سایر نوشته ها ـ بخش سوم

نوشته شماره (145)

ـ زیارت خانه دوست (1) : سفر عمره اسفندماه سال 1390

باز هم به لطف خداوند قادر متعال، عازم زیارت حرمین الشریفین نصیبم شد. پیامی عمومی ارسال کردم. ضمن استدعای حلالیت و عرض خداحافظی برایتان آرزوی سیر این مسیر الهی را دارم. ارادتمند : حمیدالدین ملازهی

این پیامی بود که به تعداد حدود 300 نفر از دوستان عزیزم در تاریخ 90/12/18 به صورت اس ام اس ارسال شد. با توجه به فیش ثبت نامی فروردین ماه 1387 در بانک ملت با دفتر مسافرتی دوست عزیزم جناب آقای نیکوحرف (دفتر مسافرتی نیکوگشت) تماس گرفتم و برنامه سفر از طریق این دفتر هماهنگ گردیده و انجام شد. من چند سال است که با این عزیز راهی این سفر می‌‌‌‌شوم. ایشان به من لطف ویژه دارند و الحق در جمع گروه ایشان راحتم و مشکلی ندارم.

روز جمعه 90/12/19 در مسجد علی ابن ابیطالب شهران واقع درغرب تهران همه اعضاء شرکت کننده در این سفر که از طریق دفتر مسافرتی نیکوگشت ثبت نام کرده و آماده سفر بودند جمع شده و پس از توضیحات جناب حاج آقای نیکوحرف و جناب حاج آقای صادقیان روحانی محترم و بزرگوار این سفر، معارفه مختصر بین اعضاء انجام گرفت و پس از آن، جلسه به پایان رسید و قرار شد همه رأس ساعت 10 صبح روز شنبه (فردا) 90/12/20 در سالن شماره 1 فرودگاه مهرآباد برای انجام مقدمات سفر حضور به هم رسانند. احرام را از فروشنده‌‌‌‌ای که در مسجد حضور داشت خریداری کردم و از مسجد بیرون آمده و به منزل آمدم. سفر، سفر مکه است و مدینه، سفر عمره است. سفر زیارت حرمین الشریفین. آرام و قرار ندارم. 2 سال است مشرف نشده‌‌‌‌ام. سال گذشته پسرم محمدطه را فرستادم و نشد که خودم هم بروم. نرفتنم دلایل مختلفی داشت که یکی از آن مسائل اقتصادی بود!. چون محمد را فرستادم ترجیح دادم که با تأخیر یکساله به این سفر بروم. شب و روزم حواسم به این سفر است تا خدا چگونه بپذیرد. اصلاً عمره چیست و حج کدام است؟ رسول گرامی اسلام (ص) می‌‌‌‌فرماید : «هر کس که به زیارت این خانه (کعبه) بیاید و در احرام خود مرتکب معصیت نشود (یعنی اعمال و افعالی که باعث باطل شدن احرام او شوند، را انجام ندهد) چنان از گناهانش پاک می‌شود که گویی تازه از مادر متولد شده است. یعنی چنان به منزل خود برمی‌‌‌‌گردد که مانند کودکی است که هیچ گناهی انجام نداده و کارنامه‌‌‌‌اش پاک از معصیت است. ابوهریره از رسول خدا (ص) نقل می‌کند : از عمره تا عمره دیگر کفاره گناهانی است که بین آن انجام می‌شود. هیچ جزا و پاداشی برای حج مبرور جز بهشت نیست. صفت حج مبرور چنین است که هیچ ریا و گناه و معصیتی در آن نباشد و آنرا به طریق درست و کامل برابر دستور خدا و رسول خدا (ص) انجام داده باشد.

ارکان اسلام عبارتند از : نماز، روزه، زکات، جهاد و حج. حج رکن پنجم از ارکان اسلام است و از زمان رسول گرامی اسلام (ص) تمامی امت اسلامی بر واجب بودن آن معترفند. حج بر کسانی واجب است که عاقل، بالغ، آزاد و دارای استطاعت مالی و بدنی باشند چنانکه خداوند کریم می‌‌‌‌فرمایند : «ولله علی‌‌‌‌الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا و من کفر فان الله غنی عن العالمین» (آیه 97 سوره مبارکه آل عمران) و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه او کنند، آنهایی که توانایی رفتن به سوی آن را دارند و هر کس کفر ورزد (یعنی کسی که شرایط را دارد و به حج نرود به خود زیان رسانده) خداوند از همه جهانیان بی نیاز است.

و اما عمره : پس از اینکه شخص حج تمتع را انجام داده، اختیاری است و همیشه می‌تواند عمره انجام دهد ولی حج تمتع برای افراد دارای شرایط فوق، در تمام عمر فقط یکبار فرض است. حج با عمره جمع می‌شود و عمره به تنهایی نیز انجام می‌گیرد.

دوست عزیز! حج یا عمره هر دو عبادتی هستند خالص برای رضای خداوند قادر متعال. این را نیز باید توجه کرد که هیچ عبادتی مقبول خداوند نخواهد بود مگر با 2 شرط مهم:

شرط اول : اینکه این عبادت خالص و فقط و فقط برای خدا باشد و هیچ مخلوقی را در آن شریک و همراه نسازیم، چرا که خداوند در حدیث قدسی می‌فرماید : « من از کسانی که برایم شریک قایل می‌شوند، بی‌نیازترین شریکان هستم. هر کسی عملی را انجام دهد و با من کسی دیگر را شریک کند او و شرکش را ترک خواهم کرد. یعنی خداوند از بنده‌اش عملی را که در نیت آن کسی را شریک قرار داده قبول نمی‌کند. پس باید عملی خالص برای خداوند، نیت شود.

شرط دوم : پیروی محض از پیامبر عظیم‌الشأن اسلام حضرت محمد (ص) و هر عبادتی که خداوند به آن امر فرموده است. رسول خدا (ص) چگونگی عمل و اجرای آنرا به ما آموخته است و آنرا در کتاب خدا و سنت رسول‌الله (ص) به روشنی می‌بینیم و هیچ عبادتی نیست مگر آن به روشنی و تشریح شده (نماز، روزه، زکات، جهاد و حج). وقتی که رسول خدا (ص) با یاران باوفایش اعمال حج را انجام میداد فرمود : «خذو عنی مناسککم» از من مناسک حج خود را بیاموزید. یعنی بنگرید که من چطور اعمال حج و عمره را انجام میدهم، شما نیز به من تأسی کنید و انجام دهید. از هر چیز اضافی در دین و اعمال خود برحذر باشید چنانکه به صراحت فرمود : «من عمل عملاً لیس علیه امرنا فهو رد» یعنی هر کس که عملی را انجام دهد که امر و فرمان من بر آن نیست، آن عبادت مردود است!.

خلاصه اینکه سفر بسیار عجیب و پرماجرایی است سفر عمره، سفر بسیار خاطره‌انگیز و پرشوق و حالی است تا چگونه قدرش بدانیم و بهره‌مان از این سفر چه باشد!.

ساعت 10 به ترمینال شماره 1 مهرآباد رفتم. امسال نیز تنهایم. به جز کیف سفرم که احرام و مختصر لباس ضروریم همراهم است، چیز دیگری ندارم. در سفر همیشه کم بار هستم تا راحتتر سفر کنم. کسی را در سالن نمی‌شناسم. دنبال حاج آقای نیکوحرف هستم. گاهی گوشه‌ای می‌نشینم و به خودم و تنهایی‌ام فکر می‌کنم و گاهی نیز به اطراف برای دیدن رئیس گروه نگاهی می‌اندازم. هنوز نیامده!. سالن شلوغ است و سر و صدای همراهان و بدرقه‌کنندگان! به قولی ماچ و بوسه‌های رد و بدل شده بین مسافرین این سفر و بدرقه‌کنندگان فامیل و دوست و آشنا! من گوشه‌ای نشسته و محو در این صحنه‌های عجیب و با مرور سفرهای قبلی و بدرقه‌کنندگان خودم و اوضاع فعلی خودم و نیز این سفر هستم. نگاهم همچنان دور می‌زند تا رئیس را بیایم. حاج آقای نیکوحرف هنوز نیامده و من منتظرم. بلند شدم و قدم زدم. در حین قدم زدن متوجه شدم در کاروان دیگر نشسته‌ام و باید به درب خروجی بروم و آنجا منتظر باشم که همین کار را نیز انجام دادم. وقتی که به درب خروجی رفتم حاج آقای نیکوحرف آمدند و افراد گروه او را حلقه زدند. ما متأسفانه همیشه به شلوغی و بی نظمی عادت داریم. گویا این خصیصه ناپسند در خون ماست و قابل تفکیک هم نیست. این بنده خدا و معاونش در وسط جمعیت نشسته،چنان فشاری به ایشان می‌آوردند که من خسته شده و بریدم و به گوشه‌ای رفتم که از این جمع شلوغ دور باشم. بعد از چند دقیقه صدایم زدند که بیا و مدارکت را بگیر. آمدم و سلام کردم و خسته نباشید گفتم. روحیه‌اش باز شد و گفت : خدا خیرت بده که اقلاً شما خسته نباشید به من گفتید. این عده که با شلوغ کردنشان بیچاره‌ام کردند!. مدارک را گرفتم، بلیط، پاسپورت، کارت شناسایی برای سفر را چک کردم که درست بودند سپس وارد سالن اصلی شدم. در سالن اصلی قدم می‌زدم. آقایی با قیافه‌ای متشخص جلو آمد و سلام کرد و پرسید تنها هستید؟ گفتم بله. سلام و علیکی کردیم و ایشان کارت شناسایی ام را که به گردنم آویزان بود سریع خواند و با خنده گفت : عجب! من و شما هم اتاق هستیم. اتاق 415 در مدینه منوره و 315 در مکه مکرمه. من هم به کارتم نگاهی انداختم، دیدم که درست است. هر دو گویا آشنای 50 ساله‌ایم. خوشحال شدیم و کیفهایمان را کنار هم گذاشتیم و با هم وارد سالن چک اثاثیه شدیم و کارت سوار شدن را دریافت کردیم و پس از دریافت مهر خروج روی پاسپورت، وارد سالن نهایی برای پرواز شدیم. نتوانستم فی‌البداهه به این همسفر عزیزم بگویم کیستی و از کجایی؟ گفتم حالا ولش کن تا بعد کم کم جلو بروم و ببینم که خودش چه می‌کند و چگونه به قولی لو می‌رود تا بهتر بشناسمش. ساعت 2 بعدازظهر 20/12/90 پرواز انجام شد و ساعت 5 بعدازظهر به وقت ایران و ساعت 5/5 به وقت عربستان، وارد فرودگاه جده شدم.

نوشته شماره (146)

ـ زیارت خانه دوست (2)

پس از انجام کارهای اداری فرودگاه و ترخیص از قسمت پلیس، به سمت اتوبوسها رفتیم. ولی قبل از آن در قسمت محوطه فرودگاه چند لحظه‌‌‌‌ای به استراحت نشستم و چون ریال سعودی از سفرهای قبل همراه داشتم، فوراً برای برقراری تماس با ایران سیم کارتی خریدم. جالب است که فروشنده، سیم کارت را بدون ارایه حتی یک برگ ازاوراق شناسایی و به قیمت صفر ریال بمن تحویل داد. یعنی سیم‌کارت مجانی است و درآمد، فقط از طریق فروش شارژ است که برای شرکت صاحب موبایل منفعت دارد. سیم‌کارت 30 ریال شارژ داشت و پس از آن، هر روز 10 یا 20 ریال شارژ می‌خریدم و این بستگی به استفاده من و مصرف روزانه من داشت. بسیار برایم جالب است که اقتصاد را چگونه اداره می‌کنند!. 

با دوست جدیدم به سمت اتوبوسها رفتیم.من و همسفر و هم‌اتاقی‌ام، هم‌اتوبوس هم بودیم. گروه ما 3 دستگاه اتوبوس داشت. در اتوبوس شماره 1 رئیس گروه یعنی حاج آقای نیکوحرف، در اتوبوس شماره 2 معاون گروه و در اتوبوس شماره 3 روحانی گروه همراه مسافران بودند. من در اتوبوس شماره 1 بودم و بی‌قرار زیارت روضه رسول خدا (ص) و دیدن گنبد خضراء دعا می‌خواندم و چه خوشدل بصندلی اتوبوس تکیه زده و به سفر می‌اندیشم . راه طولانی ومن مشتاق. لحظات به کندی می‌گذشت و بیقراری افزون. حرکت کردیم، پس از ساعتی برای ادای نماز عشاء و صرف شام به ایستگاهی که توسط سازمان حج و زیارت قبلاً اجاره و رزرو شده بود، رسیدیم. حدود یکساعت توقف داشتیم. پس از نماز و شام و قدری استراحت به راه افتادیم. مقصدمان مدینه منوره است، مدینة‌النبی، مسجد النبوی الشریف، بقیع، قبا، احد و …. .

ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب وارد مدینه منوره شدیم. هتل ماسة الفلاح نزدیک حرم نبوی است و خیابان اصلی جلوی هتل به بقیع می‌رسد و قدم‌زنان از هتل تا مسجدالنبی حدود 5 دقیقه راه است. مسیر آمدن گروه تا هتل ترافیک بود و دلم بیقرار زیارت یار. کیف را در اتاق گذاشتم و سریع دوش گرفتم و لباسهایم را عوض کردم و لباس همیشگی سفرهای عمره‌ام را پوشیدم. لباس بلند عربی! زیباست. پوشیدن این لباس و این شکل و شمایل حال و هوای دیگری به انسان می‌دهد. به دوستم گفتم یاالله برویم حرم. ساعت 4 اذان اولیه است که به اذان تهجد معروف است. چون ایشان هنوز با این اوضاع آشنایی نداشت و سفر اولش بود، برایش تهجد یا نماز شب را قدری تشریح کردم که اذان اول چگونه است.بایشان گفتم که اذان دوم، اذان صبح و نماز صبح است. چون سفر اول ایشان بود، توصیه کردم که حتماً با نظر روحانی کاروان اینطرف و آنطرف برود و اعمالش را انجام دهد تا خدای ناکرده به عبادت ایشان لطمه‌ای وارد نیاید و یا مهمتر اینکه دیگران در مورد ایشان بد قضاوت نکنند. چرا که من سنی مذهبم و ایشان شیعه مذهبند و کلی فرق مذهبی بین ما وجود دارد. نوع عبادات ما نیز باهم فرق دارد. این جمع بیشتر دور بقیع هستند و کمتر به نماز و رفتن به مسجدالنبی اهمیت می‌دهند و من باید حتماً در مسجد‌النبی آنهم در صفوف اولیه باشم. نمیشد که زیاد با هم باشیم. با ایشان خداحافظی کردم و ساعت سه و نیم صبح به سوی مسجدالنبی حرکت کردم. سریع به سمت باب‌السلام رفتم. به‌به! جلوی درب باب‌السلام که رسیدم نگاهم به دورن مسجد و روضه رسول خدا (ص) افتاد. حالم دگرگون شد و ضربان قلبم به فریاد درآمد. بدون تعارف و رعایت آداب فریاد زدم : «اعوذ بالله العظیم و بوجهه‌الکریم و سلطانه‌القدیم من الشیطان الرجیم. بسم‌الله و الصلاة و السلام علی رسول‌الله، اللهم افتح لی ابواب رحمتک و غفرانک».

وارد مسجد شدم و ابتدا دو رکعت نماز تحیةالمسجد را بجا آوردم که اذان اول شروع شد. روز یکشنبه 21/12/1390 است و من در مسجدالنبی در صف دوم نزدیک محراب امام مسجد مشغول نمازم. خدایا! صدای اذان مسجدالنبی را می‌شنوم، اذان تهجد و من باز به لطف تو سعادت سجده بر زمین مدینه را یافته‌ام. باز تو به من اجازه حضور در سرزمین وحی را دادی، سرزمین آرامش و تغییر، سرزمینی که رسول خدا (ص) در آن قدم گذاشته است. من هم حرص آن دارم که آنقدر در این شهر قدم بزنم و بزنم تا شاید قدم ناقابلم در جای پای بزرگی از بزرگان صدر اسلام و یاران ویژه رسول خدا (ص) قرار گیرد و شاید با این لطف، روز قیامت زمین مدینه با شهادت به حضورم در این سرزمین، رسوایی دنیایم را به آرامش آخرتم مبدل سازد و گواهی دهد که این کوچک گنهکار در این سرزمین مقدس نیز قدم زده است.

ساعت 5، اذان نماز صبح شروع شد، چه صدایی و چه ندایی، الله اکبر! نماز صبح به امامت شیخ صلاح البدیر برگزار شد. اولین صبح حضورم در مدینه، با حالت روحانی وصف‌ناپذیری به پایان رسید. ساعتی در مسجد ماندم و پس از تلاوت دو جزء از قرآن کریم، حدود ساعت شش و نیم برای عرض سلام به همراه جمعیت انبوه نمازگزار به سمت روضه مبارک حرکت کردم. وقتی که با دل پرجوش از روبروی درب اصلی مسجد که نبی گرامی اسلام آن را بنا نهاده است، به سمت منزل آن حضرت میرفتم، این حدیث گرانقدر و فرمایش درین رسول خدا (ص) را به یاد آوردم که می‌فرمایند: «مابین قبری و منبری روضة من ریاض الجنة». دیگر اختیار از من گرفته شد و کنترل از دستم در رفت و رعایت ظاهر نیز به هم خورد، همه اعضای بدنم به حال خود رها شدند، ضربان قلبم بالا رفت و اشک‌ها بی‌اختیار از چشمانم جاری شدند. زبانم به حرکت درآمد و فریاد زدم : الله اکبر! الله اکبر و این فرمایش نصب شده بر روی درب مسجد اصلی رسول خدا را باز تکرار کردم : «مابین قبری و منبری روضة من ریاض الجنة». آنگاه چشمم به دیدار روضه رسول خدا (ص) که همان منزل مسکونی همسر گرانقدرشان حضرت عایشه صدیقه است، افتاد. بر بالای آن اینگونه نوشته شده است: «ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لا کن رسول‌الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شی علیما» (سوره مبارکه احزاب آیه 40). قدری جلو رفتم و به روضه مبارک رسیدم. بدون اختیار فریادم بلند شد: «السلام علیک یا رسول‌الله، السلام علیک یا حبیب‌الله، السلام علیک یا رحمة للعالمین، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته».

قدری جلوتر و داخل روضه رسول خدا (ص) قبر حضرت ابابکر صدیق است. «السلام علیک یا خلیفة رسول‌الله، السلام علیک یا صاحب رسول‌الله و ثانی اثنین اذ هما فی‌الغار، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته». قدری جلوتر باز در همان روضه مبارک، قبر حضرت عمر فاروق است. «السلام علیک یا امیرالمؤمنین یا عمر الفاروق، یا خلیفة رسول‌الله. السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته». به علت ازدحام جمعیت، برای حتی ثانیه‌ای ایستادن و عرض ادب کردن امکان ندارد. خودم را به جلوتر می‌کشانم و نرسیده به درب خروج که باب جبرئیل است، به سمت راست رفتم و رو به روضه مبارک خواندم : «السلام علیک ایها النبی و رحمة‌الله و برکاته، اللهم صل علی محمد کما صلیت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انک حمید مجید، اللهم بارک علی محمد کما بارکت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انک حمید مجید». سلام تمام آنهایی که به من، مأموریت رساندن سلامشان به روضه مبارک رسول خدا (ص) را داده بودند، به صورت تک تک و با بردن نامشان تقدیم کردم و برایشان از خداوند بزرگ درخواست لطف و کرم و غفران کرده و رو به قبله برای همه آنها دعا کردم. پس از پایان دعا از باب جبرئیل خارج شدم و سریع به سمت مسجد قبا به راه افتادم. حالا دیگر مثل سالهای گذشته نمی‌توانم پیاده بروم. بیش از یکساعت پیاده‌روی است. با ماشین می‌روم. به سوی ایستگاه سواری‌ها و ون‌ها رفتم. فریادها بلند است : قبا، قبا، زیارت، زیارت. کرایه تا قبا نسبت به سالهای قبل اصلاً تغییر نکرده بود، همان 2 ریال است.که 27-28 سال قبل هم 2 ریال بود و الان هم 2 ریال!! سوار ون شدم و به مسجد قبا رفتم. در مسجد خاطرات سالهای گذشته برایم تداعی شد. به یاد مرحوم مولوی حامد دامنی و مرحوم عبدالعزیز دادگر نمایندگان محترم و معزز خاش و چابهار افتادم و دلم گرفت و اشکم جاری شد. خدایشان بیامرزد و با انبیاء و شهدا محشورشان گرداند. اولین بار مسجد قبا را در سال 1363 به اتفاق مرحوم مولوی حامد دامنی آمدم. حیف شد، واقعاً دنیا محل گذر است. به یادش افتادم و جایش را خالی دیدم. در سال 1370 نیز به اتفاق مرحوم حاج عبدالعزیز دادگر نیز به قبا آمده بودم و سالهای بعد گاهی تنها و گاهی با فرزندانم و یا دیگر دوستان به این مسجد می‌آمدم. یاد همه بودم و برایشان دعا می‌کردم.

و اما قبا : مسجد قبا در منطقه قبا واقع است و اولین مسجدی است که رسول خدا (ص) وقتی که وارد مدینه شدند آنرا بنا نهادند و فرمودند : «من تطهر فی بیته ثم أتی مسجد قباء فصلی فیه کان له کأجر عمره»، «هر کس در منزل خود وضو بگیرد، سپس به مسجد قبا رفته و نماز بخواند، مانند اجر عمره است». پس از ادای چند رکعت نماز،آماده برگشت به مسجدالنبی و نهایتاً هتل شدم باز هم با همان ون ها و پرداخت 2 ریال به مسجدالنبی برگشتم و سریع برای زیارت قبور بقیع وارد قبرستان بقیع شدم. از ساعت 8 صبح قدری گذشته بود. با خود اینگونه خواندم : «السلام علیکم اهل الدیار من المؤمنین و المسلمین. و انا ان شاء الله بکم لاحقون. یرحم الله المستقدمین منا و المستأخرین. نسأل الله لنا و لکم العافیه»، «سلام بر شما مؤمنان و مسلمانانی که ساکن این دیار هستید، و ما به خواست خداوند به شما خواهیم پیوست، خداوند بر گذشتگان و آیندگان از ما رحم بفرماید و برای خودمان و برای شما از خداوند آرزوی عافیت داریم». همانطور که در گوشه گوشه بقیع قدم می‌زدم، به یاد همه بزرگان صدر اسلام، یاران و اولاد و ازواج مطهرات رسول خدا (ص) و ائمه گرامی و خلیفه سوم حضرت عثمان بن عفان (رض) که در وسط بقیع هستند،  افتادم و دعا و فاتحه خواندم. ساعت 9 صبح به هتل برگشتم و پس از صرف صبحانه به اتاقم رفتم و استراحت کردم.

نوشته شماره (147)

ـ زیارت خانه دوست (3)

برای نماز ظهر ساعت یازده و نیم راهی مسجدالنبی شدم. ساعت 12 و ده دقیقه نماز ظهر اقامه شد و پس از آن برای ناهار و استراحت به هتل آمدم. ساعت سه و نیم برای ادای نماز عصر راهی مسجد شدم و تا بعد از عشاء در مسجد ماندم و در نزدیکی روضه مبارک رسول خدا (ص) جا گرفتم. نماز مغرب ساعت شش و نیم و نماز عشاء ساعت 8 برگزار شد.

22/12/1390 : ساعت سه و نیم وارد مسجدالنبی شدم. باز هم از درب باب‌السلام که اولین درب ورودی است. مانند دیروز عمل کردم. «اللهم افتح لی ابواب رحمتک». پس از ورود به مسجد و ادای دو رکعت نماز تحیة‌المسجد و پس از اذان اول و تلاوت قرآن و نماز، ساعت 5 اذان دوم که اذان صبح است شروع شد. در این صبح و در نماز صبح، الله اکبر که چه شد! امام مسجد شیخ صلاح‌البدیر در دو رکعت نماز، قسمتی از سوره مبارکه نساء را تلاوت کرد. الله الکبر که وقتی به آیه 77 و 78 و 79 رسیذ با گریه امام مسجد، صدای گریه اکثریت نمازگزاران چنان جالب و روحانی و زیبا بلند شده بود که اختیار از من نیز گرفته شد و بی‌قرار به جمع آنان پیوستم. الله اکبر، چه نمازی!!

جالب است که پس از نماز به روال دیروز وقتی که پس از قبا و بقیع به هتل آمدم، در سالن غذاخوری تعداد زیادی از اعضای گروه جمع بودند و در مورد نماز صبح اظهارنظر عجیب و غریب می‌کردند. یکی می‌گفت بابا اینها نمازشان چه جالبه، مثل ما مسلمانها نیست!! اینها نماز را خیلی طولانی، زیبا و با احساس می‌خوانند!! ما مسلمانها فقط بعد از سوره حمد، قل هو الله را می‌خوانیم آنهم در هر دو رکعت و تمام!! خیلی به فکر رفتم. خدایا این بندگان تو مخلصند و چرا اینقدر باید بی‌اطلاع باشند. مسلمان کیست؟ و اسلام چیست؟ اینان اصلاً نمی‌دانند و نشده است که بدانند که آنچه آنها دانسته یا فهمیده‌اند، با اسلام خیلی فاصله دارد! چطور می‌گویند نماز اینها با ما مسلمانها فرق دارد. آنها بااحساس می‌خوانند و ما برحسب ادای وظیفه!! سکوت کردم. سکوتی دردناک، سکوتی از روی اجبار به نادانی آنها.

یک موضوع جالب دیگر اینکه نوجوانی 10 -12 ساله همراه کاروان ما بود و روز میز صبحانه کنار من به اتفاق پدرش نشسته بود. از ایشان خواستم آیاتی که امام مسجدالنبی امروز صبح هنگام نماز صبح خوانده بود را بخواند. الله اکبر که او نیز با همان احساس خواند و جو سالن غذاخوری را دگرگون کرد. همه سکوت معنی‌داری کردند و جذب شدند. به این نوجوان گفتم باز هم بخوان. او هم خواند و گفتم باز هم بخوان. و بار سوم هم خواند. واقعاً همه منقلب شدند و به اتاقم برای استراحت برگشتم.

23/12/1390 : امروز گشت دوره توسط کاروان برقرار است. ساعت 8 صبح قرار است اتوبوس بیاید و زائرین به گشت زیارتی داخل مدینه منوره بروند. روی تابلو اعلانات هتل، آگهی نصب شده که مواظب باشید کسی جا نماند. مگر کسی برای نماز صبح بیدار نمی‌شود؟ البته اینان که من دیدم تا ساعت 1 یا 2 شب دور بقیع هستند و دعاهای گوناگون می‌خوانند و بعد که به هتل می‌آیند باید دوباره ساعت سه و نیم صبح به مسجدالنبی بروند برای نماز تهجد که بخواهی نخواهی نمی‌شود چون خسته‌اند! یعنی نماز صبح بی نماز صبح! اکثریت قابل توجهی به نماز نمی‌آیند البته اینطور تبلیغ می‌شود که همان زیارت دور بقیع وقت ایشان را پر کرده و ضرورتی برای نماز صبح نیست!! هم‌اتاقی من نیز از این قاعده مستثنی نیست. او نیز به مسجد نیامد و من ساعت 3.5 صبح رفتم. به روال روزهای گذشته نماز صبح را در مسجدالنبی با جماعت خواندم. جالب اینجاست بعد از اینکه تعداد کثیری از اعضاء، نماز صبح را به خاطر گشت دوره از دست دادند خود به خود چون برگشتشان ساعت یازده و نیم بود و نماز ظهر ساعت دوازده و ده دقیقه برگزار می‌شد و آنها هم خسته بودند و نمی‌توانستند به مسجد بیایند،نماز ظهرشان نیز هیچ!! و خوب نماز عصر هم که ندارند و نماز مغربشان نیز دور بقیع جمع هستند!! سبحان‌الله …. رسول خدا (ص) فرمود: هر نماز در مسجد من ثواب 1000 نماز دارد. اینان به راحتی نماز مسجد‌النبی را که انقدر ثواب دارد را از بین می‌برند و خود را این نعمت محروم می‌کنند.

بعد از نماز ظهر که از مسجد خارج شدم دیدم یک جوان ایرانی که از کاروانی دیگر بود، پدرش را روی ویلچر نشانده و از مسجد خارج می‌شد. بیرون از مسجد زیر چترهای محوطه مسجد با آبی که به همراه دارد، صورت پدر را می‌شست تا اذیت نشود. گویا قدری گرما زده شده بود. با تمام وجود به او خیره شده بودم و به تماشای او پرداختم. خشکم زده بود و به حال این جوان غبطه می‌خوردم که چه خدمتی می‌کند، خدمت به پدر پیر و زمینگیرش، آنهم پس از ادای نماز ظهر و آنهم در مسجدالنبی. بسویشان رفتم و به جوان گفتم : هیچ میدانی که رسول خدا (ص) فرمود : جبرئیل نزد من آمد و گفت هلاک شود آنکس که والدین پیر او زنده باشند و او خدمت والدین نکند و من آمین گفتم. و مرحبا و هزاران مرحبا به تو که چه با اشتیاق خدمت پدرت می‌کنی و این بهترین کار است که تو انجام می‌دهی و کمتر از نماز امروز ظهرت نیز نخواهد بود. پدرش قدری خندید. خنده او خنده رضایت از این جوان بود. خیلی منقلب شدم و به هتل آمدم و در فکر بودم که در این دنیای امروز اینگونه آدمهایی هم هستند که خدمت به والدین را به خوبی و درستی می‌دانند و به آن نیز عاملند. ولی حیف که اکثریت بیشتر فرزندان در جامعه ما، توجهی به پدر و مادر ندارند که هیچ، بلکه همیشه نیز توقع دارند والدین تا گور او را خدمت کنند و به او برسند، چون فرزند است و عزیز است. بقیه روز نیز به روال روزهای قبل گذشت.

24/12/1390 : امروز چهارشنبه است و روال همان است که روزهای قبل داشته‌ام به غیر از اینکه امروز بعد از نماز عصر با ونهای زیارتی عمومی، راهی زیارت مساجد و همچنین احد شدم. به احد رفتم و پس از گشت اطراف، بالای کوه رفتم و قدری نشستم و اطراف را نظاره کردم. سپس به محل دفن حمزه سیدالشهداء عموی گرامی رسول خدا (ص) و یاران باوفای رسول خدا (ص) که در این محل به شهادت رسیده و همینجا دفن هستند، رفتم و زیارت کردم و دعا خواندم و به سوی مساجد حرکت کردم. این زیارتها تا نماز مغرب طول کشید. به همه مساجد سر زدم، مساجد: قبلتین، علی، عمر، فاطمه، قبا، جحفه، غمامه و بلال.

25/12/1390 : امروز نیز به روال روزهای گذشته بود، فقط در مسیر مسجدالنبی و قبا و بقیع و هتل گذشت. شب جمعه کاروانهای مختلف برای دعای کمیل در اطراف بقیع جمع شدند که مورد اعتراض پلیس واقع شده و سریع سر و ته قضیه را جمع کردند.

26/12/1390 : امروز جمعه است و نماز جمعه را در مسجدالنبی هستم. در این سفر این اولین نماز جمعه است و متأسفانه آخرین آن نیز هست چون هفته دیگر که در مکه مکرمه هستیم، روز جمعه در مکه نخواهیم ماند و راهی ایران می‌شویم. ساعت 11 صبح برای ادای نماز جمعه راهی مسجدالنبی شدم. خطبه نماز رأس ساعت 12:15 شروع شد و کلاً نماز جماعت 12:40 پایان یافت. به هتل برگشتم و پس از صرف ناهار، ساعت 4 بعدازظهر که نماز عصر در مسجدالنبی را از دست دادیم، راهی مسجد شجره برای محرم شدن و عزیمت به مکه مکرمه شدیم. اتوبوسها آماده حرکت بودند.

نوشته شماره (148)

ـ زیارت خانه دوست (4)

فاصله‌ای بین مدینه تا بئر علی یا ذوالحلیفه یا مسجد شجره نیست. حدود 10 دقیقه راه در اطراف مدینه است. به محل آمدیم و محرم شدیم.و تا بعد از نماز عشاء در آنجا ماندیم. اینجا میقات کسانی است که مسیرشان از مدینه به سوی مکه است. احرام بستیم و تلبیه گفتیم :

«لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

احرام همان دو پارچه ندوخته‌ای است که مردها یکی را دور کمر می‌بندند و دیگری را روی شانه‌های خود انداخته و بالاتنه را می‌پوشانند. البته سر نباید پوشیده شود. و تمام لباسهای دوخته را در می‌آورند. لباس زیر و جوراب و پیراهن و شلوار دیگر ممنوع است. باید درآورده شوند. جالب است که همه اینگونه باید باشند. پولدار و گدا، حاکم و محکوم، سیاه و سفید. هر زبانی و گویشی که داشته باشی فرقی نمی‌کند. همه و همه حتی طفلان نیز باید بدون لباس دوخته شده باشند ولی زنها لباس تنشان، احرام آنان محسوب می‌شود و کافی است نیت کنند و تمام. وقتی دو تکه پارچه را به روالی که گفتم، بستیم، دو رکعت نماز احرام خواندم و سپس نیت کردم : «اللهم انی ارید العمرة فیسرها لی و تقبل ها منی. نویت العمرة و احرمت بها لله تعالی عزوجل. لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

باید دائم این تلبیه تا رسیدن به مسجدالحرام تکرار شود و فرد محرم سعی کند سرش پوشیده نشود، ناخن نگیرد، سبزه و درخت و گیاهی را نکند، موجود زنده ولو پشه‌ای را نکشد، بدنگوید، غیبت نکند و بسیاری کارها و افعال دیگر را انجام ندهد، حتی همبستر شدن با همسر حلالش نیز برای او حرام است.

همه محرم شدند و پس از نماز عشاء راهی مکه مکرمه شدیم. شام را در مسیر و در ایستگاه اجاره شده توسط سازمان حج و زیارت صرف کردیم و به سوی مکه راه افتادیم. حدود ساعت یک و نیم نزدیک خانه‌های اولیه اطراف مکه رسیدیم. وقتی که خانه‌های اطراف مکه مکرمه را دیدم بی‌اختیار این دعا را می‌خواندم:

«اللهم اجعل لی بها قراراً و ارزقنی فیها رزقاً حلالاً. اللهم ان هذا الحرم الحرمک، و البلد بلدک، والامن امنک، والعبد عبدک، جئتک من بلاد بعیدة بذنوب کثیره، و اعمال سیئة، اسألک مسألة المضطرین الیک، المشفقین من عذابک، ان تستقبلنی بمحض عفوک و ان تدخلنی فسیح جنتک جنة النعیم. اللهم ان هذا حرمک و حرم رسولک، فحرم لحمی و دمی و عظمی علی‌النار. اللهم امنی من عذابک یوم تبعث عبادک اسألک بانک انت الله لا اله الا انت الرحمن الرحیم. ان تصلی و تسلم علی سیدنا محمد و علی اله و صحبه تسلیماً کثیراً ابداً».

امروز 27/12/1390 است. همچنان لبیک‌گویان وارد شهر مکه مکرمه شدیم و به هتل رفتیم. اعضاء گروه خسته و گرفتار خواب بودند و اکثراً تمایل به استراحت داشتند. ساعت دو و نیم نیمه شب است و روحانی کاروان همه را به استراحت فرا می‌خواند. بعضی اعتراض می‌کردند که بایدبه حرم بروندو اعمال عمره را انجام دهند و اکثریت گروه، مایل به استراحت بودند. من که از گروه جدا بودم با هم‌اتاقیم مشورت کردم و از او خواستم که با کاروان باشد تا اعمالش خراب نشود و خودم ساعت 3 از هتل خارج شدم و با سرویس‌های شماره 4 که همیشه آماده استفاده اعضای گروه است، به سوی حرم حرکت کردم و چه زود به مسجدالحرام رسیدم. عجله داشتم، تشنه زیارت کعبه مشرفه بودم. دیدن مناره‌های زیبا و باشکوه مسجدالحرام دل آدم را می‌برد. بیقرار بودم و شتابان از محل پارکینگ به سمت مسجدالحرام می‌رفتم.

«لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک».

خدایا آمدم. بله من به اذن تو آمدم. پاسخم را و بله‌ام را قبول کن. من آمدم و اینجا حاضرم. من در مسجدالحرام هستم. بله، من هستم. وارد مسجد شدم.

«اللهم انت السلام و منک السلام فحینا ربنا بالسلام و ادخلنا الجنة دار السلام تبارکت و تعالیت یا ذالجلال و الاکرام. اللهم افتح لی ابواب رحمتک و مغفرتک و ادخلنی فیها، بسم‌الله و الحمد لله و السلام علی رسول الله صلی الله علیه و سلم».

با عجله و شتابان از داخل صفا و مروه رد می‌شوم و پله‌ها را بالا می‌روم و چشمم به پرده مشکی بیت روشن می‌شود. «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر لا اله الا الله وحده لا شریک له. له الملک و له الحمد و هو علی کل شیء قدیر. اعوذ برب البیت من الکفر و الفقر، و من عذاب القبر و ضیق الصدر و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه و سلم. اللهم زد بیتک تشریفاً و تکریماً و تعظیماً و مهابة و رفعة و براً و زد یا رب من شرفه و کرمه و عظمه ممن حجه واعتمره تشریفاً و تکریماً و تعظیماً . مهابة و رفعة و براً».

لحظه‌ای را روبروی بیت نشستم و به آن نگاه کردم. با او حرف می‌زدم. می‌خواستم شکایت کنم، ازکی؟، فریاد بزنم،توقع من زیاد بود و مراعات هم نمی‌کردم. گفتارم بدون آداب و ترتیب بود. گفته‌هایم شلوغ بودند، از هر دری سخنی می‌گفتم، هر چه شد که شد. اینجا امن است، خانه امن، خانه امید. خواستگاه دل، مرکز وحی، مرکز ایمان، مرکز بخشش و غفران. زمان محدود است و توقع بسیار. بگو، فریاد بزن، بخواه، پررو باش، ملاحظه نکن، داد بزن. آرام بگویی یا تند حرف بزنی فرقی ندارد، فقط بخواه و بگو. عریان بگو، اینجا ادب بی‌معنا و رعایت، بیگانه است. هر طور راحتی بگو ولی فقط بگو و بگو. پس از قدری اینگونه گذراندن، برای طواف عمره به مطاف وارد شدم. ازدحام مانع از نزدیک شدن به حجرالاسود بود. از روبروی آن، نیت را شروع کردم.

نوشته شماره (149)

ـ زیارت خانه دوست (5)

نیت طواف را آغاز کردم. قدری دعا و سفارش را به زبان رانده و دستهایم را به حالت عرض سلام روبروی حجرالاسود بلند کردم. بسم‌الله الله اکبر، بسم‌الله الله اکبر، بسم‌الله الله اکبر و شروع طواف عمره نمودم. و به همین حال هفت شوط (دور) طواف را انجام دادم و بعد از هفت شوط در همین محل یعنی روبروی حجرالاسود، پایان طواف را با دعا و نیایش انجام داده و کمی عقب‌تر دو رکعت نماز طواف را به جا آوردم و به سراغ زمزم رفتم و پس از شرب قدری آب زمزم که حسابی هم سرد و به قولی تگری بود، روبروی بیت قرار گرفتم و دعا خواندم : «اللهم انی اسألک علما نافعاً و رزقاً واسعاً و شفاء من کل داء و سقم برحمتک یا ارحم الراحمین». و بعد دعاهای لازمه را کنار مقام ابراهیم و روبروی ملتزم (درب بیت) خوانده و برای انجام سعی صفا و مروه به کوه صفا رفتم (البته کوه صفا داخل مسجدالحرام است) و با خواندن دعای صفا برای شروع سعی بین صفا و مروه اینگونه خواندم : «ابداً بما بدالله و رسوله، ان الصفا و المروة من شعائرالله فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما و من تطوع خیراً فان الله شاکر علیم.» و با سه تکبیر الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، سعی را شروع کردم تا هفت شوط که پس از پایان آن و با کوتاه کردن موی سر، عمره‌ام را به پایان برده و برای ادای نماز صبح به مطاف برگشتم. صدای اذان دوم که همان اذان نماز صبح بود، با صدای مؤذن از مناره‌های مسجدالحرام بلند شد و حال و هوای عجیبی به من دست داد. خدایا تو را شکر که اعمالم به خوبی انجام شد و به نمازم نیز رسیدم. نماز در مسجدالحرام یکصدهزار ثواب دارد. سبحان‌الله! چه بیچاره‌اند آنانکه اکنون از این خرمن ثواب بی بهره‌اند و در هتل‌هایشان غرق در خواب نازند. پس از ادای نماز صبح برای رفتن به هتل به ایستگاه  اتوبوس آمدم و سوار اتوبوس شدم و آفتاب زده وارد هتل شدم. به رستوران رفتم و صبحانه را صرف کرده و به اتاقم برگشتم. دوستم هنوز استراحت می‌کردو من خوابیدم و آنها رفتند تا اعمالشان را انجام دهند. ساعت 10 صبح دوش گرفتم و لباس عربی‌ام را پوشیدم و ساعت 11 عازم حرم برای ادای نماز ظهر شدم.

28/12/1390 : روزها به همین منوال گذشت. هر روز مغرب و عشاء را در مطاف و روبروی مقام ابراهیم و درب بیت می‌نشستم و ظهرها و عصرها را در طبقه دوم باز هم روبروی مقام ابراهیم و درب بیت. لحظات بسیار خوب و وصف‌ناپذیری داشتم.

29/12/1390 : امروز دوشنبه است و من امشب قصد عمره دیگری دارم. بعد از صرف شام در هتل با پوشیدن احرام، البته بدون نیت که فقط این پوشش حکم لباس را دارد، به مسجدالحرام رفتم. ساعت 12 و نیم شب با سرویس عمومی (اتوبوس) و با پرداخت 2 ریال به تنعیم یا مسجد حضرت عایشه (رضی‌الله تعالی عنها) برای نیت عمره رفتم. جالب آن است که به علت ازدحام زیاد مردم در این قسمت که روبروی باب ملک فهد و پشت هتل بزرگی است، ماشینها به کندی حرکت می‌کنند، چرا که هر کس بخواهد جده یا مدینه یا تنعیم برود، از این محل سوار ماشین می‌شود. شلوغ است و اوضاع دیدنی است. خلاصه اینکه با عده‌ای بنگالی، اندونزیایی و مصری راهی تنعیم شدیم. به تنعیم که رسیدم، به داخل مسجد رفتم. مسجد پر و خالی می‌شد. جمعیت می‌آمد و میرفت. گوشه‌ای نشستم و پس از ادای دو رکعت نماز تحیة‌المسجد و دو رکعت نماز احرام، نیت کرده و تلبیه را شروع نمودم : «لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک». بعد از این اعمال، به سراغ ماشینهای حرم رفتم که آماده حرکت بودند و فریاد می‌زدند: حرم! حرم بریالین! یعنی حرم با دو ریال. پول را پرداخته و سوار شدم. لبیک گفتن دسته جمعی چه زیباست. همه با هم به صورت هماهنگ و هم وزن می‌گفتند: «لبیک اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک. ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک». مسجد تنعیم خارج از محدوده مکه است ولی در واقع فعلاً داخل مکه قرار گرفته چون توسعه شهری این وضع را به وجود آورده است. حدود 20 دقیقه بعد به حرم رسیدم. اعمال را به همان صورت عمره اول انجام دادم و در نهایت با کوتاه کردن موی سر و همزمان با اذان اول، آن را به پایان رساندم. داخل مطاف ماندم تا اذان صبح شد. پس از ادای نماز صبح عازم هتل شده و استراحت کردم.

1/1/1391 : امروز سه شنبه است. روحانی و رئیس گروه قرار گذاشته بودند که از رأس ساعت هشت و نیم صبح برای رفتن به حرم جهت شرکت در مراسم تحویل سال آماده شوند که من به دلیل خستگی و انجام عمره شب گذشته، پوزش خواستم و ایشان نیز به من لطف نموده و گفتند شما نیایید و دیگران بیایند. روحانی کاروان البته قدری ناراحت هم بود چرا که برای حفظ حرمت حرم از سوی برخی زائران مطمئن نبود. زیرا در سالهای قبل وقتی که سال تحویل می‌شد گویا برخی از زائرین در حرم سوت می‌زدند و شادی می‌کردند که این عمل، زشت‌ترین و غیرقابل باورترین کاری است که فقط ما ایرانیها انجام می‌دهیم و دیگر مسلمانهای حاضر در مسجدالحرام بسیار از این حرکات ناراحت می‌شوند و ابراز انزجار می‌کنند و چه بسا پلیس هم وارد عمل می‌شود و مراحل بعدی پیش می‌آید که در حوصله این خاطرات نمی‌باشد. خلاصه آنهایی که باید می‌رفتند، رفتند. بعد نمی‌دانم چه شد و چه کردند. از کسی هم نپرسیدم.

من و دوستم در اتاق ماندیم. ایشان خیلی اهل دل و عید و شادی بود. سفره هفت سین مختصری چید و با تیک تیک ساعت به وقت تهران و شلیک توپ، تحویل سال 91 را به من تبریک گفت و من نیز به او تبریک گفتم. با هم دست داده و روبوسی کردیم. شکلات نداشتیم به جایش قند،، آجیل، میوه و نوشابه‌های مانده از ناهار و شام روزهای گذشته را خوردیم. خوش گذشت و چه جالب هم خوش گذشت (جای همه همراهان من واقعاً خالی). سال نو بر همه مبارک باد.

نوشته شماره (150)

ـ زیارت خانه دوست (6)

شب را که یکی از شبهای آخر است به حرم رفتم و در آنجا ماندم. امشب دو بار طواف انجام دادم. دو بار طواف کامل و برای همه دعا کردم، برای فرزندانم، والده‌ام، برادران و خواهرانم، فامیل و اقوام، رفته‌ها و مانده‌ها، دوستان خوبم، آشنایان و همسایه‌ها، هم‌شهری‌ها و هم دین و مذهب‌ها، خوبان و بدان، نیکان و گمراهان، برای همه و همه دعا کردم. پس از طواف داخل حجر اسماعیل شدم و پس از ادای چند رکعت نماز، ساعتی را در گوشه‌ای و در اوج ازدحام نشستم. سر بر پرده بیت سائیدم و حرف زدم. از اینجا و آنجا گفتم. از گذشته و حال و آینده خواستم و خواهان بودم. مصر بودم و پیله کردم. بد جور هم پیله کردم چون خداوند این اصرار و به قولی پیله کردن را دوست دارد. پر رویی را می‌طلبد چون می‌داند که من معامله‌گر نبودم. سائل بودم و محتاج. او خالق است و من مخلوق. او مالک است و من مملوک. او صمد است و من نهایت محتاج. او فارغ است و من گرفتار. پس ریا چرا؟ تعارف چرا؟ بدون آداب و ترتیب گفتم و گفتم. از همه، از فرزندانم، برادران و خواهران و عزیزانم، از دوستان قدیم و جدیدم، از آشنایان و همسایه‌ها و نزدیکان و دوران. از زنده‌ها و رفته‌ها. از بیماران و تنگدستان و نیازمندان، از گنهکاران و خوبان و بدان. از همه گفتم. رجاء واثق دارم که او اجابت بدون قید وشرط می‌کند وکل دعاهایم انشأالله مقبول اند. او می‌پذیرد چون میداند من راهی دیگر و چاره‌ای دیگر ندارم و نخواهم داشت. پس از نماز صبح به هتل برگشتم.

2/1/1391 : امروز هم از صبح تا عصر و مغرب و عشاء به روال روزهای گذشته سپری شد. امشب نیز واقعاً آخرین شب است و شبهای دیگر در حرم نخواهم بود. بعد از شام راهی حرم شدم. مانند شبهای گذشته طواف کردم و به حجر اسماعیل رفتم و در آنجا مانند شب قبل با خدای خود خلوت کردم و آنچه باید بگویم گفتم. امیدم به مقبولیت است. قطعا” میپذیرد . خداوندخودش فرموده “لاتقنطو من رحمت الله.ان الله یغفرالذنوب جمیعا”انه هو الغفور الرحیم”پس ازادای نمازصبح،طواف وداع را انجام دادم و با بیت‌الله الشریف و مسجدالحرام وداع کردم و روبروی ملتزم که همان درب کعبه است به دعا مشغول شدم : «اللهم هذا بیتک و انا عبدک و ابن عبدک و ابن امتک، حملتنی علی ما سخرت لی من خلقتک و سترتنی فی بلادک حتی بلغتنی بنعمتک الی بیتک و اعنتنی علی اداء نسکی فان کنت رضیت عنی فازدد عنی رضا و الا فمن الان قبل ان تنای عن بیتک داری و هذا اوان انصرافی ان اذنت لی غیر مستبدل بک و لا ببیتک و لا راغباً عنک و لا عن بیتک، اللهم فاصبحنی العافیة فی بدن و الصحة فی جسمی و العصمة فی دینی و احسن منقلبی و ارزقنی طاعتک ما ابقیتنی و اجمع لی بین خیر الدنیا و الاخرة انک علی کل شیء قدیر و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه اجمعین».

پس از این دعا از مسجد خارج شدم و به هتل آمدم و پس از صرف صبحانه متوجه شدم که ساکها و کیفها را می‌خواهند به جده ببرند. من نیز کیفم را تحویل دادم. پس از نماز ظهر در حرم و صرف ناهار در هتل، امروز 91.1.3 ساعت 2.5 بعدازظهر کلیدها را تحویل دادیم و با اتوبوس راهی جده شدیم تا در زمان مقرر به ایران برگردیم. جالب است همه در لابی هتل جمع بودند و هیاهو و شلوغی پایان سفر زیاد بود. یکی فریاد زد بچه 4 ساله‌ای گم شده و پدر و مادرش دنبال او هستند. همه گیج و مبهوت ماندند. خدایا این چه بلایی است که در پایان این سفر نصیب این گروه گردید. رئیس گروه، روحانی، معاون، مسئول هتل طریق الحیات، پرسنل، زائرین، همه به جستجو و تلاش افتادند. پس از کلی نگرانی و شیون مادر بچه و دعواهای مادر بچه با پدر او و آنهمه بد گفتن به پدر بیچاره، بالاخره بچه را یکی از زائرین در هتل دیگری یافته بود و با خودش آورده بود که یکدفعه صدای صلوات بلند شد و همه خوشحال راهی جده شدیم. در جده نیز کارهای اداری سفر به خوبی پیش رفت و ساعت 12 شب به سمت تهران پرواز کردیم. سفر، ظاهرش خوب بود و مطمئن هستم که باطنش بسیار بهتر و خوبتر بود. چرا که خداوند بهانه می‌خواهد، او نیک می‌داند که بها در توان کسی نیست و ما بندگان بسیارناتوان ودربهادان ضعیف هستیم. پس بهانه را باید ایجاد کرد و تحویل داد و مزد فراتر از بها را گرفت. همان طورکه قبلا” گفتم خداوند می‌فرماید : «لا تقنطوا من رحمت الله ان الله یغفر الذنوب جمیعاً انه هو الغفور الرحیم». من به رحمانیت، کریم بودن، عظمت و لطف و احسان خداوند اطمینان دارم. من باورم این است که دست همه زائرین خالی نمانده بلکه همه با دست پر و با دلی پاک، ایمانی صاف و وجدانی آرام به وطن و خانه خود برگشته‌اند و امید که خداوند این سفر را نصیب همه انسانهای پاک نهاد بفرماید. آمین.ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم وتب علینا انک انت التواب الرحیم وآخردعوانا ان الحمد لله رب العالمین.

نوشته شماره (151)

دلخوشی

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می‌دهد

دلمان خوش است که پدری داریم که می‌توانیم با موهای صورتش بازی کنیم

دلمان خوش است که همه گوسفندها و گاوها و مرغ‌ها برای شکم ما آفریده شده‌اند

دلمان به این خوش می‌شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم

دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می‌شود

یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم

دلمان به لباس نویی خوش می‌شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می‌کنیم

یا وقتی که جشن تولدی برایمان می‌گیرند

یا زمانی که شاگرد اول می‌شویم

دلمان ساده خوش می‌شود به یک شاخه گل یا هدیه‌ای که می‌گیریم

یا به حرف‌های قشنگی که می‌شنویم

دلمان به تمام دروغ‌ها و راست‌ها خوش می‌شود

به تماشای تابلویی یا منظره‌ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه‌ای

دلمان خوش می‌شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم

مثلا با خنده‌های بی دلیل

یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی

دلمان خوش می‌شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران

یا به رفتنی به مهمانی و نگاه‌های معنی‌دار و اینکه عاشق شده‌ایم مثلاً

دلمان خوش می‌شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام

به خواندن شعرهای عاشقانه و فرستادن نامه‌های فدایت شوم

دلمان ساده خوش می‌شود با آغوشی گرم و حرف‌هایی داغ

دلمان خوش است که همه چیز رو براه است

که همه دوستمان دارند، که ما خوبیم.

چقدر حقیریم ما…. چقدر ضعیفیم ما…

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می‌گویند : آه چه زیبا و بعضی اشک می‌ریزند و بعضی می‌خندند

دلمان خوش است به لذت‌های کوتاه … به دروغ‌هایی که از راست بودن قشنگ‌ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می‌بندیم و با جمله ای دل می‌کنیم

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس‌های نزدیک

دلمان خوش می‌شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می‌زنیم و چه ساده می‌شکنیم همه چیز را

روز و شب ها تمام می‌شود و زمان می‌گذرد

دلمان خوش می‌شود به اینکه دور و برمان پر می‌شود از بچه‌ها

دلمان به تعریف خاطره‌ها خوش می‌شود و دادن عیدی

دلمان به خواب‌های طولانی و بیداری‌های کوتاه خوش است

و زمان می‌گذرد

حالا دلمان خوش می‌شود به گریه‌ای و فاتحه‌ای

به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد

ذوق می‌کنیم که کسی اسممان را بگوید

و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصل‌ها می گذرد

دلمان تنها به این خوش می‌شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند

یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می‌روند روی قبر ما

و دلمان می شکند از لایه‌های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می‌پوشاند

و اینکه اسممان از یاد بچه‌ها رفته است

و زمان باز می‌گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش‌ها و مارها

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می‌شود

مثل کودکانی که هنوز نمی‌فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می‌شود

ما خیلی خوبیم … !

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله

و این است پایان سایه روشن زندگی.

نوشته شماره (152)

ویرانه نه آن است که جمشـیـد بنا کرد                    ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت!

ویرانه دل ماســت که با هــر نگـه تو                       صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت!

به قول یه دوست قدیمی:

ز بس تنگ است این سینه، به دل آهم گرومانده

چه سود این روزگاران را که ترسم آخرش روزی بسختی نفس، تسلیم گردم من

برای رفتن ز این دنیا چه خندان و چه شیدا، لحظه‌ها را در بغل گیرم.

چون معشوق خاطرخواه، به ذوقی وصف ناگفته،

همین، همین نفس را که می‌بینی،

می‌کشد من را چه آسان پس بتو گویم که من بی‌ادعا، راحت، راحت ز این سودا

دیگر نخواهم بازدم، یک لحظه دم،

دگر بار شور زندگانی را، به دل گفتم هزاران بار به والله من نخواهم زندگانی را،

با کی گویم؟، با کی ؟! با فریاد فغان آرم که من هرگز نخواهم زندگانی را !!!…

نوشته شماره (153)

خیلی دلم می‌خواهد بنویسم. آنگونه که هست و آنطور که می‌گذرد، بنویسم. ریا و تزویر و شعار را نمی‌پسندم و از خودسانسوری هم متنفرم، باز نگاهم به اطراف است، به ره گذشت سالهای دور و پر ماجرا، و همین نزدیک، سال 88 خودمان!. شور نوشتن و داغ گفتن به دل می‌ماند. بقول بنده خدایی که هی می‌گفت بگم؟ بگم؟!! واقعاً آدمی می‌ماند که چه کند و من نیز مانده‌ام. گاه تصمیم می‌گیرم که نوشتن را رها کنم، گاه دل شور بر می‌دارد که زمان، لحظه است و می‌گذرد، پس تو کجایی؟. بردار و بنویس. قلم را برمی‌دارم و چه زود بر زمینش می‌گذارم و کنارش می‌زنم. آخر بمن حق بدهید، همه چیز دربند است، گلوها خسته، دلها مرده و دیده‌گان پریشان حال و آینده. گذشته آنچه که بود، گذشت. امروزم این است که تو هم همسفر منی، آینده را بچسب که ….. این است که نمی‌دانم چه خواهم نوشت، از چه و از کجا یا از چه کسانی،

از عشق و زیبایی خواهم نوشت، یا نفرت کینه و بغض، شادی، یا اندوه

نمی دانم بلند خواهم نوشت، یا کوتاه، حقیقت، یا خیال

شاید از پرچین‌های بلند دور باغ و زمینهای زراعتی شیبان دامن محل زندگی پدری‌ام و کشتزارهای آن زمان بنویسم، که چه ناجوانمردانه رهایشان کردیم تا نابود شدند.! یا از فریادهای شبانه “آهای! آب را نبندید که حقابه ما تمام نشده”، آبیاران شب‌کار، لوار و رمضان و خداداد بنویسم یا صدای لالایی حوران و شمس‌خاتون که برای خواباندن بچه کوچکشان میخواندند. یا از دشت‌های باز و نخلستان‌های زیبای دامن .

شاید از محبت و دوستی و رفت و آمدهای این و آن به خانه پدری‌ام بنویسم.

شاید از کینه و بغض و دشمنی بدخواهان، شاید از سکوت، یا صدا بنویسم

شاید برای تو، و شاید فقط برای قلم و صفحه‌ها

شاید هم، فقط برای خودم، نمی‌دانم، اما خواهم نوشت.

وجود من، با قلم سرشته است واین قلم جوهرش خون دل من است. پس خواهم نوشت…

نوشته شماره (154)

دیشب وقتی که خواستم بخوابم، خانه تاریک بود. چشمم به گوشه اطاقم افتاد. سوسوی نور کوچکی از کنج آشپزخانه خودی می‌نمود و فضای اطاقم قدری حالت گرگ و میش پیدا کرده بود. در آن حالت، به یاد تو و گذشته‌های با تو افتادم. چه سریع نوار زندگی گذشته را با تو و حتی از زمان پدر و شلوغی‌های اطراف و زندگی زیبای با خانواده بودن را مرور کردم. یاد تو که افتادم، خواب فراموشم شد. این قاعده همیشگی لحظات من است که با یاد تو همه چیز را، حتی  زنده بودنم را فراموش می‌کنم. خیلی دلم هوای تو را کرده است، نگاهم را به نگاهت و گوشهایم را به صدایت تیز کرده بودم . نهیب حمید!!…حمید!!، گویا همین حالاست که می شنوم. صدایم می‌کنی و با من کاری داری. باور کن که ول خوردن در چنین حالتی برای من اتلاف وقت و باختن لذت با تو بودن است. پس بی‌حرکت چون مرده در تابوت تسلیم دلم می‌خوابم.

دلم می‌خواهد برای تو بنویسم….. ازلحظه‌هایی که چشمان خیسم را به جاده سالیان گذشته می‌دوزم تا شاید ردی از تو ببینم و برایت قصه‌های زندگیم را آنطور که بعد از تو بر من گذشت، بگویم. از عشقی برایت بگویم که خواب شبهایم را از من گرفته است، از تو بگویم که عشقت همدم تنهایی‌هایم شده است … یادم هست وقتی که به دیدنت می‌آمدم و یا برای رفتن به سفری از تو جدا می‌شدم، آغوشت گرمترین مکانی بود که درآن آرامش یافته و به این باور رسیده بودم که تویی مالک تمام ترانه های من ….نازنین من! برادر و سرور بی‌همتایم! یادت هست که بارها وقتی تنها می‌شدیم و من و تو دو به دو با هم گپ می‌زدیم و درد دل می‌کردیم، گاه افسوس از گذشته داشتیم و گلایه از تنهایی‌های بعدی، من همیشه می‌گفتم که من به تو محتاجم، تنهایم نگذاری، با من بمان که ماندنت را سخت دوست دارم و برای با تو بودن زنده خواهم ماند. بمان و برای شبهای تاریکم فانوسی باش. یادت هست وقتی که بار اول بیمار شدی و در بیمارستان عیوض‌زاده بستری بودی وصیت‌نامه مختصری نوشتی و به من دادی که زبانم لال بعد از فوتت، اجرا کنم و من حالم بهم خورد و اشک مجال سخنم نداد. یادت هست؟ یادت هست که در وصیت‌نامه دوم و آخرین وصیت‌نامه‌ات  در دردیف گواهان اسم من را هم بعد از تعدادی اسامی دیگر نوشته بودی  و پس از امضاء همه، برای امضاء به من دادی که من نتوانستم اصلاً بخوانمش، چه رسد به امضاء آن، که با اصرار تو نوشتم بسیار دوست دارم که نماز جنازه‌ام را تو بخوانی. و تو پناه فرزندانم بعد از من باشی و بعد آنرا امضاء کردم. خیلی سخت بود و هست. سرورم! برادر نازنینم! هنوز در معرفی‌ام از نام زیبای تو استفاده می‌کنم. هر که از من می‌پرسد که شما؟ چیزی بر زبانم نمی‌آید، چون خودم وجود ندارم. می‌گویم برادر کوچک مرحوم حضرت مولانا قمرالدین رحمت‌الله علیه هستم. و این شناسنامه من است. هویت من است. آرزومند آنم که بار دیگر در آغوشت رها شوم و مست از محبتت فخری دوباره یابم. من بی تو هرگز نتوانستم بخندم. سوگند که بقول عامیانه بی تو آب خوش از گلویم پائین نرفت. فراقت واقعاً داغونم کرد. برایت آمرزش مطلق آرزومندم.

نوشته شماره (155)

بگذار بی تعارف بگویم که : رفتنت را باور نداشتم. یعنی آنرا محال می‌پنداشتم. فکرم این بود مگر می‌شود بدون تو بود. سالهای دور که 15 سال بیشتر نداشتم با رفتن پدر تنهایی را دیدم. دیدم که چگونه سخت است، روزش، شب ظلمانیست. تمام دلخوشی وامیدم به زندگی، تو بودی، خوب میدانی وجالبتر آنکه همه دور و بری‌هایمان نیک می‌دانستند که به تو وابسته‌ام و بدون تو روزی را به راحتی نمی‌توانم سر کنم. و جالب‌ترآنکه تو خودت هم خوبتر به این وابستگی‌ام واقف بودی و بارها به خودم گفته بودی، پس چرا این شد؟! خداوند صلاحش این بود؟! قربانش بروم چرا اینطور می‌کند. این چه مصلحتی است که یکی را که سرتا پایش برای دیگران، سود و آرامش است مرخصش می‌کند و یکی را مانند من، اینطور بدون تو گرفتار می‌کند. چرا؟ بارها شنیده بودم که می‌گفتند اگر خداوند کسی را می‌برد دل دیگران را که به او وابسته‌اند سنگ می‌کند! پس چرا من اینطور نیستم.! آدمها متفاوت‌اند یا من وابستگی‌ام فرق دارد و نوعی جدای از همه وابستگی‌هاست؟ نمی‌دانم. امروز اولین روز ماه مبارک رمضان است و تو نیستی و من به یاد گذشته‌مان بیقرارتر از همیشه‌ام. به خدا همان طور که پدر، اسمت را قمرالدین گذاشت، تو ماه فروزان زندگیم بودی. حالا که نیستی شبهایم تاریک ‌تر از تاریک است. حالا که نیستی اشکهایم لرزان تر از همیشه است. حالا که نیستی تنهاتر از تنهایم. وقتی که رفتی گلهای گلدان ناله سر دادند. به خدا سوگند که در خیالم هنگام آمدنت وای! چه زیباست مژده‌ی آمدنت آب و جارو میکنم کوچه‌های خیال را.

بگذار، بگذار در استقبال تو بهترین سروده‌هایم را حتی جان ناقابلم را قربانی کنم، بگذار خاک راهت را در گلدان بریزم تا از آن عشق و محبت بیشتر برادری به تو بروید. چه خاطره‌انگیز است کوچه‌ای که تو از آن می‌گذری، چه دل انگیز است نوای آمدنت و چه دلنشین است آوای نفسهایت و صدای به زمین خوردن عصایت و قدمهایت. چه حقیرم من در این میزبانی و چه بزرگواری تو در این میهمانی. چه بیرحم است زمان وچه تلخ است وداع با تو و اکنون چه سخت است نبودن تو….

نوشته شماره (156)

الهی، از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟

الهی، اگر زارم، در تو زاریدن خوش است. ور نازم به تو نازیدن خوش است.

الهی، این سوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب.

الهی، کار آن دارد که با تو کار دارد. یار آن دارد که چون تو یاری دارد. او که نیافت، به سبب نایافت می‌‌‌‌زارد. او که یافت باری چرا می گدازد؟

الهی، در سر گریستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از ناز؟

خداوندا، نثار دل من امید دیدار توست. بهار جان من در مرغزار وصال توست.

بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم؟

چون نباشی در کنارم، شادمانی چون کنم؟

مهربانا، اکنون که در غرقابم، دستم گیر که گرم افتادم.

خداوندا یک دل پر درد دارم. یک جان پر زجر. عزیز دو گیتی، این بیچاره چه تدبیر؟

الهی، باز آمدیم با دو دست تهی، چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی؟

کریما، گرفتار آن دردم که تو دوای آنی. در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی.

کریما، این سوز ما امروز دردآمیز است. نه طاقت به سر بردن و نه جای گریز است.

الهی، همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم. همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.

الهی، هر بیماری را شفا از طبیب، و من بیمار از طبیبم.

هر کرا از قسمت بهره‌‌‌‌‌‌‌‌یی است، و من بی نصیبم.

هر دل شده‌‌‌‌یی با یاری و غمگساری است. من بی یار و غریبم.

همه شب،  مردمان در خواب و من بیدار چون باشم.

غنوده هر کسی با یار و من بی یار چون باشم.

کریما، آه از روز بتری، فریاد از درد واماندگی.

الهی در سر گریستنی دارم دراز.

«برگزیده‌‌‌‌هایی از مناجات‌‌‌‌نامه‌‌‌‌ی خواجه عبدالله انصاری (رحمت‌‌‌‌الله علیه)»

نوشته شماره (157)

می‌نویسم بدون تو

چه کنم؟ دل، بیقرار است و یادت، همراهم. می‌‌‌‌نویسم بدون تو، بدون حضور تو با دلی تنها، با هزاران آه. با نگاهی بغض آلود به این فاصله‌‌‌‌ها می‌‌‌‌نگرم. فاصله من و تو بسیار است از این دنیای خاکی و بیرحم تا آن جا که تو هستی و پر از عشق و مهر و صفاست.

آنجا که حساب ایمان می‌‌‌‌کنند و کارهای خیرت که بی‌‌‌‌شمار است. از این دنیای من، منی که در آن سخت گیر کرده‌‌‌‌ام و تقلای خلاصیم بی‌‌‌‌فایده است. تو لایق بودی و با اندک اشاره‌‌‌‌ا ت راهت باز شد و دعوتنامه‌‌‌‌ات با مرغ پاک نامه‌‌‌‌رسان رسید ولی من اندر خم یک کوچه‌‌‌‌ام. خوش بحالت و ناخوش بحال من. که باید باز ولو بمانم که ماندنم سخت بی‌‌‌‌جهت است. ببین که چه شدم. خدایی، خودم هم نمی‌دانم . یادت هست که بارها وقتی که تنها بودیم به تو میگفتم که دلم گاهی بدجور بدحال می‌شود. آنوقت که تو میگفتی سرم درد می‌کند، قلبم اینطور شد و قندم بالا رفت و خلاصه از این دست گفتن‌‌‌‌ها.  امشب باز دلم بیقراریش گل کرده و بهانه تو را دارد. بهانه صدای تو، نهیب تو، صدای خوردن عصایت به زمین. خدا وکیلی نهایت عزم و همت و غیرت بود. اگر بودی من که اینطور داغون نبودم! تنها و حیران و بی‌‌‌‌کس نبودم. مجبورم در تنهایی و خصوصاً شب‌‌‌‌ها طوری دیگر باشم.

با نگاهی بغض‌‌‌‌آلود به این فاصله می‌‌‌‌نگرم، به این شب‌‌‌‌ها، به این کاغذهای باطله و قلم جوهر ته کشیده، به کاغذهایی برای کشیدن لطافت نگاهت. به یاد گذشته‌‌‌‌هایمان می‌‌‌‌افتم، به یاد صدایت و مخمل رنگ چشمانت و لبخندهای استثنائی‌‌‌‌ات، قهقهه زیبای خنده‌‌‌‌هایت و صدای احضار این و آن. چه کنم؟ تمام وجودم در فکر توست و روزگارم بی تو شده این!. باور میکنی بعد از تو یکبار، حتی یکبار از ته دل نخندیدم  و با قهقهه بیگانه‌‌‌‌ام. اصلاً یادم رفته. وای خدایا بدون تو این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد، چه وسعتی… چه سوگی دارد فضای اتاقم. زمانی که با هم بودیم  از با تو بودن خیال می‌‌‌‌بافتم. باورم نمی‌‌‌‌شد که روزی بدون تو باشم. تو در نیمه راه رهایم کنی و آسوده بروی و من بدون تو بمانم؟ اشک تمدید می‌شود در نگاهم  بدون تو، آه بدون تو … . حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار، جسمم چگونه می‌‌‌‌جوشد  در این سوی دیوار، مثل یک بیمار، گذر کند و کند این زمان، طعنه تلخی است. بدون تو بودن، قصه نیست، واقعیت زندگی من است. حال امشب و هر شب من همین است که حال در آنم و شعله سوختنم را کسی نمی‌‌‌‌بیند. چون دیدنش فقط با چشم عشق میسر است. لحظه‌‌‌‌های با تو بودنم چه زیبا گذشتند. مثل نام قشنگ تو (قمرالدین) زندگیم روشن بود که البته  آن‌‌‌‌زمان هم بودند صاحبان چشمان حسد که تاب توان دیدن تلالو نورخدایی مهرت را که تابشش برمن نوعی خاص بود، نداشتند.

عزیزم، گل برادر!  پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ کردی. بدون تو، زمان با من انگار گل یا پوچ بازی می‌کند، بی‌‌‌‌خود و بی‌‌‌‌جهت کند می‌‌‌‌گذرد. باز هم حسود است که نمی‌‌‌‌گذارد زودتر به تو برسم. بدون تو من تا همیشه تنهایم. چه عاشقانه و مردانه، به یادت  گریه می‌‌‌‌کنم. تا دلم  آرام نگیرد و درد بغض گلویم تسکین نیابد، با تمام وجود می‌‌‌‌گریم و تا زنده‌‌‌‌ام خواهم گریست.

نوشته شماره (158)

امروز برای دیدن وبلاگم و قدری نوشتن به سراغ مکران تاک آمدم. در اوج ناباوری، پیامی را دیدم. پیامی که سر تا سر آن نشان حسادت و بیانگر عناد درون پیام دهنده بود. چند بار آنرا خواندم و افسوس خوردم که حسادتها هنوز هم برقرار است. کم که نشده بلکه افزون نیز گردیده است. چرا و برای چه ؟! آری دقیق یادم است در یکی از روزها وقتی که بعد از نماز عصر به اتفاق حضرت مولانا رحمت الله علیه بسوی منزل قدم‌زنان می‌رفتیم، حالشان  خوب نبود و گلایه از بیخوابی داشتند و من بی‌اطلاع از همه جا گفتم که خوب، شب را آرام بخوابید. ایشان برآشفت و با لحنی تشرگونه گفت که بنده خدا ! کجایی دیشب …. تا پاسی پیشم بود و از تو بد می‌گفت، حسادت را در چشمانش به وضوح می‌دیدم ولی دم برنیاوردم، نفرتم چنان شد که شب را تا صبح نخوابیدم! برای من هم جالب بود که چرا او باید از من بد بگوید! و با این بدگفتن بی حاصل موجبات ناراحتی حضرت مولانا را فراهم کند.انسانها چقدر باید حقیر باشند تا برای تخریب من به این روش متوسل شوند. تا اینکه وقتی که حضرت مولانا برای ادامه معالجات به تهران آمدند. در مسیر رفتن به بیمارستان قلب، با خنده‌ای معنی‌دار می‌گفت یادت است که در چند شب قبل به تو گفتم که ….. با بد گفتن از تو اعصابم را بهم ریخت! میدانی چرا؟ گفتم نه. گفت چون تو برای سلامتی من در تلاشی و زحمت من به عهده توست. حسادت این مفسدان چنان شده است که به خیالشان من دنیایی را به تو می‌دهم و آنها از این خوان گسترده جا مانده‌اند! و سخت نگران شده‌اند.! بخدا تنم لرزید که آدمی چقدر باید کوچک باشد که چنین بباندیشد. امروز با دریافت این پیام احمقانه که نحوه انشاء متن نیز برایم دقیقاً مشخص وآشناست، دریافتم که نویسنده، زاده همان مفلوکی است که همیشه از خدمت من به حضرت مولانا ناراحت بود. چون خودش جرأت لحظه‌ای آمدن و نشستن در کنار آن بزرگوار را نداشت. بیان داغ دل من برای فراق برادری بی‌بدیل و پدری بزرگوار برای این کوچک مفلوک، سنگین آمده یا خود خجالت می‌کشد که پز زندگیش را مدیون اوست و لحظه‌ای نیز احساس فقدانش را نکرده است. درست است و به واقع حق است که  من باید فریاد برآرم که ز فراقش داغونم، با رفتنش روزگار سیاهم به جهنمی تبدیل شده که خواست معاندان است. عزیز برادر! گر گواه خواهی، این هم نمونه‌اش. با رفتنت به خدا لحظه‌ای نیاسودم. روزگارم با رفتن تو بوی آرامش ندید و دلم  لحظه‌ای شاد نشد و لبخند برایم افسانه‌ای بیش نمی‌نماید، قهقهه باشد پیشکش این حسدورزان برجای مانده. آری من با یاد خاطرات شیرین تو گاهی خودم را می‌آرایم و هویتم را با نام تو بیان می‌دارم. هر که گفت نامت چیست فی البداهه پاسخش می‌دهم برادر حضرت مولانا قمرالدین رحمت‌الله علیه هستم. و این برایم افتخار است و آرامشم می‌دهد و اما به تو می‌گویم که نوشته‌هایم، اعصابت را به هم ریخته و زندگی رسوایت را بر تارک فکر عقب مانده‌ات به نمایش گذاشته است. فقط می‌گویم تو به عنادت ادامه بده تا شامل «موتو بغیضکم» گردی و از این حرکت ناپسندت روزی شرمندگیت را در صحرای محشر خواهم دید و تمام. چه کنم گل برادر این شده اوضاع من بعد از تو ! اینجاست که دردم ز فراق تو افزونست. چون بارفتنت من همچنان در تنهایی بی تو بودن، گرفتار حسد این نا اهلانم. کاش توان روحیم یاری می‌کرد و مهار اشک چشمان تارم به اراده ضعیف من بود و می‌توانستم آنطور که نمای سختی روزگارم است با تو حرف بزنم و درون را آن چنان خالی کنم که جایی برای نمایش وجودی اینگونه افراد نباشد. مشتاقم که باز دستبوست گردم.

نوشته شماره (159)

ای قلم ای یار بی منت، ای خانه کرده در دل تنهای من، بشکن تو از این آه من، افسوس من

یا بسوز از این غم جانکاه من، یا برو از دل، رهایم کن به تنهایی

یا بکن همت، به خط آور برایش نامه‌‌‌‌ای از دل نویس، یا نه !

بکش شکل مرا با رنگ ساده، با چشم خیس

ای قلم، ای همره تنهای من!

از من برایش بازگو، فریاد کن

سوز دل را، آه من را

تو برایش نامه کن

ای قلم! ای شاهد شب های من

ای که هستی همدم تنهای من

ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟

می برم حسرت به صبرت مرحبا

همتی کن، جان من، بشکن آخر از غم جانکاه من

ای قلم !

انگشت به لب ماندم از این رازت، بگو

آخر نمی سازی؟ نمی سوزی؟ نمیخواهی بازگویی؟

پس بگو، از لرزش دستم بگو، از هق هق و درد گلو، از بغض من

در به در دنبال او در گردشم

روز و شب، لحظه‌‌‌‌ها در آتشم

تا رسم پیشش، جگر در سیخ می‌‌‌‌مانم.

ای قلم! ای قلم!

ای که خونم جوهر جاری تو، غیرتت کو؟

چون روی بر کاغذ عمرم روان

بی محابا فریاد کن

از غمم در هر کجا بیداد کن، فریاد کن، فریاد کن ….

نوشته شماره (160)

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گام‌های مانده‌اش با من

منم زیبا، که زیبا بنده‌ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می‌گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی، خوب می‌دانم

تو دعوت کن مرا با خود،

به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده‌ات را دوست می‌دارم

طلب کن خالق خود را  بجو ما را، تو خواهی یافت

که عاشق می‌شوی بر ما و عاشق می‌شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می‌گویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من می‌آفریدم، بر خودم احسنت می‌گفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می‌گردد؟

هزاران توبه‌ات را گرچه بشکستی،

ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که می‌ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت،

اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را،

با زبان بسته‌ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته‌ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی‌ام، آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جز من کس دیگر نمی‌فهمد

به نجوایی صدایم کن، بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب‌های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گام‌های مانده‌اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می‌گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد.

«شاعر: سهراب سپهری»

نوشته شماره (161)

خدایا ! نام تو مارا جواز و مهر تو مارا جهاز ! شناخت تو ما را امان، و لطف تو ما را عیان کریما، ضعیفان را پناهی،  قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی! پس چه بود که افزایی و نکاهی!

الهی در سر گریستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از ناز،

از زار گریستن چون بود؟ این قصه‌ای است دراز!

عزیزا! یک دل پر درد دارم، و یک جان پر زجر! درمانده ام از تو، و لیکن درمانده‌ام در تو!

این بی چاره را چه تدبیر؟

ای خالق بی حد، و ای واحد بی عد! ای اول بی بدایت، و ای آخر بی نهایت!

لطیفا! اگر بهشت چشم و چراغ است، بی دیدار تو درد و داغ است!

الهی! اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است، و اگر عبداله مجرم است از دوستان است،

الهی آفریدی رایگان، بیامرز رایگان، که تو خدایی نه بازرگان،

الهی! بر عجز خود گواهم، و بر بیچارگی خود گواهم،

خواست، خواست توست، من چه خواهم،

ملکا! نظر خود بر ما مدام کن، و این شادی خود بر ما تمام کن

و ما را برداشته به خود نام کن، به وقت رفتن بر جان ما سلام کن،

الهی! دانایی ده که در راه نیفتیم، بینایی ده که در چاه نیفتیم،

بنمای رهی که رهنماینده تویی                  بگشای دری که درگشاینده تویی

من دست به هیچ دستگیری ندهم              کایشان همه فانی‌اند و پاینده تویی…

( از مناجات خواجه عبدالله انصاری رحمت الله تعالی علیه )

نوشته شماره (162)

امشب به یاد تک تک شب‌ها دلم گرفت                در اضطراب کهنه‌ی غم ها، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد                     در التهاب خیس ورق ها، دلم گرفت

از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت                        از گفتن تمام غزل‌ها دلم گرفت

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو                               در آتش گرفته سراپا، دلم گرفت

متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی                       از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت

یک رد پا که سهم من از بی نشانی است               از رد خون که مانده به هر جا، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ                         اقرار میکنم درآمدم از پا، دلم گرفت

نه اینکه فکر کنی دل، از تو کنده‌ام                        یا اینکه از محال تمنا دلم گرفت

از لحظه ای که هق هق هر روزه ی مرا                  بگذاشتی به روی دو لب ها، دلم گرفت      

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد                   در امتداد هیچ قدم ها دلم گرفت               

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو                   آن دم که تنگ شدند نفس‌ها دلم گرفت    

ازین که باز تو نیستی کنار من                               ازین که باز خسته و تنها، دلم گرفت          

می خواهمت که بار دگر گرم تر ز پیش                  می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را                       تکرار می کنم که خدایا دلم گرفت

نوشته شماره (163)

بنام خدا

حضور محترم حضرت آیت الله جنتی دبیر محترم شورای نگهبان

سلام الله علیکم، من بنده خدا، حمیدالدین ملازهی نماینده دوره‌‌‌‌های دوم و سوم مجلس شورای اسلامی هستم. اصالتاً بلوچ و سنی مذهبم و خانواده شناخته شده‌ای دارم. حتی اگر از مقام معظم رهبری هم بپرسید، من و خانواده‌‌‌‌ای را که به آن منتسب هستم، دقیق و کامل می‌‌‌‌شناسند (این را نه از باب سوء استفاده بلکه بدان جهت عرض می‌کنم که تصور نفرمائید که نویسنده نامه آدمی فراری، مخالف و یا به قولی از تبار فتنه یا انحرافی است، نه. من با شناسنامه‌‌‌‌ای خوشنام و شناخته شده‌‌‌‌ام و پاک از این اتهاماتم.) مطمئناً مثل سایر ملت ایران که به نوعی و زمانی با شما بوده‌‌‌‌اند و اثری در روند زندگی شما نداشته‌‌‌‌اند، من نیز در حافظه جنابعالی قرار ندارم. ولی شما تا ابد در فکر و خیال و خاطره من و ما هستید و خواهید بود. چرا که هم من و هم تعدادی از همین مردم، به طریقی از خیر و شر جنابعالی بی‌‌‌‌بهره نبوده‌‌‌‌اند.

حضرت آیت الله! (این عناوین را با طیب خاطر و حسب ادب برایتان می‌نویسم و می‌گویم. ادبی که از خانواده و مخصوصاً پدر بزرگوارم آموختم. بله! مرحوم پدرم حضرت مولانا شمس‌‌‌‌الدین رحمت‌‌‌‌الله تعالی علیه می‌‌‌‌فرمود: هر کس به تو ظلم وبدکرد با او با ادب برخورد کن و من نیز مکلف به این روشم.) امروز در صفحه 4 روزنامه خراسان شماره 18236 تاریخ 16مهر1391 و در ستون درحاشیه تیتر زده بود که آیت الله جنتی به دلیل کهولت سن دوماه یکبار خطیب جمعه تهران خواهد بود. خواندم که جنابعالی در کهولت سن و در واقع محدودیت زندگی عادی هستید. بسیار متأسف شدم و نگران وضع این‌‌‌‌روزهایتان و بلکه بیشتر نگران آینده‌‌‌‌تان، یعنی قیامتتان شدم.

حضرت آیت الله! همه انسانها این روزها را خواهند دید و این بنای روزگار است. قرآن کریم می‌‌‌‌فرماید:  فاعتبروا یا اولی الابصار! یا می‌فرماید: قل انما الدنیا مطاع قلیل والآخرت خیر لمن التقی! آری دنیا همین است. ولی حضرت آیت الله! اجازه می‌‌‌‌خواهم امروز کهنه دردی را برایتان بازکنم. اگر به تفاهم هم نرسیم، باز به وعده الهی مطمئنم که در قیامت مشکل خواهید داشت و آنجا خواهید گفت: یا لیتنی کنت ترابا! ولی دیگر بی‌‌‌‌فایده خواهد بود! از من نرنجید، چرا که با علم به اینکه شما هنوز حاکمید و قدرتمند و من ملت همیشه محکوم، اینها را برایتان می‌نویسم، آنهم به جرم بلوچ بودن و سنی بودنم که شهروند درجه دو به حساب می‌آیم (البته اگر این را هم بپذیرند!). اگر افتخار نصیبم کنید و نامه‌‌‌‌ام را تا آخر بخوانید، حوصله‌‌‌‌تان بر شما مبارکتر خواهد نمود تا غیضتان!

حضرت آیت الله! در دو دوره دوم و سوم از جدی‌‌‌‌ترین و فعالترین نمایندگان مجلس چه در کمیسیون کشاورزی و چه در موارد دیگر بودم، به شهادت عملکردم و نیز تأکید دوستان همکارم که با ذکر اسامی‌‌‌‌شان اطاله کلام خواهد شد و از همه‌‌‌‌شان پوزش می‌‌‌‌خواهم. در سال آخر1370 برای انتخابات دوره چهارم مجلس کاندیدا شدم. در شهر من ایرانشهر، جمعیتش مشخص است. دوره دوم که دوره اول من بود سی هزار و هفده رأی داشتم و در دوره سوم قریب سی و پنج هزار و در دوره چهارم که سومین دوره من بود قریب سی و نه هزار! و اما جالب است روز انتخابات که جمعه بود مردم بزمان و دلگان با حمایت بخشداری و فرمانداری و هیأت‌‌‌‌های نظارت و اجرایی به جای روز جمعه حسب دستور، روز پنجشنبه (روز قبل از انتخابات) صندوقها را پر کردند. من همان روز پنجشنبه به آقای عبدالله نوری که وزیر کشور بود تلفنی خبر دادم و جالب آنکه ایشان به آقای محمود حجتی استاندار وقت، دستور پیگیری دادند و استاندار، غروب جمعه که انتخابات فرمایش تمام شده بود برای بررسی آمد. در روز بعد از انتخابات ساعت 5 صبح هیأت نظارت و اجرایی به دیدن من آمدند و تبریک گفتند ولی بعد، رقیب برنده شد. حضرت آیت الله! فاصله بزمان تا ایرانشهر 100 کیلومتر جاده آسفالته درجه یک است و صندوق‌هایش نیامدند. از منطقه بنت که بیش از 200 کیلومتر جاده خاکی کوهستانی است همه صندوق‌ها به موقع رسیدند. این بود که حسب دستور حاکمیت، اجازه فرمائید به اسم بگویم جناب آقای ربانی از دفتر رهبری در زاهدان و آقای غضنفری امام جمعه وقت در ایرانشهربابرنامه ای جلوگیری از انتخاب من با آوردن آقای سلکی که فردی روحانی از اصفهان بود و با حکم شرعی برای پر کردن صندوق‌ها، کار را یکسره کردند! من در 39000 ماندم و با آمدن صندوق‌‌‌‌های بزمان و دلگان در ساعت 10 صبح با تفاوت 15000 رأی، رقیب برنده اعلام شد. بد نیست بدانید صندوق‌‌‌‌های بزمان و دلگان را دیر آوردند تا هرچه نیاز باشد جبران کنند. یعنی اگر من 80000 رأی می‌‌‌‌آوردم رقیب با استفاده از این صندوق‌‌‌‌ها 100000 بیشتر می‌‌‌‌آورد!!! و آقای امینی فرماندار وقت، بیخبر از این زدوبند،مات و مبهوت از این روند انتخابات به خودش بد و بیراه می‌‌‌‌گفت و در واقع گیج شده بود که این چه نوع انتخابات است! دوستی می‌‌‌‌گفت فرماندار رودست خورده است. بلافاصله رفت و وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و بشدت از این تقلب و از عواقب قیامتش به گریه افتاد. حضرت آیت الله! حتماً می‌فرمائید که من از کجا اینها را خبردار شدم. دو مورد را ذکر می‌کنم :

1ـ شورای محترم نگهبان همه نمایندگان استان سیستان و بلوچستان را رد صلاحیت کرده بود جز من! همه برای کسب تأیید راهی تهران شدند. آقای رضازهی که معرف حضورتان است و رد صلاحیت شده بود می‌‌‌‌گفت وقتی به جامعه روحانیت برای کسب تأیید رفتیم آقای شالچیان که عنوان مشاور رئیس جمهور وقت را داشت آنجا بود و گفت پس ملازهی کجاست گفتیم او تأیید شده و مشکلی ندارد. با ناراحتی گفت قرارمان این بوده که او رد شود چرا نشده می‌روم دنبالش! عجب!!!.

2ـ من پرسنل وزارت کشاورزی بودم و پس از مجلس، به وزارت کشاورزی بازگشتم و با سمت عضو هیأت مدیره بنگاه توسعه ماشین‌های کشاورزی مشغول به کار شدم. عصر یکی از روزها در دفتر کارم مشغول خدمت روزانه بودم. مسئول دفترم آمد و گفت تعدادی سردار و نظامی  و احتمالاً پاسدار هم هستند به دیدنتان آمده‌‌‌‌اند که شما را ببینند. با تعجب گفتم اشتباهی آمده‌‌‌‌اند سردار سپاه با من چه کار دارد. کار من پیگیری تراکتور، شخم و دیسک و گاوآهن است. خوب بیایند داخل و آمدند. جل الخالق! تعدادی از هر درجه و رتبه آمدند. به احترامشان بلند شدم و دست دادم و روبوسی فراوان شد. اکثریت را نمی‌‌‌‌شناختم. پس از لحظه‌‌‌‌ای احوالپرسی گفتند که از سپاه ایرانشهر هستند و زمان انتخابات، آنجا فعال بوده‌اند. خودشان را تک به تک به اسم و رسم و عناوین معرفی کردند. واقعاً نگران شدم که این جمعیت از من چه خواهند خواست! تراکتور یا کودپاش یا وام بانک کشاورزی! که یکی به نمایندگی از دیگران شروع به گفتن کرد و ماجرای انتخابات را دقیقاً از اول تا آخر شرح داد و با ناراحتی و در واقع شرمندگی و ندامت تمام می‌‌‌‌گفت حاج آقا به ما دستور دادند که شما مجلس نروید و ما با تمام توان به دستور آقایان ربانی و غضنفری و مدیریت آقای سلکی به شما خیانت کردیم و رأی شما را نخوانده و بدون توجه به رأی صندوقها، رقیبتان را که مورد نظر آقایان بود، وگفتند دستور از مافوق است اعلام کردیم. ولی این را باید بگوییم که همه ما مسئولین انتخابات ایرانشهر به شدت ترسیده بودیم که ممکن است شورای نگهبان واقعاً خدایی عمل کند و کار به بررسی و ابطال و عواقب بد برای ما بکشد. که آقایان ربانی و سلکی این امید و دلگرمی را به ما دادند که تهران وشورای نگهبان باما هماهنگ است ومشکلی نخواهد بود.که آقایان با انتخاب چند نفر از همفکران محلی شان راهی تهران شدند و موضوع شیعه بودن رقیب را بزرگ کرده و این را به عنوان امتیاز ایشان مطرح کردند و آقای جنتی هم خوشحال از شیعه بودن رقیب، و اینکه اولین بار است که یک شیعه از ایرانشهر 95 درصد سنی نشین به مجلس می‌آید انتخابات را تأئید کرد. ولی ما ماندیم و وجدان‌‌‌‌مان و آخرت‌‌‌‌مان که قیامت خداوند با ما چه خواهد کرد. آمده‌‌‌‌ایم اعلام کنیم خلاف کردیم، حلالمان کن! پس از کمی گریه تعدادی از آقایان، گفتم شما و دیگران به من خیانت نکردید من سرباز اسلام و این وطنم. شما به امام و آرمانهای او خیانت کردید باید بروید در حرمش بگوئید امام عزیز! تو گفتی میزان، رأی ملت است، ما نماینده منتخب مردم را بیرون انداختیم و فرد دلخواه آقایان را راهی مجلس کردیم. شما می‌گفتید شاه نمایندگان مجلس را خود انتخاب می‌‌‌‌کرد و ما برای رأی مردم احترام قائلیم و نماینده را باید مردم انتخاب کند. ما فرمایشتان را به دیوار زدیم آنطور که حاج آقا خواست و گفت، عمل کردیم. خلاصه خیانت کردیم. تا امام داند و شما و خدای شما و حسابتان در صحرای محشر! ومن از حقم که برنمی‌‌‌‌گردد، گذشتم ولی حساب و حق مردم و امام این مردم چه می‌شود شما با آنها تسویه کنید. از این عده و ماجرای رفته بر آن که بگذریم از سویی دیگر آقای فرماندار وقت ایرانشهر و بخشدار وقت بزمان نیز پیغام مشابهی برای حلالیت به من دادند که گفتم آنها لطف کنند و پیشم نیایند و آنها را به خدا سپردم.

و اما حاج آقای جنتی! شما حامی و مکمل این روش بودید و فکر می‌‌‌‌کردید با ضایع کردن حق قانونی و شرعی یک نماینده سنی مذهب و واگذاری حقش به فردی شیعه مذهب به اسلام و وطن خدمت می‌‌‌‌کنید! ولی نه! باورکنید شما با عمل نکردن به فرمایش امام راحل، بذر کینه را کاشتید و رسمی‌کردن تقلب در انتخابات را به واقعیت رساندید. از این عرض من و در این روزهای آخر خوشحال شوید و هرگز نرنجید که رنجش، بارتان را سنگین‌‌‌‌تر خواهد کرد. سبک بودن بار، نشانه مقبولیت اعمال و عبادات است. عمل مؤمن عبادت اوست. حتماً می‌فرمائید نه! ولی قدری حوصله کنید و دقیقتر بخوانید، به خدا دقیقتر بخوانید که به نفع خود حضرتعالی است. در دوره‌‌‌‌های بعدی همین فرشته نجات شیعه شما که به ناحق به مجلسش بردید چنان پرده‌‌‌‌ها را درید! ورسوایی ببار آورد که اعتباری برای شماهم بجا نگذاشت . با همکاری مسئولین ترسو وبی اراده انتخابات، آراء را هر دوره (که همه بر این باور بودند شورای نگهبان بدین امر رضایت دارد وپشت سر ماجراست) رابراحتی جابجا می‌کرد که از بخت بد آنها، آخرش در یکی از دوره‌‌‌‌ها، گند کار چنان در آمد که ناچار شدید در دو دوره قبل، انتخابات ایرانشهر را ابطال کنید و کردید. ولی چرا دیر؟! اکنون که بظاهر خدای ناکرده، شما روزهای آخر زندگی را می‌‌‌‌گذرانید خدا وکیل می‌‌‌‌دانید که باعث این همه مشکلات و جابجایی آرا و حق و ناحق کردن به طریق غیرمستقیم شما بودید؟! آیا باور دارید که با تأیید خلاف واقع شما، ایرانشهر در دوره چهارم نماینده شرعی و قانونی نداشت؟ آیا به نظر شما این عملکردتان حق‌‌‌‌الناس نیست؟ آیا در صحرای محشر، خداوند علیم و بصیر و قوی و مالک‌‌‌‌الملک میفرماید لمن الملک الیوم .وجوابی از کسی نیست . خودش میفرماید لله الواحد القهار! درآن لحظه به شما چه مزدی خواهد داد؟ اصلاً توقع شما چه پاداشی خواهد بود؟ جنت النعیم؟ ملاقات با رسول خدا (ص)؟ و دادن اعمال نامه‌‌‌‌تان به دست راستتان؟! نه حاجی جان! خداوند میفرماید: ولا تظلمون فتیلا! الله اکبر! که چقدر سخت خواهد بود. ولا تظلمون فتیلا!!یعنی باندازه پوست نازک روی هسته خرما که با ناخن بسختی تراشیده می‌شود به کسی ظلم و اجحاف نخواهد شد و این فرمایش خداوند است. پس حق من چی؟!! حتما” و بیقین حق من  محاسبه خواهد شد و ستانده خواهد شد.حال من سنی باشم یا آن شخص شیعه که با آن اعمال زشت تقلب بی حد و حسابش پشیمانتان هم کرد، گذشت. و رفتن او دردوره چهارم به مجلس به عنوان شیعه، در این دنیا شاید برایتان لذتی داشت ولی حق من و آنانی که عالمانه، صادقانه، و با عشق به وطن رأی داده بودند و باورشان فرموده امام بود که میزان، رأی ملت است، چه می‌شود؟ آیا خداوند از شما نخواهد پرسید؟ اقسم بالله دقیق خواهد پرسید و شما با لب خشک و افسوس از این عمل بدون پاسخ خواهید ماند. جالب است وقتی که بازنشسته شدم به شهرداری تهران رفتم و با توجه به لیاقتم و توان کاری‌‌‌‌ام مسئولیت دو سازمان مهم و بزرگ شهرداری تهران را داشتم. باتوجه به دودوره قانون گذاری جز اجرای دقیق قانون به چیزی فکر نمیکردم.توقعات ودستورات خلاف قانون شهردار وقت را که قصد پرش به منصب بالاتر را داشت هرگز از سوی من اجرا نشدمورد غضب شهردار وقت واقع شدم. وقتی که شهردار وقت تهران در سال 83 در جلسه شورای شهرداران، گفته بود که در این شهرداری یک مسلمان (یعنی شیعه) نیست که مدیر شود و یک سنی مذهب باید دو سازمان بزرگ و حساس شهرداری را مدیریت کند! وبه دستورات هم بی اعتنا باشدچه معنا دارد وباید فکری کرد. همان لحظه یکی از شهرداران مناطق که مختصر دوستی با من داشت تلفنی خبرش را به من داد. گفتم خدایا مجلس که آنطور شد که شرحش را دادم و زباله جمع کردن هم شیعه و سنی دارد! چه کنم؟ که من هم روز بعد با میل خودم و علیرغم اصرار معاون ایشان برماندنم با افتخار آنطور که تلألو سابقه بیاد ماندنی خدمتم در میان پرسنل شریف شهرداری تهران، درخشش خورشید گونه دارد، شهرداری تهران را به میل خود ترک کردم. حضرت آیت الله! برایتان عمر طولانی و با عزت آرزو دارم و از حق خودم برای حساب آخرتتان می‌‌‌‌گذرم و آرزو می‌کنم غفران الهی نصیبتان گردد. نهایتاً اینکه، هدفم از نگارش این نامه دریافت مساعدتی از جنابعالی نیست چرا که از حضرتعالی در این اوضاع انتظار مساعدت دور از انصاف است و شکایتم را نیز از آنانی که با این خیانت، به امام و وطن و شرف و انسانیت، آخرت خود را فدای رفتن من و فرستادن رقیبم به مجلس کردند منطقی نمی‌دانم و ندارم. من بازنشسته دولتم و به حکم سنی و بلوچ بودنم علیرغم توان و لیاقت بیشتر از خیلی‌‌‌‌ها، مفتخر به خانه نشستنم!!!! قصدم صرفاً بیان رخداد ظالمانه‌‌‌‌ای بود که نمی‌‌‌‌توان برای احقاق حق، زمان را به عقب برگرداند و آنرا جبران کرد، البته اگر غیرت جبرانی می‌‌‌‌بود که نیست. و فقط می‌شود از آن عبرت گرفت و بس. هل بلغت، اللهم فاشهد! و السلام علی عبادالله الذین یجتنبون کبائر الاثم و الفواحش و الفتن. ما ظهر منها و ما بطن. السلام علیکم و رحمت الله و برکاته. حمیدالدین ملازهی      16/7/1391

نوشته شماره (164)

دلم را چـون انـاری کـاش یـک شـب دانه می‌کردم     به دریـا مـی زدم در بـاد و آتـش خـانـه می‌کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم        تـمـام روز و شــب زلــف خدا را شــانه می‌کردم

نـه از تـرس خــدا، از تــرس ایــن مــردم به محرابم     اگــر می شــد همه محــراب را مـیـخانه می‌کردم

اگر می شــد به افســانه شبی رنگ حقیـقت زد           حقیـقت را اگر می شد شبی افسانه می‌کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد      چــه بازی ها کـه هـر شــب با دل دیـوانه می‌کردم

یقین دارم سـرانجام مـن از این خوبتر می شــد            اگــر از مــرگ هــم چــون زندگی پروا نمی‌کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش        دلـم را چون اناری کاش یک شب دانه می‌کردم

نوشته شماره (165)

مدتی است که دل هوای زندگی و گذران بقیه عمر را در خانه پدری و در کنار تو گل برادرم دارد. ز فراقت چه می‌کشم خودم دانم و بس. با این حساب من باز می‌‌‌‌گردم و در واقع بازگشته‌‌‌‌ام به این خانه که باز قدیمی شده است. این خانه بوی پدر و مادر و برادران و خواهرانم را دارد. خانه مهر و امید من. من، از این خانه‌‌‌‌ام. در خاک و خل این خانه مرا یادهایی است. یادی پر از خاطره‌‌‌‌ها. صداها را دقیق می‌‌‌‌شنوم. نهیب پدر و ناز مادر و شکوه برادر و التماس خواهر همه زیبایند و قشنگ و شیرین. من می‌‌‌‌شنوم، اگر تو نمی‌‌‌‌شنوی تو مشکل داری، بمن چه! من که هنوز بظاهر هستم. و تو! انا لله و انا الیه راجعون. خوب نگاه کن به دیوارهای خسته، ایستادن و انتظارکشیدن. غبار فراق را بر جای جای دیوارهای رنگ و رو رفته‌‌‌‌اش می‌‌‌‌بینی. باز نگاهی بیانداز چه می‌‌‌‌بینی! قدیمی شده است نه؟! غبارش یک هوا بوی خانۀ کودکی‌‌‌‌ام را در این گوشه خلوت و بی‌‌‌‌ریا در شیبان می‌‌‌‌دهد. خانه خشت و گلی همین است. فقط چوب‌‌‌‌های نخل خرمایش که سقف را نگه می‌‌‌‌دارند سالم هستند و بقیه همه‌‌‌‌اش ریخته و ویران شده است. ویران ز فراق یار و غربت ایام! این تومور کشنده غربت هنوز جالب است که مرا نکشته، و تو هنوز لجوجانه ایستاده‌‌‌‌ای و مرا به خل و چل بودن تهمت میزنی که چرا بر می‌گردی؟ آخر اینجا هم شد جا؟! برو مرد! حال بگو تو کجایی و چرا تو رهایم کردی؟ من بارها به تو گفتم و رک هم گفتم بابا بی تو نه! نه! نه. ولی گویا باورت نمی‌‌‌‌‌‌‌‌شد که من هرگز بی تو نمی‌‌‌‌توانم باشم و دیدی که نیستم. ازهمه بریدم می‌‌‌‌خواهم روبروی خانه تو و پدر جا خوش کنم و بقیه عمر را اینجا بگذرانم تا شاید آرامشم با تکیه به تو باز برگردد. هر روز که  از خانه برون آیم خانه ترا بینم و سلامی بکنم و یا الله بگویم و حمد و سوره‌‌‌‌ام را با عشق دل بخوانم و به سویت چه راحت نگاه کنم و دل خسته‌‌‌‌ام را به آرامش برسانم. و اگر با برخورد با نامهربانان طاقتم طاق شد سراغ تو و پدر بیایم و دمی به خلوت دست بر تربت پاکتان بکشم تا آرام گیرم.

میخواهم بازگردم و کسی هم باورش نمی‌شود. چون کسی به سراغ دل نرفته و وابستگی به عزیز را نمی‌داند. شاید هم عزیزی آنطور که من تعریفش می‌کنم و تو برای من هستی، ندارد. می‌‌‌‌خواهم گاهی به سراغ همسایه‌‌‌‌ها بروم. همان آدمهای خوبی که کنار پدر بودند و با چه علاقه و شوری به پدر احترام می‌‌‌‌کردند و دوستش داشتند. یادم است مرحوم حاج احمد رسایی هیچوقت اسامی ما را بر زبان نمی‌‌‌‌آورد و در محاوره‌‌‌‌ها همیشه می‌گفت فرزندان آقایم! در یکی از روزها به ایشان که حکم پدری بر همه ما داشت عرض کردم که حاج آقا من حمیدم. خندید و گفت پسر آقایم می‌دانم. گفتم پس چرا اسم ما را نمی‌‌‌‌برید ما کوچک شما هستیم. گفت نه افتخار من این است که با پسر آقایم حرف میزنم نه با حمید!!! باور کنید که تنم لرزید. چقدر ادب. چقدر محبت و چقدر بزرگی. هر وقت خانه دلم ز تنهایی بگیرد و بیاد تو و پدر و سایر عزیزان تنگ شود، هوای آه کشیدن می‌کنم. هوای آواز خواندن. با صدای بلند قرآن خواندن و ابیات قدیمی را که در موقع رفتن برای حفاظت از نوبت آب در مسیر طولانی نهر آب به تنهایی می‌خواندم و گاه پدر از پشت گوش می‌‌‌‌کرد و لذت می‌برد و چه بعضی اوقات احساساتی می‌‌‌‌شد و صدایم می‌زد: حمید! آفرین. بگو ببینم یک رکوع از اول سوره یوسف را کی خواندی و کی حفظ کردی! که من به جای جواب دادن  با خجالت کشیدن کودکانه پا به فرار می‌‌‌‌گذاشتم. سرم پر از خاطره‌‌‌‌هاست. زمان می‌‌‌‌برد تا مستقر بشوم و فارغ از هیاهو، زندگی را آنجا شروع کنم. قلبم دو تا یکی می‌‌‌‌زند و دلم  مهربان نگاهت و پر امید، دعایت را می‌خواهد. زمزمه دعاهایت همیشه در گوشم و ذهنم طنین‌‌‌‌انداز است. انگار همین دیروز بود که چقدر دعایم می‌‌‌‌کردی. تک تک فرزندانم را دعا می‌‌‌‌کردی! راستی چقدر به فرزندانم محبت می‌‌‌‌کردی و تک تک صدایشان می‌‌‌‌زدی و مورد لطف قرار می‌‌‌‌دادی! عجب دورانی!

ببین می‌خواهم بگویم نفس که پای اشک ناریخته به شماره افتاد، چشمهایم را و دهانم را می‌شویم و خاک را از روی برگه‌‌‌‌های تنها سه، چهار کتابی که به زبان کودکی‌‌‌‌ام قلم خورده‌‌‌‌اند و تو همیشه با محبتت خواندن آنها را بمن می‌‌‌‌گفتی، بارها می‌‌‌‌خوانم و غم فراقت مرا می‌گیرد. وقتی می‌‌‌‌بینم زبان کودکی‌‌‌‌ام هم دیگر برایت سازِ غربت می‌‌‌‌زند و تو را نمیتوانم داشته باشم و با یادت دلخوشم. راست می‌‌‌‌گویم، ز لبانت جز مهر نشنیدم که نهیبت هم برایم اوج مهر بود و دنیایی پر از سخاوت عشق. تصمیم آمدنم جدی است گر چه با آمدنم خیلی‌‌‌‌ها شوکه شده و انگشت تعجب به دهان خواهند گرفت و چه بسا شیطنت هم بکنند. ولی من خواهم آمد که باز یک گاه پاره از زمان اینجا بمانم و شاید هم تا ملحق شدن به تو و پدر که این آرزوی نهایی من است. به شیبان و خانه پدر خواهم آمد تا افشا کنم خواسته‌‌‌‌های دل تنگم را، آنطور که  به وقت کودکی بروز می‌دادم. گرچه بظاهر نیستید ولی خدای من و شما که هست، پس دعایم کنید که در این ظلمت و غربت، طریق صواب را بیابم و تا لحظه ملحق شدنم به شما در کنارتان بمانم.

نوشته شماره (166)

دو شب است که هوا سرد شده است. سوز و سرما با هم معجون زمستانی‌اند. من سردم می‌شود، بسیار هم سرد. و دلیل این سرد شدنم، سرمای زمستان نیست .بلکه من خود، زمستانم. من سردم و روزگار نیز بر من سرد است. چنان سرمای روزگار به استخوانم رسیده که خویشتن را دیگر باور ندارم! لرزش سرمای دل، بیش از سرمای فصل زمستان است. شاید باورش برایت سخت باشد ولی من در سیبری روزگارم! بله، درسیبری روزگار. از خویش خسته‌ام. نیم‌نگاهت را بسوی من بینداز و خوب بنگر که من چگونه به دنیا می‌نگرم. نمی‌دانم که هیچگاه به امروزم فکر کرده بودم یا نه؟ تو که نیستی تا متوجه حال و روزم باشی! آنموقع هم که بودی چنان گرفتار روزگار بودی که من و مسائلم ذره‌ای بیش نبودیم در مقابل اقیانوس. تو گرفتار خودت بودی و فراموش از من. یا بهتر است بگویم  تو هیچگاه چون من محتاج نبودی که به این چیزها توجه کنی. این منم که با گذر روزها دیگر اعتمادی به این دنیا ندارم، چرا که زیر و رویش را دیدم، هیچ نبود! واقعاً نبود! به همین دلیل مدتهاست که جایم در زاویه 90 درجه ضلع جنوبی اطاقم قرار گرفته است! سرمای زندگی بیش از سرمای فصل به کنجم کشانده آنطور که سکوت زندگی، فال من است و سرنوشت من! باورکن.

هر چیز تازه که بگویی در دل من می‌شود سیاه،

هر رنگ تازه در دلم می‌شود تباه،

هر روز بریده و می‌شکند ریسمان من،

هر روز، هر روز

به خدا هر لحظه و هر روز پاره می‌شود، ایمانم از گناه،

چه کنم! بی تو از هم گسسته‌ام و داغان روزگار

هر چیز خوب که بگفتم تو گویی دروغ بود!

حتی ستاره‌های یخی و راه شیری و کهکشان نیز مرده‌اند

من گم شدم ز ره ! من چه کنم تو که نیستی، دیگر ادامه‌ی این راه بسته است

حتی  فغان دلم نشنود کسی

من چون کنم که جان برادر، به تو وابسته‌ام

یادت که هست روزهای دلنشین

صبح و شب و غروب و آن دم پسین

قهقهه خنده‌های تو چقدر بود دلنشین

قرارمان نبود چنین شود که تو  سفرکنی و من

ماندگار این زمین !!!

یا رب  بس است ماندن

بده، بده توان رفتن از این جهان

گر نه با این حساب من نیز

بد جور ز این معرکه می‌شوم نهان یا رب بده، بده توان رفتن از این جهان …

نوشته شماره (167)

«ضمن عرض تسلیت به مناسبت ضایعه درگذشت استاد اهل فن، مهندس بنی‌سعید مراسم خاکسپاری فردا یکشنبه ساعت 9:30 صبح باغ رضوان».

این متن پیامی است که در ساعت 4:38 دقیقه عصر امروز شنبه 91/12/5 بدستم رسید. وقتی متوجه شدم که صفحه موبایلم روشن شده است با کمی تأخیر به سراغش رفتم. دیدم نام فرستنده بر روی صفحه موبایلم عبدالامیر بنی‌سعید است، بسیار خوشحال شدم. گرچه چند روزیست مختصر کسالتی دارم و اکنون نیز در سفرم، با نهایت شعف شروع کردم به خواندن پیام: ضمن عرض تسلیت به مناسبت ضایعه درگذشت استاد اهل فن، مهندس بنی‌سعید، مراسم خاکسپاری فردا یکشنبه ساعت 9:30 صبح باغ رضوان. به همین راحتی!. گیج و بهت‌زده به موبایلم خیره شدم. واقعاً توان حرکت و فکر از من سلب شد. هیچ نمی‌دانستم که چه کنم. بلند شوم، گریه کنم، فریاد بزنم، داد بکشم، مهندس بنی‌سعید از دنیا رفته است. کی؟ کجا؟ چطور؟ چرا؟ پس از ترکیدن بغضم و احساس روان شدن اشک سرد بر گونه‌هایم و خواندن چندین بار آیه «انا لله و انا الیه راجعون» شماره‌ای را که پیام از آن ارسال شده بود و در واقع همان شماره دوست عزیز و خوبم مهندس بنی‌سعید است را گرفتم که جوانی جوابم داد. این جواب دهنده برایم ناشناس بود چرا که با این خط همیشه مهندس بنی‌سعید جواب می‌داد. سلام کردم و پرسیدم که این پیام را شما فرستادید؟ گفت: بله من فرستادم. مهندس دیشب بر اثر سکته قلبی دارفانی را وداع گفت. باید من او را دلداری می‌دادم ولی وضعیت روحی‌ام چنان بهم ریخت که اجازه تحمل نداد و با صدای لرزان گفتم: مهندس عبدالامیر بنی‌سعید؟ رفت؟ گفت: بله رفت. باز گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون». عجیب بار گران غم همیشه بر دوشم سنگینی می‌کند و با غم، همیشه همراهم و فرصت زمین‌ گذاردن لحظه‌ای از این کوله‌بار دائمی را ندارم، غم فراق مهندس بنی‌سعید هم رویش!!! متأثر سرم را برای دقایقی روی میز گذاشتم تا با قدری اشک خودم را آرام کنم که نشد. قدرت فکر واقعاً از من سلب شده است. ناگهان با مهندس جاماسب دوست مشترکمان که شیراز هستند تماس گرفتم که متأسفانه جواب نداد و حتماً او نیز متأثر از این خبر دردناک گوشه‌ای در فراق دوست می‌سوزد. به خانم اتحاد همکار خوب‌مان در دوران خدمت در وزارت کشاورزی زنگ زدم که با صدای گرفته من ایشان نیز منقلب شد و سپس مرا دلداری داد. مرگ نابهنگام مهندس بنی‌سعید بسیار سنگین است. با مرور خاطراتش فریاد دلم بلند است که بقول عامیانه بخشکی شانس! دو شب پیش پیام خنده‌داری را برایش فرستادم. چند لحظه بعد زنگ زد و گفت کلی من را خنداندی. حاجی بیا اصفهان دیدن کنیم دلم برایت بسیار تنگ شده است. مدتی است که ندیدمت. گفتم بخدا دل من نیز برای تو و سایر دوستان قدیمی تنگ شده و بیقرار دیدنتان هستم. برنامه سفر به اصفهان را به او گفتم و خوشحال شد. سبحان‌الله. خدایا تو بی‌نیازی!!! حال من ماندم و کوهی خاطره. من ماندم و خاطرات خوب و ارزشمند تو، دوست خوبم! افسوس که روزگاران چه می‌کند.

خبر دادند که تو رفتی هم ‌آواز شب و باران

چه تنها خسته و زخمی دل و کندی از این زندان

خبر دادند که تو رفتی ولی من بی خبر بودم

صدا گم شد توی غوغا یا شاید هم که کر بودم!

کاش زودتر به اصفهان رفته بودم. و کاش زندگی اینطور نبود. و کاش دوستی‌ها عمیق و خالص نبود که مانند رهگذران دور و نزدیک اینک ره جدا می‌کردم. حال که چنین نیست باید بقیه عمرم را درنبودنش درد بکشم و در فراقش بسوزم. دوست عزیزم! تو چه آسان رفتی و من همچنان در پس تو و در نوبت رفتن. بنی سعید گلم باور کن که :

برای پر زدن بی هم، چه تن خسته، چه سنگینم!

رفیق روز تنهایی، رفیق دورۀ حسرت

رفیق  صاف و بی کینه به شهر غربت و نفرت

تو را از قلب من کندن، چه سخت است  درد، دل کندن

جدا کردن با اشک و درد، دل قلب مرا از من

یادش گرامی. یادش جاویدان. این مصیبت بزرگ را به همسر محترمه و فرزندان داغدیده‌اش و به برادران و خواهران و بستگانش و به تمام دوستان و همکارانش تسلیت عرض می‌کنم.

نوشته شماره (168)

امروز یکشنبه 27 اسفند ماه1391 به روال هر روز وقتی که موزع روزنامه خراسان، اشتراک روزانه‌ام را در صندوق درب ورودی منزل گذاشته بود پسرم آنرا برایم آورد و شروع کردم به مطالعه عناوین روی صفحه. وقتی که به صفحه 2 روزنامه رسیدم عنوان جالبی به نقل از ایسنا از قول ریاست محترم جمهوری نظرم را بخود جلب کرد! و آن این بود «احمدی نژاد: من تقسیم‌بندی شیعه و سنی را قبول ندارم.!!»

چند لحظه‌ای خدا وکیل خشکم زد! چه شده؟ چرا اینطور؟ چندین بار تیتر و چند بار هم متن را با دقت خواندم. با خود گفتم : خدایا چه اتفاقی افتاده است؟ چرا جناب ریاست محترم جمهوری تقسیم‌بندی شیعه و سنی را قبول ندارند!!! واقعاً حالم عجیب بد شد. از 118 شماره ریاست جمهوری را گرفتم تا با روابط عمومی ریاست محترم جمهوری نظرم را بگویم. خلاصه شماره را گرفتم و زنگ زدم. آقایی که گوشی را برداشته بود حسابی به این و آن شماره پاسم داد ولی رهایش نکردم و آخرش گفت چه میخواهی بگویی؟ بگو!!! خیلی با تندی و قهر!! گفتم : آقای محترم! قبلاً در زمانهای دور که شماها نبودید می‌گفتند اکرام ارباب رجوع! و چه زیبا و باحوصله جواب میدادند. و این برخورد شما همان مهرورزی است که بارها ریاست محترم می‌فرمود؟ گفت : آقا حرفت را بزن! دیدم اوضاع پس است و ممکن است قطع کند. گفتم : چشم! امروز در صفحه 2 روزنامه خراسان به نقل از ایسنا خواندم که جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد فرموده‌اند که تقسیم‌بندی شیعه وسنی را قبول ندارند. خواستم بدانم این واقعیت دارد؟! گفت : بله، ایشان همیشه سنی و شیعه را یکی می‌دانند و برادر. گفتم : از کی؟ گفت: همیشه. واقعاً سرم درد گرفت. گفتم : مرد حسابی من حمیدالدین ملازهی دو دوره نماینده مجلس، 10 سال مشاور وزیر (مشاور واقعی و فعال نه مشاول!!!!) مدیرعامل دو سازمان از سازمانهای بزرگ شهرداری تهران بودم و کارم و فعالیتم زبانزد همه پرسنل و مدیران شهرداری در تمام مدت بوده است و فقط بدلیل سنی مذهب بودنم بدستور مستقیم ایشان که شهردار تهران بودند کنار گذاشته شدم. البته عقلم می‌رسید و نماندم که ایشان برکنارم کند. تا خبر برخورد تند شهردار وقت تهران با معاون خدمات شهری‌اش را دریافت کردم که گفته بود مگر یک مسلمان (شیعه) در این کشور نیست که یک سنی مدیرعامل دو سازمان بزرگ شهرداری تهران است. ایشان را مرخص کنید اینجا جای سنی‌ها نیست. گفتم : خدایا، زباله جمع کردن هم سنی وشیعه دارد!! من هم فوراً عطایش را به لقایش بخشیدم و رفتم. خوب این عمل کجایش با این نظر مطابقت دارد؟ مخاطبم جواب داد : به من چه! هر وقت او را دیدی به خودش بگو. گفتم : چشم! می‌گویم وخوب تر نیز خواهم گفت.

نوشته شماره (169)

می‌دانم که تو نیستی، ولی باورم نمی‌شود که نیستی. گرچه برای تسلی خود و به منظور پرسه، نزد برادرانت رفتم و پذیرفتم که نیستی، ولی هر گز باورم نشد و نمی‌شود که نیستی. اعتقاد به گذرا بودن دنیا و وجود مرگ و زندگی پس از مرگ را معتقدم و باوردارم که انسان متولد شده، خواب در لحد را نیز باید بپذیرد، معذالک در مورد تو باز ناباورم! چرا کسی نیست که به من بگوید تا بپذیرم صمیمی‌ترین دوستم و عزیزترین رفیقم و لایق‌ترین یارم، دیگر نیست و من به راه خود بروم!. باور کن تا حال ندیدمش.

آخرین باری را که با تو بودم خوب به یاد دارم، ناهار را با هم در منزل من بودیم در حالیکه من تنها بودم و تو به سراغم آمدی. آن لحظه‌ها را هر روز و هر لحظه در ذهن خود مرور می‌کنم .روزی بیاد ماندنی و زیبا بود و اکنون در نبودن تو هر روز من، چشم براه تکرار آنروزم که دیگر شدنی نیست.

دوست گلم، حاج عبدالحمید ریگی عزیز ! قریب دو سال است که به دلایلی سرنوشت، گذرم را به شهر تو انداخته است. تو نبودی که من آمدم! آمدم که گذر این هجمه روزگار را در کنار تو قدری سبک احساس کنم. با چه امیدی وارد شهرت شدم و بار اقامت باز کردم. در ورود به شهر تو، دوست مشترکمان خبر رفتنت را داد. و من مبهوت زین خبر! نه، نه! اصلاً باورم که نمی‌شود بماند، بلکه منکرش هم شدم. مدتی است که به هر تقدیر، بی تو اینجایم ولی هر روزم با خاطرات خوب تو آغاز و پایان می‌یابد. گاهی چنان ناباور می‌شوم که به محل دفترت میروم و ناشناس در آن محدوده پرسه می‌زنم. چنان حق به جانب و پرامید تا درب ورودی دفتر پیش می‌روم که گاه باورم می‌شود که هستی و شاید اگر از کسی بپرسم که حاج عبدالحمید تشریف دارند، بگویند مشغول مکالمه است، صبر کنید یا بگویند در حال مذاکره با همکاران بیرونی و وطنیست، باز هم صبر کنید. یا هنوز در راه‌اند و در مسیر دفتر! یا رفتند به بانکی تا برای خرید مصالح فلان مسجد و مدرسه مبلغی واریز کنند! یا برای دیدن فلان بیمار و یتیم و رساندن کمک بمنزلش یا بیمارستان رفته‌اند. یا برای کمک به فلان عالم بزرگوار ره خانه او را گرفته‌اند. مهم این است که باز هم باید صبر کنم تا بیایی! چون همه اینها گرچه برای بعضی‌ها افسانه‌اند ولی برای تو واقعیت‌هایی بودند که جز این نبودی! من تو را می‌شناسم که اکنون نیستی. تو را با نبودنت بهتر و بیشتر و زیباتر شناختم .تو را اکنون می‌شناسم که شهر تو، بی تو سوت و کور است. بی تو، وفا مرد. بی تو، محبت معنایش را از دست داد و بی تو، دوستی دیگر معنایی ندارد.

چند روز قبل از کنار مسجد مکی می‌گذشتم که صدای اذان عصر را شنیدم. تمام فکر و حواسم به تو بود و احساس غرور کردم که تو در خشت خشت این مسجد و ذره ذره کل مساجد این شهر و اکثریت مساجد شهرهای استان سهم عمده داری و این صدای زیبای اذان، حسب وعده الهی، آهنگ استقبال تو در بهشت خداست. من شاهد کمک، و اولین کمک و بزرگترین کمک مالی به مسجد مرحوم شهید ربیعی در کرمانشاه از توأم. کدام مسجد از تو سهم نگرفت؟ تو ناشر و مروج قال الله و قال رسول بودی و این باقیات و صالحات برای توست. و جالب آنکه تو نیز با این عملکرد ارزشمند و ماندگارت باقیات و صالحات برای والدین محترمت بودی و خواهی بود.

بلی دوست گلم! بعد از تو چنان شکستم که فغانم گوش فلک کر کرد و برق نگاهم زمین ندید و هرگز برای لحظه‌ای بی یاد تو نبودم و نخواهم بود که تو در دوستی و محبتت قسمتی از روزگار پرخاطره من بودی. حسب وعده الهی مطمئنم تو در بهشت برینی که به وهم من و دیگران هم نیاید که من کوچکم و بی‌بضاعت.

تو مصداق واقعی «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهد و الله علیه .فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا» هستی و این را خداوند به مزد آنهمه باقیات صالحاتت به تو داد، مبارکت باشد. روانت شاد باد.

دوست قدیمی و همیشه داغدارت. حمیدالدین ملازهی 28/1/1392.

نوشته شماره (170)

چند روزی است که حوصله بیرون رفتن از منزل را ندارم. جداً بیحوصلگی هم خودش کاری شده که آدم را سخت گرفتار خودش می‌کند! امروز صبح دلم هوای یکی از خویشاوندان را کرد و با شوق تمام شماره‌اش را گرفتم. باور کنید دلم بیقرارش بود، با شوق دکمه‌های شماره‌گیر را چون نقل و نبات ناخنک می‌زدم. تا صدای زنگ تلفن بلند شد، با شنیدن صدای الو از سوی مخاطبم بغض گلویم را بسختی فشرد! فاصله من با ایشان حدود 3 ساعت راه با اتومبیل ‌ای امروزیست! جالب است ایشان را 4 سالی است که ندیده‌ام و فقط 2 سال قبل باز هم تلفنی از مشهد با ایشان گفتگوی مختصری داشتم. در حین احوالپرسی و خوش و بش بیاد گذشته‌های دور افتادم که آدمها چقدر مهر و محبت میانشان حاکم بود. مردم آن زمان بهتر و بیشتر از حال هم باخبر بودند. در آن دوران، از تلفن‌های جور واجور امروزی، ایمیل و مسنجر و وبکم خبری نبود، ولی بیخبری بهر طریق بی‌معنا بود. فرستادن ایمیل و گفتگو با موبایل گرچه زندگی را بظاهر آسان کرده است ولی باور کنید اثر احساسی و عاطفی‌اش درحد رسیدن پاکت نامه از عزیزتان به درب خانه نیست. انتظار آمدن پستچی به درب منزل، یا لذت هر روز سرزدن به دفتر پست محله و شهرمان وصف‌ناپذیر است. اکنون شاید هر روزش چندین بار با عزیزانمان با موبایل گفتگو کنیم ولی بنظر می‌آید که این گفتگوها مانند برنج‌های پرمحصول آمل1 و آمل2 بی‌مزه شده‌اند. یادم هست وقتی که دبستان بودم بارها از مرحوم پدرم می‌شنیدم که از اقوام و خویشاوندان خودش در منطقه جغین و میناب و کریان می‌گفت و چه جالب و با احساس تمام از خوبی‌های حاج احمد رهگشای و فرزندانش تعریف می‌کرد. اوج این احساس و عظمت دوست داشتن آنان را از قطرات اشکی که از چشمان پدر جاری می‌شد و برگونه‌های او روان و در لابلای محاسن سفیدش پنهان می‌نمود، می‌شد دید و فهمید که دوست داشتن خویشاوند چگونه است و یعنی چه!!! من کلاس 4 دبستان بودم که پدرم می‌گفت یکی از فرزندان حاج احمد رهگشای حمزه نام دارد و در دانشگاه تهران درس می‌خواند! چه می‌خواند و چقدر باید بخواند کسی نمی‌دانست، اصلاً دیگر این برایم ضرورت هم نداشت. برای من مهم آن بود که او را بیابم. گوشه‌ای ‌خلوت را در منزل شلوغ و پرجمعیت‌مان نتوانستم پیدا کنم. به داخل نخلستان جنب منزل رفتم و گوشه‌ای به خلوت نشستم و از وسط دفتر 40برگ خودم با احتیاط تمام که مبادا آثار کندن برگ از دفتر مشخص شود که پدر مؤاخذه‌ام کند! برگی را درآوردم، و با احساس و شوق تمام شروع به نوشتن نامه آنهم با تنها مدادم نمودم.

آقای حمزه رهگشای! من حمیدالدین ملازهی فرزند مولانا شمس‌الدین و کلاس چهارم دبستانم. پدرم گفته است که شما با ما فامیل هستید ما شما را دوست داریم، ما اینجا هستیم. از سلامتی خودتان برای ما بنویسید. همه شما را سلام می‌رسانند و شما هم همه را سلام برسانید. حمیدالدین ملازهی. نامه را پنهان کردم که کسی نامه را نبیند صبح در هنگام رفتن به مدرسه، پاکتی خریدم و پشت پاکت نوشتم تهران، دانشگاه تهران، آقای حمزه رهگشای (همین و بس). طرف دیگر پاکت نوشتم : از ایرانشهر، دامن، دبستان حکیم نظامی، کلاس چهارم، حمیدالدین ملازهی. با یک قطعه تمبر 50 دیناری (نصف یک ریال) نامه را به پستخانه دادم و سرمست از اینکه توانستم احساسم را با نوشتن نامه‌ای برای فامیل عزیز و نادیده‌ام ابراز کنم به دبستان رفتم. سر کلاس برای همکلاسی‌هایم پز نامه نوشتن را می‌دادم و شب نیز در منزل به کسی بروز ندادم که چه کار مهمی از من سر زده است و بعد در منزل نمی‌شد مثل دبستان پز داد! حدود یک‌ماه کم و یا بیش یک روز عصر وقتی که دبستان تعطیل شده بود و من به اتفاق همکلاسی‌هایم راهی منزل بودیم و از جلوی مغازه حاج محمد دیده‌ور می‌گذشتیم، صدای شاگرد مغازه توجهم را جلب کرد که صدا می‌زد : حمید نامه داری! همه متوجه این صدا شدند و من با حالتی مردانه جلو رفتم و گفتم بله منتظر بودم. نامه را گرفتم و محکم به سینه چسباندم و تا خانه دویدم.

باز به سراغ محل امن برای خواندن اولین نامه‌ام و آنهم از کسی که ندیدمش و فقط مهرمان با گفته‌های پدرگل کرده بود، رفتم. محل امنم زیر نخل کنار منزل بود. غروب بود و پدر برای ادای نماز مغرب به مسجد رفته بود  و تقریباً اوضاع آرام به نظر می‌رسید. بقول عامیانه دل توی دلم نبود. چه حالی و چه احساسی داشتم. پشت پاکت را خواندم. نوشته شده بود : ایرانشهر، دامن، دبستان حکیم نظامی، کلاس چهارم، خویشاوند عزیزم جناب آقای حمیدالدین ملازهی. (با خودم گفتم عجب! پس من هم بزرگ شدم ! جناب آقای حمیدالدین ملازهی) به هر طریق پاکت را باز کردم و نامه را چندین بار خواندم. چنان مبهوت و مشغول بودم که یادم رفته بود در نخلستانم و هوا تاریک شده است. با صدای احضارگونه پدر، نامه را در جیبم پنهان کردم و سراسیمه به منزل رفتم.گویا پدرم خیلی دنبالم بوده و قدری نگران می‌نمود. با عتاب گفت : بابا کجا بودی؟ تا این موقع در نخلستان چه می‌کردی؟ هنوز جواب نداده بودم که جیب قلمبه شده‌ام، چشم پدر را به خود جلب کرد و گفت پسر این چیه؟ حسابی ترسیده بودم که پاکت نامه را از جیبم برداشت و نگاهی به ظاهر پاکت و تمبر و مهر پست و نام فرستنده انداخت و مکثی کرد و دستم را به مهر گرفت و خود نشست و من را نیز در کنارش نشاند! هیچ نگفت! ولی سیمایش نشان می‌داد که از این کارم متعجب است و بهت زده و جالبتر آنکه خوشحال از نامه به قول جناب آقای حمزه رهگشای خویشاوندش! پاکت را گشود و نامه را چندین بارخواند! پس از خواندن  نامه مرا در آغوش گرفت و بوسید و خود نیز کلی گریست! گریه‌اش، گریه دلتنگی از فراق قوم و خویش و گریه شوق دیدن دستخط زیبای خویشاوندش بود. پس از کلی گفتن و شنیدن یک اسکناس 5 تومانی به عنوان جایزه به من داد و آفرینم گفت. و من نیز خوشحال از این رخداد، تا مدتی مکاتبه‌ام را با جناب آقای حمزه رهگشای که حالا باید گفت حاج آقای رهگشای ادامه دادم.

نوشته شماره (171)

گویند دنیا محل گذر است! اما نگفتند که گذر چگونه باشد، مناسبتر است. زمانی که آدمی توجیه و دلیل کافی برای پاسخ ندارد و بدتر آنکه نمی‌خواهد ندانستن را قبول کند، تلاش می‌کند که بطرق مختلف خود را از مخمصه پرسش و پاسخ نجات دهد. سخت نگیر، دنیا محل گذر است. این گفته معمولاً برای دیگران است و هرگز برای خود آدم قابل پذیرش نیست. دیروز با دوست قدیمی‌ام که در تشکیلات دولتی و بهتر بگویم حکومتی جایگاهی دارد، بحث انتخاباتی پیش آمد. بحث اولش دوستانه بود و همراه با قدری مزاح و شوخی. او می‌گفت واقعاً جالب است در دو روز ثبت‌نام چقدر آدمهای جور واجور برای ثبت‌نام در وزارت کشور به صف ایستاده‌اند! آقایی که فاقد تجربه اداری و موقعیت سیاسی و اجتماعی است، زودتر از همه به صف ایستاده تا فرم ثبت‌نام دریافت کند! و خیلی حرفهای دیگر از این جنس. بازار سخنش گرم و آرواره‌هایش باور کنید چه میزان! بدون لقلق زبان، فصیح سخن می‌گفت و در واقع موعظه می‌کرد و من هم مانند بچه‌های خوب و پا منبرهای میخ‌شده، چشم به دهانش دوخته بودم. دوستم برایش جا افتاده بود که چه زیبا محو افاضات او هستم! باور کنید که نمی‌دانست که درونم از این فرمایشات سطحی و یک‌جانبه و بقول عامیانه آبکی او کوره هوفمن 24 قمیره آتشم! خدایا این دوست قدیمی من چرا تا این حد مسخ شده و به نظرش من که اینطور ساکت نشسته‌ام برایش هالو می‌نمایم. تا جایی رسید و گفت ببین به این می‌گویند آزادی و دموکراسی! باز دشمنان فردا داد می‌زنند که برای حضور کاندیداها آزادی نبود!!! دیگر حقیقتاً نتوانستم تحمل کنم و به شدت حالتم تغییر کرد که با شنیدن حالت برآشفته‌ام او متوجه شد که نه، مثل اینکه اضافه گفته است! باحالتی که نشان می‌داد به شدت نیازمند تأیید گفته‌هایش از سوی من است گفت مگر نه!؟ پاسخ ندادم. باز گفت مگر نه؟! باز فقط سکوت کردم که این بار از بی‌جوابی من برآشفت و با تغییر صدا گفت مگرنه؟! گفتم نه! هزار بار هم نه! این چه حرفی است که بلغور می‌کنی و به راحتی ما را هالو گیر آورده‌ای و هر چه به دهنت می‌آید بیان می‌کنی! رفتن این همه آدم جورواجور برای ثبت‌نام که اعتبار نمی‌شود. به غیر از دو یا سه نفرشان که شایستگی دارند ثبت‌نام از بقیه نه اینکه افتخار ندارد بلکه بر باد رفتن حیثیت هم هست و در واقع مسخره کردن انتخاب است. شما با کدام دلیل وجدانی و منطقی می‌گویی که همه اقشار ایرانی می‌توانند در انتخابات آزادانه ثبت‌نام کنند! بدون مستند حرف می‌زنی و توقع تأئید هم داری! طبق قانون اساسی رئیس جمهور باید شیعه آنهم اثنی‌عشری باشد! می‌دانی یعنی چی؟! یعنی اینکه کل اهل سنت ایران که حدود یک چهارم جمعیت کشورند حق انتخاب شدن را ندارند یعنی نمی‌توانند رئیس‌جمهور شوند! به اضافه در کشور ما اقلیت‌های دیگر هم از اهل کتاب هستند که گرچه کم هستند حق شرکت در انتخابات را ندارند. حتی شیعه‌های اسماعیلی!. جالب است در همین کشور شرقی ما پاکستان که حدود یک پنجم جمعیت کشور برادران شیعه مذهب هستند و چهار پنجم آن یعنی اکثریت جمعیت آن اهل سنت پیامبر(ص) هستند، ولی بارها و حتی همین آخرین دولتش چه رئیس جمهور و چه نخست‌وزیرش شیعه مذهب و آنهم گاهی زن بوده است! من و تو متأسفانه با خودفریبی و خود سانسوری و گاهی هم از شدت ترس که مبادا چه بلایی سرمان بیاید مانند کبک سرمان را به زیر برف برده‌ایم. به خدا که تمام این افکار پوسیده من و تو به زیان کشور و نظام‌مان است. ما راه وطن دوستی و طریق حمایت از نظام‌مان را گم کرده‌ایم. چنان غرق در حماقت شده‌ایم که کوره‌ راه ترقی و سعادت را که شهدایمان با دادن خون ترسیم کرده بودند، با ریختن خاک جهل و نفاق پوشاندیم که مبادا کسی آن را بیابد و این وطن آباد گردد! و آن اتفاق افتاد که ملاحظه می‌کنید. چرا اینطور شد؟! دشمن کرد؟ کدام دشمن؟! عملکرد نسنجیده و بسیار جانب‌دارانه و بی‌پشتوانه ما باعث این اوضاع شد. ما لایق بهترین‌ها بودیم و هستیم. حال که فهمش سخت است. پس خلایق هر چه لایق!

نوشته شماره (172)

ان یمسسکم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلک الایام نداولها بین الناس و لیعلم الله الذین آمنوا و یتخذ منکم شهدآ و الله لا یحب الظلمین (سوره مبارکه آل عمران : آیه 140)

و ما این روزهای (شکست و پیروزى‌) را میان مردم به نوبت مى‌گردانیم (تا آنان پند گیرند) و خداوند کسانى را که (واقعاً) ایمان آورده‌اند معلوم بدارد، و از میان شما گواهانى بگیرد، و خداوند ستمکاران را دوست نمى‌دارد.

می ایستم امروز خدا را به تماشا                  ای محو شکوه تو خداوند سراپا

ای جان، جوان مرد به دامان تو دستم           من نیز جوانم، ولی افتاده ام از پا

آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را              ای عشق مینداز از امروز به فردا

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق            یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد          لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت !    المنته لله که درمیکده شد وا

این اشعار را در نوشته شخصی بنام عبدالله دیدم و برایم جالب بود و مقداری هم به این نوشته‌ام میخورد. حیفم آمد که استفاده نکنم. ولی به لحاظ امانت داری باید عرض کنم که من نمی‌دانم شاعر اصلی این اشعارخود ایشان است یا کسی دیگر!

رخدادهای اخیرناشی ازانتخابات ریاست جمهوری و جابجایی‌های انجام شده ظاهری وعمق تغییرات ماهوی درحکومت و تشکیل دولت تدبیر و امید، حرف وحدیث‌های زیادی را بدنبال دارد. که البته این طبیعت قدرت و حکومت است که اجتناب از آن امکان ندارد.

بعضی این رخدادها ازآن سبب عجیبند که گاه چرخش‌های 180 درجه خود بخود ایجاد ناباوری می‌کنند و آدم در بحران چه شد و چرا، گاه سرگردان می‌شود. و یا این تغییرات چنان خام و نپخته و احساسی و سریع‌اند که جبران خساراتشان در دراز مدت با کراماً کاتبین است و ظاهراً برای آنهایی که از بالای  گود نگاه می‌کنند تداعی کننده مثل معروف از شوق حلیم توی دیگ افتادن است!

پر واضح است که قریب به یقین کل جمعیت اهل سنت ایران در تمام انتخابات‌ها یک کاسه عمل کرده و به یک نفر رأی داده‌اند، که این بار رأی همه‌شان برای جناب آقای روحانی بود. تعدای از اهل سنت به طریقی از همفکران و گروه رئیس جمهور قبلی رنجیده بودند و حتی اگر شخص معرفی شده و مورد حمایت رئیس جمهور سابق تأیید صلاحیت می‌شد بخاطر همین رنجش ها، جمعیت اهل سنت ایران به او حتی در بدترین شرایط رأی نمی‌داد. شاهد زنده ماجرا خود من هستم که فقط و فقط به دلیل سنی بودنم از زباله جمع کردن در شهرداری تهران منع شدم (مدیرعامل سازمان خدمات موتوری و باحفظ سمت مدیرعامل سازمان بازیافت و تبدیل مواد شهرداری تهران بودم). به اعتراف تمام مدیران شهرداری، بالاترین توان اجرایی و صداقت کاری را داشتم .! آقای احمدی‌نژاد وقتی متوجه شدند که من سنی مذهبم به معاونت وقت خدمات شهری در جلسه شورای شهرداران معترض می‌شود و می‌گوید که مگر یک مسلمان در این کشور نمی‌توانید پیدا کنید که یک سنی مدیر دو سازمان حساس و بزرگ شهرداری ام‌القراء اسلام شده است! که همان شب توسط آقای سلیمی که شهردار منطقه 19 بود تلفنی مطلع شدم و همان لحظه استعفایم را فرستادم تا آلودگی من سنی مذهب باعث خرابی زباله‌های شهر تهران نشود! … بگذریم. این مقدار را عرض کردم تا اوضاع جدید را با ذهنیت آماده و روشن تقدیمتان کنم.

پس از موفقیت جناب آقای روحانی وحتی قبل از تشکیل دولت ایشان متأسفانه زمزمه‌های سهم‌گیری و حق من چه شد، این کم است، وآن نامناسب، ازهرسو شنیده می‌شد. و من بدلیل عدم تمایل به حضور در این صحنه ها از دور تماشا می‌کردم. گاهی افسوس می‌خوردم که خدایا این چه بازاری است. مگرمی‌شود کشور را با سهم‌دهی و جبران محبت به این و آن و بدون رعایت شایسته‌سالاری اداره کرد. واقعاً کسی به این مهم فکر کرده است؟ و جالبتر این که آدمها و گروه‌هایی که حتی 5 دقیقه از وقتشان را صرف موفقیت آقای روحانی نکرده‌اند و چه بسا رأی خودشان به آقای جلیلی و یا قالیباف بوده است، در صف جلو نشسته و ساطور بدست به جان قربانی افتاده‌اند، و با بیرحمی تمام برای جدا کردن و گرفتن به ظاهر سهمشان عرق‌ریزان زور می‌زنند و تلاش می‌کنند! من استان‌های دیگر و گروه‌های دیگر را کاری ندارم و به استان خودم می‌نگرم! در این استان هم مانند سایر نقاط کشور در ایام انتخابات بازار یار و یارگیری شدید است و گروه‌ها برای اینکه حقانیت خودشان را ثابت کنند بی‌محابا و بدون توجه به عاقبت کار، به سر و کول همدیگر می‌پرند و حسابی تلاش می‌کنند. برایم خیلی جالب است که در زمان آقایان ناطق و خاتمی پس از پیروزی آقای خاتمی همین آقایان سینه‌چاک آقای ناطق، مناصب هرچند کوچک و یا بزرگ داخل و یا خارج استان را با امضای مسئولین دولت خاتمی گرفتند و بظاهر به ریش همه حامیان خاتمی هم خندیدند! این را باید عرض کنم در دوره آقای خاتمی هم مانند دوره‌های قبل، دادن پست وحتی شغل معمولی برای نیروهای اهل سنت امکان نداشت و متأسفانه نوعی تابو بود! (البته من گرچه در گروه حامیان آقای خاتمی بدلیل اینکه در مرکز در جبهه نیروهای خط امام بودم و طبیعتاً تمام سعی و تلاشم برای ایشان بود، ولی همیشه بدلیل سابقه دوستی‌ام با جناب آقای ناطق نوری و اینکه 8 سال در مجلس شورای اسلامی با ایشان همکار بودم و بزرگواریهای ایشان را به دفعات دیده و معترف به آنم و برایشان احترام وی‍‍ژه قائلم) حالا که ازآقایان ناطق و خاتمی گفتم، بد نیست که در حدی مختصر از آقایان هاشمی و احمدی نژاد عرض کنم. درتمام دوره‌های آقای هاشمی مردم اهل سنت بلوچستان بدلیل موضع گیریها و کم‌لطفی‌های ایشان کسی تمایلی برای تبلیغ یا دادن رأی به ایشان را نداشت و اگر بازهم آقای هاشمی بیاید و کاندیدا شود اوضاع برای ایشان متأسفانه همین است و ذهنیت مثبتی برای ایشان وجود ندارد. ولی آقای احمدی نژاد، نه تنها اهل سنت کل کشور به ایشان تمایلی که نداشتند، بلکه ازایشان بری هم بودند .آقای احمدی نژاد هم به آرای اهل سنت نیازی احساس نمی‌کرد چون به اندازه کافی از امدادهای غیبی برخوردار بود!.

و اما اکنون :

امروز در حکومت جناب آقای روحانی باز تکرار همان اوضاع سابق در پست وشغل‌گیری‌ها به وضوح قابل لمس است، البته از نوعی دیگر و روشی دیگر. ایشان همواره سنگ اعتدال و عقلانیت را به سینه می‌زنند و افراط و تفریط را مذموم می‌دانند. به نظرشان مثلاً دراستان ما و کلاً مناطق اهل سنت‌نشین می‌خواهند بطریقی  با وارد کردن اهل سنت به میدان اجرایی کشور جبران گذشته کنند. که این امر خیلی‌ها را شادمان وعده‌ای را مغموم و بعضی را از این رویکرد گیج کرده است. درست است که هیچگاه مانند امروز نیروهای اهل‌سنت مورد حمایت حکومت‌ها از لحاظ توجه به توان اجرایی شان نبوده‌اند. اگر هم تعداد انگشت شماری از دایره تنگ نظری‌ها جسته و به منصبی رسیده‌اند، ممتاز بوده‌اند. همیشه این پذیرش یا عدم پذیرش اهل سنت در مقطع مسئولیت‌های اجرایی و عدم پذیرش آن موجب جدل و کدورت و گاهاً باعث کنایه شهروند درجه یک و دو بوده است. مثلاً زمانی که اینجانب پس از پایان خدمتم در مجلس (که خود بحث مفصلی دارد و در حد این نوشته نیست) به اتفاق تعدادی از همکاران مجلسی‌ام به وزارت کشاورزی برگشتم با سعه صدر جناب آقای دکتر کلانتری به عنوان مشاور وزیر در پست شماره 13 وزارت کشاورزی منصوب شدم (مشاور بودم نه مشاول!) و بعد از من، برای دیگران که همه شیعه مذهب بودند احکام کارشناسی صادر شد که این امر همان موقع با اعتراض شدید عده‌ای از جمله نماینده بعدی ایرانشهر مواجه گردید که چرا به این سنی مذهب پست  اجرایی داده شده است. جالب بود ایشان با جار وجنجال به دکتر کلانتری می‌گفت که ما سنی‌ها را فراری می‌دهیم و شما به آنها مسئولیت، آنهم به اینصورت واگذار می‌کنید؟! که باعث برخورد تند آقای وزیر با ایشان شد. تنها مشاور سنی مذهب رسمی و با پست در کل سیستم اجرایی کشور بودم. با حفظ سمت مشاور وزیر به عضویت هیأت مدیره بنگاه توسعه و معاون فنی بنگاه توسعه ماشین‌های کشاورزی و بازهم با حفظ سمت بعنوان رئیس مرکز توسعه مکانیزاسیون کشاورزی و مدیرکل این مرکز منصوب شدم. کارم چنان نمود پیدا کرد که بعد از 4 سال خدمت مدیر نمونه وزارتخانه شدم وبا دوبار تشویق طی 7 سال به گروه شغلی 20 رسیدم که شخص وزیر گروه شغلی‌اش 19 بود. پس این شایسته سالاری بود نه سنی بودن من و یا شیعه بودن دیگری که حکم کارشناسی گرفت.

جالب است اگر به مشروح مذاکرات مجلس در دوره‌های دوم وسوم مراجعه شود تمام نطق‌ها وسخنرانی‌ها و درخواست‌های من و دیگر همکاران سنی‌مذهبم در مورد اعتماد دولت  به اهل سنت و پذیرش برای کار اجرایی و مسئولیت‌دادن به جوانان اهل سنت درصورت داشتن شرایط یکسان با برادران تشیع مذهب بوده است و همواره مورد عتاب و تهدید و گلایه مدیران استان بودم که چرا در مورد گزینش‌های مخالف موجود در استان شما معترضید! شما نباید حرف بزنید. سنی نمی‌تواند در دایره شایسته سالاری قرار گیرد! خوب این فکر و خط وجود داشت و کسی اگر آنرا انکار کند قطعاً به وجدانش جفا و ظلم کرده است. من این رویه خشک و بی‌منطق آن زمان را جز نوعی افراط در ستیز با وجدان نمی‌دانم. هیچ آدم منصفی نامهربانی‌های گذشته به اهل سنت را که نوعی ظلم به حساب می‌آیند نمی‌تواند کناربزند و بگوید نه، بین نیروهای همطراز اهل سنت و تشیع فرقی و فاصله ای نبوده است.

اکنون باز به همان طریق نمای افراط خودنمایی می‌کند. من آن رویه را همیشه گله‌مند بودم و مسلماً از این روش نیز شکایت دارم. در آن زمان اگر من معترض به گزینش‌ها در ادارات کل و شهرستانها برای حذف نیروهای پاک، سالم و لایق اهل سنت بودم و همواره مورد موأخذه عده‌ای فرصت‌طلب بودم امروز نیز به این روش که دراستان ما فقط اهل سنت پست و مسئولیت داشته باشند معترضم. من نمی‌خواهم که اهل سنت و استان من در ملعبه ندانم‌کاری یا افراط و تفریط چنان گرفتار آیند که سالهای متمادی کس یا کسانی نتوانند جبران این خسارت عظما را عملی کنند. بهتر آن می‌دانم که ما یعنی شیعه و سنی با هم و در کنار هم و برای هم باید باشیم و در کل کشور کار کنیم . طرح این مسئله امروز همانقدر ناپسند است که در گذشته هم زشت و ناپسند بود! سه هفته قبل از تهران توسط دوستی که از تبار عزیزان ترک و آذری هستند  به من خبر رسید که برای یکی از تشکیلات مهم استان شما، بحث انتخاب مسئول مطرح است و تعدادی از تصمیم‌سازان به شما نظر دارند. گفتم دوست عزیز از محبت شما و دیگر آقایان ممنونم. ولی من چرا؟ !گفتند دستور صریح ریاست محترم جمهوری است که این منصب فقط و فقط به یک اهل سنت آنهم بلوچ واگذار شود. باور کنید تنم لرزید و کلی خجالت کشیدم! به خود گفتم : جل الخالق! من که در گذشته همیشه به دیگران می‌گفتم و پیگیر بودم و فریاد کشیدم ایها الناس این روش مدیر انتخاب کردن نوعی آپارتاید مذهبی است، نکنید، به ما اهل سنت هم اجازه خدمت دهید. حال خود مروج این آپارتاید مذهبی شوم و چون اهل سنتم باید مدیر شوم! نه! بخدا این شایسته جمهوری اسلامی و همان خط امامی که من سالها منتسب به آن بودم نیست. ان اکرمکم عندالله اتقیکم! به دوستم تلفنی توضیح دادم که این فکر غلط است آنرا فراموش کنید. از بد حادثه هفته گذشته برای چکاپ قلبم که چندی قبل احساس مشکل می‌کردم راهی تهران شدم. در پرواز با دونفر از دوستان قدیم که یکیشان همکلاسی وهم محلی‌ام و دیگری همکارم در مجلس بود همسفر بودم. شب یکی از دوستان خوزستانی‌ام که سالهاست  لطفی بمن دارد، ابراز تمایل کرد مرا ببیند. فردایش جلوی منزل آمد و مرا با ماشین خودش به محل کارش برد تا پس از دیدن و به قولی گپ و گفت از آنجا برای شروع چکاپ به بیمارستان قلب شهید رجایی بروم. ساعتی در اطاقش بودم. همان دوست آذری‌ام بما ملحق شد. باز همان طرح چند روز قبل را مطرح کرد و این بار به جد از من خواست که بپذیرم! و من مختصری از دلایلم را برای نپذیرفتن گفتم و ایشان با اکراه سکوت کرد. برای رفتن به بیمارستان ازاطاق آمدم بیرون. چشمم من روشن! دوست همکلاسی‌ام را دیدم که با چند نفر در گوشه‌ای مشغول گفتگو بود. تا متوجه حضور من شد رویش را برگرداند که من مجالش ندادم و به اسم و بلند صدایش کردم. سخت جا خورده و مضطرب بنظر می‌آمد. با بدرقه دوستانم از ساختمان خارج شدم و به بیمارستان رفتم. دو روز بعد عصری بود که دوست دیگری محبت کرد و حالم را پرسید و برای دیدار دعوتم که که فردا خدمتشان برسم که من چنین کردم وساعت 10 صبح روز بعد آنجا رفتم . متوجه شدم که دوستان زیادی اینجا جمع شده و با هم تشکیلاتی را که زیر مجموعه ریاست جمهوری است را اداره می‌کنند. جالب‌تر این که در صدر این تشکیلات یکی از وزراء قدیم که از بهترین‌ها و لایق‌ترین‌های دولت‌های مختلف بوده است قرار دارد که توسط یکی از دوستان به دیدن ایشان دعوت شدم که به اتفاق به دیدنش رفتیم و خیلی خوشحال شد. بسیار به من محبت کرد. از هر دری صحبت شد. باور کنید با دیدن این جمع دوستان قدیم من احساس غرور کردم. بسیار جو دوستانه بود. خلاصه کنم، پس از خداحافظی با دوستانم از اطاق آمدم بیرون که بروم و به کارهای دیگرم برسم. ناگاه شخصی حدود 40 تا 45 ساله که درگوشه‌ای باهمان دوست همکلاسی‌ام که شرحش درسطور بالا داده شد مشغول پچ پچ بود که تا من را دید با رنگ پریده و بی‌نهایت مضطرب جلو آمد و بدون معرفی خودش و سلام گفتن، گفت : مبارک باشه! و من که مبهوت از این سخن بودم گفتم چی؟ گفت : حکم! پرسیدم کدام حکم؟ گفت : حکم مدیریت! تازه متوجه شدم که ایشان و دوست همکلاسی‌ام برای اینکه من در اطاق مسئول تشکیلات بوده‌ام نگران شده‌اند! بیچاره نادان! دوستم نیز از شدت ناراحتی و اضطراب با موبایلش ور میرفت. گویا دوست من دنبال یافتن پستی و عنوانی در این تشکیلات است! و سخت هم به تکاپو افتاده است. کاشف به عمل آمد که اینها تعدادی هستند و با تمام توان دنبال رسیدن به منصب! که تا الان چیزی به من نمی‌‌گویند. برای ایشان این ‌کارها عادی است. تا دیروز دنبال جلیلی بود و حالا از همه هفت قدم جلوتر و دنبال یاران روحانی. اینگونه آدمها راحت معامله می‌کنند. با توجه به سابقه دقیق ازایشان، می‌دانم چه کسانی با اویند و چطور قصد اجرا کردن نیاتشان را دارند. واقعاً جناب روحانی تا این حد خود را مدیون می‌داند که ازاین قماش باید همراه او شوند! داشتم با خودم در درون کلنجار می‌آمدم و لحظات سختی را داشتم. من روی سخنم با آقای روحانی است. شما نباید به کسی وامدار باشید. اگر قرار است به نامه‌ها و لیست‌ها وامدار باشید، فاجعه است. شما به ملت ایران، به شیعه، به سنی، به ارامنه و آشوری، به زرتشتی و به همین اندک یهودی ایرانی و نهایتاً به ملت ایران و به شهدا و امام وامدارید. خیلی به خودم فشار آوردم و بعد گفتم : نه جانم. تو به کاهدان زدی! بیخود خودت را گرفتار اوهام کردی. اول اینکه ما همدیگر را نمی‌شناسیم. بعد، همه این آقایان که اینجا مسئولیت دارند دوستان من هستند. بعدتر اینکه من فقط برای دیدن دوستان قدیم و با دعوت آنها اینجا هستم. نگران نباشید که من رهگذرم. بگذرم زین ره که رهم نیست دگر. تو مباش دلگیر که سرم نیست سودای دگر. تو ره خود رو که من بیگانه ز تو. من به دوستان نگرم نه به دلداده تو.

خیلی خندیدم جالب بود. تا شب به این موضوع فکر می‌کردم که دوست من، مرا خوب می‌شناسد و نیک می‌داند که او با تلاش خود من و در اوج مخالفت‌ها برای تصدی پست‌ها توسط اهل سنت، به منصب مدیر کلی رسیده بود. دوست همکلاسی من آدم قوی ازحیث روابط عمومی و رفیق‌باز قدری است. او خوب در می‌آورد و خوب و حسابی هم خرج می‌کند. اگر به دوستان پشت پرده‌اش بنگری، خواهی دید که چه کسانی هستند و همه از خوان نعمت او به فور بهره‌مند. او سالهاست که تجارت می‌کند و چه تجارتی! در دوره خاتمی و ناطق، در استانی دیگر که من برایش با چه زجری پست مدیرکلی را فراهم کردم و خودش اگر ته مانده وجدانی برایش مانده باشد باید اعتراف کند و بگوید که چگونه به این منصب رسید، خدمت می‌کرد و به ایرانشهر آمد و جانانه برای ناطق کار کرد! در دوره هاشمی و توکلی برای هاشمی و در دوره احمدی نژاد و هاشمی، برای احمدی نژاد و در سال 88 برای احمدی نژاد و این دوره هم برای آقای جلیلی، حامی بود و مبلغ!!. واقعاً این هم برای خودش روشی است و مورد پسند خود آنها که جواب هم داده است. خدا عمری دهد و ببینیم که این ره به کجا خواهد رفت. قطعاً به مکه نخواهد بود بلکه مسیر ترکستان است.

نوشته شماره (173)

گویند دنیا محل گذر است! اما نگفتند که گذر چگونه باشد، مناسب تراست. زمانی که آدمی توجیه و دلیل کافی برای پاسخ ندارد و بدتر آنکه نمی‌خواهد ندانستن را قبول کند، تلاش می‌کند که به طرق مختلف خود را از مخمصه پرسش و پاسخ نجات دهد. دائم شنیده‌ایم که می‌گویند سخت نگیر، دنیا محل گذر است. این گفته معمولاً برای دیگران است و هرگز برای خود آدم قابل پذیرش نیست. روزگاران نه چندان دور مرغ شانس، افتخار پیدا نمی‌کرد که بر شانه جوان بلوچ در این استان و اهل سنت در کل کشور بنشیند! یادم هست وقتی برای موانع گزینش‌ در ادارات خصوصاً آموزش و پرورش با وزراء مربوطه صحبت می‌کردم و در مورد اینکه رئیس آموزش وپرورش شهر من را که 80 درصد مردم آن سنی مذهبند، از اهل سنت انتخاب کنید وسط پیشانی آقایان پرورش و اکرمی گره می‌خورد و با شنیدن کلمه اهل‌ سنت حالشان دگرگون می‌شد و همیشه پاسخشان منفی بود! حتی به معاون اداره هم قانع بودم که نه! زیباترین کلمه‌ای بود که از زبان این بزرگان جاری می‌شد. اثرات سنی ستیزی در بعضی دولت‌ها چنان بود که جرأت نمی‌کردیم حتی ملاقات مختصری برای بیان دردلی  با مسئول مربوطه داشته باشیم. این روند چنان کدورتی در بین مردم استان سیستان و بلوچستان ایجاد کرده بود که خدا وکیل، بلوچ اهل سنت برایش جا افتاده بود که سیستانی شیعه مذهب دشمن قسم خورده اوست. درحالیکه این برای هر دو گروه اشتباه محض بود. این سیاست مدیران نابخرد در دولت‌های متعصب بوده که با توجیهات غلط خود، جامعه را به ناباوری از هم رسانده بودند و این خیلی خطر ناک و بد بود، ولی متأسفانه وجود داشت. وعده‌ای نیز از قبل این اختلاف و کدورت‌ها به نان و نوایی رسیدند. اما اکنون  در دولت جدید و معروف به تدبیر و امید دقیقاً اوضاع ما به جای شایسته‌سالاری و لایق‌سالاری در بین نیروهای بومی و حتی غیر بومی برعکس شده و دولت با سعه صدر تمام، دنبال جذب نیروهای صرفاً سنی مذهب است، اگر هم توانی برای اینکار که انجامش قدرت فیل می‌طلبد نباشد ولی ظاهراً این شعار را به شدت سر می‌دهد، من گرچه برای عملی شدن این طرح  روزنه مثبتی را نمی‌بینم .به یقین رسیده‌ام که این روند حالت آش نخورده، دهان سوخته برای اهل سنت درکل کشور و مردم بلوچ در این استان شده است. بقول عامیانه نه به آن شوری شور که اهل سنت را آبدارچی نمی‌کردند و نه به این بی نمکی که لیست چند ده  برگی ریزنوشت از نیروهای اهل سنت روی میز آقایان است! این رویه تداعی همان رویه دولت‌های قبل است اما از نوع اهل سنت آن. در ملاقاتی که با یکی از مسئولین محترم داشتم خدمتشان عرض کردم اگر بنا دارید کسانی را نان بدهید من حرفی ندارم، بدهید. ولی اگر قصدتان خدمت به وطن است این روش بسیار غلط وغیرمنطقی است. مناطق اهل سنت نشین نیاز به سازندگی دارند. این ساختن را با نیروهای بدون تجربه و توان اجرائی و سفارش شده فلان شخص که مسلماً به نوعی می‌خواهد پرداخت وام به آنان کند به صرف سنی و یا بلوچ بودن نمی‌توانید عملی کنید. تا کی باید آزمون و خطا برعقل و منطق بچربد! نکنید. این فکرتان گرچه نویسندگان لیستها را به ظاهر از شما چند صباحی راضی می‌کند ولی در دراز مدت اینکارتان مهر خیانت خواهد خورد. همانطوریکه عملکرد مشابه این در کارنامه گذشتگان مهر خیانت دارد. بهتر آنست که با دعوت از نیروهای قدر و لایق از هر مذهب و قوم و آئین حتی از هموطنان عزیز مسیحی و زرتشتی و یهودی، بنای ساختن استانهای ضربه خورده از افکار پوسیده نابخردان قبلی را بدرستی آغاز کنید. بگذارید لیست‌دهندگان بغض کنند ولی مطمئن باشید اثرات  این کار خیر، با آبادانی و عمران وطن، دنیا و آخرتتان را پر افتخار خواهد ساخت. رجاء واثق دارم در این میدان، نیروهای اهل سنت نیز با پشتوانه مثبت و حمایت دولت محترم تدبیر و امید در طریق انجام این مهم یعنی سازندگی وطن، شریک خواهند بود.

نوشته شماره (174)

مدتی است که حقیقت پشت ابر ناباوری پنهان شده! کسی نیست که بگوید قرارمان این بود که با حقیقت یافته، بقیه گذر را بطور دلخواه پشت سر کنیم! دقیقاً یادم هست هر روز عصر که از کار روزانه فارغ می‌شدم و در دفتر کارم در خیابان خالد اسلامبولی (وزراء سابق) نبش کوچه نهم وقتی که پرسنل اداری می‌رفتند و تقریباً سکوت در همه ساختمان حاکم بود، با جدیت تمام کارهای مانده روزانه را با فرصت کافی بررسی می‌کردم و انجام می‌دادم که مبادا کار امروزم به فردا نماند. پس از آن دوستان حسب قرارهای قبلی می‌آمدند و با هم تا ساعت‌ها می‌نشستیم و بحث و گفتگو می‌کردیم. مرور گذشته شیرین است و عبرت‌آموز. خربزه هر روز عصر روی میز خاطره زیبای نشستن‌های آن ایام بود. دقیق جلوی چشمم هست لحظه وارد شدن دوستان قدیم به اطاق کارم، ناباورانه و زیبا بود. اطاق شلوغ و شلوغتر می‌شد. البته خربزه روی میز همیشه برای دو نفر بود که با همت مسئول دفترم برای همه بسرعت مهیا می‌شد. همیشه خاطرات آنروزها را مرور می‌کنم. دوست قدیمی‌ام که اولین مسئول بسیج بزمان در سالهای اولیه تشکیل بسیج در آن منطقه بود و امروز فارغ از این کار به امور دیگری مشغول است، از اوضاع کار و شغل و تلاش و نهایتاً خواست مردم و انتخابات آن زمان می‌گفت.

گاهی بحثها چنان احساسی می‌شد و باید و نبایدها به میان می‌آمد که واقعاً شک می‌کردیم که ای وای بر من، دیروز مثلاً در فلان خیابان آقای فلانی را دیدم و با او مصافحه داشتم، باید دست‌هایم را می‌شستم و یا بخاطر این مصافحه توبه بر من واجب شده است یا نه! واقعاً برخوردهای دهه شصت و حتی قسمتی از دهه هفتاد عجیب و غریب بود. امروز وقتی گذشته را که خودم غرق در آن بودم، مرور می‌کنم و با اوضاع فعلی می‌سنجم درست این نتیجه حاصل می‌آید که این دو زمان مقابل هم هستند! یعنی آن زمان برخوردها به شدت افراطی و اکنون این برخوردها بشدت در مسیر تفریط و انفعالی است. این نمی‌تواند جز نداشتن استراتژی مشخص در تعیین جایگاه برای مردم و مسئولین باشد! همانطور که آن روش احساسی در آن زمان در مواردی دور از حق بود، روش باز امتحان ‌نداده فعلی در چینش نیروهای خدمت و برخورد با مردم، پخته به نظر نمی‌رسد. یعنی برای انتخاب یار خدمتی و جایگاه مردم ما در هر زمان دچار توهم هستیم و این کنار زدن‌ها و حاتم‌بخشی به دوستان یعنی داد و ستدهای دوستانه در توزیع مناصب و شغل‌ها، به واقعیت آسیب جدی را در دراز مدت به سیستم اجرایی کشور تحمیل خواهد کرد. نبود استراتژی مدون و مصوب این می‌شود که هر دولتی که حاکم شد، آن می‌کند که 8 سال گذشته به وضوح دیدیم و گرفتار تاوانش هستیم. و باز اکنون به روش عکس آن می‌بینیم و منتظرعواقب قطعی‌اش باید هم باشیم. چرا که همه برخوردهای دولتمردان گذشته و حال، تراوشات مخیله خودشان است، نه انطباق قانونی و برنامه‌ای مصوب مراکز تصمیم‌گیر. باید گفت خداوند خود فیصله کند.

نوشته شماره (175)

امروز صبح پس از اخبار ساعت 7 تلویزیون یورونیوز، مصاحبه جناب آقای دکتر روحانی ریاست محترم و معزز جمهوری اسلامی ایران را با یکی ازخبرنگاران و مصاحبه کنندگان این تلویزیون اروپایی دیدم. صلابت در گفتار، پختگی و قدرت در بیان که شایستگی بارز دکتر روحانی است در این مصاحبه موج می‌زد. جداً بعنوان یکی ار آحاد این ملت احساس غرور و شعف به من دست داد. این برازنده نظام اسلامی ایران است که رئیس جمهورش چنین مصاحبه کند و حرف بزند. یکی از موارد گفتگو در مورد تحریم‌ها بود که جناب ریاست محترم جمهور فرمودند در اثر این تحریم‌های ظالمانه وغیرقانونی، همه ضرر کردیم. ما و اروپا و دیگران ضرر کردیم. این حرف حق و منطقی و به قول عامیانه حرف راست و حقیقتی روشن و آشکار است که همه ضرر کردیم، ما، اروپا و دیگران.

حال عرض من این است : آقایانی که به طور احساسی و نپخته و نسنجیده در خطابه‌های بظاهر آتشین گلو می‌خراشیدند که تحریم‌ها ورق پاره‌اند و جالبتر یکی دیگری نیز به قصد اینکه در این ناحق گفتن‌ها عقب نماند فریاد می‌زد که این تحریم‌ها برای مردم کشور ما برکت هستند!. واقعاً امروز کجایند و چه می‌کنند؟ انصافاً گویندگان این گفتار کودکانه که چه عرض کنم، اگر بگویم مغرضانه سخن به گزاف نگفته‌ام، برای وجدان‌های بیدار چه پاسخی دارند! آیا این افراد که مارک مسئولیت نیز برشانه‌هایشان خودنمایی می‌کرد، نباید در دادگاه ملت شریف ایران محاکمه شوند. آیا گفتار نسنجیده این آقایان جفای به نظام و رهبری معظم انقلاب اسلامی و ملت سرفراز ایران اسلامی نبوده است. هیهات مناالذله !!!

نوشته شماره (176)

سلام بر همراهان خوبم، صبح زیبای زمستانی تان  بخیر.  باور کنید گاهی چنان در لاک خودم گرفتار می‌شوم که حوصله خواندن مطلبی و یا نوشتن چند کلمه خاطره و رخداد را هم ندارم . دیشب حالم از این اوضاع صدا و سیما و گفتگوی جناب  آقای رئیس جمهور بسیار بد شد! نمی‌دانم ما کی قرار است که  تابع نظم و قانون و بزرگتری و ریش سفیدی و از این دست تفاوت‌ها شویم. نمی‌دانم واقعاً روزی می‌رسد که هر کس روی صندلی خودش بنشیند! و با مداد خودش بنویسد؟! آخر در کجای دنیا رئیس رسانه حکومتی به خود اجازه می‌دهد که برای رئیس جمهور کشورش تعیین تکلیف کند! که مجریش چه کسی باشد و با چه کسی مصاحبه کند!! بیش از یکساعت از وقت مردم مشتاق و منتظر شنیدن سخنان منتخب شان بعنوان رئیس جمهور را معطل کنند آنهم در این زمان حساس که درون و بیرون، دشمنان و بدخواهان کوردل برای آزارمان هم قسم شده‌اند و از کاه، کوه می‌سازند و بعد هم مردم رئیس جمهور را با آن قیافه درهم و گرفته و نگران ببینند! به خدا من خجالت کشیدم. مسئول این نابسامانی و این بحران‌زایی واقعاً کیست؟ یعنی رئیس رسانه حکومتی اینقدر قوی و مستقل‌الرأی است که می‌تواند رئیس جمهور کشور را هم بپیچاند؟! پس گفته‌های قبلی من که هیچگاه به این رسانه خود تافته نگفته‌ام رسانه ملی، به جا بوده‌اند! این رسانه میلی است نه ملی! خداوند عاقبت ما را با اینهمه صاحبان قدرت و زور به خیر کند! چون می‌دانم و تجربه هم ثابت کرده است که مرجعی و یا تشکیلات قانونی و یا  کسی که وظیفه‌اش را اجرای قانون در چنین مواقعی بداند وجود خارجی ندارد. پس من هم از کسی توقع پیگیری به این بی احترامی به رئیس محترم جمهوری را از سوی رئیس رسانه حکومتی ندارم. خداوندا تو ببین و به ما رحم کن! فقط پناه بر خدا! (نوشته 17/11/1392)

نوشته شماره (177)

چندی قبل رئیس جمهور محترم در نامه‌ای دستور مانند به معاون اول خودشان فرمودند که با ویژه‌خواری (که در دولت‌های قبلی همان رانت‌خواری و در فرهنگ عامه همان پارتی‌بازی است) به شدت برخورد شود! خدا وکیل من که چند روز معنی این واژه‌ها و علت صدور این امریه را نفهمیدم و کلی هم گیج و مبهوت بودم. باز، شوربختانه خجالت هم می‌کشیدم که این ویژه‌خواری که رئیس جمهور هنوز محبوب ما می‌فرمایند چیست! را از کسی بپرسم. خیلی در فکر بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم که این واژه یعنی چه؟ معاون اول چه خواهد کرد! و من کی می‌فهمم که ویژه‌خواری چیست و ویژه‌خوار کیست!؟ دل به دریا زدم و از یکی از دوستان قدیم با احتیاط ماجرا را پرسیدم و از ایشان خواستم که به لغت‌نامه دهخدا سری بزند و این گمشده را برایم بیابد! پس از چند روز، دوستم زنگ زد و گفت حاجی جان در لغت‌نامه دهخدا چنین لغت یا واژه‌ای نبود ولی از دوستی پرس و جو کردم و دریافتم که ویژه‌خوار همان رانت‌خوار است! خیالم از اینکه ویژه‌خوار را شناختم راحت شد، ولی از اینکه همه دنبال این موجود عجیب و غریب و به قول عامیانه غول هچل هفت هستند بهت زده شدم. واقعاً آقای معاون اول دنبال چه کسی باید برود؟! یعنی جناب رئیس محترم جمهور، ویژه‌خوارها را نمی‌شناسد؟ اگر نمی‌داند که متأسفم. این مسئله که اینقدر سخت و ویژه هم نیست. آقایان ویژه‌خوار، ویژه را خودشان پیدا نمی‌کنند که بخورند، یعنی دسترسی به آن ندارند! بلکه با امضاء بعضی از دولتی‌های ویژه است که افراد ویژه‌خوار می‌شوند! جالبتر اینکه از قضا دوستی به دیدنم آمد، دید که در خانه‌ای مسکن گرفتم (یعنی آپارتمان نیست و خانه خشتی یا آجری قدیمی حیاط دار است). می‌گفت فلانی جایت خوب است؟ چند خریدی؟ گفتم رهن کردم. برآشفت، گویا من به ایشان دروغ گفتم! بدون تعارف گفت: حاجی با ما هم!؟ این بار من بر آشفتم! وگفتم چی شده و چرا اینطور برخورد می‌کنی؟ الساعه قولنامه را می‌آورم که قولنامه را تقدیمش کردم. با تعجب و پوزش از من گفت یعنی تو در مرکز استان خودت، محل مسکونی نداری؟ گفتم نه، چطور مگر؟ آهی از درون کشید و گفت باباجان تو کجایی! دیگران که بعد از تو و با هزاران ترفند وارد تشکیلات شدند کلی سرمایه بهم زدند. در همین شهر زمین گرفتند. از خانه‌های وزارت مسکن گرفتند، آپارتمان گرفتند! از پمپ بنزین و جایگاه گاز سی ان جی گرفته تا نمایندگی فلان سرویس و فلان شرکت، فلان تولید، را بدست آورده‌اند! چه زیبا که بار زندگی خودشان و بچه‌ها و نوه‌هایشان را بسته‌اند و با خیال راحت به ریش همه هم می‌خندند! آقای فلان را می‌شناسی؟ چند هکتار زمین کشاورزی در بهترین جا گرفته است. چطوری گرفته ؟! خوب مسلم با امضا مدیر ارشد و ویژه به این موهبت رسیده!  به اینها باید گفت احسنت بر شما آینده‌نگرهای پیروز!. باز هم تلنگری بهت می‌زنم تا دلت بسوزد، فلان آقای محترمی که همیشه مخالف کل سیستم و هنوز فکر کنم که هست اخیراً در بهترین جا، با سلام و صلوات همین مدیران ویژه جای گرفت و چند ماه دیگر برو و شرکت‌های صوری به نام فامیل و دوست و آشنایش را بشمار. گفتم این یکی را خوب می‌شناسم، در این کارها هنرمند است و در این اوضاع موفق هم خواهد شد. دوستم از حال و روز من ناراحت شده، چای نخورده بلند شد و گفت : برو ماشینت را روشن کن و من را به خانه برسان که سردردم دادی! گفتم بخدا ماشین ندارم که با نگاه عاقل اندر سفیه‌اش حرف نهایی را به من گفت و در حیاط را بهم کوبید و بدون خداحافظی رفت! حال من ماندم و کلی فکر و حاشیه از این ماجرا که رئیس دولتی که به خدا، رأی من با طیب خاطر برایش بود و در انتخاباتش آنهمه سختی کشیدم تا بتوانم مردم را برای رأی دادن به ایشان به صندوق‌ها بکشانم! چرا نمی‌داند که ویژه‌خواران به دست مدیران ویژه خودش متولد می‌شوند. بدون تعارف به جای خواستن از معاون اول، از قوه محترم قضائیه درخواست می‌کردکه به فوریت اموال و امکانات و دارائی‌های آنانی که از اول انقلاب در این دولت‌ها بوده‌اند را بررسی نمایند. زیبا می‌شد که اگر اول از آقای جهانگیری و نوبخت و مجید انصاری و نعمت‌زاده و زنگنه شروع می‌کرد! تا به من و دیگران می‌‌رسید. تا سیه رو شود آنکس که در او غش باشد!

نوشته شماره (178)

قبل از نوشتن ادامه بحث اصلاحات و اصلاح طلبی، لازم است از توجه برادر خوبم جناب آقای عبدالشکور اسماعیل‌زهی که در فیسبوک و در ذیل نوشته‌ام پیام محبت‌آمیزی گذاشته بودند، تشکر ویژه داشته باشم و سلامی خدمتشان عرض کنم. من با 63 سال عمر که 36 سالش را به وطنم خدمت نموده‌ام و اکنون با مرور گذشته چه از بعد اجتماعی و چه از منظر سیاسی بنا دارم آنچه را که به تجربه نصیبم گردیده است را در اختیار عموم، مخصوصاً جوانان وطنم به ویژه مردم خوب استانم سیستان و بلوچستان قرار دهم. نمی‌خواهم و نیک نمی‌دانم که در این اواخر ایام باز هم به سراغ سانسور و خود سانسوری بروم و نظرات تجربی‌ام را ابتر و با اکراه در اختیار عموم قرار دهم. این عیب بزرگی است، و من چه کنم که سیستم اجتماعی و سیاسی کنونی ما نشست عمومی و گفتگوی رو در رو چه انتقادی و چه توجیهی را بر نمی‌تابد! زیادند انسان‌هایی که سرما و گرمای زمان را دیده و چشیده و مملو از تجارب‌اند (چه مفید و یا چه غیر مفید که هر دو ضروری هستند و باید به اطلاع عموم برسند! تا اهل خرد خود برگزینند) و این تجارب باید در اختیار عموم باشند. شوربختانه چنان اوضاعی را به تصنع ساخته‌ایم که گروه بی‌تفاوت‌ها و به من چه گوها غالب بر علاقمندان به دیالوگ و انتقال تجربه‌اند. البته حق هم دارند که مبادا زغیب آسیب‌شان رسد، که در آنصورت فریادرسی نخواهد بود! و این عیب بسیار بزرگی برای جامعه قرن 21 به حساب خواهد آمد. چه خوب می‌شد اگر در ماه یک نشست عمومی برای بیان و یا تشریح رفته‌های زمان توسط پیران تجربه اندوخته فراهم می‌شد. من  تجربه این روش را در سال‌های دور اندوخته‌ام و نفعش را نیز به زیبایی برده‌ام. فکر و ایجاد سیستم تشکیلاتی توسعه مکانیزاسیون کشاورزی کشور از این کوچک و دوستان بزرگوارم چون مهندس محمد علی عسگری، مهندس عباس کشاورز و دکتر بهروزی لار و دکتر الماسی و تعدادی دیگر از عزیزان و البته با مسئولیت اینجانب بود. بیان و انتقال تجربیات بیش از 200 انسان دنیا دیده و فرهیخته  و تدوین نظرات  آنها مورد استفاده ملی قرار گرفت و از اثراتش همین بس که خیرش در بخش کشاورزی کشور اظهر من الشمس شد. پس در سیاست و ملک‌داری و مدیریت اجتماع نیز چنین روشی مفید و موجبات تولد فکر اصلاح گری واصلاح طلبی در بین جوانان وطن برای ساختن کشور و تقویت نظام اسلامی ضروری است. اول باید اصلاحات را خود فهمید و به جوانب آن واقف بود و زوایایش را یافت، بعد سراغ اصلاح‌گر رفت و آنرا تربیت کرد وبه میدان فرستاد تا با عملکرد درست اصلاح‌گر، نهال اصلاحات غرس گردد و مصلح و جامعه مکمل هم گردند و سیستم اصلاح همه پسند شود. در تعریف اصلاح طلبی باید به این توجه شود که اصلاح‌طلبی  به جریان فعالی گفته می‌شود که ایجاد تغییر در جامعه را از طریق انجام اصلاحات در قوانین و سیاست‌ها و نه از طریق انقلاب و بلبشو  واغتشاش برای تعویض حاکمت، تبلیغ می‌کند و اصلاح طلب کسی است که خواستار تغییر در بخش‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه باشد. بدون آن ‌که در اساس جامعه دگرگونی ایجاد شود.

نوشته شماره (179)

چندی قبل در فیسبوک و این وبلاگ خاطراتم، به بهانه پاسخ مختصر به فراخوانی که به ظاهر از طرف اصلاح‌طلبان زاهدانی برای راه اندازی کنفرانسی جهت بیان و تبیین جایگاه اصلاحات یا به همین مضمون در فیسبوک داده شده بود، مطلبی را نوشتم و در این نوشته خواستم که کسی از این بزرگواران مانده در کوران سیاست به من بگوید که اصلاحات چیست، اصلاح طلب کیست، و بنیانگذار این اصلاحات که در واقع مقابل اصول‌گرایی در سیاست کنونی کشورمان جولان می‌دهد و هر از گاهی حاکم و گاه محکوم است، کیست؟ یا اصلاً چرا و به چه دلیل و چه زمانی اصلاحات در دوران جمهوری اسلامی بوجود آمد! نه اینکه کسی پاسخ نداد، جالب است که کنفرانس ناپخته تبلیغ شده هم عملاً بدون اعلام انصراف یا موکول شدن به زمان دیگری، به فراموشی سپرده شد! در نوشته‌هایم آمادگی خودم را جهت مناظره با برگزارکنندگان این کنفرانس اعلام کردم. در نوشته‌هایم برای اینکه نشان بدهم بعضی از مدعیان اصلاحات متأسفانه اصلاً اصلاحات را نمی شناسند! با ذکر چند نمونه از برداشت آقایان که از اصلاحات دارند، بحث را تقدیم کردم. اگر کسی می‌خواهد در جریان قرار گیرد نوشته‌هایم در فیسبوک و وبلاگ موجود است. پس از آن دوستی با من تماس تلفنی داشت. گویا نوشته‌هایم را در وبلاگ خوانده بود، سخت برآشفته و عصبی بنظر می‌آمد. بدون بحث اصلی و ارائه دلیل فقط با جوسازی و پرخاش که معمولاً شگرد کسانی است که برای فکر کردن همیشه تقلب می‌کنند و از خود مایه‌ای ندارند، خواست که نظر غلطش را به کرسی بنشاند. باور کنید حوصله کردم تا حرف دلش را راحت بزند و عقده بی منطق و بی جهتش تخلیه شود. پس از پایان افاضات ایشان عرض کردم دوست خوبم چند سال است که اصلاح طلب شدی؟ پاسخ داد از زمان آقای خاتمی که رئیس جمهور بود! گفتم بسیار عالی است، به شما می‌شود گفت یار با وفا! همین و بس! دیگر از اصلاحات چه می‌دانی؟ اهداف اصلاحات و توان اصلاح طلبی را در چه می‌بینید؟ باور کنید بخدا سوگند که نفسش بند آمد! این چه شگرد ابلهانه‌ای است که آدمها را چهار آتشه به میدان می‌فرستند و کورکورانه اطاعت از افراد را به خوردشان می‌دهند که تا حد تقدس باید نوکر این و آن باشند! روزی که یاران با وفای امام راحل رضوان‌الله تعالی علیه اجازه بروز تفکر دیگری را بجز یک تفکر، خدمت آن بزرگوار بردند و اجازه یافتند، نظرشان تقدیس افراد بود یا خدمت به وطن و نظام اسلامی؟! واقعاً متأسفم که با توجه به آنهمه لطمات که از تقدیس نسنجیده و بی‌دلیل افراد در طول تاریخ خورده‌ایم بازهم دنبال همان روش‌های پوسیده باشیم. به ایشان عرض کردم نه! من و شما و ما همه ملت ایران باید برای اعتلا و رشد و شکوفایی وطن، زایده‌های ناپاک را از اصلاحات حذف و اصلاح کنیم تا درخت انقلاب اسلامی شاداب‌تر و سرزنده‌تر و پاکتر برای آیندگان بماند.

نوشته شماره (180)

امروز 21/2/93 در صفحه 4 روزنامه خراسان به عنوانی معنی دار به نام «حاشیه» برخوردم که در ذیل آن تیتر زده بود : معرفی چهارمین فرماندار زن در دولت روحانی! در شرح ماجرا از قول ایرنا اینطور می‌نویسد: «یک منبع آگاه در وزارت کشوراعلام کرد که خانم عزت کمال زاده عباسی از سوی وزیر کشور بعنوان فرماندار قشم منصوب شده است. براساس این گزارش حکم وی نهم اردیبهشت 93 از سوی رحمانی فضلی وزیر کشور بعنوان فرماندار قشم صادرشده است. اما این حکم تا کنون رسانه‌ای نشده بود! بحث من در مورد انتخاب فرماندار زن فی نفسه فرماندار زن نیست! بلکه در مورد اینگونه انتخاب کردن‌ها برای مناطق حساس و به قولی استراتژیک کشور است. این چهار انتصاب فرماندار زن (دو نفر در استان سیستان و بلوچستان، یک نفر در استان گلستان، و اکنون یکنفر در استان هرمزگان و شهرستان قشم) گرچه قانوناً این حق و تشخیص دولت آنست و مسئولیت کار به دولت برمی‌گردد، ولی جداً جای تأمل دارد که چرا هر چهار انتصاب برای این مسئولیت حساس در اداره کشور در چهار نقطه از حساس‌ترین مناطق و مخصوصاً اهل سنت‌نشین باشد! چرا این موهبت بزرگ نصیب استانهای دیگر نمی‌شود! که البته گر چشم بصیرتی باشد و عقلای این مناطق مورد لطف! بخود آیند، مسلماً مانند من به نیت شومی که پس پرده این مرحمت دولت فعلی وجود دارد خواهند رسید! درست است که مردم اهل سنت ایران سالها را در بی‌مهری و به نوعی ظلم خود ساخته گرفتار بوده و گذرانده‌اند ولی هرگز نمی‌توانند چشم را به این مهر معنادار که با گذشت هر روزش گوشه‌ای حیرت‌آور از آن از زیر پرده نیرنگ هویدا می‌شود بنندند! مردم خوب می‌بینند که معامله دولت یازدهم با دو دولت گذشته برای درهم شکستن نیروهای بومی مناطق اهل سنت نشین چگونه عملی می‌شود. زمانی این اتحاد نامیمون را متوجه شدم و برایم اظهرمن الشمس شد! که استاندار دولت تدبیر و امید استان ما برای شروع کارش و کسب مهارات به سراغ استانداران بی‌کارنامه گذشته رفت!. به سراغ استاندارانی رفت که آمدنشان به استان حساس سیستان و بلوچستان همیشه با چشم نشان دادن بوده است و رفتنشان بدون تودیع مردمی! یعنی بدون خداحافظی فرار را برقرار ترجیح داده‌اند. جز یک نفر از این جمع (جناب آقای حسینی در دولت جناب آقای محمد خاتمی که گویا اصفهانی بودند) حسب وظیفه همان موقع که در چابهار این نشست نامبارک برگزار شد، مقاله‌ای را خطاب به جناب آقای استاندار محترم نوشتم و در وبلاگم و فیسبوک قرار دادم. چون ایشان حاکم استان هستند و ما به باور غالب ایشان رعیت! قابل پاسخم ندانسته و نوشته‌ام بی‌جواب ماند! در طول محبت افشانی دولت تدبیر و امید در به کارگیری نیروهای اهل سنت چهار مقاله اعتراضی نوشتم که به این انتصاب‌های احساسی نپخته و معنادار که بقول قدیمی‌ها، ابرو را درست نکرده چشم را کور خواهند کرد به نوعی روشن و صریح اعتراض کردم!. دریغ از یک جواب و یک اعتراض!. فقط دو مورد فحش و توهین و ناسزا را از بهره‌مند شده‌های ناصواب آنهم در ذیل نوشته‌های وبلاگم دریافت کردم. من نوشته بودم که مخالف نان رساندن به گرسنگان شخصیت نیستم! نان واعتبار کاذب بدهید ولی سرنوشت این مناطق حساس وطن را به نااهلان نسپارید که عواقبش بس زیانبار است. درمناطق محروم کشور که عمدتاً مناطق اهل سنت نشین تابلوی آنند، نیروهای شایسته، فهیم و عالم به مدیریت و علاقمند به وطن فراوان‌اند. چرا جز یکی دو نفرآنهم برای رد گم کردن کسانی دیگر را به یاری نگرفتند و نخواهند گرفت. چون قرار نیست کاری بشود. متأسفم که باید بگویم مسئول ستاد انتخاباتی جناب آقای دکتر روحانی بودن برای این جماعت بالاترین و ارزشمندترین امتیاز و صلاحیت است. اگرهم قدری چاپلوسی چاشنی‌اش باشد که نور علی نور خواهد بود. نمونه بارز و شاخصش را در منطقه آزاد قشم شاهد بودیم. شخصی را برای منصب مدیرعاملی قشم حکم دادند که بارزترین صلاحیتش رئیس ستاد انتخاباتی جناب آقای دکتر روحانی بود که در سفر به قشم وقتی او را دیدم از خودم بدم آمد، متأسف شدم و همان روز به دوستانم در ستاد مناطق آزاد ریاست جمهوری تلفنی اوضاعش را منتقل کردم و خدا را شکرم که زود این جابجایی و برداشتن مدیرعامل بی صلاحیت عملی شد! انسان‌ها چقدر کوچک‌اند و جاه طلب. خلاصه کنم، تجربه من می‌گوید که تا تزویر و نفاق و دروغ هست اوضاع همین است!. آیا به نظر شما همراه خوبم! با این نیروهایی که بر اساس سفارش فلان منصب، و یا براساس میزان وامداری دولت به آنان، مناصب را به نوعی تصرف عدوانی دارند اوضاع این مناطق تشنه کار و تلاش و سازندگی و آرامش، به سامان می‌رسد؟! خدا کند برسد! ولی معمار بزرگ انقلاب اسلامی، امام بزرگوار و راحل رحمت الله تعالی علیه در وصیت‌نامه‌شان به روشنی خط آینده کشور را مشخص فرمودند. توصیه می‌کنم مسئولین برای ادای دین، یکبار این وصیت نامه را با دقت بخوانند تا فاصله کردارشان با آن توصیه‌های ارزشمند را دریابند و خود تصمیم بگیرند. اللهم فاشهد، اللهم فاشهد، اللهم فاشهد.

نوشته شماره (181)

* خبر جالب تابناک *

امروز 27/2/1393، تعداد بازدید: ۱۸۴۷۳

«میزان ثروت اوباما اعلام شد». رسانه های آمریکایی امروز با استناد به اقرارنامه های مالیاتی، میزان ثروت باراک اوباما رییس جمهور آمریکا و همسرش را اعلام کردند.

به گزارش جام جم آنلاین به نقل از خبرگزاری آمریکایی یونایتد پرس اینترنشنال، اسناد اقرارنامه‌های مالیاتی نشان می‌دهند که باراک اوباما و همسرش میشل اوباما ثروتی معادل 7 میلیون و 150 هزار دلار دارند. کاخ سفید نسخه‌ای از سندی مالی را مربوط به سال 2013 منتشر کرد که دامنه حداقل و حداکثر ثروت رییس‌جمهور آمریکا را بین یک میلیون و 950 هزار دلار و 7 میلیون و 150 هزار دلار نشان می‌دهد. زوج کاخ سفید نشین آمریکا، حساب‌های بانکی خود را در بانک «جی پی مورگان چایس» افتتاح کرده‌اند و همچنین حساب‌های ذخیره دانشگاهی برای فرزندان خود باز کرده‌اند. بر اساس این گزارش، درآمد اوباما از کتاب خود معروف به «رویاهای پدرم» بین 50 تا 100 هزار دلار درآمد کسب کرده و از فروش کتاب «جسارت امید» نیز 15 تا 50 هزار دلار درآمد داشته است. بر اساس اسناد موجود، اوباما در شرکت «داو جونز اسمیت» شریک است.

عجب دنیایی است! کفار چقدر حساب و کتاب و صداقت دارند! بخدا من از خواندن این خبر تابناک خجالت کشیدم. با خواندن این خبر خاطرات دولت پاک (دولتهای دهم و یازدهم) به ذهنم آمد! که هر روز در خبرها داشتیم که در بیمه این هزار میلیارد، و در سازمان بازنشستگی آن هزار میلیارد، و در تأمین اجتماعی آن هزاران میلیارد، و در بانک فلان و فلان آن هزاران میلیارد، براحتی هپلی شد! و جالبتر که آب از آب هم تکان نخورد. ما باید بوسیله تابناک خودمان از دارائی و ثروت اندوزی اوباما رئیس جمهور کشوری دیگر (آمریکای به قول ما جهانخوار بی دین!) مطلع بشویم و عرق شرم هم بریزیم ولی حق نداریم که برای یکبار در طول 11 دولت منتخب پرافتخار و خدمتگزار کشورمان از سرمایه یکنفر هم بدانیم. جالب است که اختلاس‌کنندگان در کشور ما با ر، ز، د، ذ، ک، م، ن، و، ه، …. نامبرده می‌شوند و برای اینکه در آینده بتوانند راحت‌تر هپلی کنند نامشان افشا نمی‌شود، تا شاید رقیبی نداشته باشند، ولی باراک حسین اوبامای آمریکایی از آنطرف دنیا که به ما ربطی هم ندارد، اسم جد و آباد خودش و زنش و حساب پس‌انداز دانشگاهی بچه هاش باید علنی باشد! و من و برادر دلگانی و کوپچی و اسفندکی و زرآبادی و فهرجی و مشکین شهری و اردبیلی و شاهین شهری باید بدانیم که اوضاع اوباما چه شده است! ما جمعیت کشور عزیز ایران حق نداریم که بدانیم 11 دولت کشور من، دولتمردانش روزی که سرکار آمدند چه داشتند و روزی که رفتند چقدر بردند یا چقدر  گذاشتند. آن شد کافر بی دین جهنمی و من شدم مسلمان متدین بهشتی! شما چه نظری دارید؟ کدام درست است؟

نوشته شماره (182)

« به بهانه سفر جناب آقای روحانی به چابهار»

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ (2) کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ (3)  ـ سوره مبارکه صف.

دو هفته قبل جناب حجت الاسلام والمسلمین آقای دکتر روحانی برای افتتاح بندر چابهار به آن منطقه سفری داشتند. در این سفر که با حضور میهمانانی از پاکستان، افغانستان، هند و قطر بود، ضمن افتتاح پروژه‌های آماده در جمع مردم حاضر و میهمانان خارجی سخنانی نیز ایراد فرمودند. من به اصل پروژه و اثرات آن بر منطقه و مردمش نمی پردازم و تحلیل آنرا بعهده متخصصین و بهره‌برداران و بقولی به عهده ذینفعان می‌گذارم. آنچه که قصد این نوشتار است پرداختن به سخنان جناب رئیس جمهور در جمع میهمانان خارجی و مردم حاضر و مشتاق چابهار و استان به قصد مظلوم مانده بلوچستان است. برابر خبر کانال تلگرامی سرحدنیوز، فرمایشات آقای روحانی 5 محور داشته است : 1ـ سرآغاز اعتدال باور یکدیگر است. 2ـ مذاهب باید همدیگر را به رسمیت بشناسند. 3ـ هیچکس را نمیتوان با خشونت از مسیری به مسیر دیگر هدایت کرد. 4ـ به اعتقادات دیگران احترام کنیم و آن را به رسمیت بشناسیم. 5ـ  تعامل، سرآغاز وحدت و همبستگی است.  دقیقاً این پنج مورد را کانال تلگرامی سرحدنیوز انتشارداده است!.  وقتی که این نوشته را دیدم خواستم به روال عادی آنرا برای دوستانم بعنوان فرمایشات زیبای ریاست محترم جمهوری ارسال کنم تا همه بدانند که بلوچستان تا چه حد مورد عنایت ویژه قرارگرفته است. بعد که قدری فکرکردم، متوجه نشدم که منظور جناب روحانی از سخنان در جمع میهمانان خارجی که همه از بلندپایه‌های کشور خود بوده اند، خود میهمانان بوده است و یا مردم بلوچ حاضر در سخنرانی!. و این شد که برای بررسی بیشتر از ارسال این نوشته و خبر سرحدنیوز به دوستانم منصرف شدم. یعنی اول خواستم که قدری شانه‌هایم را بالا بزنم که مورد لطف ریاست جمهور قرار گرفته ایم، که نشد! و رأی من برگشت و بیشتر بفکر رفتم! یاد روز تنفیذ حکم ریاست جمهوری افتادم که در محضر مقام معظم رهبری انقلاب اسلامی، جناب آقای روحانی نیز بعنوان رئیس جمهور منتخب ملت ایران سخنانی را ایراد فرمودند که پس از فرمایشات ایشان و نشستن شان در جایگاه خود، مقام معظم رهبری با حالتی متعجب فرمودند که فرمایشات ایشان خوب بود ولی آنکس که باید این سخنان را عمل و اجرا کند خود ایشان است ! (نقل به مضمون) که جمعیت حاضر اکثراً و یا همه بلند خندیدند! جداً، گویا هنوز جناب آقای رئیس جمهور بنا ندارد که دریابد کلمه به کلمه فرمایشات مقام معظم رهبری پس از سخنان ایشان در آنروز و در آن جمع سنگین و مناسبت ویژه، درسی بزرگ برای ایشان بود. باز هم در چابهار به نوعی همان گفته‌ها را با لعابی جدید تحویل مردم دادند.

جناب آقای روحانی: اگر مردم بلوچستان معنای اعتدال اعلام شده از سوی شما را باور نداشتند، بیش از 75 درصدشان به شما رأی نمی‌دادند. چون رأی داده‌اند، پس بدرستی معلوم است که باور آنها به یقین رسیده بود. ولی برخورد شما به این پاسخ مردم بعد از نشستن بر کرسی ریاست جمهوری، برعکس باور مردم جواب داد.!

دوم اینکه در طول تاریخ مردم اهل سنت بلوچستان با برادران و خواهران شیعی خود مشکل نداشته‌اند، حتی با هم وصلت نموده‌اند و به قولی به یکدیگر دختر داده و دختر گرفته‌اند. مرحوم آقای استوار خنجری همیشه نمازهای یومیه‌اش را در مسجد نور ایرانشهر (مسجد اهلسنت) میخواند و اهلسنت بازار ایرانشهر در مسجد آل رسول (مسجد تشیع) نماز میگزاردند. سوم اینکه آیا خدا وکیل، بالا غیرتاً مردم مظلوم و بیکار و بی نان بلوچستان خشونتی دارند که کسی را بسوی خشونت بکشند یا نکشند؟! شما واقعاً به این جمع‌بندی رسیده‌اید؟! باور کنید مردم بلوچ در مقابل هموطنانشان با واژه خشونت بیگانه‌اند! اگر بررسی شود این یک تهمت ناروا و عجیب است که شوربختانه  از زبان مبارک منتخب همین مردم سرا پا گوش به سخنان‌تان، زده‌اید.

و چهارم اینکه اتفاقاً رأی بالای جنابعالی بهترین دلیلش احترام به عقاید دیگران است، چرا که مردم به شما رأی دادند در حالیکه می‌دانستند شما اهل سنت نیستید. پس عقیده هرکس برای خودش محترم است. و اما سرفصل آخر : تعامل سرآغاز وحدت است. جناب رئیس جمهور سالهاست که تعامل یکطرفه و وحدت یک جانبه از سوی مردم بزرگوار و سربلند بلوچستان برقرار است. و آنانکه به این مهم گاهی شبیخون میزنند، دوستان شما و زیرمجموعه دولت حضرتعالی است. باور ندارید، در یکی از ایام خاص رادیو و تلویزیونتان را باز کنید و با دقت گوش دهید تا نامهربانیهای عجیب را در حمله و دشنام و رکیک‌ترین اهانت‌ها را کنار رسول گرامی اسلام (ص) به شریفترین یاران و عزیزترین همراهان یعنی ازواج پاک و مطهر رسول گرامی خداوندبزرگ (ص) خود بشنوید. نهایتاً از این همه حرف و نوشتن، هدف یک جمله است :

جناب آقای روحانی، ریاست محترم جمهور! این پنج بند اعلام شده ازسوی جنابعالی، اگر مخاطب‌تان بلندپایه‌گان خارجی بوده‌اند که هیچ! ولی اگر منظورتان مردم شریف بلوچستان بوده است، بانهایت احترام عرض می‌کنم که فرمایشاتتان خوب است ولی این موارد باید توسط شخص جنابعالی اجرا و عملی شود، نه مردم شریف بلوچستان! هل بلغت، اللهم فاشهد.

نوشته شماره (183)

به این زودی‌ها هرگز قصد سفر نداشتم. برای ماندنم و گذر روزهای بی رمق عید مشغول فکرکردن و نقشه کشیدن بودم که ساعت دو نیمه شب به من خبر دادند که مادربزرگ محمد به رحمت ایزدی رفته و همه را عزادار کرده است. انالله وانا الیه راجعون. دست به کار شدم و با تلاش بچه‌ها توانستم بلیط سفر را تهیه کنم و با پرواز ساعت شش و نیم صبح روز یکشنبه 23/12/94 برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین آن مرحومه، عازم دیارمان شدم. همه‌اش در این فکر بودم،گرچه با توجه به این ضایعه بزرگ، رفتن و شرکت کردن من در مراسم تشییع و تدفین انجام وظیفه و ادای دین خواهد بود، معذالک قدم‌ها سست بودند و دل پر از اکراه،که کجا می‌روم و با چه کسی وکجا دیداری خواهم داشت. دل پردرد است و فکر بدجوری هم مغشوش، بغض در گلو، نفس گیر در مسیر تنفس. به که بگویم و چطور فریاد بزنم ایها الناس به خدا سوگند که 13 سال است توان دیدن یک لحظه این دیار را بی تو نداشته و ندارم! چه کسی می‌فهمد، محرم دل کیست وکجاست؟ با نامحرم که نمی‌شود حرف زد. مراسم تشییع وتدفین آبرومندانه انجام شد ولی دل بیقرار من آرام نداشت و مشتاق دیدن روی توبود. چشمان تار من به همه جا گشت وگذار داشت. گرچه توقع من بیجا وکودکانه می‌نمود ولی دست من که نیست تمنای دل و شور دل بود تا شاید محال به وصال افتد!. ساعتی را به دور از چشم این و آن به منزل برادرزاده‌مان برای مختصر استراحتی رفتم تا قدری به خلوت و در دیوار به دیوار منزل تو مرور خاطرات کنم. چشمان خسته من دنبال روی پرمهر تو بود.با جان و دل گوش می‌دادم که تا شاید صدای دلسوزی‌های پدرانه‌ات را باز بشنوم. بغض گلو من را داغون کرد و نفسم پردرد است. اشک وآه و ناله‌ام آسایش افراد این خانه را به عذاب تبدیل کرده است. بغضم را مهار کردم! بدجوری دلشوره دارم و درکنار منزل تو آرامش من بی‌معناست. خواستم بروم بیرون تا به جایی دیگر سر بزنم شاید با تغییر مکان بیش از این دیگران را نیازارم. ناگاه در راهروی منزل برادرزاده‌مان جوانانی را دیدم که چه زیبا، ردیف ایستاده‌اند و منتظر من! جلو رفتم و سلام و علیکی رد و بدل شد. پاهایم سست شده بود، لرز عجیبی تمام وجودم را ویبره گونه فرا گرفته و می‌کوبید. به خدا چشم‌هایم تار و بغض در گلو و نفسم سخت شد. می‌خواستم بلند فریاد بزنم شما کیستید؟ بی‌قراری و عدم توان رفتنم به جلو مشهود است. به نظرم همه فهمیدند که به چه بلایی گرفتارشدم! همه را به آغوش گرفتم و رویشان را بوسیدم و همت چنان کردم که بغضم را مهار کرده باشم تا صحنه زیبای دیدار با عمو را به جلسه اشک و آه تبدیل نکنم. ولی چه کنم که به محض رفتن در اطاق و نشستن و احوالپرسی مختصر، با شنیدن این پرسش که عمو فکر نمی‌کردیم که تو ما را در اولین نگاه، بشناسی! حالم بد شد. منقلب شدم، بغض مهار شده‌ام ترکید و فریادم بلند شدکه عزیزانم! من ز فراق شما پردردم و نور دیده‌هایم به تاری رسیده. بدجور گرفتار اشک و آه شدم.گریه و اشکم تمامی نداشت که بالاجبار رخصت گرفتم و به بهانه از اطاق خارج شدم.آرزو دارم که دل کسی چون من پردرد و روزگارش اینطور سخت مباد. آری جان برادر، بی تو روزگارم سخت، پرغصه و بی لبخند گذشت. خدا کند که در آنجا افتخار پابوسیت نصیبم گردد. به امید آن لحظه.

نوشته شماره (184)

در پاسخ به جناب آقای هاشمی رفسنجانی که گفته‌اند : آماده مردنم!، این متن را در فیسبوک خود قرار داده‌ام: این پست مربوط به جناب آیت‌الله هاشمی را دیدم. برایم بسیار جالب بود. خیلی فکر کردم که خدایا ! باور انسانها به چه راحتی، آنان را از همه مسائل پیش آمده و گذشته تبرئه می‌کند!. به نظرم آمد که آنرا باز نشر کنم و نظر خودم را بدون تعارف بنویسم. گرچه حضرت آیت‌الله وقتی می‌فرمایند : “ملت ایران کارشان را می‌کنند و یا کرده‌اند و خیال من راحت شده است” منظورش کل ملت ایران نیست! بلکه افراد خاصی از جامعه ایرانی است که توضیح خواهم داد. البته ما با توجه به آموزه‌های اعتقادی و دینی‌مان، هرگز برای کسی آرزوی مرگ نمی‌کنیم و برای مرگ هر انسانی ولو دشمن‌مان شادی را حرام می‌دانیم و مانند حضرت آیت‌الله جنتی تبریک هم نمی‌گوئیم!. و آنچه که آقای کوچک‌زاده گفته‌اند درست و شایسته نبوده است. ولی شاید تربیت و آموزه‌های ایشان اینطور باشد، چرا که از بین اینهمه نام خانوادگی خوب ایرانی برای ایشان کوچک‌زاده انتخاب شده است که این خود جای حرف و شاید دلیل هم دارد. مقوله مزه مرگ، چه برای بنده ناقابل و چه برای حضرت آیت‌الله هاشمی و حتی رفتگر خیابان و یا پوتین و اوباما و بالاتر از همه بشار اسد سوریه‌ای، که بقول جناب دکتر ولایتی خط قرمز ملت ایران است (یعنی خودشان، چرا که بشار خط قرمز ما نیست) رسیدنی و چشیدنی است، پس نمی‌شود از آن فرار کرد. و اما حضرت آیت‌الله فرموده‌اند : «چون کارهای مهم را انجام داده‌ام حالا می‌توانم راحت بمیرم!» جداً دلم با خواندن این نوشته به درد آمد، اجباراً می‌خواهم چند کلمه‌ای را در پاسخ بنویسم. امید که خوانندگان و همراهان خوبم قبل از عصبانی شدن و داغ کردن به عمق عرایضم توجه کنند! حاج آقا آدم مجیزگو و دست‌بوس و کفش جفت‌کن کم ندارد! مبارکش هم باشد. ما که عددی نیستیم که حسادت کنیم. ولی بگذارید ما هم صرفاً بخاطر کمک به حضرت آیت‌الله در دنیایی دیگر! آنجا که بفرموده قرآن مجید «یوم لاینفع مالاً و لا بنون» آنجا که نه ناصر است و نه یاسر، نه فاطمه است و نه فائزه، نه باغ است و نه ملک و نه قدرت و نه تیم حفاظت! آنجا که پس از جمع شدن همه مخلوقات و حتی فرشتگان که قبض روح شده اند‌، خداوند می‌فرماید : «لمن الملک الیوم» جواب از کسی حتی انبیاء درنمی‌آید چه برسد به حاج آقای اکبر آقای هاشمی رفسنجانی. خداوند خودش جواب می‌دهد : «لله الواحد القهار» آنجا که حاج آقا، خودش است و اعمالش! و مردمی که در این دوران قدرت از ایشان به ناحق ضربه خورده، له شده، و تا امروز مسیر زندگیشان در اجرای منویات حضرت آیت‌الله هاشمی به قهقرا رفته است.حضرت آیت‌الله نیک می‌دانند که برای اولین بار، در کشور جابجایی آراء انتخابات در دوران ایشان رسمیت پیداکرد! توزیع روغن و لاستیک ماشین توسط افراد خاص که فقط امتیازشان شیعه‌بودن بود و در انتخابات مورد حمایت شدیدشان بودند!. جرقه ظلم به اعتقادات دیگران بدست پرتوان ایشان زده شد! روزی 5 نفر از نمایندگان اهل سنت مجلس شورای اسلامی به رسم اینکه دیدن بزرگان عزت است، خدمت‌شان می‌روند. در بدو دیدار می‌فرماید : «فلان نماینده آدم خوبی است که چند نفر از سنی‌های فلان روستا را شیعه کرده است!». نمایندگان سکوت می‌کنند و متعجب!. چون می‌دانند این حرف دروغ است! حاج آقا چون جواب دریافت نمی‌کند بهت زده می‌شود و متوجه می‌گردد که این جمع همه سنی مذهبند! باور کنید یکساعت بعد، این حرف در کل مناطق سنی‌نشین کشور پیچید و دهان به دهان گشت! که رئیس محترم جمهور آنهم آیت‌الله هاشمی چنین گافی را داشته‌اند! خلاصه اینکه حاج آقا روشن عرض کنم شما تا یقه گرفتار حق‌الناس هستید و من آماده رو کردن تمام نامهربانی‌ها و ظلم‌های شما در حضورتان هستم و از حق خودم هم اصلاً نمی‌گذرم. شما هنوز قدرتی دارید منکرش نیستم. می‌توانید بفرمائید من آدمی بزرگ و قدرتمندم. قیامت و حساب و کتاب آخرت و دادگاه الهی را از بیخ و بن قبول ندارم و یا برعکس به بررسی و حساب و کتاب آخرت و حق‌الناس واقفید و از آنروز و عذابش می‌ترسید!. و با احضار بنده ماجراها را گوش می‌کنید و چون عمر قابل برگشت نیست، پس توقع جبرانی از شما هم نخواهد بود. بهتر است بحث را به گونه اسلامی به سرانجام برسانیم. حاج آقا! بحث آماده بودن برای مردن توسط حضرتعالی سخنی شیرین و منطقی به نظر نیامد، چرا که بهتر است به دو جهت خداوند برگ عمر کافی باید به شما عنایت فرماید. اول اینکه اثرات کاشته خود را بیشتر ببینید و دوم اینکه شاید ولی گرچه محال است قدری بتوانید با حلالیت طلبیدن از مردمی که طلب‌های بی‌شمار از شما دارند بار گران دین حق‌الناس را از گردنتان کم و سبک کنید. افسوس چون که سالها رئیسم بودی نگران آخرتت هستم و برابر وعده الهی آینده‌ای بس دردناک را برایت می‌بینم. خدایت کمک کند …… هل بلغت؟ اللهم فاشهد! هل بلغت؟ اللهم فاشهد! هل بلغت؟ اللهم فاشهد! و السلام علی عبادالله الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه.

نوشته شماره (185)

امروز صبح، دوستی از سرباز بلوچستان، برای اولین بار پس از گذشت 25 سال با من تماس تلفنی داشت. با اولین سلام و علیک او را شناختم. صدایش به همان صلابت و زیبایی قدیم بود، گویا گذر زمان بر او اثری نداشته است، خداوند را هزاران بار شکر می‌کنم که حالش خوب است. از اوضاع منطقه سرباز و دوستان قدیم پرسیدم که بیشترشان را به خوب بودن می‌گفت و با شنیدن نام چند نفری هم که خبر نبودنشان را می‌داد، متأثر و متأسف از رحلت‌شان شدم. خدایشان بیامرزاد، دنیا همین است، و بقول عامیانه آسیاب به نوبت است و همه رفتنی، ” کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام “. دست آخر و پس از خوش و بش و مرور خاطرات گذشته، نظرم را درباره انتخابات و اینکه من رأی می‌دهم یا خیر پرسید، خدمتشان عرض کردم که دیگر خودنمایی و تعارفات از من گذشته است و من یک رأی دارم و بالاخره تصمیم می‌گیرم که چگونه و به نام چه کسی به صندوق بیاندازم، یا شاید اتفاقی افتد و توان رفتن به صندوق از من سلب شود و این رأی برایم تا ابد در خاطرات و ذهنم به یادگار بماند. ایشان باور نمی‌کرد که تا این حد از سیاست و سیاست بازی دور باشم و می‌گفت چندی قبل در سرباز جلسه ای با حضور تعدادی از جوانان تحصیلکرده و فعال مدنی و جویای نام و نمایندگان ادوار مجلس برپا بود، و حرفها زده شد و گفته ها به یادگار ماند. نهایت به این تصمیم رسیدند که برای دادن رأی نزد کاندیداها و یا ستادهایشان بروند و مطالبات و نظراتشان را بگویند تا آنکس که بهتر بپذیرد، همه یکپارچه به او رأی دهند! خواست که اسامی شاخصهای شرکت کننده در جلسه را بگوید، که من مانع شدم و خواهش کردم که اسم کسی را به من نگوید، چرا که همه مختارند و صاحب صلاح و مرد نظر، فقط خدمت این دوست عرض کردم ای کاش که طراحان این جلسه یکبار قانون اساسی را با دقت می‌خواندند، تا بدانند که رئیس جمهور کیست، جایگاه و حد و مرزش تا کجاست. نمی‌دانم آدمها در این دور و زمان چرا تا این حد آلزایمر گرفته‌اند و هیچ خبری از 4سال قبل در ذهن شان باقی نمانده است. چه رسد به اتفاقات سالهای گذشته دور! چرا کسی توجه ندارد که رئیس جمهور در مراسم تحلیف خود در مجلس شورای اسلامی و در برابر ملت، علناً و به صراحت به قرآن مجید سوگند یاد می‌کند که مجری قانون اساسی باشد. از میز خطابه مراسم تحلیف که پائین آمد، دیگر کاری با قانون اساسی اصلاً ندارد، چه برسد به اجرای آن. کدام رئیس جمهور قانون اساسی را که حقوق قانونی و شرعی تک تک آحاد ملت ایران از هر قوم و مذهب و دین و زبان و فرهنگ و آئین است، پیگیر بوده و یا اجرا نموده است. واقعاً کدام رئیس جمهور به سوگندش وفادار ماند و خود را فدای ملت و آرمان‌های آنها کرد؟! رفتن نزد آقایان کاندیداهای ریاست جمهوری (اگر پیدایشان کردید سلام مرا هم برسانید) و یا مسئولین ستادهایشان، آنهم استانی! بی فایده است. این عده خود دنبال نان و شغل و کار برای خودشان هستند و بقول عامیانه، از این نمد دنبال کلاهی برای خودهستند. کدام گره کور شده سالیان ازدست رفته را برای شما باز می‌کند؟ اینکارها خود فریبی است و به نوعی چشم را بر واقعیت‌های موجود جامعه بستن. خداوند به همه عقل و درایت عنایت فرماید. دوست خوب من با شنیدن عرایضم گفت بابا به خدا اینجایش را دیگر فکر نکرده بودیم. من جرب المجرب حلت به الندامه.

نوشته شماره (186)

آدمی پر یاد باد

من مانده‌ام و کلی اگر و اما، مبهوت زاین دوران،

در میان خلق سرگردان، خلقی بنام اشرف مخلوق که نامش آدم است!

بیشترش هم آشنا و هم برایم مهربان دوست است،

اما من دچار غربتم، دلم با هر کسی جور شد، بلای جان من گردید.

من زاین آدم هفت خط، بجز درد و بلای نامرادی،

گرم مهری را ندیدم.

نگاهم بر فلک از حیرت اوضاع، بدان خسته است،

مضاعف خستگی آرام جانم را،

به درد مزمن اندوه کشانده،

زاین اوضاع درمانده بریدم من زخود،

وز همه مخلوق این عالم، برو تو، دیدنت سخت است،

چه نیک این است که نامت را ندانم من،

که بانام هر آدم، تنم لرزد، چشم گرید، دلم پردرد می‌پیچد.

هزاران حیف از این نام است، که آدم گفته باشندش

برو تو، که با رفتن تو، چه راحت خواب خواهم رفت. برو تو …

نوشته شماره (187)

ـ اول اینکه : امروز 16 نفر از 17 نفر اعضاء معرفی شده دولت دوازدهم به مجلس شورای اسلامی، موفق شده‌اند که رأی اعتماد جانانه و ناباورانه‌ای از مجلس شورای اسلامی دریافت نمایند، مبارکشان باد! حال من مانده‌ام و کلی بگو و مگوی ذهنی ! چرا یکنفر از قطار دولت به بیرون پرت شد و تا آخر در جمع نماند؟! عیب و گناهش چه بود؟ او که بود و چه بود؟! از کدام دسته و بازیگران خطی بود؟! حالا دیگر کسی ایشان را نمی‌شناسد! و این همان روش محکم و پابرجای باند منفعت طلب (اصلاح طلب) است. به من برس، کارت نباشد!

ـ دوم اینکه : سوابق و صلاحیت تیم دولت جدید از سه شنبه هفته قبل در مجلس بررسی و بقول عامیانه، زیر و رو شد تا حق به حق دار برسد و این کار شایسته و درستی است. البته چرا این بررسی، گهگاهی با شور و هیجان و داد و فریاد و خط و نشان کشیدن همراه بود؟! آهان ببخشید یادم نبود، این رسم و روش کار بود، که می‌بایست سیر مسیر طی شود! چه کنم پیری من است و هزاران علت!. حالا اگر قدری با کلاه رنگ و رو رفته خود، و ته مانده وجدانی اگر باشد خلوت کنیم، و بررسی نمائیم، ذهن مبهوت و جستجوگرمان خواهد پرسید: آیا اگر غیر از رئیس جمهور فعلی که هنوز بعد از گذشت چهار سال و شروع کار دولت جدیدش ما نفهمیدیم که اصلاح طلب است یا اصول گرا!، رقیبش بجای ایشان، قدری یعنی چند هزار رأی بیشتر می‌آورد و رئیس جمهور و آنهم مانند ایشان از نوع محترمش می‌شد و اعضاء دولتش غیر از این جمع حاظر شده و رأی اعتماد گرفته فعلی بودند؟! زود به عرایضم قضاوت نکنید! شما را بخدا، به دین، به پیر و پیغمبر و به هرچه که اعتقاد دارید، صریح و شفاف، بدون کنایه و چشمک، و قرچ و قوروچ رفتن بفرمائید، غیر از این می‌بود؟! افراد دیگری بعنوان هیأت دولت دوازدهم به مجلس شورای اسلامی معرفی می‌شدند؟! هیهات! پس چرا این ملت که در حد شعار برایش می‌گویند فهیم و بزرگوار و سلحشور. به نیروی جدید در انتخابات ریاست جمهوری به آقایانی مانند: رئیسی، قالیباف، میرسلیم و هاشمی طبا رأی ندادند؟! به خدا وقتی که ذهنم صحنه‌های عجیب و غریب انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم را مرور می‌کند، وقتی که شور و هیجان و مشت‌های گره‌کرده و با اخلاص خانمهای محترم وطنم را در میادین مبارزات انتخاباتی به یاد می‌آورم و یا سخنرانی‌های پرشور و از ته دل برآمده، و فریادهای علما و جوانان و فرهیختگان و نخبه‌های اهل سنت ایران عزیز را مرور می‌کنم و سالن اجتماعات وزارت کشور و لبخندهای جورواجور محتاجان رأی زنان و اهل سنت را به یادم می‌آید، در مقام و جایگاه پاسخ به این همه رخدادهای افتخار آمیز، پاسخ کلی من، وجود و احساس عرق شرم برجبینم بوده است و بس!. گاه ز این ناجوانمردی بغض می‌کنم. دلم برای خانمهای بزرگوار ایرانی، این شیرزنان با صداقت و دلسوز و نیز برای اهل سنت ایران اسلامی که با آنهمه مشت‌های گره کرده و هیاهویی صادقانه و فریادهای برآمده ازته دل برای اجازه گذر مختصر از در سالن هیئت دولت و اجازه استشمام بوی قدری قدرت،

برای شرکت درسازندگی وطن دقیقاً مست شان کرده بود بدجور می‌سوزد! این دو بازوی پرتوان که در تمام دولت‌ها بلا استثناء و بدون تعارف، وعده پر دریافت کرده‌اند، شوربختانه در اولین لحظه پیروزی، توسط پیروز انتخابات‌ها به ته دره فراموشی پرت شده‌اند! باید گفت، فاعتبرو یا اولی الابصار…

به پایان آمداین دفتر، حکایت همچنان باقیست،

دَعوَیهُم فِیهَا سُبحَـنَكَ ٱللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُم فِیهَا سَلام وَءَاخِرُ دَعوَیهُم أَنِ ٱلحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلعَـلَمِینَ                                                                                                          (سوره يونس ـ آیه 10)

نوشته‌های مشابه