحشان شاد باد، در توانم نیست بگویم خدایشان بیامرزاد چون خداوند خود آنها را پذیرفته و آنها را در قران کریم بارها خطاب قرار داده است که تجارت با خدا آنهم با جان ومال چه عواقب خوشی را دارد و این بزرگان با علم به صداقت و راستی کلام خدا تقدیم جان به خالق خود نمودند. راهشان پر رهرو باد.

دست فروشان و دوره گردان چه معامله‌ای میکنند! از نیروهای بزن بهادر شهرداری خبری نیست آزادانه هر کجا می‌نشینند  و هر چه می‌خواهند می‌فروشند. خریدار نیز مخیر است تا چگونه و چه مقدار خرید کند. یک ربع اینجا زمان داشتیم و بعد راهی مساجد هفتگانه شدیم. بطرف مسجد قبلتین می‌رویم. مسجدی که درآن رسول خدا (ص) براساس نزول وحی توسط جبرئیل امین با چرخشی هدایت شده قبله را از مسجدالاقصی بسوی کعبه مشرفه نشانه رفت وآنرا ابدی ساخت. شرح این ماجرا کاملا در جز 2 کلام خدا قرآن کریم (سیقولاسفها) آمده است. این مسجد در شمالغربی مدینه منوره است در دامنه کوه سلع و فاصله آن تا مسجدالنبی حدود5/3 کیلومتر است در جهت شارع(خیابان) الجامعه الاسلامیه، وادی العقیق، قرار دارد. وارد مسجد شدیم. پس از ادای 2 رکعت نماز تحیه المسجد بطرف مسجد ابابکر(رض) حرکت کردیم، به محض رسیدن به آنجا نیز 2 رکعت نماز تحیه المسجد بجا آوردیم. این مسجد زائرین خاص خود را دارد و بعضی را خداوند اجازه ورود به این مسجد نمی‌دهد و تا چشمشان به نام مبارک صحابه گرانقدر رسول خدا (ص) می‌افتد مانند جن و بسم‌الله فراری می‌شوند. صحنه‌ای دیدنی دارد تا کسی نبیند نمی‌تواند باور کند که چقدر بعضی سیاه دلند. این مسجد معروف است به اینکه می‌گویند حضرت ابابکر صدیق در زمان خلافتش نماز عید را در این مکان اقامه نموده است و بارها در دوران مختلف ترمیم و بازسازی شده است. این مسجد در شمالغربی مسجد المصلی در شارع(خیابان) المناخه واقع شده است. بسوی مسجد عمر(رض) دومین خلیفه راشد راهی می‌شویم. آثار و نوشته تاریخی که این مسجد را حضرت عمر فاروق دومین خلیفه راشد و صحابه قدرتمند رسول خدا (ص) بنا کرده باشد در دست نیست ولی در زمان سلطان محمود عثمانی در سال 1254 هجری قمری بنا گردیده است. این مسجد در جنوب شرقی المصلی کنار وادی بطحان واقع شده است و متصل به پلی است که اهل مدینه آن را کوبری المدرج می‌گویند. در این مسجد صحنه‌های فرار مانند مسجد حضرت ابابکر صدیق(رض) نیز به وفور دیده می‌شود. البته مسلمین جهان به این مکان که خود مسجد است احترام خاصی قائلند و به دعا والتماس و عبادت می‌پردازند. من هم از فرصت بهره می‌گیرم و 2رکعت نماز تحیه المسجد می‌خوانم تا به مکانهای دیگر برسم. به مسجد علی(ع)و(رض) می روم. این مسجد در محدوده المصلی و شمال مسجد ابوبکر(رض) قرار دارد. برای این مسجد نیز تاریخ بصورت جدی چیزی نمی‌گوید. بلکه بعضی از روایات که ممکن است حضرت علی علیه السلام در برگزاری نماز عید و در ایام محاصره خانه سومین خلیفه راشد حضرت عثمان بن عفان(رض) که بی شک در المصلی بوده است و در آن ایام عرصه نماز گزاران محدود به فضای بسته ای نبوده همین محلی باشد که بعد ها به اعتبار وقوع آن مسجدی بنا شده است. وارد مسجد شدم و با ادای 2 رکعت نماز تحیه المسجد و دعا و نیایش عازم مکان‌های دیگر گردیدم. به مساجد دیگر از جمله مسجد قبا که شرحش را قبلاً مفصل تقدیم خوانندگان گرامی نموده‌ام و به مسجد اجابه آمدم. مسجد اجابه در حدود پانصد متری مسجدالنبی و قسمت شرقی قرار دارد و در واقع در محدوده شارع المطار می باشد. روایت است که وارد این مسجد شوید و 2 رکعت نماز بخوانید و سلام و درود فراوان برای رسول خدا بفرستید و دعا طولانی کنید. بعد به مساجد جمعه، عایشه صدیقه، فاطمه الزهرا، سومین خلیفه راشد عثمان بن عفان، ابوذر، بنو حارثه و مسجد تثنیه الوداع رفتم. جالب اینکه ویرانه خانه کعب بن اشرف دشمن سررسخت رسول خدا(ص) را نیز سری زدم.این خانه در شرق مدینه و بعد از مسجد قبا قرار دارد و در حقیقت در زمان قدیم در منطقه حره بوده است. عجیب دیوارها و سنگ های بزرگ و کوچکی که بصورت دیوار و دژ در آمده اند و اکنون این مرکز فرماندهی کفر به ویرانه‌ای تبدیل شده است و بصورت آثار باستانی حفظ می‌شود. خوب است همه زائران می‌دیدند ولی کسی تاریخ مدینه منوره و مکان‌های مختلف آن را نمی‌داند و یا نمی‌خواهند بدانند. ادامه دارد. «یا حق»

نوشته شماره (68)

(سه شنبه 27/01/1387) ـ وقتی که از قبا و بقیع به هتل آمدم متوجه شدم که هتل‌نشینان در جنب و جوش سفرند تا مرحله دوم از سفر را شروع کنند. دلم گرفت. مدینه را باید ترک کنم. مدینه این دیار آشنا، مدینه این سرای مهر و محبت، خانه رسول خدا و مرکز حکومت اسلامی، شهر ابوبکر و عمر و عثمان و علی مدفن سایر صحابه و عزیزان رسول  خدا. رضی الله تعالی علیهم اجمعین را باید ترک کنم. ولی خوشحالم که اگر حیاتی باشد سال دگر اینجا خواهم بود و به امید خدا سال‌های بعد را نیز چنین خواهم کرد.تا عمر باشد در این راه خواهم بود. خوب من هم باید کاری بکنم یعنی باید با جمع آماده شوم سریع کیفم را بستم و در اختیار هتل قرار دادم و به مسئول کاروان گفتم ساعت سفر چند است گفت ساعت سه و نیم است گفتم بنده خوب خدا نماز عصر ساعت 4 است من باید نمازم را در مسجدالنبی بخوانم  حال چه کنم یواشکی با محبت تمام به من گفت شما استثنائاً برو و پس از نماز بیا اشکالی ندارد. ممنون شدم مثل اینکه دنیا را به من داد ولی در دلم جدلی عجیب بوجود آمده بود. خدای من اینجا عده‌ای چرا از نماز فرار می‌کنند. نماز در مسجدالنبی ده هزار ثواب دارد. اینها ده هزار ثواب را راحت از دست می‌دهند. خدایا چرا این بندگان تو اینقدر محرومیت عقلی و فکری دارند. مسئولیت این اوضاع با کیست. دوست و هم اطاقیم آمد و گفت چه می‌کنی گفتم برای نماز عصر و عرض خداحافظی از روضه مبارک رسول خدا (ص) به مسجد النبی می‌روم. او نیز با من آمد، ولی چه آمدنی!!! بد بود بدتر شد. به جای شرکت در نماز عصر مسجدالنبی و درخواست رخصت از روضه  شریف نبوی در نزدیکی مسجد از من جدا شد و سراسیمه بسوی بقیع شتافت!!. خشکم زد. خدایا این چه وضعی است. گفتم آدم خوب، خدای زنده، حی لا یموت و  روضه مبارک و اطهر رسول  خدا را رها کردی و سراغ قبرستان بقیع می‌روی؟ و جالب تر از همه اینکه باید بدانی که مشروعیت بقیع و همه به وجود مبارک حضرت محمد(ص) است، برای عرض خداحافظی به کنار روضه مبارکش نمی‌روی و دوان دوان قصد بقیع کردی!!! هیچ! من طبل خود می‌زدم او خر خود می‌راند. چه فایده و چه سود که خسرالدنیا و الاخرﺓ. من برای نماز عصر به مسجدالنبی رسیدم و نماز را به جماعت خواندم و برای عرض خداحافظی به کنار ضریح مبارک آمده و دست به دعا برداشتم و لحظاتی را در این مکان مقدس بودم.جالبتر آنکه در هیچ زمانی در سفرها من این توفیق را نیافته بودم که نماز پایانی سفر را در کنار ضریح  مبارک بخوانم ولی این بار سعادت یار بود و نماز عصر را درست در کنار ضریح  رسول خدا(ص) یعنی صف جلوی ضریح خواندم و از این بابت بسیار مسرور شدم. پس از انجام خداحافظی و قرائت دعا برای رسیدن به جمع با سرعت تمام و حتی دویدن خود را به هتل رساندم. نه، مثل اینکه خبری نیست. هنوز آقایان بی مورد این طرف و آنطرف پرسه می زنند. در هتل لباس هایم را با حوصله تمام تبدیل به احرام کردم و زودتر از همه آماده شدم. ساعت 6 بسوی مسجد شجره بمنظور محرم شدن حرکت کردیم. پس از طی مسافتی مناره‌های بلند مسجدالنبی را تماشا می‌کردم، چه ناگوار است جدایی. چه سخت است جدایی و چه عذاب آور است این جدایی از تو مدینه. تو شاهد باش و در روز رستاخیز گواهم باش و در این گواهی با بیان واقعیت سرافرازم کن. ساعت 45/6 وارد مسجد شجره شدیم. ادامه دارد. «یا حق»

نوشته شماره (69)

ساعت 6:45 بعد ازظهر وارد مسجد شجره شدیم. مسجد شجره یا بئر علی(چاه علی) یا ذوالحلیفه، منطقه یا محله معروف به شجره، ذوالحلیفه، آبار علی یا بئر علی به عنوان میقات از زمان رسول خدا (ص) معروف بوده است.

مسجد شجره یا مسجد ذوالحلیفه همان ده کوچک سالیان نخست تاریخ اسلامی است که کم کم با بهره‌گیری از موقعیت اسلامی آن بصورت مشخص و بنایی معین مورد احترام و نهایتاً بصورت جایگاه خاص در آمده است. با تأمل بر احادیث و مستندات آورده شده از ابن عمر، انس بن مالک و امام محمد ابن جعفر صادق و خیلی دیگر از علمای زمان و مورخین معتبر به روشنی معلوم است وجود مسجدی بزرگ که معمولاً عنوان کبیر را بدنبال خود داشته است در این منطقه که به سمره نیز معروف بوده است از زمان رسول گرامی اسلام(ص) محرز گردیده و حتی در قرن سوم هجری  آنچنان مسجد بزرگ و زیبایی ساخته شده است و محلی بسیار جالب و مناسب برای احرام بستن زائرین خانه خدا گردیده که معروف به مسجد کبیر بوده است. ابن جبیر در میانه سالهای 578تا 581 قمری می گوید بنای مسجد ذوالحلیفه آنچنان است که چون به وادی تحقیق رسیدیم اول چیزی که در برابر چشمان ما ظاهر گردید مناره های سفید و جذاب و مرتفع مسجد ذوالخلیفه بود. بنای مسجد ذوالحلیفه یا مسجد شجره نیز مانند سایر مساجد و اماکن در طول تاریخ بارها ویران شده و باز  ساخته شده و تا بگونه امروز در آمده است که توسط دولت سعودی وهماهنگ با سایر مساجد و اماکن بازسازی و نوسازی گردیده است. خصوصاً اینکه بنای مسجد شجره همزمان با اجرای طرح توسعه ساختمانی مسجد نبوی الشریف توسط ملک عبدالعزیز پادشاه وقت سعودی تجدید بنا گردیده و شیخ محمد سرور در مجاورت آن نیز مدرسه ای احداث نموده است. این بنده کوچک خدا در طی سالهایی که سعادت شرفیابی به حرمین شریفین را داشته ام توفیق محرم شدن را در مسجد شجره پیدا نمودم. بنای پر هیبت و پر صلابت مسجد شجره نمایانگر اوج وعظمت اسلام عزیز است توام با فریادهای خالصانه و پر از عشق زائران خانه خدا.

لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک.

به فضای سراسر مقدس و عارفانه ذوالحلیفه، آن سرزمین میقات، شکوه خاصی بخشیده و لبیک گویان ما را از خود بیخود ساخته و در مسیر الی الله قرار می‌دهد. خلاصه پس از ورود به مسجد برای محرم شدن و تلبیه گفتن قسمت جلوی مسجد وقسمت راست ستونهای آخری جای همیشگی من است. با عجله تمام به محل اصلی خودم می روم. خوشبختانه کسی آمجا نیست و همه مسجد مملو از جمعیت است. جمعیت مردمانی عاشق و آرزومند.همه از مدینه منوره بسوی مکه مکرمه در حرکتند.در این محل باید محرم شوند. این میقات است، مرز است و محل تسلیم شدن به خدای بزرگ و محل به خواری رساندن نفس عماره و کشتن غرور و منیت ها. باید لخت وعریان شد. فارغ از تمام زر وزیور دنیا . پاک شد و احرام بست و فریاد حاضری داد.

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک والملک لا شریک لک.

باید با تمام توان به تضرع ایستاد و با نهایت اخلاص بیان کوچکی کرد و با التماس حضور خود را اعلام کرد.

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک والملک لا شریک لک.

گوشه‌ای فارغ از همه. مات و مبهوت.کیستم؟ کجایم؟ لحظه‌ای تنها نشسته و با خدای خود خلوت کردم. قدری قرآن خوانده و قدری ذکر گفتم. ضعف و کوچکی ام را در بارگاه یار به اخلاص گذاشتم. اذان مغرب شد و نماز را به جماعت خوانده بجای اولم برگشتم و برای محرم شدن آماده شدم. چه حال و هوایی است. تماشایی است، تماشایی. خلاصه 2 رکعت نماز خواندم و به نیت ایستادم :

“اللهم انی ارید و العمره فیسرها لی و تقبل ها منی”.

“خدایا اراده و قصدم عمره است برایم آسان کن و از من بپذیر”

پس ار آن شروع به تلبیه گفتن کرده و اعلام حضور نمودم.

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک والملک لا شریک لک.

و تکرار این تلبیه بطور دایم. حال محرم شده‌ام و در واقع در حبس قرار گرفته‌ام و با احتیاط باید حرکت کنم و حواسم باشد که کاری انجام ندهم تا احرامم به فساد و خرابی و یا ابطال منجر شود که جرایم خاص خود را دارد و جای بحث آن در این نوشته نمی‌باشد. بیرون آمده و به سراغ گروه رفتم و با جمع سوار اتوبوس شدم و به سوی مکه حرکت کردیم. لبیک گویان و قرائت دعاهای  مختلف خود را برای دیدن مکه این سرزمین مقدس و محل نزول وحی و انجام عمره آماده می‌کنیم. سفر قشنگی است و بسیار بیاد ماندنی و بسیار آرام‌بخش روح و روان، فارغ از همه قیود دنیوی و خواسته‌های ظاهری این دنیا. همه شور و شوق دیدار مکه را دارند. هر کس به نوعی و به روشی و آدابی دعا و ذکر می‌خوانند. در خواست‌های جور واجور از صاحب بیت عتیق و کعبه معزز دارند ولی دعا و ذکر غالب :

“لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک والملک لا شریک لک” ورد زبان ها است. طبعاً چون از دل بر می‌آید حال و هوای خاصی را بر جمع خاکم نموده. پس از پنج و نیم ساعت طی طریق اوایل مکه از دور نمایان است گرچه شب است و هوا بس تاریک ولی تابلوهای ترافیکی مسیر راهنمای خوبی هستند. نزدیک به مسجد تنعیم یا مسجد حضرت عایشه صدیقه(رض) به فرموده قرآن مجید ام المومنین، زوج بزرگوار حضرت رسول گرامی اسلام(ص) هستیم. مسجد دست چپ مسیرمان قرار دارد. مسجدی نورانی  و بسیار زیبا. از دور مناره‌های آن را می بینم و طپش قلبم چندین برابر شده است و بسیار خوشحالم و چون به حریم شهر مکه می‌رسم سریع برای تبرک این دعا را می‌خوانم: اللهم اجعل لی بها قراراً و ارزقنی فیها رزقاً حلالاً. اللهم ان هذا الحرم حرمک،و البلد بلدک، والامن امنک، و العبد عبدک، جئتک من بلاد بعیده بذنوب کثیره، واعمال سیئته،اسالک مساله المضطرین علیک، والمشفقین من عذابک، ان تستقبلنی بمحض عفوک و ان تدخلنی فسیح جنتک، جنه النعیم. اللهم ان هذا حرمک و حرم رسولک، و حرم لحمی و دمی وعظمی علی النار، اللهم آمنی من عذابک یوم تبعث عبادک اسالک بانک انت الله لا اله الا انت الرحمن الرحیم، ان تصلی و تسلم علی سیدنا محمد و علی آله وصحبه تسلیماً کثیراً ابداً. ادامه دارد. «یا حق»

نوشته شماره (70)

ساعت سه بعد از نیمه شب است، وارد هتل محل اقامت(هتل دارالایمان) شدیم چون اتاق‌ها از قبل مشخص بود بسوی اتاق رفتم و کیف و وسایلم را در آن گذاشته و سریعاً به سوی مسجدالحرام براه افتادم دوستان هم اتاقیم نیز با من همراه شدند تا به اتفاق بتوانیم عمره مفرده را بجا آوریم و از احرام خارج شویم. وسیله نقلیه آماده است و هیچ گونه معطلی نداریم. در بدو ورود به مسجدالحرام سراغ باب السلام رفتم. نه، مثل اینکه باب السلام بدلیل انجام عملیات عمرانی برای توسعه مسجدالحرام کلاً مسدود است و اجباراً باید از باب مروه وارد شویم. سبحان الله و بحمده سبحان اله العظیم.چه عظمتی در این مکان مقدس حاکم است !!!

برای تبرک ورود چه قشنگ بود که این دعا فی البداهه به یادم آمد : اللهم انت السلام و منک السلام فحینا ربنا بالسلام و ادخلنا الجنتک دارالسلام تبارکت و تعالیت یا ذوالجلال و الاکرام، اللهم افتح لی ابواب رحمتک و مغفرتک و ادخلنی فیها. بسم الله و الحمد لله و الصلواه و السلام علی رسول الله صلی الله تعالی علیه و سلم.

وارد مسیر مروه شدیم اکثر ورودی ها مسدود شده اند چون در حال کارهای عمرانی برای توسعه حرم شریف هستند و بعد به طبقه پایینی رفتم و وارد مطاف شده و به نظاره کعبه مشرفه نشستم و تکبیر گویان و بی اراده به زمین افتادم. الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، لا اله الا الله وحده لا شریک له، له الملک و له الحمد و هو علی کل شی قدیر.اعوذ برب البیت من الکفر و الفقر و من عذاب القبر و ضیق الصدر.و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه و سلم.اللهم زد بیتک تشریفاً و تکریماً و تعظیماً و مهابهً و رفعهً و براً و زد یا رب من شرفه و کرمه و عظمه  تشریفاً و تکریماً و تعظیماً و مهابهً و رفعهً و براً.

با قرائت آن وارد مطاف شدم و دو رکعت نماز تحیه المسجد را بحا آورده و آماده طواف شدم. پس از چند لحظه‌ای استراحت و نظاره طوفان جمعیت و ترنم صدای زیبای دعاها و فریادهای مومنین در حال طواف و دعا خواندن و دیدن حرکات موزون رمل و دویدن‌های شان در حین طواف و استغاثه و خنده‌های رضایت شان از بهره‌مندی این موهبت عظیم، به شکر خدای خویش مشغول شدم. پس از کمی استراحت به سراغ آب زمزم رفتم و با شرب مقداری از آب و ریختن آن بر سر و صورت دعای مخصوص این قسمت را بلند بلند خواندم:

اللهم انی اسالک علماً نافعاً و رزقاً واسعاً و شفاﺀ من کل داﺀ و سقم  برحمتک  یا الرحم الرحمین. برای شروع طواف به سراغ حجرالاسود می روم. البته بعلت ازدحام و احتمال قطعی وجود اذیت و آزار دیگران از فاصله‌ای و روبرو با بلند کردن دست و گفتن تکبیر بسم الله الله اکبر، بسم الله الله اکبر، بسم الله الله اکبر و لله الحمد. دور اول طواف را شروع کردم و به همین منوال تا دور آخر(هفتم) نیز انجام شد. چه حال و هوای عاشقانه و عارفانه‌ای دارد خداوند همه بندگانش را که آرزوی زیارت این مکان مقدس را دارند به آرزویشان برساند. در پایان طواف با زحمت تمام خودم را به ملتزم یا درب اصلی بیت که نزدیک و چند قدمی حجرالاسود است و ازدحامش غیر قابل توصیف و واقعاً عجیب است رساندم و با فریاد تمام و التماس فراوان به بارگاه احدیت فریاد بر آوردم : اللهم یا رب البیت العتیق اعتق رقابنا و رقاب آبائنا و امهاتنا و اخواننا و اولادنا من النار، یا ذا الجود و الکرم و الفضل و المن و العطا و الاحسان، اللهم احسن عاقبتنا فی الامورکلها و اجرنا من خزی الدنیا و عذاب الاخره اللهم انی عبدک واقف تحت بابک، ملتزم باعتابک متذلل بین یدیک، ارجو رحمتک و اخشی عذابک، یا قدیم الاحسان اللهم انی اسالک ان ترفع ذکری و تضع وزری، و تصلح امری،و تطهر قلبی و تنور فی قبری، و تغفرلی ذنبی، و اسالک الدرجات العلی من الجنه آمین.

پس از آن به سراغ مقام ابراهیم آمدم و دعایی نیز در این محل خواندم که متاسفانه با برخورد بسیار ناپسند مأمور حکومتی روبرو شدم که فریاد می‌زد توقف نکنید و دعا نخوانید و بسیار هم خشن بود البته قدری هم حق با او بود چرا که دعا را می‌شود در هر گوشه‌ای از مسجدالحرام خواند و بهره‌اش را هم برد. ایستادن در این محل با توجه به ازدحام جمعیت طواف کننده واقعاً آزاردهنده است و متأسفانه اکثریت این مزاحمین طواف ما ایرانیها بودیم. معذالک آدمی حریص است مخصوصاً علی ما منع. گوشه‌ای ایستادم و شروع به خواندن دعا کردم : اللهم انک تعلم سری و علانیتی فاقبل معذرتی، و تعلم حاجتی فاعطنی سولی، و تعلم ما فی نفسی فاغفرلی ذنوبی، اللهم انی اسالک ایماناً یباشر قلبی و یقیناًصادقاًحتی اعلم انه لا یصیبنی الا ما کتبت لی رضاًمنک بما قسمت لی، انت ولیی فی الدنیا و الاخره، توفنی مسلماً و الحقنی بالصالحین. اللهم لا تدع لنا فی مقامنا هذا ذنباًالا غفرته، ولا هماً الا فرجته، ولا حاجه الا قضیتها و یسرتها، فیسر امورنا، و اشرح صدورنا، و نور قلوبنا، واختم بالصالحات اعمالنا، اللهم توفنا مسلمین و احینا مسلمین، والحقنا بالصالحین، غیر خزایا و لا مفتونین.

ادامه دارد. «یاحق»

نوشته شماره (71)

برای انجام سعی و تکمیل عمره ام به قسمت کوه صفا رفتم، تغییرات ناشی از انجام امور عمرانی بسیار وسیع و گسترده است، حال از داخل صفا نمی‌شود کعبه مشرفه را دید و باید با خط کشی‌هایی که انجام شده روبروی کعبه ایستاد و با نیت  سعی صفا و مروه را آغاز کرد، یعنی  پس از نیت به انجام سعی بین صفا و مروه از صفا شروع کردم : بسم الله . الله اکبر، بسم الله . الله اکبر، بسم الله . الله اکبر، ان الصفا و المروﺓ من شعائر الله فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما و من تطوع خیراً فان الله شاکر علیم. الله اکبر الله اکبر الله اکبر.

شروع به انجام سعی نموده و دعاهای مرتبط را می‌خواندم. هفت دور به همین منوال گذشت و با هر شروع از صفا در مروه این اعمال به پایان می‌رسید.

رب اغفر وارحم و اعف و تکرم و تجاوز عما تعلم انک تعلم ما لا نعلم انک انت الله الاعز الکرم.اللهم اختم بالخیرات آجالنا و حقق بفضلک آمالنا و سهل لبلوغ رضاک سبلنا و حسن فی جمیع الاحوال اعمالنا، یا منقذ الغرقی یا منجی الهلکی، یا شاهد کل نجوی، یا منتهی کل شکوی، یا قدیم الاحسان یا دائم المعروف، یا من لا غنی بشیﺀ عنه ولا بد لکل شیﺀ منه، یا من رزق کل شیﺀ علیه و مصیر کل شیﺀ الیه،اللهم انی عائذ بک من شر نا اعطیتنا و من شر ما منعتنا.اللهم توفنا مسلمین و الحقنا بالصالحین غیر خزایا و لا مفتونین، رب یسر و لا تسعر رب اتمم بالخیر.

ربنا تقبل منا و عافنا و اعف عنا و علی طاعتک و شکرک اعنا و علی غیرک لا تکانا و علی الایمان و الاسلام الکامل جمیعاً توفنا و انت راض عنا، اللهم ارحمنی بترک المعاصی ابداً نا ابقیتنی و ارحمنی ان تکلف ما لا یعنینی و ارزقی حسن النظر فیما یرضیک عنی یا ارحم الراحمین.

در پایان 7 دور طواف یا سعی صفا و مروه که در مروه پایان می‌پذیرد به سراغ سلمانی برای کوتاه کردن موی سر رفتم که کسی نبود. قسمت‌های سالن‌های سلمانی را کلاً تخریب کرده‌اند، چون قرار است مسجدالحرام توسعه داده شود. جوانی را دیدم که با قیچی به سراغ آنهایی که سعی‌شان و در واقع عمره شان تمام شده است می رود و قصد خیر و ثواب دارد. کناری رفتم و اشاره کردم سریع آمد و قدری موهایم را کوتاه کرد و حالت فراغت از احرام برایم فراهم شد و عمره کامل انجام گردید. در همین حین اذان صبح نیز با حالتی بسیار روحانی و قشنگ که آدمی خواب آلود و یا خسته  را به وجد می‌آورد از بلند گوهای مسجد الحرام به گوش می رسید. من که عمره‌ام در واقع تمام شده بود برای انجام نماز صبح و قرار گرفتن در صفوف فشرده بندگان خالص خدا  و قرار گرفتن نزدیک به امام با برداشتن قدم‌های بلند سریعاً خودم را به مطاف رساندم تا باشد این نماز صبح اول را با نهایت عشق و احساس مطلق بندگی به بارگاه احدیت روبروی درب کعبه بخوانم. گرچه دیگر رمقی از من نمانده بود ولی چه شیرین و جذاب بود که توانستم چند رکعتی را قبل از نماز بخوانم. راس ساعت چهار و سی و پنج دقیقه نماز صبح را با جماعت  بجای آوردم و پس از آن خودم را به زحمت در محدوده فرار که همان  لامپ سبز رنگ مقابل حجرالاسود بود یعنی محلی که با دوستانم قرار گذاشته بودم رساندم پس از یک ساعت معطلی و انتظار در این ازدحام غیر قابل وصف بالاخره آنها را یافتم و به اتفاق راهی هتل شدیم.

ادامه دارد. «یاحق»

نوشته شماره (72)

پنجشنبه 29/01/87  به روال عادی گذشت یعنی برای ادای نمازهای پنجگانه با امام حرم مکی به حرم می رفتم و پس از نماز برای استراحت به هتل بر می‌گشتیم. امشب که شب جمعه هم هست می‌خواهم عمره دیگری را برای عزیزی که تازه از بین ما به دیار باقی رفته است و هنوز قلب محزون‌مان التیام نیافته انجام دهم. والده گرانقدر و مهربان برادران و خواهران عزیزم که خیلی مدیون محبت‌هایش هستم و هرگز این کوچک را از سایر کمتر ندانست بلکه محبتی ویژه به من داشت. قبل از سفر برای دیدنش رفتم در بستر بیماری بود،کنارش نشستم، دست مبارکش را بوسیدم. اشک مجالم نداد چشمان خسته اش را بطرفی انداخته و چند قطره اشک از چشمان همیشه منتظرش جاری شد ولی یارای سخن گفتن نداشت. او حسام را می‌خواست. حسام کیست؟ او برادر عزیز و پاره تن همه ماست. مدتی است که از کنارمان رفته. گویا هجرت کرده و همه دلها را به خود مشغول کرده و سخت همه داغداریم. حال او کجاست کسی نمی‌داند. چه کسی باعث این اوضاع نابسامان و هجرت ناخواسته‌اش شده است و چه کسی باعث اشک‌های پر معنای این مادر عزیز گردیده است، خدایش نیامرزد ومسلماً او نیز تاوان  این ناجوانمردی را در همین دنیا خواهد دید .بالاخره چند روزی در خدمتش ماندم ولی چون کارهای اداری مربوط به سفر عمره انجام شده بود اجباراً راهی عمره شدم.

خلاصه اینکه امشب که شب جمعه هم هست پس از صرف شام  احرام  عمره پوشیدم و به مسجد الحرام آمده و از جلوی هتل دارالتوحید با اتومبیل کرایه عازم مسجد تنعیم (مسجد حضرت عایشه صدیقه(رض)) شدم و پس از محرم شدن و نیت اینکه این عمره مخصوص والده عزیز و تازه از دست رفته است لبیک گویان به مسجدالحرام برگشتم و عمره را از ساعت 30/12 شب شروع کرده و تا ساعت 3 بامداد که اذان اول گفته می‌شد به پایان رساندم و از احرام خارج گردیده و پس از نماز صبح به هتل برگشتم و خوابیدم. جالب اینکه به محض خوابیدن این عزیز به خوابم آمد در حالیکه به نماز نشسته بود صدایم کرد و گفت هدیه‌ات رسید از تو راضی‌ام خدا نیز از تو راضی باشد. در خواب فریاد زدم که یا رب این چگونه است و من چه می‌بینم که از خواب پریدم.

حالم خوب نیست خسته‌ام و گویا در شرف سرماخوردگی و کوفتگی شدید قرار دارم. تب و سردرد نیز به سراغم آمده و قصد آزارم را دارد. هم اطاقی‌هایم مرا به دکتر بردند و دکتر نیز کم لطفی نکرد و با 2تا آمپول جانانه  از من پذیرایی کرد و حالم را جا آورد. برای نماز جمعه سر حال شدم و سریع به مسجدالحرام رفتم. امام چه خطبه‌ای خواند جای همه تان خالی بود. در مورد فلسطین، عراق، لبنان که اخیراً گرفتار خودکامگی و بلند پروازی گروهی تحمیلی به ملت لبنان شده است.یادی از افغانستان و چچن نیز شد. از ایمان و تقوا و نیکی و بدی هم صحبت شد و خلاصه اینکه خیلی دلچسب و قشنگ و با حزن تمام خطبه ها را خواند و به پایان رساند.

پس از نماز جمعه به هتل آمدم و بعدها به روال عادی برای ادای نماز های پنجگانه به حرم می‌رفتم.

امشب پس از صرف شام مجدداً عازم مسجدالحرام شدم تا بهره بیشتری نصیبم گردد. پس از ورود طواف را شروع کردم و طی چهل وپنج دقیقه به پایان رساندم.ازدحام جمعیت هر لحظه حلقه طواف را تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کرد. امکان طواف دیگری در این شب برایم مقدور نبود. همان یک مورد با این ازدحام بسختی ولی با عشق و علاقه انجام شد. حال بهتر است به حجر اسماعیل بروم. این مکان زمانی جزو ساختمان بیت بوده و زیر ناودان طلا قرار دارد.در این محل نیز ازدحام جمعیت حیرت بر انگیز است.زن و مرد، کوچک و بزرگ، سیاه و سفید همه و همه در حال استغاثه و عبادت اند. لهجه‌ها و زبانها برای ما ناشناخته ولی چه  قشنگ جذابند. هیچکس نمی‌داند دیگری چه می‌گوید و چه می‌خواهد. ولی خداوند قادر متعال است که باید بداند و نیک می‌داند. او خالق لهجه‌ها و این همه آدمیان و کل موجودات زمین و آسمان است. به سختی و فشرده در کنار دیگران قرار می‌گیرم.عقب و جلو ندارد، زن و مرد هم مرزی ندارند، همه با هم اند و همه طلبکارند. همه می‌خواهند و می‌خواهند و می‌خواهند و من نیز محتاج‌تر از همه.گناهانم بی شمار و آرزوهایم فراوان.پس از ادای چند رکعت نماز جلوتر آمده و سر بر پارچه سیا‌ه دیوار بیت گذاشته و دعاهایم را آغاز کردم :

اللهم انت ربی لا اله الا انت، خلقتنی و انا عبدک، و انا علی عهدک و وعدک ما استطعت اعوذ بک من شر ما صنعت، ابوﺀ لک بنعمتک علی، و ابوﺀ بذنبی، فاغفرلی فانه لا یغفر الذنوب الا انت، اللهم انی اسالک من خیر ما سالک به عبادک الصالحون، و اعوذ بک من شر ما استعاذک منه عبادک الصالحون، اللهم باسمائک الحسنی، و صفاتک العلیا، طهر قلوبنا من کل وصف یباعدنا عن مشاهدتک و محبتک، و امتنا علی السنه و الجماعه و الشوق الی لقائک یا ذا الجلال و الااکرام، اللهم نور بالعلم قلبی، و استعمل بطاعتک بدنی، و خلص من الفتن سری، و اشتغل بالاعتبار فکری، وقنی شر و ساوس الشیطان و اجرنی منه یا رحمن حتی لا یکون له علی سلطان ربنا اننا آمنا فاغفرلنا ذنوبنا، وقنا عذاب النار.

مقداری ماندم تا اذان نیمه شب یا اذان اول شروع شد و کم کم و با سختی تمام از حجر اسماعیل خارج شده و در مطاف نشستم تا صبح و انجام نماز صبح. ادامه دارد. «یاحق»

نوشته شماره (73)

روزها یکی پس از دیگری می گذرند.روال همان است و باید انجام شود.

امروز یکشنبه 01/02/1387 است. در نهار خوری مسئول کاروان اعلام کرد که دوشنبه شب یعنی فردا شب راهی جده خواهیم شد تا سه شنبه صبح به تهران پرواز کنیم. انصافاً دلم گرفت که ایام چگونه زود گذشت. دوست هم اطاقیم متوجه حالتم شد و گفت چه شد رنگ به رنگ شدی؟ گفتم هیچ. دو روزی مریض بودم گرچه همیشه حرم بودیم ولی دوست داشتم سالم می‌بودم تا بیشتر وظیفه‌ام را انجام دهم. معذالک چون فردا شب عازم جده هستیم پس یک امشب عمره‌ای را برای مرحوم پدرم انجام خواهم داد. ایشان برآشفت و گفت بنده خدا چند آمپول و این همه دارو یعنی همه بر باد! باز هم می‌خواهی عمره دیگری را انجام دهی؟ گفتم تا خدا چه بخواهد.تصمیم دارم تا برای پدرم عمره‌ای را انجام دهم تا شاید او نیز مانند مادر عزیز و تازه از دنیا رفته‌ام از من راضی گردد و شاید به خوابم نیز بیاید. ساعت یازده شب  با پوشیدن احرام عازم مسجد الحرام شدم.به روال گذشته جلوی ساختمان هتل دارالتوحید سرویس‌های عمره آماده هستند، سریعاً با انتخاب وسیله نقلیه راهی مسجد تنعیم (مسجد حضرت عایشه صدیقه) شدم و پس از محرم شدن و ادای تلبیه لبیک‌گویان بسوی مسجدالحرام حرکت کرده و ساعت یک و نیم شب وارد مسجدالحرام شدم و طواف عمره را شروع کردم که تا ساعت سه و نیم بامداد این عمره نیز با خیر و خوشی به پایان رسید و با اصلاح مقداری از موی سر از احرام خارج شده و درمطاف تا نماز صبح ماندم.

روز دوشنبه 02/02/1387، در سالن غذاخوری اعلام شد که بعد از نماز ظهر دیگر کسی به حرم نرود که شب راهی جده خواهیم شد. عجب! یعنی نماز عصر، مغرب، عشاﺀ تعطیل!! نمی دانم این چه شیوه مسلمانی است. آقایان بظاهر می‌گویند باید نماز را در مسجدالحرام و در مسجدالنبی خواند ولی عملاً در مسجدالنبی در اکثر اوقات نماز آقایان یا در بقیع جمعند یا در مغازه‌ها مشغول قیمت گرفتن و خرید و چانه زدن هستند و یا در حسینیه جدیدی که سلطان سعودی اجازه استفاده‌اش را داده جمع می‌شوند. در مکه مکرمه نیز وضع به همین منوال است یا در بازارند یا در قبرستان ابوطالب صف آرایی نموده و تقاضای شفاعت دارند. واقعاً نمی‌دانند که یک رکعت نماز در مسجد النبی ده هزار صواب و در مسجدالحرام یکصد هزار صواب دارد. خلاصه به خودشان مربوط است و خدا به بزرگی خودش به همه ببخشاید.

به رئیس کاروان و دوست هم اطاقیم گفتم که من باید عصر و مغرب و عشاﺀ را به جماعت و در مسجدالحرام بخوانم خوشبختانه قبول کردند و سریع راهی مسجدالحرام شدم. بعد ار نماز عشاﺀ و طواف وداع به هتل آمدم متوجه شدم همه این طرف و آنطرف نشسته‌اند و خبری از رفتن نیست به اطاق رفتم وسایلم را نیافتم از پرسنل هتل جویا شدم گفتند که دوستانتان آنها را با خود برده‌اند. همسفران و دوستان خوب من وسایلم را با خود به داخل اتوبوس برده بودند. ساعت یازده شب راهی جده شده و ساعت پنج و نیم صبح از جده به تهران پرواز انجام گردید ک سه ساعت بعد در تهران بودیم. “ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم”. «یاحق»

نوشته شماره (74)

حکایت شده است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام و مردم آن شهر وی را به نیکی می‌ستودند و همواره از مجلس شیخ غایب  نبودی و شیخ او را محترم داشتی. یک روز به طریق طعن به شیخ گفت که اکنون سی سال می‌گذرد که من صائم الدهر و قائم اللیلم و یه انواع ریاضات مشغولم، از این عوالم که تو می‌گویی چیزی نیافتم! شیخ گفت: ای مرد اگر سیصد سال در روزه و نماز باشی بوئی از مقام عرفان نیابی، گفت: چرا؟ گفت: از بهر آنکه تو محجوبی به نفس خود، گفت: آیا چاره‌ای هست که مرا از این حال انقلاب حالت پیدا شود؟ شیخ گفت: بلی، ولی چون تویی اهل سیر و سلوک نخواهد بود که اگر چیزی گویند قبول کنی، قسمها خورد که هر چه گویی قبول کنم که سالهاست طالب اینم که تو مطلبی گویی من قبول کنم.

شیخ گفت: اگر قبول خواهی کرد دستار از سر خود بردار و این جامه که در برداری از تن خود بیرون کن، و ازاری از گلیم بر میان بند، و بر سر آن کوی که ترا بهتر شناسند بنشین و توبره ای مملو از جوز نزد خود نه، و کودکان را بر گرد خود جمع کن و ایشان را بگوی : هر یک سیلی بر من زند یک جوز به او دهم، و اگر دو سیلی دو جوز، و همچنین در کوچه و بازار شهر می‌گرد هر کجا که تو را می‌شناسند و حرمت می‌دارند آنجا می‌رو تا کودکانت سیلی بر گردن زنند و خلقت دیوانه و مجنون خوانند. اگر علاجی بر درد خود خواهی این است. آن مرد بصورت زاهد گفت: سبحان الله و لا اله الا الله.شیخ گفت: اگر کافری این کلمه گوید مسلمان شود و تو بگفتن این کلمه مشرک شدی، گفت: چرا؟ شیخ گفت: به جهت آنکه تو خویشتن را بزرگ برشمردی، و این کلمه به جهت تعظیم نفس خود گفتی نه تعظیم حق، آن مرد گفت: یا شیخ این کار نتوانم کرد، دوائی دیگر فرما شیخ گفت: علاج تو این است که گفتم و دوای درد تو منحصر در همین، از ابتدا که گفتم که قبول نخواهی نمود.

بر گرفته از کتاب “سلطان العارفین بایزید بسطامی”. «یاحق»

نوشته شماره (75)

ابو موسی شاگرد بایزید گوید که با “بایزید بودم در سمرقند. خلق شهر بدو تبرک می‌کردند چون از شهر بیرون آمدیم، خلق در قفای او بیامدند، واقعاً نگه کرد. گفت: اینها کیستند؟ گفتم: متبرکان اند. ببالای تل برآمد روی سوی آن قوم کرد گفت: یا قوم!”انا ربکم الاعلی”. ایشان گفتند: ابویزید دیوانه شد. جمله از او برگشتند. بکنار جیحون آمدیم، خواست که از جیحون بگذرد هر دو شط نهر در یکدیگر آمدُ، چندان بماند میان آب که یک گز. گفت:” بعزتش که نگذرم الا بکشتی.” پس به کشتی بگذشتیم”.

قال: ای دوست! این فعل ملامتیان است. نه هر که قرآن بخواند، او دیوانه است. ممکن شود که در آن ساعت در رویت اتحاد بود، شجره موسی شد، تا حق بزبان وی سخن گفت. “انی انا الله” برخوان، که نه جسم و جان آدم از شجره زیتون کمتر بود. هر که نور کبریا در دلش برافروزند، از جان کرامتش ظلمت شب طبیعت بپردازند. عندلیب گم گشته در عشق نزد عروس قدم بر شاخ گل وصلت آواز صوت ازلیت در نوای “سبحانی” زند چون عاشق محو گردد در عشق، جهان جان بر جان جان از نوای درد ازل جمله “اناالحق” گردد. اگر خفته ئی، برخیز، ای شاهد ممتحن! حله ناتمام آدم برکش. از جام جان شراب جان جان در جام قدم در کش. چون صفت گشتی، از تاثیر صفت شراب ده قدح یک رنگ شد.

گویند که ابو یزید گفت : “هفت نوبت طواف کعبه کردم پس گفتم: الهی! هر حجاب که بود میان تو و من برداشتی.از بالای کعبه ندا کردند که: ای بایزید! میان دوست و دوست حجاب نباشد.”دانی که حدیث خطاب بسیست “المصلی یناجی ربه” بشنودند آن حدیث که مهتر صوفیان منزل عشق گوید صلوات الله علیه و آله” اگر نه شیاطین گرد خاطر آدمیان بر می آمدندی،عالم ملکوت بچشم بدیدندی” بالاتر “ان تعبدالله کانک تراه” که آنجاکشف جان است و مشرق آفتاب جانان.

بر گرفته از کتاب “سلطان العارفین بایزید بسطامی”. «یاحق»

نوشته شماره (76)

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن                     در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود لیکــن                        از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه بادل تنگ              وانجا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفـتن                       گه سر عشقبازی از بلبــلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دســت مگذار                       کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمارصحبت کزاین دو راهه منزل                 چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیـی                        یا رب بیادش آور درویش پروریـدن

“بر گرفته از دیوان حافظ”. «یاحق»

نوشته شماره (77)

ـ نکته

ای کسیکه حرص و آز دنیا ترا به فضیحت کشانده است، آگاه باش اگر به همراهی تو اهل جهان جمع گردند تا چیزی که بهره و نصیب تو نیست، به تو رسانند، قادر نخواهند بود. پس این حرص بیهوده را در طلب روزی مقسوم و کوشش در راه کسب روزی غیرمقسوم را از سر بدر کن. شخص عاقل عمرش را چگونه در راهی که فایده‌ای از آن عایدش نمی‌شود، صرف می‌کند؟! اعتنا و اتکاء به خلق را از دل بران، اقبال و ادبار، نفع و ضرر، عطا و منع، مدح و ذم، اکرام و اهانت را از مردم مدان، و ایمان داشته باش که تمامی نفع و ضررها از جانب خداست، خیر و شر در دست قدرت اوست، اما آنرا توسط مردم بمنصه ظهور می‌رساند و تو آنان را نادیده انگار و بدان که همه از جانب خداست و دیگران جز وسیله و سبب چیزی دیگر نیستند. آنانکه خدا را فرمانبردارند، عاقلان و دانشمندانند و کسانیکه خدا را نافرمانی کنند، دیوانگان و کم‌خردانند، که باید آنان را به دیده تحقیر نگریست، و بر آزار و اذیتشان نیز صابر بود. جاهل خدا را نافرمان و پیرو شیطان است، زیرا اگر عاصی جاهل نباشد، عصیان نمی‌کند. اگر نفس خویش را می‌شناخت و می‌دانست که به اعمال سوئش وادار می‌کند، قطعاً از آن پیروی نمی‌کرد. چه بسیار تو را از شیطان و یارانش باز داشتم، اما تو نپذیرفتی، آگاه باش که اعوان و یاران شیطان همان نفس اماره است و حب دنیا و دوستان ناباب از همه اینها برحذر باش، زیرا همگی دشمن تواند. دوست تو جز خدا کسی دیگر نیست، خداوند خیرت را می‌خواهد، و دیگران تو را به جهت منفعت خویش طالبند. هرگاه توانستی در خلوت و تنهایی از قید اسارت نفس رها شوی، آن زمان به انس و قرب حق رسیده‌ای. هرگاه نفس و دنیا را ترک گفتی، و قلب و آخرت را وجه همت قرار دادی و باطنت به مولا گروید، آنوقت مقام انس را یافته‌ای، اما با وجود این عوامل معارض مپندار که در خلوتی، چون خلوت واقعی آنست که جز خدا همه چیز را از دل برانی، زیرا خدا را وقتی خواهی یافت که از غیر خدا بریده باشی. وقتی به صفا دست می‌یابی، که صفا و اهل آن را ببینی. زمانی به صدق نایل می‌شوی که صادق و صدق را دیده باشی. وقتی از قیود ماده خلاص خواهی شد، که درگاه حق و اهل آنرا شناخته باشی. هنگامیکه این حالات در تو محقق شد، آنگاه مردان حق را نیز خواهی شناخت. هرگاه به درگاه ملک رسیدی، مسلماً چاکران و خدمتگزاران آن درگاه را نیز می‌بینی که در آنجا ایستاده‌اند، باید ابتدا با درگاه آشنا شد، سپس به دیدار غلامان و چاکران رسید. هرگاه بدین آستان راه یافتی و به معرفت خدا رسیدی، صدق را می‌بینی، و هرگاه به دیدار صدق موفق شدی، همو خود از خواب غفلتت بیدار می‌کند، ولی آگاه باش که کذب تو را از درگاه می‌راند و به خواب جهالت گرفتار می‌سازد. “برگرفته از ترجمه کتاب الفتح الربانی، تألیف امام عبدالقادر گیلانی (رحمه الله)”.

دوستان و همراهان عزیز و گرانقدرم!

سلام گرم مرا بپذیرید. گرچه مطمئنم که این تأخیر و بی خبری یکسال و اندی در محبت و لطف شما نسبت به این کوچک ذره‌ای اثر منفی نگذاشته است و بلکه یقین دارم که همواره مرا مورد لطف و دعای خیر خود حتماٌ قرار داده‌اید. درست است بیش از یکسال و اندی است که رابطه‌مان به طورکلی قطع شده و به دلیل کسالت روحی و جسمی و نیز به دلیل سفرهای مختلف و پی در پی به این گوشه و آن گوشه کشور و جهان در ارتباطمان وقفه ایجاد شده است. ولی خدا وکیل همیشه به یادتان و محبتهایتان بوده‌ام و همیشه خود را مدیون الطاف شما می‌دانم. حال که روزگار بنای مهربانی ندارد و به قولی به رسم عادت در هاون آزمون گرفتارم کرده و با فرود ضربات سهمگین توان قد علم کردن را از من گرفته است ولی مأیوس نیستم و برای هر افتادنی بلند شدنی و به قول صریح تر برای هر شکستنی موفقیتی را قاطعانه می‌بینم. فلذا هرگز این روند روزگار در ایمان و اراده‌ام برای خدمت به دوستان عزیز و خصوصاٌ مردم خوب منطقه خودم بلوچستان قهرمان که تمام هستی ام از آنهاست اثری منفی بجای نگذاشته است و با دلی شاد و توانی فزونتر دست بر زانوی همت گذاشته‌ام و با استعانت از بارگاه ایزد قادر متعال قد خدمتگزاری علم نموده و گامهای استوارتری را برای خدمت برداشته‌ام. باری، همواره بر این باور بوده و بارها نیز به دوستانم گفته ام که تجربیات بدست آمده از گذشته را باید چراغ راه آینده کرد و من نیز که بر این باورم. همچنان راسخ بوده و هستم . تا او چه بخواهد و چگونه نظر کند. مطمئن که خیر می‌خواهد و نیک نظر خواهد داشت. انشاء ا… .

نوشته شماره (78)

ایام عید نوروز است و روزهای بهاری، روزهای شکفتن درختان به خواب رفته در زمستان سرد. مشهد سرمای عجیب خشکی دارد و اولین سال است که اینجا ساکن هستم. آمدنم و در واقع هجرتم از تهران به مشهد خود مفصل است و معمای بس جالب که در روزهای آینده شرحش را خدمتتان تقدیم خواهم داشت. نوشتن امروزم در مورد روزهای بهاری و شادابی طبیعت است که آدمیان نیز جزء آنند. خودنمایی بنفشه‌ها و شب‌بوها و گلهای کاشته شده در باغچه منزل دیدنی است. به! چه دلربایی می‌کنند. راستی زیبایند. گذر زمان همه مشکلات و مصائب را حل می‌کند. زمستان بود و رفت. خشکی و خواب بودن درختان و زوزه سرما از لای درزهای پنجره‌ها و درب‌ها دیگر تمام شده و نوبت صدای چلچله و از این شاخه به آن شاخه پریدن پرندگان است. نوبت خواندن بلبل بر روی شاخه های درختان و صدای کبوترهای نشسته بر لب بام ساختمانهاست.

تماشای شکوفه‌های زیبای گیلاس و سیب و آلبالوی داخل باغچه خانه برایم تازگی دارد. امید به زندگی را افزون می‌کند. با نگاه به این زیبایی‌ها و با فریادهای بر آمده از ته دل بر ناملایمات گذشته باید خط بطلان کشید و افق روشن آینده را چه زیبا می‌شود دید و حس کرد. روی شاخه‌های خجالت زده انجیر که دیر از خواب بیدار شده‌اند دانه‌هایی دیده می‌شود که گویا میوه انجیرند، چه زیبا و نازنین و فشرده و قشنگ. هنوز برگی نزده برای جبران تأخیر ناخواسته اول میوه کوچکش را به طبیعت تقدیم می‌کند و گویا چند روزی دیرتر برگهای چند پره‌اش را نشان می‌دهد. بچه‌ها که چند روزی است یکی پس از دیگری به دیدنم آمده‌اند تا مرا در این ایام از تنهایی در بیاورند نیز از این دگرگونی در زندگیم لذت می‌برند. آنها بیشتر خوشحالند که به مشهد آمده‌ام و مرتب از این شهر و این مکان می‌گویند. گرچه تهران را دوست دارند ولی از اینجا که بنا بر موقت بودن آن است نیز خوشحالی شان را پنهان نمی‌کنند. شاید می‌خواهند دل من را شادتر کنند ولی شادی دل آنها نیز هست. شهر را امروز قدری با ماشین دور زدم تا نگاهی به زیبایی‌های مشهد داشته باشم. انصافاً شهرداری مشهد هماهنگ با طبیعت به زیبایی شهر دقت داشته و همت خوبی را نیز به انجام رسانده است. شهر بسیار تمیز و زیبا آذین بندی شده است. معابر، میادین، مراکز تفریحی و تجاری واقعاً زیبا آراسته شده‌اند. خدایشان قوت دهد. در ایام نوروزی به اکثر قریب به اتفاق دوستان و عزیزانم در سراسر کشور و بعضی کشورها با پیامک، تلفن و ایمیل ارتباط برقرار کردم و عید را به آنها تبریک گفتم. تعدادی نیز این چنین کردند. یعنی جلوتر پیش دستی نمودند و من شرمنده آنها شدم. باری، متأسفم که باید عرض کنم تعدادی از دوستان و یاران قدیم به دیار باقی شتافته و ما را غصه‌دار هجرتشان کرده‌اند (مرحوم حاج حبیب ا… میرلاشاری، مرحوم محمداعظم راستین). خدایشان بیامرزاد و با انبیاء و شهدا و صدیقین مشهورشان فرماید. در میان دوستانی که تلفنی تماس داشتم یک مورد دلم را بسیار به درد آورد و آن، تماس با جناب ملا عبدالرحمن رحیمی نماینده محترم و معزز پاوه و اورامانات در دوره دوم مجلس بود. وقتی که به این عزیز در یکی از روستاهای پاوه تماس گرفتم معلوم شد که بیماری‌اش که سالها او را رنج می‌داده تشدید شده و سخت برایش مشکل آفرین گردیده است. جناب رحیمی بیماری ام اس دارد. من سالها همسایه او بودم و خیلی هم به او ارادت دارم. متأثر شدم ولی جالب که او بسیار با تکرار کلمات که به سختی هم ادا می‌کرد قصد شادی من را داشت و گویا می‌دانست که من کم آوردم و نگران هستم. در واقع مرا دلداری می‌داد که دنیا همین است. از دوستان مشترک پرسیدم. با خنده پاسخی داد که تنم لرزید. گفت : کدام دوستان؟ گفتم : مثلاً جناب ملا احمد بهرامی با شما تماس گرفته، دیدنت آمده، دیگر چه کسی به سراغت آمده؟ گفت : انا لله و انا الیه راجعون. دوست چیست، دوستی کدام است؟ غیر از تلفن شما تلفنی نداشتم و در واقع منتظر هم نیستم. هر کسی گرفتار خودش است و من نیز به خدای خودم می‌اندیشم. بسیار دلم گرفت و لحظاتی پس از تلفن به گذشته این مرد و لیاقت و شهامت و ایمانش و مردم داریش فکر می‌کردم که چه بود و چه شد؟ روزگار همین است. یاد فردی افتادم که روزگاری به من می گفت فلانی! به آقای …. که دوست شماست سفارش ما را بکن تا کمکمان کند. واقعاً چه قشنگ می‌دانستم که آنها چگونه‌اند و رابطه دوستیمان  چقدر است . پاسخ دادم عزیز من! من دوست آقای … هستم نه او دوست من. امروز خوشحالم که اشتباه نکردم و او را دوست خود نپنداشتم ولی دوستی من برای همه است و من به این نتیجه رسیده‌ام که نباید منتظر دوستی کسی باشم و من دوستی را وظیفه خود بدانم، کافیست. عجب دنیایی!

نوشته شماره (79)

هفته گذشته وقتی که در این شهر پر رفت و آمد و شلوغ، در خلوت خانه روزگار تنهایی را می‌گذراندم، جالب بود که تلفن موبایلم با صدای زنگ حسبی ربی جل ا… ما فی قلبی غیرا… نور محمد صلی ا… لا اله الا الله، احضار کرد که کسی پشت خط است. با فشار دادن دکمه سبز، صدای عزیزی را شنیدم که گرچه همیشه بیادش بودم و به دوستی اش افتخار می‌کردم ولی باورم نمی‌شد که قصد سفر به مشهد را در این ایام نوروزی را که همه معمولاً به سراغ دید و بازدید بستگان و دوستان عزیزتر به ولایات خود می‌روند، داشته باشند. جناب حاج ملا مصطفی قادری بود. از سال 63 وقتی که در دوره دوم مجلس بودم با ایشان که نماینده پیرانشهر آذربایجان غربی بود آشنا شدم. عجیب در دوستی ثابت قدم و یکرنگ و مهربان بود و هست. خلاصه حال و احوال کردیم و شاد شدم که صدایش را شنیدم. بهتر آنکه ایشان از من پرسید: مشهد هستید؟ گفتم: بله چطور مگه؟ گفتند:  سمیناری پیش آمده و من نیز برای دیدن شما خواهم آمد. چه شد خدایا، دوستی عزیز قصد دیدن این کوچک را دارد و چگونه پاسخ دهم این محبت را. بیصبرانه منتظر روز ملاقات ماندم. خدا می‌داند که چقدر دلتنگش بودم البته برای خیلی از دوستان قدیم و همراهان عزیز همواره دلتنگم و گاه برای تأیید این دلتنگی و ارائه سندی معتبر بر این مدعا اشکی حسرت‌وار گونه‌های تکیده از گذر دوران و زندگیم را نوازش می‌دهد. روز بعد غروب باز با صدای زنگ موبایل که مدح خدا و پیامبرش را دارد شادیم مضاعف شد که حتماً جناب حاج آقای قادری است. بله درست بود، ایشان بودند و اعلام حضور کردند. فوراٌ آدرس را گفته و به سراغش رفتم. چه دیدنی، لحظه‌های زیبا و پرخاطره و حسرت از گذشته و دلشادی از دیدن دوست و همراه قدیمی و برادری عزیز و مهربان. خانواده محترمشان نیز همراهشان بودند. شام را در خدمتشان بودم و بعد به اتفاق حاج آقای قادری به گفتن و مرور خاطرات گذشته و روند روزگار و گذر زمان و تغییر احوالات پرداختیم. ایشان گفتند و من نیز گفتم. از من پرسیدند: چرا به مشهد آمدی؟ چه شد که هجرت کردی؟ به ناچار واقعیت را به ایشان گفتم. چون بنا ندارم از دوستانم چیزی را پنهان کنم که البته ایشان در ردیف دوستان عزیزتری برای من هستند. متوجه منقلب شدنشان شدم ولی عمق این انقلاب درونی را نیافتم. تا روز بعد و فردایش و پس از پایان جلسات و سمینارهای کاری ایشان برای خداحافظی خدمتشان رسیدم. پس از گفتگوی مقدماتی و صحبتهای معمولی دوستانه وقتی که خواستیم خداحافظی کنیم تا ایشان آماده فرودگاه رفتن شوند، رو به من کرد و گفت: من دیشب از اینکه شما گفتید که چگونه به مشهد آمدید بسیار فکر کردم و برایم سنگین آمد که چرا اینطور باید باشد. تهران آمدی همدیگر را ببینیم و برای برگرداندن شما فکر بکنیم. اسم دوستی را آورد که من هم می‌شناسمش و دو دوره با ایشان مجلس بوده‌ام. آدم محترم و لایقی است. به ناچار خاطره‌ای را برایشان گفتم و قدری با هم خندیدیم و پذیرفتم. خداحافظی کرده و از هم جدا شدیم.

آری، دوستی صادقانه و ماندگار همین است. دوستان خوب، سرمایه‌اند که من افتخار می‌کنم بزرگترین سرمایه دارم چون اکثریت دوستانم لایق، صادق، ماندگار و مهربانند و از اینکه ایشان تا این حد به یاد من و به فکر من و نگران من بودند چیز جدیدی نیست. ایشان را طی 26 سالی که می‌شناسم همواره همینگونه بوده است. برایش عزت و سلامت آرزو دارم.

نوشته شماره (80)

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان، اما :

به قدر فهم تو کوچک می‌شود، به قدر نیاز تو فرود می‌آید، به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود، به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود، به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود، به قدر دل امیدواران گرم می‌شود. پدر و مادر می‌شود یتیمان را، برادر می‌شود محتاجان برادری را. همسر می‌شود بی همسر ماندگان را، طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود نا امیدان را، راه می‌شود گم‌گشتگان را، نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را، به شرط اعتقاد؛ شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح. چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه با شما و درکنار شما خواهد بود. بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند و “در کوچه‌های خلوت شب با  آواز  و ندای شما لبیک می‌خواند و به فرشتگانش از اینکارتان فخر می‌گوید…”. مگر از زندگی چه می‌خواهید ؟!

نوشته شماره (81)

روزگاری درویشی که جز به خدای خود و مردمان روزگارش به کاری دیگر و یا چیزی دیگر نمی اندیشید با مهر وصف ناشدنی و اعتماد بسیار گرم مردم، آنچنان رونقی به بازارش آمد که گویا جز خدمت و ایثار در دنیای رنگارنگ زمان خود چیزی را به خود نمی‌دید. آنچنان پیش رفت که گاهی برخی به او از باب دلسوزی تذکر می‌دادند که آهای مرد! همه دنیا این نیست و تو باید بمانی و زندگی کنی. قدری به خود آی و به خود نیز فکر کن. لحظه ای به گذشته‌ات بنگر و به آینده‌ات توجه کن. درویش صدای گرم یا الله گفتنش که بیانگر همت و قدرت جانفشانی او برای مردمی که باورش داشتند، هر لحظه و هر روز فزونتر می‌شد. آنچنان که دوستانش غرق در مسرت و عده‌ای نیز به فکر فرو رفته و خود و آینده شان را فنا یافته می‌دیدند و آه و حسرت او بودن را داشتند. روزگار پیش می‌رفت و لحظات و روزها می‌گذشت و سالها نیز از این سال به آن سال، قدمهای روان و بدون برگشت خود را برمی‌داشتند. زمان به جلو می رفت. یاران که منفعتشان برقرار بود بی‌توجه به درویش و احتمالاً آینده او، در نعمتها غرق شده و درویش هم به حال خود به کارهای خداپسندانه و ایثار به این و آن و خدمت به عموم در نهایت افتخار، مشغول بود. همه جا درویش بود و درویش. بالادستان احترامش فزون داشتند و پایین دستان منتظر الطافش. دعای خیر و عمل نیک و گفتار شیرین درویش مطالبه همه بود. روزگار بر وفق مرادش بود. زمانی که درویش در حجره کوچکش جای می‌گرفت همه آفتابی روشن و نوری پر امید را دور خود می‌دیدند و در این نور همه آنان که قصد بهره‌گیری داشتند سهم خود برده و شکرانه‌اش به جای می‌آوردند. البته سهم درویش فقط کلماتی یومیه بود که تو چقدر خوبی. تو یلی. تو قادر و برومندی. تو بی بدیلی. تو رستمی و گاهی هم سهرابی. عجب !!! البته درویش به ظاهر می‌دید و می‌شنید و به دل افسوس می‌خورد و این افراد را عجیب می‌دید. در کنار همین افراد بعضی منافقانه به سراغ درویش می‌آمدند که قابل شناسایی بودند چون تابلوی نفاق به پیشانی آنها با مهر پاک نشدنی و ابدی، تزویر نمایان بود و غیر قابل انکار. ولی عده‌ای دیگر به دلایلی که هیچگاه حاضر به بیان آن نبودند، پرده مهر و محبت را دریده و چنان بر طبل بی‌عاری می‌زدند که آخر کار این شد که درویش شتابان خدمت چنان دست از همه چیز و همه کس شست، که چاره‌ای جز سفر به دیار غربت نیافت و قصد کنج عزلت به خود گرفت و رها از همه چیز و همه جا علیرغم توان عجیب و قدرت لایزالی که خداوند به او داده بود با زیراندازی حصیرین و رواندازی نازک و رنگ رو رفته از غبار نامهربانی، راهی غار غربت شد و تنهایی را اختیار و شب‌ها و روزها را با خدای خود به خلوت نشست. تا روزی که دید شخصی با نقابی سیاه و پاهای لرزان و صدای بغض‌آلود ناشی از ترس عواقب این قیافه واقعاً شیطانی، به نزد او و در محل غار زندگیش آمده و گویا با او کاری دارد. فی‌البداهه آمدن و یا الله نگفتن و ورود به منزل درویش شدن نشانه چیست؟ قطعاً بی ادبی ؟!! نه! نه! این سردرگمی و تاوان نفاق است که گرچه تمایل و نشانه محبت به درویش ندارد ولی به سراغ او می‌آید. مغز منهدم وناتوان از درک و فهم است بقولی دل کور و عقل رخصت گرفته است . بدون سلام و تعارف و احوالپرسی می‌گوید بهتر است که درویش نباشد. و یا خانه‌ای که خود باب میل خودت بنا کردی خرابش کن و دیگر از این جا باید بروی. درویش نگاهی عمیق به سر و روی این مهمان ناخوانده و در واقع مزاحم انداخت و گفت : هیهات!! که نفاق چه بروزت آورده .تو که جرأت نداری نقاب از چهره برداری و روی سیاه خود را با پارچه بغض و ناجوانمردی سیاه‌تر پوشاندی چطور به من می‌گویی که از خانه‌ام بروم و به حرف ناشی از کینه و عناد تو گوش دهم.  اینجا خانه من و از آن من و از آن پدران من است. خاک من و وطن من است اینجا مکران من است. همیشه وقتی که به خالق کل زمین و زمان و رب العالمین می‌نگرم و لحظاتی با او خلوت کرده و به گفتگویش می‌نشینم بیشتر از تو و بهترینها را می‌خواهم. البته بدون حجاب و پوشش این چنین که تو داری. تو اگر واقعاً آدمی شایسته و مردی لایق و انسانی درخور انسانیت باشی، پرده از چهره بردار و خود را بنمایان و سخن بگو و الا بمان و تا داغ ماندن من در این غار و لباس درویشی من به این تن خسته، تو را بیشتر به عذاب جهنم نزدیکتر کند.آنگاه  درویش به یاد شاعر شیرین گفتار مرحوم قیصر امین پور که می‌گفت :

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم                        ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره                        پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم                      اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم                    اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم                        اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه                     همین زخم هایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر                     از این دست عمری به سر برده ایم

تحویلش داد و از میدان راندش و دعا کرد که : خدایا به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی‌همراه، جهاد بی‌سلاح، کار بی‌پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی‌دنیا، عظمت بی نام، خدمت بی‌نان، ایمان بی‌ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی‌خامی، مناعت بی‌غرور، عشق بی‌هوس، تنهایی در انبوه، فداکاری در سکوت و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند، روزی کن. آمین!

نوشته شماره (82)

â راز اول : ‌تمامی آن‌چه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.

â راز دوم : تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت می‌کند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه می‌توانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایه‌ی اصلی شخصیت و رفتار‌های اوست. به‌عبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانه‌ای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشان‌می‌دهد که چه کارهایی از ما ساخته است‌ و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسان‌ها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود‌ می‌سازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیت‌ها را می‌سازد و موفقیت‌ها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود می‌گردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعه‌ی باورهای ما در فضای زندگی است.

â راز سوم : هدف زندگانی، آن است که تمام توانایی‌های بالقوه‌ی خود را به‌عنوان یک انسان خود‌شکوفا‌ بشناسیم و آن‌ها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیش‌ترین رشد و شکوفایی برسیم.

â راز چهارم : تغییر در وجود، نه‌تنها ممکن و میسر است بلکه اجتناب‌ناپذیر است‌ زیرا تا ما تغییر نکنیم، زندگی‌مان تغییر نمی‌کند. انسان‌های سعادتمند، ‌مرتباً می‌شوند و می‌روند‌ زیرا تا نشوی، نمی‌شود و تا نروی، نمی‌رسی.

â راز پنجم : تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی، در‌ واقع درس‌هایی هستند که به انسان می‌آموزند و انسان را می‌سازند. آن‌ها فرصت‌هایی در لباس مبدل‌اند. حتی گاهی مشکلات، الطاف خفیه‌ی خداوند هستند که باعث رشد و شکوفایی انسان می‌شوند. پس آن‌ها را گرامی بداریم و از آن‌ها بیاموزیم.

â راز ششم : تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداخته‌ی فکر و ذهن ماست. پس واقعیت‌های زندگی ما می‌توانند با اندیشه‌های ما تغییر کنند. بنابراین مراقب اندیشه‌های خود باشیم تا واقعیت زندگی‌مان را زیباتر کنیم.

â راز هفتم : ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از انسان می‌رباید. با باورهای عالی و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و تردید را از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و عشق، محکم و استوار به جلو برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات خلق کنیم.

â راز هشتم : مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم، نمی‌توانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهره‌ای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشق‌ورزی برای دیگران باشیم.

â راز نهم : تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران، آیینه‌هایی هستند که خود ما را نشان می‌دهند و تمامی مردم، آموزگاران ما به‌حساب می‌آیند. پس با خودباوری و اعتماد‌به‌نفس، زیبا‌ترین رابطه‌ها را برقرار‌کنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز کردن هر درِ بسته‌ای در زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.

â راز دهم : سعادت واقعی در زندگی، در نحوه‌ی عکس‌العمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگی است‌ نه در بخت و اقبال. بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و تقصیر را به عهده‌ی دیگران نیندازیم تا بتوانیم با عکس‌العمل‌های مناسب، حقیقت زیبای زندگی را به واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت برسیم.

â راز یازدهم : حقیقت زندگی، بر مبنای عشق الهی استوار است. انسان‌های موفق و کامیاب، وجود خود را با عشق الهی، جذاب و منور می‌کنند و با تقدیم عشق به انسان‌های دیگر و به کل کائنات، به زندگی سعادتمندانه‌ای می‌رسند.

â راز دوازدهم : از آن‌جایی که انسان‌ها در مسیر زندگی گاهی از اجرای درست قانونمندی‌های زندگی غافل می‌شوند و با اندیشه‌های غلط و القائات منفی دیگران، از مسیر درست زندگی به بی‌راهه می‌روند، بنابراین ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و اصلاح لحظه‌به‌لحظه‌ی خود، می‌تواند انسان را در مسیر درست و رسیدن به حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی کیفیت زندگی، این است که در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز پرحاصلی داشتم و از لحظه‌های زندگی خود ‌لذت بردم؟

با اجرای درست رازهای حقیقت زندگی، به این نتیجه می‌رسیم که:

تمامی آن‌چه که برای خوشحالی و خوشبختی واقعی در زندگی به آن احتیاج داریم، هم‌اکنون از‌آنِ ما و در اختیار ماست و ما باید به‌عنوان بندگان شایسته و شکرگزار در هر لحظه، هوشیارانه قانونمندی‌های رسیدن به حقیقت زندگی را اجرا کنیم تا بتوانیم از مواهب الهی استفاده کنیم و از لحظه‌های زندگی در مسیر کمال لذت ببریم. ان شاء الله تعالی.

نوشته شماره (83)

â چهل عادت آدم های موفق :

1ـ فرصت‌هایی را می‌بینند و پیدا می‌کنند که دیگران آنها را نمی‌بینند.

2ـ از مشکلات درس می‌گیرند، در حالی که دیگران فقط مشکلات را می بینند.

3ـ روی راه حل‌ها تمرکز می‌کنند.

4ـ هوشیارانه و روشمندانه موفقیت شان را می‌سازند، در زمانی که دیگران آرزو می‌کنند موفقیت به سراغشان آید.

5ـ مثل بقیه ترس‌هایی دارند ولی اجازه نمی‌دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.

6ـ سوالات درستی از خود می‌پرسند. سوال‌هایی که آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار می‌دهد.

٧ـ به ندرت از چیزی شکایت می‌کنند و انرژی شان را به خاطر آن از دست نمی‌دهند. همه چیزی که شکایت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفی بافی و بی ثمر بودن است.

8ـ سرزنش نمی‌کنند (واقعا فایده اش چیست؟) آنها مسوولیت کارهایشان و نتایج کارهایشان را تماماً به عهده می‌گیرند.

9ـ وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیت شان استفاده کنند همیشه راهی را برای بالا بردن ظرفیت‌شان پیدا می‌کنند و بیشتر از ظرفیت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتری استفاده می‌کنند.

10ـ همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه‌ریزی می‌کنند و فکر می‌کنند تا وقتی که کارشان را انجام می‌دهند استرس کمتری داشته باشند.

١١ـ خودشان را با افرادی که با آنها هم فکر هستند متحد می‌کنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را می‌دانند.

١٢ـ بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرت انگیز باشند. آنها هوشیارانه انتخاب می‌کنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمی‌گذارند زندگی شان اتوماتیک وار سپری شود.

١٣ـ به وضوح و دقیقاً می‌دانند که چه چیزی در زندگی می‌خواهند و چه نمی‌خواهند. آنها بهترین واقعیت را دقیقاً برای خودشان مجسم و طراحی می‌کنند به جای اینکه صرفا تماشاگر زندگی باشند.

١۴ـ بیشتر از آنکه تقلید کنند، نوآوری می‌کنند.

١۵ـ در انجام کارهایشان امروز و فردا نمی‌کنند و زندگی‌شان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام کاری از دست نمی‌دهند.

١۶ـ آنها دانش‌آموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان کار می‌کنند. آنها از راه‌های مختلفی مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه کردن یاد می‌گیرند.

١٧ـ همیشه نیمه پر لیوان را می بینند و توانایی پیدا کردن راه درست را دارند.

١٨ـ دقیقاً می‌دانند که چه کاری باید انجام دهند و زندگی‌شان را با از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر پریدن از دست نمی‌دهند.

١٩ـ ریسک‌های حساب‌شده‌ای انجام می‌دهند؛ ریسک‌های مالی، احساسی و شغلی.

2٠ـ با مشکلات و چالش‌هایی که برایشان پیش می‌آید سریع و تاثیرگذار روبه رو می‌شوند و هیچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زیر برف نمی‌کنند. با چالش‌ها روبه رو می‌شوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره می‌برند.

٢١ـ منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمی‌مانند تا آینده شان را رقم بزند. آنها بر این باورند که با تعهد و تلاش و فعالیت، بهترین زندگی را برای خودشان می‌سازند.

٢٢ـ وقتی بیشتر مردم کاری نمی‌کنند؛ آنها مشغول فعالیت هستند. آنها قبل از اینکه مجبور به کاری بشوند، عمل می‌کنند.

٢٣ـ بیشتر از افراد معمولی روی احساسات شان کنترل دارند. آنها همان احساساتی را دارند که ما داریم ولی هیچ گاه برده احساسات شان نمی‌شوند.

٢۴ـ ارتباط‌گرهای خوبی هستند و روی رابطه‌ها کار می‌کنند.

٢۵ـ برای زندگی شان برنامه دارند و سعی می‌کنند برنامه شان را عملی کنند. زندگی آنها از کارهای برنامه‌ریزی نشده و نتایج اتفاقی عاری است.

٢۶ـ در زمانی که بیشتر مردم به هر قیمتی می‌خواهند از رنج کشیدن و بودن در شرایط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرایط سخت را می فهمند.

٢٧ـ ارزش‌های زندگی شان معلوم است و زندگی شان را روی همان ارزش ها بنا می‌کنند.

٢٨ـ تعادل دارند. وقتی از لحاظ مالی موفق هستند، می‌دانند که پول و موفقیت مترادف نیستند. آنها می‌دانند افرادی که فقط از نظر مالی در سطح مطلوبی قرار دارند، موفق نیستند. این در حالی است که خیلی‌ها خیال می‌کنند پول همان موفقیت است. ولی آنها دریافته‌اند که پول هم مثل بقیه چیزها یک وسیله است برای دستیابی به موفقیت.

٢٩ـ اهمیت کنترل داشتن روی خود را درک کرده‌اند. آنها قوی هستند و از اینکه راهی را می‌روند که کمتر کسی می‌تواند برود، شاد می‌شوند.

٣٠ـ از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشی از اینکه کجا زندگی می‌کنند و چه دارند و چه طور به نظر می رسند، توجهی ندارند.

٣١ـ دست و دل باز و مهربان هستند و از اینکه به دیگران کمک می‌کنند تا به خواسته هایشان برسند خوشحال می‌شوند.

٣٢ـ متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالی می پذیرند و به راحتی عذرخواهی می‌کنند. آنها از توانایی‌هایشان خاطر جمع هستند ولی به آن مغرور نمی‌شوند. آنها خوشحال می‌شوند که از دیگران بیاموزند و از اینکه به دیگران کمک می‌کنند تا خوب به نظر برسند بیشتر از کسب افتخارات شخصی‌شان لذت می‌برند.

٣٣ـ انعطاف پذیر هستند و تغییر را غنیمت می شمارند. وقتی وضعیتی پیش می‌آید که عادت‌ها و آسایش روزمره‌شان را بر هم می‌زند از آن استقبال می‌کنند و با آغوش باز وضعیت جدید و ناشناس را می‌پذیرند.

٣۴ـ همیشه سلامت جسمانی خودشان را در وضعیت مطلوبی نگه می دارند و می‌دانند که بدنشان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کنند و به همین خاطر، سلامت جسمانی برای آنها خیلی مهم است.

٣۵ـ موتور بزرگ و پرقدرتی دارند. سخت کار می‌کنند و تنبلی نمی‌کنند.

٣۶ـ همیشه منتظر بازتاب کارهایشان هستند.

٣٧ـ با افراد بدذات و غیرموجه نشست و برخاست نمی‌کنند.

٣٨ـ وقت شان و انرژی شان را روی وضعیت‌هایی که از کنترل شان خارج است صرف نمی‌کنند.

٣٩ـ کلید خاموش روشن دارند. می‌دانند چگونه استراحت کنند و ریلکس شوند. از زندگی‌شان لذت می‌برند و سرگرم می‌شوند.

۴٠ـ آموخته‌هایشان را تمرین می‌کنند. درباره تئوری های عجیب و غریب خیالبافی نمی‌کنند بلکه واقع بینانه زندگی می‌کنند. امید که این موفقیت از آن شما باشد .انشاءالله.

نوشته شماره (84)

دوستان عزیز و همراهان خوبم. مدتی است که بدلایلی از نوشتن و بروز کردن وبلاگم پرهیز داشتم و بقولی دل و دماغ نوشتن نبود . مدتی طولانی را در گوشه ای به دور از همه چیز و همه کس گذراندم. بیش از یکسال است که با قلم و نوشتن بیگانه بودم. واقعاً عمری گذشت. خوب !! روزگار این است ! وقتی که بر وفق مراد نباشد همین خواهد بود. در سه شماره قبل نوشتم که تقدیرم بر این شد که به مشهد بیایم و زندگی را در این دیار تجربه کنم. واقعاً تهران روزهای آخری برایم سخت شده بود. بسیار خسته و دلتنگ بودم و حسب توصیه عزیزانم برای زندگی چند ماهه راهی مشهد شدم. روزهای اولیه مشهد برایم جالب و جالب‌تر می‌نمود. شهر قشنگ و زیبائیست. انصافاً زیبا و تمیز کار شده و آرامبخش است. البته این جابجایی زیاد راضیم نمی‌کند. چون مشکل من به قوت خود باقیست. گاهی یکهفته تمام حتی برای چند ساعت رمق بیرون رفتن از منزل را ندارم. به ندرت و ضرورت بعضی روزها بیرون می‌روم و گاهی انتخاب شده گشت و گذاری را اینطرف و آنطرف دارم. این روند نمی‌تواند دائمی باشد و من نیز آدم آرامی نیستم. کار و تلاش خمیره ذاتی و زندگی من است. من همیشه و درتمام مقاطع زندگی خودم کار را ایجاد کردم. هیچگاه منتظر ارائه کار و پروژه از سوی کسی نبودم. چه در اجرا و چه در سیاست. ویژگی من تلاش و کوشش بوده است. جالب است مشهد نیز خیلی دلم می‌خواهد که چنین باشم و به همین روال عمل کنم.  قصدم بهره‌گیری از تجربیاتم در انجام کاری ماندگار است. بسیار علاقه مندم در مشهد نیز اثری بیادماندنی و ماندگار بجا بگذارم. گرچه از حیث روحی لطمه خورده‌ام ولی تلاش می‌کنم و تلاشم نیز جدی است. هرگز نا امید نیستم. به چند جا رفتم و موضوع را مطرح کردم. اول کار، با روحیه ای بالا و واقعاً امیدوار کننده از من استقبال شد. حتی در استانداری مشهد با توجه به اینکه استاندار محترم استان زمانی که من در شهرداری تهران مدیرعامل سازمانهای خدمات موتوری و بازیافت و تبدیل مواد بودم، ایشان مدیر عامل سازمان میادین شهرداری بود. یعنی به عبارت ساده تر هر دوی ما مدیران  شهرداری بودیم. واقعا جالب است  وقتی که با نظر ایشان با مدیر کل امور شهری استانداری (درتاریخ 20/12/1388) گفتگوی یکساعته‌ای داشتم، استقبال خوبی از من شد. اما وقتی که واقعاً من را شناختند و بیوگرافی‌ام را مطالعه کردند، همه چیز عوض شد. گویا که نه، نمی‌شود . امکان ندارد بشود!! خوب نباید هم بشود. به هزار و یک دلیل! که فقط یک دلیل آن کافیست. شهروند درجه 2 هستم، بلوچ و سنی مذهبم!. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.  ادامه دارد.

نوشته شماره (85)

مدتیست که با گروهی از شرکتهای تولید ماشین آلات و نیز شرکتهای مرتبط با تولیدات کشاورزی همکاری خوبی را آغاز کردم. اخیراً از کارخانجات تولید لوله و اتصالات مورد مصرف در آب و کشاورزی بازدیدی داشتم که برایم بسیار جالب بود. کارخانجاتی عظیم با تولیداتی متفاوت و مهمتر از همه، با کیفیت بالا. پس از بازدید با تعدادی از دوستان در نقاط مختلف کشور تماس گرفتم، که آنها نیز این مجموعه را ببینند و در صورت ضرورت که البته ضرورت نیز هست استفاده کنند. از اینکه بگذریم، با توجه به موقعیت توریستی و زیارتی مشهد، مطلع شدم که امور هتل و هتلداری جایگاه ویژه‌ای در مشهد دارد. پس از پرس و جو، تشکیلات آموزشی معتبری را برای آموزش مدیریت هتلداری پیدا کردم. پس از تماس تلفنی و دریافت اطلاعات لازم جهت آشنایی با دروس و آموزشها و چگونگی برنامه، به دفتر این مجموعه مراجعه کرده و متقاضی آموزش شدم. خیلی برایم جالب بود. من تجربه زیادی در کارهای انصافاً غیرمتجانس دارم. کارمندی. ریاست. سیاست. مدیریت‌های گوناگون و جالبتر، مدیریت زباله شهر تهران با 7000 تن زباله در شب. کارهای مدیریت شرکت معظم ساختمان‌سازی و حالا در تلاش برای آموزش مدیریت هتل. ( البته از هتل فقط اطاق خواب و رستورانش را می‌شناسم) فرانت آفیس، ویتر، ویترس و باس بوی و…. باورکنید فکر و بحثش نیز  قشنگ است. ثبت نام کردم و با علاقه دفتر و قلم را برداشتم و روی نیمکت آموزشگاه هتلداری سپهر هشتم نشستم. و با جان و دل به آموزشهای اساتید محترم جناب آقایان : یکداش، محمدی، اسلامی، کیوان و نوری گوش دادم. واقعاً برایم لذت بخش است. در کنار دوستان خوبی که تازه و در این مجموعه آموزشی افتخار آشنایی‌شان بعنوان همدوره و یا بهتر و خودمانی‌تر بگویم همکلاسی نصیبم شده. آقایان قائمی، سینی چی، قناعت و شهودی و تعدادی دیگر که چند روزی بیشتر دوام نیاورده و دیگر غیبشان زد و در واقع عطای هتلداری را به لقایش بخشیدند. مرتب بدون لحظه‌ای تأخیر و درنگ سر درس و مشق حاضر بودم. خانه‌داری هتل، فرانت آفیس، مدیریت هتل، حسابداری، کترینگ غذا و نوشیدنی را در حدود 3 ماه آموزش دیدم. و با یک دنیا خاطره شیرین و به یاد ماندنی دوره را پشت سر خواهم گذاشت.ادامه دارد.

نوشته شماره (86)

ساعت یک بامداد است. گرچه روز قبل را تمام و کمال در منزل استراحت می‌کردم و بنا نداشتم (مثل همیشه) بیرون بروم. نگاهم را بیشتر به قفسه‌‌‌‌های کتابم دوختم و چند عنوان جدید  را برای مطالعه روز انتخاب کردم. ترانه رلان (منظومه حماسی دلاوران در قرن یازدهم با ترجمه خانم فریده دامغانی). کتاب شعر شاعر معاصر اخوان ثالت. و کتاب غافلان را آگاه سازیم اثرمرحوم علامه فقیه ابواللیث سمرقندی ترجمه محمدطاهر احمدزاده مقدم. 3 کتاب با 3 رویکرد و 3 روش و برداشت متفاوت. زیباست وقتی که به تفاوتها توجه کنیم و بر اساس فکر خود و چیدن نکات مثبت و منفی این مجموعه بهره مناسب را نصیب خود کنیم. باری، مشغول شدن به مطالعه و نوشتن یادداشتها, زمان را چه عجیب کوتاه می‌کند. ضمناً با توجه به عدم تمایل به خیابان گردی و تفریح بی‌‌‌‌مورد به آغوش کتاب و مطالعه رفتن آرامش دلچسب را فراهم می‌‌‌‌آورد .چند روزی بود که دلم می‌‌‌‌خواست حال دوستی قدیمی را بپرسم و بقولی چاق سلامتی با ایشان داشته باشم. که فرصت نمی‌‌‌‌شد و یا ایشان نبود. که امروز موفق شدم که باز هم در محل کارش نبود پیام گذاشتم. گرچه دیده بودم که وقتی برای مدیران ارشد دولتی پیامی می‌‌‌‌گذارند هرگز به کسی زنگ نخواهند زد. یعنی با بزرگان مناصب دولتی همیشه ارتباطات وآشنایی‌‌‌‌ها یکطرفه است. البته ایشان دوست صمیمی من بود و بعد از ساعتی تماس گرفت. با زنگ تلفن موقتاً از کتاب و مطالعه دور شدم و سرمست ز لطف یار گرفتار او شدم. چاق سلامتی کاملی شد و پیگیر احوال هم شدیم. این عزیز از مدیران خوشنام، لایق و واقعاً شایسته شهرداری تهران است. زمانی که من افتخار خدمت در شهرداری تهران را داشتم ایشان نیز مدیر تشکیلات بزرگ و حساسی در این مجموعه بودند. یاد گذشته کردم و محبتهای ایشان. اشک مرد سخت است. گر بخاطر دوست باشد چه شیرین خواهد بود. درست عرض کردم اشکم درآمد  اشک شوق. یاد زحمتهای بی‌‌‌‌منت. یاد 18 ساعت مفید کارکردن خودم در شبانه‌‌‌‌روز. یاد زباله! یاد بوی گازوئیل و گاز دادن کشنده‌‌‌‌ها در ساعات آرام شب. یاد آزارهای بی‌‌‌‌دلیل عده‌‌‌‌ای که تمایلی به صداقت کارکنان  و ایمان کاری مدیران نداشتند. یاد قوت قلب دادن مافوق به خودم. که به من می‌‌‌‌گفت اینقدر در کارت جدی باش  وقتی که به خیانتی رسیدی نخ جستجویت را تا جایی بکش که  اگر بپای پدر …. (خودش را می‌‌‌‌گفت) گیر کرد معطلش نکن! به محاکمه بکشان که من کنار تو و حامی توام. و این عزیز که با او گفتگوی تلفنی داشتم بر اساس سفارش آن مافوق از حامیان من در اجرای صحیح و سریع کارها و در واقع وظایفم بود. خیلی گفتیم و شنیدیم. از جاروب‌‌‌‌های کرشر آلمان و خریدهای شهرداری و سایر مسایل!! بماند. درحین مرور گذشته با ایشان مطلبی را که در کتاب غافلان را آگاه سازیم می‌‌‌‌خواندم توجهم را بیشتر به خودش جلب کرد و آن بحث ریا بود. که می‌گوید، رسول خدا (ص) می‌‌‌‌فرماید: 4 چیز باعث هلاکت است . 1ـ کسی را که خداوند به او علم داده است و توفیق عمل از او سلب گردیده. 2ـ کسی که توفیق مصاحبت با صالحین را یافته ولی او قدردان این موهبت نباشد و از فرصت پیش آمده بهره کافی را نبرد.  3ـ کسیکه توفیق انجام خدمت و کار نیک را یافته و او نخواهد از این امتیاز بهره برد و کاری شایسته را انجام دهد. 4ـ ریا کاری. کسیکه با فریب جامعه و مکر بخواهد کار کند و خود را آنطور که نیست بنمایاند، در واقع اخلاص در عمل ندارد. خالی از لطف نیست که روایتی را از حضرت علی (ع) که در همین کتاب دیدم نقل کنم. می‌گوید: حضرت فرمود در کارهایتان از نظر اخلاص مانند آن چوپانی باشید که نماز را در کنار گوسفندانش می‌خواند. چون گوسفندان نمی‌دانند که او چه می‌کند که از او تعریف کنند و او با آن تعریف فخر بفروشد. بلکه او نماز را برای خدا می‌‌‌‌خواند و رضایت او را می‌‌‌‌طلبد. پس ریایی در کار نیست و اخلاصش را تقدیم می‌کند. و این زیباست. خیلی گفتیم و شنیدیم. برای من واقعاً ارزشمند بود. پس از رخصت از این دوست قدیمی به سراغ مطالعه‌‌‌‌ام برگشتم و شعر پر معنا و جالب اخوان ثالث را مرور کردم. که چه شیرین می‌‌‌‌گوید. قاصدک هان چه خبر آوردی؟ ازکجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می‌‌‌‌گردی.  انتظار خبری نیست مرا نه زیاری نه ز دیار و دیاری، باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که ترا منتظرند. قاصدک در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب، قاصدک، تجربه‌‌‌‌های همه تلخ، با دلم می‌‌‌‌گوید که دروغی تو، دروغ. که فریبی تو فریب. قاصدک! هان، ولی….آخر…. ایوای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی کجا رفتی؟ آی…! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی، طمع شعله نمی‌‌‌‌بندم، خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌‌‌‌گریند. در دلم می‌‌‌‌گریند. (روانش شاد باد)

نوشته شماره (87)

روز شنبه هشتم خردادماه جاری با برنامه قبلی و دعوت یکی  شرکتهای معتبر تولید کننده لوله و لوازم آبیاری برای گفتگو و ارائه اطلاعات  مربوطه به اتفاق 2 نفر از مدیران شرکت سازنده راهی تهران شدم. به حوزه معاونت آب وخاک وزارت جهاد کشاورزی رفتیم . این اولین سفر و حضور من بعد از بازنشستگی از وزارت جهاد کشاورزی است! برایم جالب وخاطره انگیز آمد. چونکه من در محوطه تشکیلاتی قدم می‌گذارم که خود زمانی در آن مجموعه به عنوان مدیر فعالیت داشتم. اکنون حوزه معاونت آب و خاک بجای طبقه دهم ساختمان مرکزی وزارت جهاد کشاورزی در بلوار کشاورز باشد. به محل مجتمع ادارات کل این معاونت یعنی در جاده محمد شهر کرج انتقال یافته و در ساختمان اداره کل سیستمهای آبیاری تحت فشار استقرار یافته است!.گرچه روحیه بلند و دید مثبت کاری و خدمت به وطن از شاخصه‌های بسیار برجسته دوست عزیزم جناب آقای مهندس رحیم سجادی است و ایشان را از دوران مراکز خدمات کشاورز یعنی حدود 30 سال قبل به تقوا، ایمان به خدای بزرگ آمادگی خدمت در شرایط سخت از نزدیک می‌شناسم و قبولش هم دارم. کار و تدبیر عالی صبر و اسقامت  تابلوی مدیریت این عزیز است که به صراحت بگویم این معاونت برای مهندس رحیم سجادی شناخته شده و امتحان پس داده، عزت نخواهد بود بلکه حضور ایشان در این معاونت باعت افتخار و اعتلای معاونت آب و خاک خواهد بود. باور کنید که هرگز نمی‌خواهم وارد این مقوله جابجایی مکانی بشوم چرا که به من ارتباطی پیدا نمی‌کند و تصمیم تصمیم‌سازان وزارت جهاد کشاورزی مهم است. ولی خوب بعنوان کسی که کارم را همواره دوست داشته‌ام و به آن عشق ورزیده‌ام نمی‌توانم خود سانسوری کنم و اقلاً  درد دلم را به طریقی بروز ندهم و در واقع با بیان درد دلم خودم را آرام نکنم که این بیان یافته عقلی و سوز دلم حقیقتیست که باید بروز یابد شاید گوش شنوایی و وجدان آگاهی و یا دل پر مهری برای اعتلای وطن در وجودی هنوز باقی باشد. امروزه به باور عده‌ای که شیر خموشی  و تملق را همواره از سینه ناپاک و آلوده مافوق دون پایه و تحمیلی  خود خورده و یا می‌خورند، فکر می‌کنند که نگفتن و خودسانسوری و در واقع کر وکور و لال شدن بقای زندگی آنانست؛ دو کلام گفتنن آنهم قرین به حق گفتن چه هزینه‌هایی دارد که به مخیله عقلا نیز سخت می‌رسد چه رسد به آدمی افتاده چون من. باری دوستان و همراهان گرامی! با نگاه‌های جستجوگرم که از رقص بی‌اراده چشمان بهت‌زده و وامانده‌ام از حسرت روزگاران دور بر می‌آمد در کمترین زمان کل مجموعه را برانداز کردم و با سرازیر شدن سئوالات جورواجور ذهن پرسشگرم را امید پاسخ می‌دادم. گفتم که کر وکور و لال شدن تضمین چند روز زندگی نکبت‌بار انسان بی‌تفاوت و راحت طلب است که شوربختانه آن من نیستم. وجدان من داغ و پر شور است و حب وطن  شهرت اوست. خاطراتم در همین مجموعه من را به فریاد می‌کشاند که آهای بگسل این بندهای تزویر و سکوت را، حرف بزن، فریاد بکش، بلند بلند بگو ایهاالناس! روز گاری برای جابجایی ساختمان گروه آزمون ماشینهای کشاورزی با اداره کل آب چه الم شنگه‌ای که بپا نشد!! غوغای جابجایی این دو ساختمان ستونهای در بتن فرو رفته وزارتخانه را به لرزه درآورد و چنان شد که برای جبران اینکار نپخته بهترین امکانات برای بازسازی و زیباسازی و تجهیز ساختمان گروه آزمون فراهم گردید وچنان اثری ماند که کارشناسان و پرسنل پرتلاش مجموعه این حرکت را اعتباری برای خود دانسته و با روحیه‌ای مضاعف به کار و تلاش مشغول شدند. نمی‌دانم و خیلی دلم می‌خواهد بدانم که چرا بعضی قدرت مدیریت خود را در کوچک کردن دیگران و یا تضعیف آنان می‌دانند و با مدیریت وکار ماندگار و اعتبارکارشناسان ناخواسته و بی اراده چشمک شوم نبرد نابرابر می‌زنند و پیروزی برفکی خود را در ممانعت از کار و تلاش کارشناسان می‌بینند.  طبقه و جهت در و پنجره و رنگ دیوار اطاق کارشان مهم است. می‌دانند امروزه کارها و برنامه‌ها بهم متصلند و جدا کردن هرقسمت از مجموعه همگون آن،مطمئناً بهره‌وری خدمت را بسیار کم خواهد کرد.بالأخره با نهایت تأسف گشتی به اینطرف وآنطرف زدم و مستقیم برای دیدن همکاران خوبم در مرکز توسعه مکانیزاسیون رفتم. وای خدای من! چشمتان روز بد نبیند. تشکیلاتی به تمام معنا فنی و علمی و تخصصی که در واقع مغز متفکر کار و تولید در کشاورزی کشور است، به چه روزی افتاده است. هیهات !هیهات!  واقعا این اوضاع زائیده چه تفکریست.! چه کسی این تصمیم را گرفته است؟ دوست وطن! یا دشمن غدار!؟ کارشناسی به تمام معنا عالم یا نابخردی تازه از راه رسیده؟ سیاستگزاری خیراندیش! یا قسم‌خورده‌ای خودباخته که بنای نابودی کشاورزی وطنم را  اینچنین رقم می‌زنند!؟ با پاهای لرزان و دلی پردرد وارد خرابه ای شدم که روزگاری نه چندان دور نیروی محرکه  کار و تلاش و کوشش و اعتبار وزارت کشاورزی بود. مرکزی که با تلاش کارشناسانی عالم و پرتلاش هیچ دنباله‌بند و ادوات کشاورزی از خارج وارد نشد بلکه با بهره‌گیری از تخصص و توان کارشناسان دلسوز این مرکز و استفاده  از بهترین تکنولوژی دنیا باعث رونق ساخت و ساز و تولید ماشین‌آلات و ادوات کشاورزی درکشور عزیز و همیشه سربلندمان گردید. چه کسی می‌تواند  برنامه‌ریزی تولید وساخت کمبینات، بذرکارها، سابسویلرها، شیکرها، سیب زمینی‌کن‌ها و حتی کمباین و تراکتور و چاپرها و اصلاح علمی گاوآهنها و سایر ادوات و ماشین‌آلات تولید قبل، حتی وارداتی‌های قدیم را نادیده بگیرد. همکاری اعضاء گروه تخصصی مکانیزاسیون کشاورزی، اساتید بزرگ علم ماشین‌های کشاورزی آقایان : دکتر بهروزی لار، برقعی، طباطبائی، الماسی، هاشمی و خانمها مهندس سالک، ساری و نظرداد و پارسا، آقایان مهندسین : عبدالامیر بنی سعید، عباس کشاورز، محمدعلی عسگری، عسگرزاده، صلاح‌الدین کمانگر، نادرسپاهی، فرزاد ابراهیمیان، تهرانی، ذاکری، میرنظامی، فرج اللهی، فاطمی، عباسی، رفاهی، مرندی، حسامی، مهاجری و … را مگر می‌شود نادیده گرفت و یا قلم قرمز کشید. تلاش‌های زنده یاداحمد نظری چه؟ فراموش !؟ نه، نه! باور کنید  با نهایت عشق به گذشته کارم و با شور تمام وارد ساختمان مرکز شدم که از دیدن اوضاع  در بدو ورود ضعفی مفرط وجودم را به سستی کشاند. سکوتی عجیب بر مجموعه مرکز توسعه مکانیزاسیون کشور، بله کشور! حاکم است و سرد و بی‌روح. قدمهایم سست وسست‌تر می‌شوند. مردانه با حضور اشک مبارزه می‌کنم ولی بغض گلو را چه کنم که از شدت درد عذابم می‌دهد. مرکز توسعه مکانیزاسیون محل تولید علم و تنظیم تدابیر سازندگی و توسعه ملی در بخش کشاورزی بود. چه شد و چرا اینطور؟! به راستی کجایند مردان نابغه علم و حلم و تدبیر. گوشم را به اینطرف و آنطرف سالن دراز و بی‌خاصیت مرکز توجه دادم که شاید صدای جر و بحث علمی! مثلا شکستن هاردپن زمینهای ناکجاآباد بالا و پائین به گوشم برسد. چیزی نشنیدم . ولی در ذهنم صدای بحث قورمه کن (چاپر) دکتر بهروزی لار و اعتراض شدید مهندس محمد علی عسگری و مهندس عباس کشاورز ذهن پرسشگرم را بسوی خودش کشاند. آری! این دیوارها بیگانه‌اند. این فضای بی‌روح و آلوده رمق حرکت به خود نخواهد دید. کتابخانه (همان آشیو فنی خودمان) یعنی مرکز تفکر و علم مرکز را نیز سری زدم که کاش نمی‌رفتم. سوت وکور. البته  هیچ پنجره‌ای باز نبود که اقلاً هوای پاک از بیرون رخوت موجود در اطاق را به فعالیت و شادابی تبدیل کند ولو این فعالیت خواب ناز هم باشد. همیشه یادم هست که روزانه تعداد زیادی از دانشجویان در مقاطع مختلف تحصیلی از کاردانی،کارشناسی،کارشناسی ارشد و دکترا و حتی محققین و تجار و واردکنندگان  بخش خصوصی  به این کتابخانه مرکز مراجعه می‌کردند و از موجودی مستندهای علمی آن بهره می‌بردند. واقعا قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری! آخر کار من ماندم وکلی حسرت. کجایند سردمداران وطن‌دوست و صاحبان کار و تلاش صادقانه. کجایند وجدانهای بیدار؟ راستی کجایند؟ کل دید و بازدید را حداکثر 10 دقیقه تمام کردم و سریع خارج شدم که متأسفانه چندنفری از دوستان خوب و همکاران قدیمی را نیز موفق به دیدنشان نشدم که همینجا از تک تکشان پوزش می‌خواهم. امید که این برخورد را به حساب من نگذارند.

نوشته شماره (88)

آنچه مشاهداتم در سفر به تهران و مرکز توسعه مکانیزاسون کشاورزی بود به قدر ضرورت نوشتم. واقعاً دردناک بود. نمی‌دانم که ما را چه شده، چرا اینهمه بدبختیم؟ در دنیا و حتی در عقب‌مانده‌ترین کشورها، بدون اینهمه جار و جنجال، آرام و با برنامه و حساب و کتاب چه قشنگ رو به جلو و ترقی و تعالی گام بر می‌دارند و حسب ضرورتشان جهت رشد و توسعه برنامه‌ریزی دارند و با این رشد و توسعه حساب شده‌شان دنیا را به تصرف خود در می‌آورند و هیچ ادعای برتری طلبی هم ندارند. ولی ما در کشورمان فقط از کار وکوشش، رفیق‌بازی و بلوف زدنهای بی‌مورد را بلد هستیم. جالب است که کشورها  برای هر کار کوچکی برنامه دارند  و به عنوان خط کش فعالیت‌هایشان از آن استفاده می‌کنند. ما که خیلی هم ادعایمان می‌شود، با برنامه و برنامه‌ریزی مخالفیم و خلاصه سر و ته کارمان معلوم نیست. زمانی که اصلاً مسئله مکانیزاسیون کشاورزی با آمدن اینجانب درسال 1371 شروع شد، باور کنید که هیچ‌کس نمی‌دانست که سرانجام کار به کجا خواهد انجامید و من به دنبال این مهم بودم. برای ماندگاریش و همه‌گیری اثراتش، کاری بس مهم را شروع کردم و خوشبختانه می‌دانستم که  نتیجه کار با تدوین برنامه، عزتمند و ماندگار و ثمر بخش خواهد بود. من که از بطن وزارت کشاورزی بودم وکارم را از صفر و از روستا وشرکتهای سهامی زراعی شروع کرده بودم و پسرخاله و یا سفارش کسی هم که نبودم، همیشه براساس لیاقت فردی و کار و تلاش و صداقت، مدارج ترقی و رتبه‌گیری‌ام را تا مشاور وزیر بدست آورده بودم. همواره با ٣ پست و عنوان کاری حفظ سمت  کار کردم و می‌دانستم کار چیست و نیاز کدام است. سرانجام توانستم با تنظیم برنامه زمان‌بندی مشخص و انتخاب بهترینهای علم کشاورزی و مکانیزاسیون از داخل و خارج وزاررت کشاورزی در قالب گروه تخصصی برنامه‌ریزی توسعه مکانیزاسیون کشاورزی کشور، برنامه توسعه مکانیزاسیون در کشور را تدوین و به تصویب برسانم. نمی‌خواهم ریز کار و چگونگی موفقیت این طرح عظیم را که تنها طرح قابل ارائه و دفاع در وزارت کشاورزی بوده و باید باشد، که با هزاران تأسف اکنون نیست! بازگو کنم. چرا که در همین نوشتار مفصل به صورت خاطراتم همه موارد را به رشته تحریر در آورده‌ام و می‌توانید بخوانید.

و اما، ادامه بحث گذشته من این است که چرا بدون توجه و بدون آگاهی از شناسنامه تشکیلاتی آنهم مرکز توسعه مکانیزاسیون در کشاورزی که مغز همیشه فعال کشاورزی کشور باید به حساب آید اینطور با چوب  بی مهری که ناشی از عدم شناخت و آگاهی مسئولان ذیربط از چگونگی ایجاد و اثرات مفیدخدمت رسانی این مجموعه است اینطور باید رها شود و بدتر آنکه، همانطور که در روز شنبه ٨/٣/٨٩  دیدم چند نفری هم که حاضر بودند نشانی از کار و فعالیت بر سیمایشان نداشته و چشم به انتظار آمدن سرویس برای رفتن از این قفس اجباری بودند. چرا اینطور؟ مطمئنم معاون محترم وزیر که این مجموعه زیر نظر اوست کوچکترین شناختی از این مجموعه و اهداف و ضرورت‌های ایجادی آن و فعالیت‌های انجام گرفته و نیز اثربخشی آن در تولید و رهایی از وابستگی مخصوصاً در این دوران که دشمن ناجوانمرد به هر طریق ممکن و با تحمیل تحریم به جنگ اقتصاد وطنمان آمده است، ندارند!. و بالطبع مسئولی را که برای این مرکزانتخاب نموده برای ارتقاء مکانیزاسیون کشاورزی کشور نمی‌تواند مثمرثمر باشد. بلکه این انتصاب براساس ضرورت پاسخ به یک توصیه یا ادای دینی که ناشی از یک محبت بوده است صورت می‌گیرد و اینجاست که اهداف تعیین شده مرکز که توسط چه بزرگانی و با صرف چه زمانی از عمر نوشته شده اند باید مورد استهزاء واقع شوند و یا خاک بخورند و یا محل تاخت وتاز موریانه شوند.

آری! عدم استفاده از برنامه همان استهزا به حساب می‌آید و بدتر از آن نیز هست که باید گفت صد حیف و هزاران افسوس!. ان‌شاء‌الله برای ادای دین و استمرار انجام وظیفه شرعی و ملی خود شرح ماجرای این رخداد غم‌انگیز و بحران ملی را در اولین فرصت که دیر نخواهد بود، گلایه‌وار جهت استحضار جناب وزیر محترم جهاد کشاورزی خواهم نوشت تا ایشان خود بدانند و وجدان و ایمانشان.

نوشته شماره (89)

وحدت وجود و موجود در واقع یک مسئله علمی و عرفانی است. ارتباط به وضع و شرایع و ادیان ندارد، اما همانطور که گروهی از اهل ظاهر آنرا از ارکان و اصول اعتقادات مذهبی، و میزان و ملاک کفر و دین شمرده‌‌‌‌اند، جماعتی از وحدت موجودیهای وسیع المشرب نیز آنرا از عالم تکوین به تشریع سرایت و تعمیم داده‌‌‌‌اند، و بر خلاف آندسته از کفار و زنادقه که همه مذاهب و ادیان را باطل شمرده، و جمیع انبیاء و رسل را تکذیب نموده‌‌‌‌اند، اینان گفته‌‌‌‌اند که همه مذاهب و ادیان، حق است و هیچ آئین و شریعتی در عالم، حتی آئین بت‌‌‌‌پرستی و ستاره‌‌‌‌پرستی و آتش‌‌‌‌پرستی و امثال آن باطل نیست. اختلاف مابین پیروان ادیان و ارباب مذاهب نیز حق است و مشاجرات و تعصبات مذهبی، همه همچون امواج و کفهای دریاست. کافر و مؤمن هرکدام مظهری از حق و جلوه‌‌‌‌یی از وجود مطلق‌‌‌‌اند و در عالم بیرنگی، موسی(ع) و فرعون یکی است. و امثال این گفته‌‌‌‌ها در میان پاره‌‌‌‌ای از زرق و سلاسل صوفیه معمول و متداول است. جالب آنست که مولانا جلال‌‌‌‌الدین محمد مولوی چیزی دیگر برای گفتن دارد. او نه همه مذاهب را باطل و نه همه مذاهب را حق می‌‌‌‌داند. و جالبتر آنکه در جلد دوم مثنوی تحت عنوان «مترددشدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون شو و مخلص یافتن» بصراحت و چه شیرین میگوید:

پس مگـو کاین جمله دینها باطلند                          باطــلان بـربــوی حــق دام دلـند

این حقیقت دان نه حقند این همه                            نــی بکلــی گمرهـاننـد این رمه

پس مگو جمله خیالسـت و ضلال                           بی حقیقت نیست در عالم،خیال

حق،شب قدر است در شبها نهان                            تا کنــد جان هر شبی را امتحان

نه همـه شبـها بود قـدر ای جـوان                            نه همــه شبهـا بـود خالی از آن

آنکه گوید جمله حق است، احمقی است                وانکه گوید جمله باطل، او شقی است

چـونکــه حـق و باطلــی آمیـختنـد                         نقد و قلـب اندر حرمـدان ریختند

پس محـک میبـایـدش بگـریده یی                         در حقــایق امتحــانــها دیـده یی

تـا شـــود فــاروق ایــن تــزویـرهــا                        تا بــود دســتور ایــن تـدبیــرهــا

به این جمع‌‌‌‌بندی می‌‌‌‌رسیم که مولانا وحدت وجود و وحدت موجود تکوینی را معتقد است و باور دارد. یعنی هر دو اصل را در عالم تکوین و ایجاد می‌‌‌‌پذیرد، که بحثی مفصل دارد.

نوشته شماره (90)

به بهانه ماجراها و رخدادهای یکسال گذشته و روزهای اخیر که واقعاً دل هر انسانی را که ذره‌‌‌‌ای وجدان بیدار داشته باشد، به درد می‌‌‌‌آورد، خیلی با خودم کلنجار و بگو مگو داشتم. من که به گواهی گذشته‌‌‌‌ام آدمی اینچنین نبودم! یعنی بیماری و مشکلات جسمی و بیشتر از آن روحی نتوانسته است تا اینقدر در من و زندگی سیاسی و اجتماعی‌‌‌‌ام اثر منفی بگذارد و کلاً فکرم، روانم و اندیشه‌‌‌‌ام را از توفندگی به رخوت و سستی و بی تفاوتی بکشاند! امروز خیلی از نظر روحی در این خصوص بر من سخت گذشت و ماجرا داشتم، و خود را به محاکمه گرفتم. راستی! واقعاً بررسی کرده‌‌‌‌اید که چرا آدمی بی‌‌‌‌تفاوت و یا محافظه‌‌‌‌کار می‌شود؟ چطور ناملایمات را می‌‌‌‌بیند ولی نمی‌خواهد بفهمد؟ یا چنان در سلول محافظه‌‌‌‌کاری خودش را اسیر کرده که نمی‌تواند بفهمد! اینهمه اتفاق! اینهمه حادثه. اینهمه رنج و درد و بلا که در این یکسال بر این مردم در وطنم رفت، واقعاً قابل دیدن و فهمیدن و همراهی نبود؟ بالاخره که گذشت و ما چه گذراندیم!

ناگزیر به سراغ شاعر دلسوخته وطنی (اخوان ثالث) رفتم و شعر زیبایش را مناسب حال روز دیدم. برای ادای دین تقدیمتان می‌‌‌‌کنم.

دریغ و درد از این دوران

چه درد آلود و وحشتناک!

نمی‌‌‌‌گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

چه بود این تیر بیرحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی‌‌‌‌آواز ما را باز درین محرومی و عریانی پائیز

بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز

چه وحشتناک نمی‌آید مرا باور

ولی با این شبیخون‌‌‌‌های بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می‌آید از این زندگی دیگر

ندانستم چه حالی بود

پس از یک عمر قهر و اختیار کفر، چه گویم آَُه آاآه

نشستم عاجز و بی‌‌‌‌اختیار

آنگاه با ایمانی شگفت‌‌‌‌آور

بسی پیغامها، سوگندها دادم خدا را

با شکسته‌‌‌‌تر دل و با خسته‌‌‌‌تر خاطر

و درد من‌‌‌‌باوری بی‌‌‌‌شک و از من سخت ناباور

نهادم دستهای خویش چو زنهاریان بر سر

که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار،

مبادا راست باشد این خبر، زنهار!

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده‌‌‌‌ست هرگز پنجه بغضی گلویت را

نمی‌‌‌‌دانی چه چنگی در جگر می‌‌‌‌افکند! این درد

ترا، هم با تو سوگند، آری مکن، مپسند این، مگذار

خداوندا، خداوندا،

پس از هرگز، پس از هرگز همین یک آرزو، یک خواست، همین یکبار

ببین، غمگین دلم با وحشت و با درد می‌‌‌‌گرید

خداوندا، خداوندا بحق هرچه مردانند، ببین یک مرد میگرید . . .

چه بیرحمند صیادان مرگ،

ای داد! و فریادا

چه بیهوده‌‌‌‌ست این فریاد

نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی پریشادخت شعر آدمیزادان

چه بیرحمند صیادان

نهان شد، رفت از این نفرین‌‌‌‌شده مسکین خراب‌‌‌‌آباد

دریغا آن زن مردانه‌‌‌‌تر از هر چه مردانند

آن آزاده آن آزاد، تسلی می‌‌‌‌دهم خود را که اکنون آسمانها را

ز چشم اختران دور دست شعر

بر او هر شب نثاری هست

روشن مثل شعرش

مثل نامش پاک

شیرین، ولی دردا !

دریغا او چرا خاموش؟

او چرا خاموش!!!

نوشته شماره (91)

دیروز عصر دوست خوب و قدیمی و بچه محلم (هر دوی ما بچه شیبان دامن هستیم) جناب آقای گل محمد زراعتی  که در دوران دبیرستان نیز همکلاسی‌ام  بوده است، به دیدنم آمد. این دومین بار است که مورد لطفشان قرار می‌گیرم و بر من منت می‌گذارد و به دیدنم می‌آید، البته طبق گفته ایشان این بار بر اساس تمایل خانواده محترمه شان درواقع به دیدار والده‌ام که کمی کسالت دارد آمده‌اند. بسیار خوشحال شدم. در شهر مشهد گرچه  از هر نظر آرامش دارم و برادر بزرگم نیز قبل از من در این شهر سکونت دارد، ولی باز هم تنهایی و غربت  مقوله‌ایست که اثرات روحی آن برای مدتها موجب آزار خواهد بود و من نیز به آن گرفتارم.

اطلاع دارم که تعداد زیادی از همشهریان و دوستان قدیم به دلایلی ترجیح داده‌اند که در مشهد ساکن شوند! و این خود معضلی مهم است که متأسفانه کسی به آن توجه نمی‌کندکه چرا این عده کثیر با داشتن امکانات و تجربیات کافی و لازم به جای ماندن در دیار خود، طریق هجرت را پذیرفته‌اند. جدای از این دوستان، آشنایان و دوستان و رفقای خراسانی و خلاصه مشهدی زیادی نیز دارم که گرچه تعدادی از آنان خبر دارند که من نیز مثل دیگران هجرت به مشهد را برای اقامت خود برگزیده‌ام ولی هرگز حتی یک تماس تلفنی از آنان نیز نداشته‌ام. به چند نفرشان خودم تلفن زدم که به شهر شما آمده‌ام. این بی‌تفاوتی در مراودات زندگی مرا سخت به کنجکاوی کشاند. خیلی تحقیق و پرس وجو کردم که چطور می‌شود آدمها مدتی با هم باشند، دوست و رفیق و همکار باشند و جالبتر آنکه بده و بستان محبت کنند و اینطور بی‌تفاوت باشند! این چه نوع انسانیت است!. دوستی که در دوران شرکتهای سهامی زراعی در بمپور به جد مورد حمایت من بود وحتی در درگیری شدید با همشهری خودش که منجر به برخورد فیزیکی نیز شده بود، با کمک مستقیم من از معرکه جان سالم بدر برده و شرافتمندانه به دیار خودش مشهد انتقال یافت وعلیرغم اینکه از بدو ورودم خبر استقرارم را در مشهد به او دادم، ولی دریغ از یک تلفن!. براساس گفته  قدیمی باید گفت : بابا اینها دیگر کییند؟! بسیار برای خودم متأسفم! اینطور متوجه شدم و تجربه چند ماهه زندگیم در مشهد نیز به من می‌گوید که مردم این خطه از کشورمان چنان گرفتار اقتصادند که حتی با نزدیکان فامیلی خود نیز حاضر به برقراری ارتباط نمی‌باشند و آنچه را که به طنز و به ناحق به هموطنان اصفهانی نسبت می‌دهند به صراحت و به شدت در مشهد وجود دارد و جاریست. بگذریم.

آقای زراعتی در دوران دبیرستان نیز همینطور با محبت بود. جوانی بسیار دوست داشتنی و ورزشکار که در رشته دوومیدانی صاحب مدال بود، دیانت و پاکیش زبانزد همه و خلاصه الگویمان بود و اکنون نیز هست.

نوشته‌های مشابه